این پست فقط به منظور عوض کردن آخرین پست وبلاگ آمده است و هیچ کاربرد دیگری ندارد.

پ ن: خاصیت وبلاگ نویسی این است که مثلا اگر امروز نوشتی "حالم خوش نیست" و تا 2 ماه دیگر چیزی ننوشتی،برای آنهایی که از طریق وبلاگ باهاشان در ارتباطی یعنی اینکه طی این دوماه حالت خوش نیست مگر اینکه خلافش ثابت شود و این یعنی نوشتن پست جدید.

پ ن :البته این خیلی هم بد نیست!!

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۲ساعت 10:52 توسط رضا بهرامی |

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-bidi-font-family:Arial;}


یک حالتی هست توی چشمها،که فقط بعضی وقتها دیدنی است.

و این بعضی وقتها یعنی خیلی به ندرت.یک حالتی هست که پر از درماندگی است.پر از دانستن چیزی بزرگ و دهشتناک است که تنها کاری که از دست تو در مواجهه با آن برمی آید فقط همین دانستنش است.

پدربزرگ را که به شماره افتاده بود نفسهایش،مادربزرگ اصرار داشت که دست و پایش را هرچه زودتر حنا بگیریم و رو به قبله بگردانیم.من بودم،مادرم،خواهرم،عمو غلام بود و آن یکی پدربزرگ.پدربزرگ مادری.

نگاه میکردیم در سکوتی که بین نفسهای بسیار با فصله پدربزرگ بوجود می آمد،به جنب وجوش غیر عادی مادربزرگ در آن لحظه که در تدارک مهیا کردن مراسم و مناسک مرده داری بود.

فاصله نفسها دیگر به آن میزانی رسیده بود که کسی فکر احیا و برگشت نداشته باشد.اما ما منتظر نبودیم.حداقل من منتظر مرگش نبودم.داشتم میدیدم چشمهایی که علی رغم گودی زیادش هنوز انگار نوری داشت.با وجود اینکه عینک نمره 18ش را هم به چشم نداشت اما میتوانستی حس کنی که هنوز چیزهایی میبیند و منی که صورتش را در دستانم گرفته بودم ابدا منتظر نبودم.

صورتش را از کنار گوشها آرام توی دستهایم گرفته بودم انگار جوجخ گنجشکی که همین حالا از توی لانه اش پایین افتاده است.نمیدانم چرا.تابحال صورت پدربزرگ را توی دستهایم نگرفته بودم و بعید میدانم آن کار کمکی به بهبودی او میکرد.اما گرفته بودمش.گرفته بودمش و یقین دارم که اگر در بهبودی او تاثیری نداشت،در استمرار استقامت من برای تحمل آن لحظه،کاملا مفید بود.

فاصله ها که زیاد میشود،تو هیچوقت نمیدانی نفس آخر،کدام نفس است.گاهی حتی یک دقیقه هم طول میکشد و تو آماده ای که صدای گریه مادر و خواهرت را بشنوی اما،باز ناگهان تمام بدن با نیرویی نه چندان زیاد ولی عجیب برای سن وسالی حدود صدو پنج سال،خود را منقبض میکند تا به اندازه یک حجم ریه از هوای این جهان خودش را پرکند.

اینجا فقط انتظار نیست.حالتی است میان درماندگی، بی پناهی، ناتوانی، وانتظاری که خودآگاه نیست. و غصه ای.غصه ای که شبیه هیچ یک از غصه های توی کتابها و فیلمها مبهم و توده ای یا ذره ای و پخش با تاثیر ریز ریز ولی در  مساحت زیاد نیست.غصه ای کاملا موضعی،دقیق، تیز و مستحکم.غصه ای به وضوح یک میله آهنی دو متری ضخیم که صاف از بالای سینه ات دارد وارد میشود و فرو میرود.کاملا عمودی، جوری که مطمئنی تنها راه رهایی از چنین چیزی بیرون رفتنش است از کف پایت، به همان آرامی که، حالا دارد از زیر گردنت به موازات بدنت وارد میشود.

غصه ای است که جایبه محض فرو رفتنش جای ارگانهای بدن را با هم عوض خواهد کرد،غصه ای که میلولد توی تنت و تا هروقت که دلش خواست میتواند آن تو برای خودش چرخ بزند.

چیزی است که انگار از طریق دستهایی که دور صورت پدربزرگ لانه درست کرده است، از هر نفسش به تو سرایت میکند و کمی توی تنت جاگیر میشود.

تمام شد اما. طولانی ترین تاخیر هم اتفاق افتاد.اما معلوم نشد نفس آخر کدام نفس بود.پدربزرگ چند لحظه پیش مرد.

دستهایم یکباره یخ کرد.روبه آن یکی پدربزرگ کردم.مدتی کوتاه همه ساکت بودیم.انگار روحی که داشت از اتاق خارج میشد را بدرقه میکردیم.گفتم میشود روی سینه اش کوفت.میشود تلاشی کرد.او همین امروز صبح کلی برایم از مضرات سایه درخت گردو روی زمینهای همسایه ی آن گفته است.میشود تلاشی کرد.باید تلاشی کرد. و همه اینها را روبه آن یکی پدربزرگ گفتم که نگاهش همچنان به چشمهای پدربزگ مرده ام دوخته شده بود.سرش را بلند کرد و نگاهم کرد.

نگاهی که هنوز متاثر بود از آخرین اشعه های نوری که در چشم مردی بزرگتر پیرتر از خودش دیده بود.مردی که لحظه ای پیش این چشمخانه را ترک کرده بود.

 

 

یک حالتی هست توی چشمها که فقط بعضی وقتها دیدنی است.و این بعضی وقتها در واقعیت اغلب "هرگز" ترجمه میشود.

مگر اینکه چشمت افتاده باشد به چشمهای تازه بریده شده از نگاه خیره ی آن یکی پدربزرگت به لحظه ی خالی شدن نور از چشمهای این یکی پدربزرگت.

لحظه ای که مرگ با همه پیچیدیگیها و رمز ورازهایش برای هزارم ثانیه بین چشمهای کهنسال و جوانی دست به دست میشود.

 

 

+ نوشته شده در شنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۲ساعت 2:59 توسط رضا بهرامی |


به یارو میگن چرا انقد با چکش میزنی تو سرخودت؟

 میگی آخه خیلی حس خوبی بهم میده وقتی دیگه نمیزنم.

+ نوشته شده در جمعه ۱۴ تیر ۱۳۹۲ساعت 4:1 توسط رضا بهرامی |