ایده های من همیشه به یک طریقی از بین رفته اند. یکی شان را هی گذاشته ام توی زود پز مغزم و هی فشار آورده ام و هی راه رفته ام که خسته تر بشوم و هی فشار بخار توی زودپز بیشتر شود تا یک هویی بیایم بنشینم و انفجارش را روی کاغذ نقاشی کنم. بعد که رفته ام راه رفته ام انقدر خسته شده ام که یا بیهوش شدم یکجا افتاده ام و بعد که بیدار شده ام دیگر هیچی یادم نیامده. یا هنوز بیهوش نشده ام و در راه برگشت به خانه- از بس که این جور وقتها هیچی، حتی یک کارت مترو هم با خودم نمیبرم تا مجبور باشم حسابی خسته شوم- انقدر به سرشت ناپاک خودم فحش داده ام و غور کرده ام توی یک جای دیگرم که همه زودپز های همه آباء و اجدادم منفجر شده و بعد اصلا به یک چیز دیگری رسیده ام که فکر کرده ام گور بابای ایده. من همیشه یک ایده ی خوبی داشته ام. ولی همیشه یک چیز قدرتمند تری توی من بوده که ایده ی قوی تری برای بیخیال کردنم از ایده هایم به من داده است.
من میدانم که اگر ایده ام را جایی بنویسم، حتی اشاره ی کوچکی به آن بکنم باید فاتحه اش را بخوانم.
فاتحه ی خیلی از ایده هایم را همینجوری خوانده ام.
یک دفتری دارم برای خودم عینهو قبرستان. پر است از سنگ قبر های یک کلمه ای تا یک صفحه ایِ ایده هایی که هر جمعه بهشان سری میزنم و چیزی خیراتشان میکنم و زیر لب با خودم هی صاد شین سین میکنم. بی اینکه بدانم گوری که دارم بالای سرش زار میزنم را تویش خر داغ کرده اند، بی که بوی کبابی شنیده باشم.
من همینجور ایده هایی که دارم را دارم برای ناخودآگاه خودم ذخیره میکنم.
من فکر میکنم بالاخره به بهشت میروم و آنجا به قول یارو یک نان گندم خورده ای میاید و میگوید فلانی! این قلم این کاغذ، این هم پلاتو این هم مداد رنگی. بعدش هم انگشتش را هی میگیرد اینور و میگوید مثلا غذاخوری، میگیرد آنور میگوید توالت. میگیرد آنور میگوید دیوار خالی، بی ساعت! بی ساعت! و این "بی ساعت" را با یک عصبانیت خاصی میگوید که آدم خوشش بیاید. و بعدش البته چوب جادویش را در می آورد و تقی میزند به کله من و خودش ناپدید میشود و من هم یادم می آورد که انگشت آخرش را به کجا نشانه رفته بود. اینطوری دیگر کرم آن دیوار خالی هم به جانم نمی افتد که هی فکر کنم به اینکه آنجا میبایست چیزی باشد...چیزی مثل...مثل.....مثل.....ساعت!! و باز جهنم نمیشود آن جا برایم.
دروغ گفتم. من اصلا به همچین بهشتی اعتقاد ندارم. من به این اعتقاد دارم که بهشتی که هر کس توی ذهن خودش برای آینده خودش تصور میکند، ابتکاری ترین جهنمی است که هیچ خدایی نمیتوانسته برایش تدارک ببیند. برای همین است که جهنم خودم را توی همین دنیای هیشکی به هیشکی برای خودم علم کرده ام. از لج خودم هم هی ساعت نمیبندم تا مجبور باشم هی توی خیابان به دیوار مغازه ها یا ساعت میدانها نگاه کنم و ببینم که از نگاه قبلی ام تا حالا فقط هفت دقیقه گذشته و بعدش هم یک لبخند ملیح بزنم به خودم. مثل پدربزرگی که به نوه ی پنج ساله اش بعد از گلایه از مادرش که به او پول خریدن بستنی نمیدهد.
من اما یک ایده ای دارم که میدانم درباره اش هیچی نباید بگویم. حتی اگر قرار باشد بعدا مثل سگ پشیمان شوم. شده ام که میگویم ها. سگ تر از پشیمانی آن دختری که توی خیابان حتی بهش نگفتم سلام. سگ تر از پشیمانی آن روز که آن همه جمله های پر آب و تاب آماده کرده بودم و بعد انگار مار زده بود زبانم را خشک شدم و هی همزمان هم داشتم پشیمان میشدم و هی نمیگفتم. سگ تر از حتی پشیمانی ای که همیشه حسرت کشیدنش را میخوردم.(در اینجا منظور نویسنده خوردن حسرت از پشیمانی ای است که دوست داشته بعد از انجام اشتباهی که نتوانسته مرتکب شود، است)...خیلی...خیلی، انقدر که دیگر نگو.
ایده ای که دارم را اگر لب تر بکنم تبدیل میشود به یک مشت کلمه ی ساده که در ترکیبی در نهایب بلاهت کنار هم چیده شده اند.
ایده چیزی است که هنوز نیامده است. "نیامده" را نانوایی میفهمد که هی به خمیرش نگاه میکند و زُق زق دستهایش را تحمل میکند و به پادویش میگوید : نه هنوز نیامده.
ایده پرهیبی است از موجود خارق العاده ای که به محض پدیدار شدن میشود موجودی میان بینهایت موجودات معمولی دیگر.
ایده پلاسمای رونده ای است که تا وقتی قوام نیافته میتواند مثل مکارم شیرازی طی طریق بکند از این سر دنیا برود تا توی برج العرب(که البته همین سر دنیاست هنوز) و نگاه کند به توپی که آن سال راجر فدرر و آن یکی تنیس باز معروف بعد از کشیدن راکت به زیرش، فکر کرده اند افتاده یک جایی آن پایین. ولی هیچ کس نمیداند که یک جایی توی میله های کنار هواکش ها گیر کرده است.
ایده یک لاملّا است. یک رانه ی ناب که هستش اگر میرود، گر نرود نیستش. ایده یک چیزی است مثل زامبی ها توی فیلم های آخر الزمانی. نه زنده است که بگویی زنده است نه مرده است که بمیرد. یک چُسه انرژی از معلوم نیست کجا تویش هست برای شخم زدن حیات. برای کشتن. به محض اینکه از این برزخ مردگی و زندگی بیرون بیاید و زنده شود یا بمیرد؛ میمیرد.
ایده یک چیز بی شکلی است که دارد توی مرزهای آگاهی مطلق و جهل مطلق، برای خودش میچرد.
من یکبار یک دیالوگی نوشته بودم برای یک نمایشی. اسم نمایش بود "من اسبم پس هستم". بی ادبی است، داستان چندتا اسپرم فلک زده بود که داشتند کون نداشته اشان را برای به دنیا آمدن پاره ميكردند. بعد یک بابایی بود مثل پادگان نظامی به این ها آموزشهای لازم را میداد. انگار میخواستند بروند میدان جنگ. حالا آموزشها چی بود؟ خنده! کار! یا جدی تر که میشد، میشد عشق میشد ایمان. یعنی اینجوری بود که هی اینها توی این مراحل غربال میشدند و چند نفر میرسیدند به فینال. بعد از آن ور، یعنی از دنیای واقعیِ آن مردی که این بخت برگشته ها توی کمرش بودند، یک صداهایی می آمد که معلوم میشد یارو مثلا سوزاک گرفته، یا نزدیک بوده عقیم شود. آخر سر هم یک صدای تصادف مهیبی می آمد و زمانِ کمی جلوتر را تداعی میکرد که یعنی زن یارو که حامله بوده توی ماشینی که دارد صدای تصادفش می آید، جیغ و هوار میکنند. زنه میرود توی کما و تعلیق داستان میرسد زیر خایه های باقر(نویسنده لاجرم از بکار بردن این عبارت شیرین است، و همه اینها به خاطر شکست او در بوجود آوردن آن تعلیقی است که همیشه دوست داشته اینجای داستانش باشد).بعد یکهو نمایش برمیگردد به آن سه تا اسپرمی که مانده اند و میبایست یک چیزی را تا اینجا فهمیده باشند. ولی هیچکدامشان نمیداند که فهمیدن این چیز آخر، کلید ورود او به دنیاست. و این فهمیدن هم یعنی یک چیزی نبوده که یارو حفظ کند که از بر بشود یا انقدر انتگرال حل کند که ملکه ذهنش بشود. یک چیزی است که انگار آن آگاهیه که آن بیرون است او را انتخاب میکند و مثل جنّی که یکهو میخزد توی روان یک بخت برگشته، برود لای جانش. سرتان را درد نیاورم، آخر سر یکیشان یکهویی انگار برق گرفته باشدش نعره زنان از روی صحنه میپرد پایین و مثل دیوانه ها اربده میکشد و لخت و پتی از سالن نمایش میزند بیرون و به شکل "اورِکا گونه" ای تا خود خیابان توحید که تالار نمایش فرشجیان در آن است میدود و جلوی ماشین ها را میگیرد و یک چیزی توی نعره هایش بلغور میکند که اگر خوب دقت کنی انگا میگوید : امید.
هیچم اینطور نشد. یک نمایش افتضاحی شد که حد و حصر نداشت. مهم نیست. اینها را گفتم که آن دیالوگ را بگویم. یک فرشته طوری بود یک جاهایی می آمد آموزشهای ویژه را که در اندازه رئیس اینها نبود، به اینها میداد. یکی از دیالوگهایش درباره سوالی بود که یکی از این اسپرمها غفلتا پرسیده بود: احساس چیه؟
و آن فرشته طور یکهویی ظاهر شده بود و گفته بود: احساس مثل یه اسبی میمونه که-اسب میدونین چیه؟ (رئیسشان میگفت: آره ترم اول پاس کردن تنبلا)- آره احساس مثل یه اسب وحشی خوشکل میمونه که اگه همینجوری هورهوری بروی طرفش با یه جفتک جانانه هفت جد و آبادتو یادت میاره ولی اگه قلقشو به دست بیاری و بتونی اهلیش کنی یه جاهایی میبردت....وای یه جاهایی میبردت...وای.
البته دیالوگ دقیقا این نبود ها. یک خورده احساسی تر بود و اینها. چی داشتم میگفتم؟
آها! ایده را میگفتم. که مثل یک اسب چموشی دارد برای خودش توی مرزهای کجا و ناکجا یونجه شهود میخورد. که اتفاقا اگر اهلیش کنی، یا حتی نه، فقط به او بگویی که اسب است، یعنی خودش بفهمد که چیست، یکهویی دود میشود مثل رمدیوس خوشگله میرود آن جا که عرب نی انداخت. حتی اگر بخواهی مثل خودش وحشی وار بروی و طنافهای کابوویی ات را بندازی دور گردنش، طنافت را که بکشی میبینی یک مشت هیچ بی معنی توی تورت افتاده که نه میتوانی دیگر بیاندزی اش دور نه به درد کاری میخورد. از بس که هیچ بی معنی است.
بعد حتی من الان شاشم هم می آید ولی میدانم که باید حتما این را بگویم که من یک ایده ی خوبی دارم که نمیتوانم درباره اش حرف بزنم. میفهمی؟ یک ایده ی خوبی که مجبورم درباره اش یک کاری بکنم- حتی اگر شده شاشم را نگه دارم- ولی یک کاری بکنم. یک ایده ای که هر کاری درباره اش میکنم، حرف نباید درباره اش بزنم.
هر کدام از این خطوط سفیدی که با یک اینتر رد شده اند، سه دقیقه میانشان فاصله است و من هنوز شاشم را نگه داشته ام.
يك چيزي آن پايين دارد ميتركد.
دو دستی خودم را گرفته ام هنوز.
شاشیدم به خودم.
کفش من یک سال و نیمش است. مطمئن نیستم سن کفشی را چطور محاسبه میکنند. از وقتی تولید میشود. یعنی از همان موقعی که آخرین کوک اوستا کفاش را میخورد. یا از وقتی آخرین هزاری پول مشتری بعد از سه بار شمردن توسط فروشنده و با کلی اخم و تخم راضی شدن و گفتن خدا بده برکت.
به هر صورت من یک کفش دارم که میخواهم مقاله ای درباره آن بنویسم.
من نمیدانم مقاله به متنی میگویند که حتما تویش چند جمله از زایش تراژدی نیچه کش رفته شده باشد یا بلغورهای ژیژک و دلوز و فوکو را کسی تویش بالا آورده باشد، یا از ساختار و تاویل متن فکت آورده باشد. من نمیدانم مقاله به چیزی میگویند که مقدمه و بدنه و نتیجه گیری داشته باشد. من نمیدانم فرق مقاله با مثلا شعر چیست. یا مثلا آیا نمیشود در جستجوی زمان های از دست رفته یا یادداشت های کافکا را مقاله به حساب آورد یا نه. من نمیدانم یک مقاله برای نوشتن بهتر است یا یک رمان. همیشه به این فکر میکنم که اول مقاله ها را نوشتند و بعد بر طبق آنها بقیه چیزها را نوشتند، یا اول رمان ها بودند بعد مقاله ها. من اصلا قصد ندارم این قضیه ی باستانی مرغ و تخم مرغ را حل کنم.(چه وجاهتا!)
من فقط یک کفش یک سال و نیمه دارم که میخواهم درباره اش یک مقاله بنویسم.
کفش من قهوه ای سوخته است. من فکر میکنم اولین چیزی که هر کس باید درباره کفشش مطمئن شود، رنگ آن است.
کفش یک سال و نیمه ی قهوه ای سوخته من که میخواهم یک مقاله درباره اش بنویسم، کمی به خاکستری میزند. نه آنطور خاکستری که بگویی خوب این خاکستری است رنگش همین است، نه. یک خاکستری یواشی است برای خودش که فقط بعضی وقتها معلوم میشود که خاکستری است. بنابر این ("بنابر این" یکی از واژه های مهمی است که در هر مقاله ای باید به کار رفته باشد وگرنه آن مقاله مقاله نیست)، عرض میکردم، بنا براین نوشتk یک مقاله درباره کفش یک سال و نیمه ی قهوه ای سوخته ای که فقط بعضی وقتها معلوم است که خاکستری است، کار بسیار دشواری است. چرا که اولین چیزی که هرکس باید در مورد کفشش مطمئن باشد رنگ آن است. و چطور ممکن است کسی بخواهد درباره کفشی مقاله بنویسد که اصلا فرض کن یک سال و نیمش هم باشد، فرض کن قهوه ای سوخته هم باشد، ولی فقط بعضی وقتها معلوم باشد که خاکستری است؟
امشب که از در در آمدم و کفشم را دیدم، فهمیدم کفش من همیشه خاکستری بوده است. همیشه خدا خاکستری بوده است و من نمیدانم به چه دلیلی فکر میکردم قهوه ای سوخته است. من مشکل بینایی ندارم. البته غیر از عینک نمره دو و نیمی که میزنم و گاه گاهی پریدن پلکهایم و اشک بی دلیلی که روزی دو سه بار بی اینکه فهمیده باشم دور عینکم را خیس میکند. اما مگر عینک برای رفع نقص چشم نیست؟ بنابر این اگر چشم من مشکلی هم داشته باشد آن دکترِ فهمیده آن را فهمیده و درمانش کرده است.
امروز کفش من مطلقا خاکستری بود. و من تصمیم گرفتم تا وقتی که کفشم خاکستری مانده است، از فرصت استفاده کنم و مقاله ای که یک سال و نیم است منتظرم تا درباره اش بنویسم را بنویسم.
الان که دارم این مقاله را مینویسم کفشم روبرویم است و قبل از نوشتن هر جمله ای اول نگاهی به آن می اندازم و از خاکستری بودن رنگ آن مطمئن میشوم. چرا که به نظر من اولین چیزی که هرکس باید درباره کفش خودش بداند، رنگ آن است.
بسیاری به اشتباه فکر میکنند مهم ترین مساله درباره کفش آدم سایز آن. اما این واقعیتی درباره کفش نیست. این یکی از مختصات فردی شماست. سایز کفش، اندازه کفش شما نیست. این، اندازه ای تقریبی برای نشان دادن طول پای شماست. کفشی با سایز مثلا 42 ممکن است غیر از پای شما به پای یک میلیارد نفر دیگر هم بخورد. بنابراین سایز 42 حتی یکی از ویژگی های فردی مربوط به پای شما نیست. به همین دلیل است که رنگ کفش، قبل از هر چیز، حتی قبل از سایز آن، مهم ترین چیزی است که آدم باید درباره کفش خودش بداند.
در بسیاری موارد برای خرید کفش جدید به مشکل رنگ برمیخوریم. مشکلی که ابدا درمورد سایز به آن بر نمیخوریم. ما همه انسانهای بالغی هستیم و میدانیم که وقتی به فروشنده ای میگوییم :" این کفش همه چی اش خوبه ها، فقط کاش یه سایز بزرگتر/کوچیکترشو داشتین که اندازه پام میشد"، با آگاهی کامل بررسی کرده ایم که فروشنده سایز بزرگتر/کوچکتر آن را ندارد. ما تنها به این خاطر این جمله را میگوییم چون به طرز ابلهانه ای فکر میکنیم گفتن این جمله که هیچکدام از رنگهای کفشهای این مغازه مال من نیست؛ نوعی بی ادبی است. ما همچنان به طرز ابلهانه ای فکر میکنیم برای در رفتن از آن مغازه حتما احتیاج داریم تا چیزی را بخواهیم که مغازه دار در فراهم کردنش ناتوان باشد. ما در سالهای بعد از دو هزار زندگی میکنیم و دانستن اینکه " ما تنها وقتی توانایی انجام کاری را داریم که ناتوانی بقیه در انجام دادن بعضی کارها را به آنها یاد آوری کنیم"، جزو بدیهیات است.
کفش من بندهای سیاهی دارد. حلقه هایی که بندهای کفش من از آنها رد میشوند زرد است. حاشیه های هر لایه از چرم کفش من با نخهای تیره ای دوخته شده است که زیر یک سال و نیم واکس دیگر معلوم نیست چه رنگی بوده اند. کف کفش من، منظورم کف داخل آن نیست، چون فعلا آمادگی حرف زدن درباره هیچ یک از جزئیات داخلی آن را ندارم، یک تکه لاستیک منعطف زرد کثیف است که میتوانی آن را با دو دست بگیری و خمش کنی. خم کردن کفش را تا آنجا میشود ادامه داد که یکی از درزهای وسط آن باز شود و دنیای سیاه و پر رمز و راز داخل آن برای لحظه ای هویدا شود. بعد از این دیگر نمیتوان این کار را کرد چرا که هنوز آمادگی حرف زدن درباره محتویات داخل آن را ندارم.
من خوابم می آید و دیگر نمیخواهم مقاله نوشتن درباره کفش یک سال و نیمه ی قهوه ی سوخته ام را که تازگی فهمیده ام خاکستری است ادامه دهم.