والا چه عرض کنم.گفتن ندارد. زخمی به قاعده یک کف دست. به عمق یک مشت. توی شکم مادر. کمی بالاتر از نافش.سمت راست...زخمی قرمز و همیشه خیس ازخونابه و ...گفتن ندارد آخر. خُلق شما هم تنگ میشود باید ببخشید...زخمی که یک لوله سفید از داخلش بیرون آمده و یک رابط زرد به سرش چسبیده است. غذایش را که مایعی است مخلوط از چند میوه مغذی و آبِ گوشت و یک مایع عجیب غریب که دکترش تجویز کرده و این جور چیزهاست، با آمپول از توی همین لوله بهش میدهیم.مایع را بعدها میفهمم که سخت بوده تهیهاش برای برادرم. چیزهای زیادی بود که بعدها سختی و آسانیاش را فهمیدیم.
غذا...هه...ای دل ساده... یک چیزی میگویی تو هم برای خودت...مادرت نشسته باشد جلوت صُمٌ بُکم زل زده باشد به چشمهایت و موهایت که ریخته باشد روی گوشهایت و تو داری با آمپول یک مایع بد رنگِ بد بو را تخلیه میکنی توی زخمی در شکمش به قاعده یک مشت...زخمی که گفتن ندارد اما، حالا دهان تازه مادر است از بس که آب هم نمیتواند بخورد...از بس که زخم دیگری که زیر گلویش است آبِ خورده را مثل نشتیِیک لوله ترکیده پس میدهد روی گردنش...گفتنی نیست این حرفها اصلا. برای همین است که دوسال است نگفته ام. دو سال که نه، یعنی یک سال و خورده ای. یک سال وهفت ماه مثلا. یا ده ماه. یا اصلا بگیر یک سال و ده سال دیگرش. یک سال و یک قرن. حرفی که گفتنی نباشد تو بگو یک عمر. گفتن ندارد.
چه کنم؟ اگر نگویم با ذُقذق حافظه معتاد رگهای نازک شقیقه نحیفم چه کنم که گاهی به گداری هوای دستهای پینهپینهاش را میکند. گزگز حسرت پوسیده در گوشهایم را چه کنم که دلش خواسته بود جیلینگجیلینگ آن النگوهایی که برای قرض کمرشکن پدر داده بود بشنود دوباره. با قلب سوزن سوزن شده ام چکار کنم که دیگر معلوم نیست این فسفس مدام که انگار تخلیهی تهمانده هوای امید است در دهلیزها و پستوهایش یا خسخس نفسهای کسی که دارد هل میدهد ماشین پنچرش را در سربالایی.
می دانم....اما چه کنم.
میگویند توی کتابها نوشته قلب هر آدمی اندازه دست مشت کرده خودش است...اما توی هیچ کتابی ننوشته که زخمی به اندازه یک مشت توی شکم یک مادر به اندازه چندتا قلب پاره پوره درد جمع کرده در خودش. به اندازه چندتا قلب سوزن سوزن شده آه بخار میکند...توی کتابها که این چیزها را نمینویسند که خلق من و شما را تنگ کنند. من هم حالا دارم یعنی درِ دلم را وا میکنم که این جور خاطر خودم و شما را مکدر کرده ام از گندیدگی دنیای داخلش.
توی کتابها فقط مینویسند بیمار. مینویسند کبد چرب. مینویسند زردی چشم از نشانه های آن است.مینویسند پیوند روده.
دیگر بیات شده حتی یادآوری خاطره حسرتش. اینکه میشد بیشتر زنده بماند شاید. میشد نمیرد اصلا مثل همه مادرهای دیگری که یک زخم به قاعده مشتشان توی سینه دارند به اسم قلب و گاه و بیگاه زل میزنند به بر و روی فرزندشان که دارد یک چیزی را تزریق میکند توی آن به عنوان غذا. یک چیزی مثل یک غرغر. مثل یک نمره بیست. مثل یک آغوش.
میگویند خرگوشها عمر مفیدشان یک سال است. هر خرگوش یک ماهگی بالغ میشود. یک ماه هم دوران بارداری اش طول میکشد.توی هر زایمان هم دوتا خرگوش نر و ماده میزاید. خوب حسابش را بکن توی فقط یک سال چند تا خرگوش درست میشود؟
بله این قاعده طبیعت است. بر منکرش لعنت. همه میمیرند. اصلا همه باید بمیرند. و این تنها بایدی است که هیچ اما و اگری به خودش نمیگرد...اما...چه میدانم. خودم هم مانده ام. با این حرفها سر شما راهم درد می آورم.
چه عرض کنم. گفتن ندارد این حرفها...چیزی که عوض نمیشود. مرده مرده است. زنده ای هم که ما باشیم، با یاد مرده هایمان زندگی میکنیم.
پارسال نه پیرارسال عید، نماز ظهرش را که تمام میکند مشغول ادامه گردگیری و خانه تکانی میشود با دخترها. با تازه عروسش و دختر هنوز مانده اش. شستن ظرف و ظروف را که تمام میکند یک نصفه لیوان وایتکس اضافه می آورد. چه کارش کنم،چه کارش نکنم سر میکشد و....نمرد.
فقط تا دو ساعت خون بالا می آورده و تکه هایی از دستگاه گوارشش را. معده را مری را، ششهایش را حتی.
مکدرتان هم میکنم باید ببخشید. ولی مادر چهار ماه و اندی بعد، توی یکی از شبهای قدر مرد. ما هم مردیم. تک به تکمان. و هر کدام پیش خودمان بعدها پنهانی فهمیدیم که دیگری سخت تر مرده است. برادر نی قلیانی که بعد از شش ماه صد و خورده ای چربی آورده. خواهری که حتی چندبار قبل از مردن مادر مرده بود تا جلوی مردنش را بگیرد و حتی پدری که او را کشته بود. او بیشتر از همه ما مرده بود. پدر بیچاره ای که توی سالگرد مرگ زنش، از عمویم خواسته دنبال زن دیگری برایش بگردد. از بس که مرده است.
و من. که نمیدانم چکار کنم با این حرفها که گفتن ندارد.و با این زخم. به قول یارو چاره ام چیه؟ سوزن از قلبم درآرم بخیه اش کنم؟
خلاص
شروع
توی آن زیرزمینی، آنموقع ها که هنوز کتابفروش بودم، گاهی کسی می آمد که ز انفاس خوشش بوی کسی می آمد! یکی که یک کیسه میوه دستش بود و چند تا نان و مثلا و سبزی و اینها. اینجور وقتها همکارم نیشش را تا بناگوش باز میکرد که به این میگویند مشتری. به این میگویند آدم اصلا. چقدر احساس خوبی است وقتی کسی کتاب را همتراز سبد نیازهای اولیه اولیه اش میکند. کتاب را هم مثل گوشت و مرغ و نون و سبزی واجب دانسته. غذای جسم، آن دستش. غذای روح این دست. چهار سال تقریبا همکار بودیم باهم . پروژه های عجیب و غریب و گاها احمقانه و بعضا هیجان انگیزی را باهم پشت سر گذاشتیم. هفت هشت ماهی هست حالا که کاسه سفره مان را سوا کرده ایم. محل کارهایمان را، نوع کارهایمان را عوض کرده ایم و جداییم از هم. عصر که بیرون آمدم از دفتر زنگ زدم برنامه یکی دوتا فیلم را بپرسم ازش.آنجا كه كار ميكند سينما هم دارد.موزه هم دارد. كافه هم دارد. باغ هم دارد. همه چي دارد. انقدر شاشش تند بود که نگذاشت کلامم منعقد شود. یک ساعت و چهل و پنج دقیقه دست کم غُر زد و آه و ناله کرد از دست کتاب، بازار کتاب، جماعت گرگ ِدر پوستین گوسفند ِناشر و پخش و حتی کتابفروش و حتی کتابخر و حتی آن خری که کتابی که خریده را میخواند. مگر نبود همین آقای پدر ترجمه مارکسیستی در ایران. کتاب لنین را کتاب مارکس را ترجمه کرده قیمت خون. مگر نیستند این آقایان به اصطلاح چپ روشنفکر حامی جماعت های کارگری. کتاب و سی دی افاضاتشان را میدهند بیرون و کارگری که به نون شبش محتاج است ولی احساس نیاز برای آگاهی طبقاتی، احساس نیاز به دانایی اش چربیده به احساس غریزی گرسنگی می رود گزاف گزاف پول شطحیات این دوستان را میدهد. خلاصه از این حرفها دیگر. از این کار مزخرف بیهوده و آلوده و دروغ. از همه چی...همینطور که هندزفری توی گوشم بود و طبیعتا گوش میکردم فقط و گاهی با اوهومی، آره ای چیزی فک تازه گرم شده اش را روغن کاری میکردم، رسیدم به میوه فروشی نزدیک خانه، با هزار ایما و اشاره به یارو فهماندم یک کیلو ..یک کیلو نه یک دانه...از این....نه نه از قرمزهاش...ربع کیلو....نصف...نیم نصف کیلو هم قارچ.... و این ها را دارم با انگشتهام نشان میدهم و لب میزنم و عین کر و لال ها یارو را راهنمایی میکنم که پشت گوشی رفیقم فکر نکند دارم بهش گوش نمیدهم. خلاصه انقدر میوه فروش محترم خنگ بازی درآورد که گفتم یه دقیقه گوشی داداش. آقا یک کیلو سیب،قرمزش.ربع کیلو قارچ...بله از همانها. این موز 4 تایی و لیمو...نه ترش. لیمو ترش. 5 تا دانه آقا مگه برای هیئت میبرم؟ گذاشت توی پلاستیک و داد. ببخشید...خوب میگفتی؟ یک مکث طولانی ای کرد بعد یک لبخند کمرنگی زد که صدایش آمد . گفت این تنها کار انسانی ای بوده که امروز انجام دادی میدانستی؟...رسیده بودم به نانوایی...گفتم صف یکی ای اینجاست؟ گفتند همه مون یکی ای هستیم،چه خبره مگه برا هیئت میخوایم ببریم؟ باز پشت گوشی خندید و گفت توی این یک روز چَک و چانه توی بازارِ کتاب بدتر از ابزار یراقِ، این ها واقعا انسانی ترین کارهایی هستند که آدم میتواند انجام دهد. میوه بخرد، نان بخرد . و برای مدتی هم که شده حداقل به آن چندشی که با افتخار اسمش را کتاب و کتابفروشی و اینها گذاشتهایم فکر نکند. یاد آن روزهای همکاری افتادم. آنموقع ها که سیب قرمز را اگر در کیسه ی یک مشتری میدید و کتاب ارزشمندی هم توی خریده بود، به این فکر میکرد که یارو سلامت روح و جسمش توی دستانش است. حالا اما نظرش اینجور شده. انگار نامه اعمال باشد: کتاب دست چپ، نان و میوه و سبزی دست راست. ...با یک لحن "این بود آرمان های ما؟"یی گفت چی فکر میکردیم چی شد؟
گفت تو قرار بود نویسنده شوی یعنی...گفتم، هم آن موقع اشتباه فکر میکردی هم حالا چیز خاصی نشده است. دو تا نان خریده ام و یک خورده پنیر و چار پر سبزی. گريه کرد. نه یعنی که هق هق کند. و لی خب رنگ صداش بغض شد. گفت یعنی شکست خوردیم؟ گفتم توی جنگی که نکردیم؟ میخواهی روی قبرت بنویسم جنگجویی که نحنگید اما شکست خورد؟ خندید. گفتم توی جنگی که نکرده ایم تصمیم پیروزی و شکستش هم به عهده خودمان است. من ترجیح میدهم توی همچین جنگی پیروز شده باشم. خداحافظی کردیم. نان و سبزی و پنیر را هم توی دست دیگرم دادم و به بقالی محترم که داشت از مزایای پنیر تبریزی اش می گفت، با غرور گفتم بریز. تو راست میگویی، دویست گرم بیشتر بریز اصغر آقا، ما پیروز شدیم.
خلاص

آدم باید عشق را حتما تجربه کند. تا بفهمد عشق همان چیز قشنگی نیست که همه درباره اش حرف میزنند. مثل چیزهای قشنگی که نمیتوانی ازشان حرف بزنی وقتی درباره شان حرف میزنی. مثل چیزهای قشنگی که برای حرف زدن ازشان مجبوری از چیز های قشنگ دیگری حرف بزنی.مثل وقتی که از سیب حرف میزنی، از انار. وقتی که صد دانه یاقوت دسته به دسته با نظم و ترتیب یکجا نشسته اند، هر دانه ای هست خوشرنگ و رخشا...قلب سفیدی در سینه هاشان. مثل وقتی که تُرش است ، که شیرین است. که سرخ است، سفید است.سمفونی دقت است هر گوشه ی چند ضلعی اش. و دایره واری تو از بیرون بیشتر نمبیینی از آن با تاجی سرخ بر سر. مثل وقتی که از پرتقال از لیموشیرین حرف میزنی. مگر چند میوه هست توی دنیا که مزه شان، آن هم شیرینی شان جزو نامشان باشد. هویتشان باشد. و اگر همان موقع که تصمیم به خوردن اش گرفته ای نچشی اش، تلخ میشود. به اندازه چند دقیقه فقط تعلل کنی زهر میشود. کامت را و دهانت را و خُلقت را تنگ میکند. و تازه اسمش هم شیرین است. مثل وقتی که آب گرفته ای از این میوه ها و چیزهای عجیب غریب دیگری هم بهش افزوده ای. با آن رنگ و طعم نادر و لذیذش، چه میتوانی بگویی وقتی کسی میپرسد چیستاین چیز قشنگی که مینوشی؟ از چه چیز قشنگی حرف میزنی اگر بخواهی از آن چیز قشنگ حرف بزنی؟ مثل وقتی که از عشق حرف میزنی.
خلاص
شروع
اولش میخواستم خواننده شوم.. قشنگ یادم هست که صدایم را می انداختم توی سرم و توی دشت و بیابان برای خودم ابوعطا میخواندم. خانه هم که می آمدم اول زیرلبی و بعد هم کمی واضح تر توی حموم صدایم را ول میدادم. مادرم که قربان صدقه صدای قناری ام می رفت به این فکر میکردم که کی بشود دعوتش کنم کنسرتم عکسش را هم بدهم به گیشه بلیط فروشی که وقتی آمد بشناسدش و پول بلیط نگیرد ازش.بعدتر دلم خواست نقاش بشوم... مثلا اینکه کشف کرده بودم گذاشتن نقطه نقطه، روی نیم دایره پایین دایره ای که قرار است صورت باشد، ته ریش را تداعی میکند؛ کاملا بر این عقیده مصمم کرد که من نقاشم.
یکبار هم قوز دماغ یک بازیکن والیبال را شانسکی درآوردم و برادرم که دید یکی خواباند زیر گوشم که عجب تمیز درآورده ای تخم سگ.
قبل ترش یادم می آید اولین سوالی که اول دبستان ازمان پرسیدند این نبود که اسمتان چیست یا هرچی..این بود که کی بلد است بشمرد؟ آنموقع ها معلم ها خیلی حساب کتاب بیشتری سرشان میشد. به این فکر نمیکردند که به کی ها قرار است سواد بیاموزند، به این فکر میکردند که این گوساله هایی که نشسته اند روی این چوبها و انگار میخ زیرکونشان است و هر آینه آماده اند که خاک کلاس را به توبره بکشند، تا چند بلدند بشمرند تا بقیه اش را بهشان یاد بدهند.
طبق معمول بین آن همه گوساله فقط من بودم که گاو بودم. بلند شدم و تا صد شمردم. منتظر تعریف آقا معلم ته ریش دار دماغ قوزی بودم که نعره زد بتمرگ.
این سرگذشت را همیشه در زندگی آدمهای بزرگ و چیزفهم و معروف شنیده بودم همیشه: انجام دادن کار خوب مستوجب فحش است. یقین پیدا کرده بودم که آدم بزرگی خواهم شد.
آن موقع ها هنوز مقیاسی نداشتم برای متر کردن بزرگی آدمها. بلد نبودم آدم بزرگ یعنی چی. فقط این را میدانستم که او در خانواده ای مذهبی و تهیدست به دنیا آمده و کودکی خود را در روستا یا محله ای پایین شهر و با مشکلات و مصائب بسیار گذرانده است. تا اینجایش همه چیز دست به دست هم داده بود تا بشوم آن آدم بزرگ.
بعد تر یک شعری گفتم درباره خوبی خدا..درواقع یادم است توی شعر یک جورهایی داشتم خدا را خر میکردم که خواسته هایم را برآورده کند. یعنی فکر میکردم درگیر شدن دعا، حالا یا به زبان عربی یا فارسی دلیل اصلی اش خوش آهنگ بودن اش است و اینکه میشود با صوت خواندش. بنابر این چیزی سروده بودم در این حدود:
ای خدای مهربان/ به من بده یک کشتی با بادبان
ای خدای رحیم/ به من بده بک تخته گلیم
و به همین صورت قسمت اول همه ابیات، پاچه خواری بود و قسمت دوم به صراحت، بیان خواسته. قشنگ هم شده بود. پس دلیل دیگری نداشت که ادیب لایق یا آخوند نکته دان و گریه درآر و مشهوری نشوم. جوری که حاج علی اصغر، بزرگ آبادی، با کدخدا نصرت، خان قدیمی که بعد از چند نسل حالا از پیشوند نامش خان برداشته شده و کدخدا گذاشته سده، برای بردنم به خانه شان دعوا راه بیاندازند و انقدر بیارزم که بخاطرم خواهر و مادر همدیگر را هم فحش بدهند و حتی پسر حاج علی اصغر با دسته شن کش توی تخم های پسر کدخدا نصرت هم بزند.
همه اینها به کنار، وقتی برای اولین بار توی یکی از ماه رمضانهای شلوغ مسجد بلندم کردند و به عنوان بچه باهوش آبادی آوردندم زیر پر حاج آقا که ازم مسئله بپرسد قوت گرفت. وقتی میکروفنش را گرفت طرفم و گفت شنیده ام قرآن از بری. بخوان ببینم بابا. و من سوره فلق را خوانده بودم و کوثر را و دست آخر هم گفته بودم انّ الله و ملائکتهو یصّلون علی النبی یا ایهالذین آمنو صلو علیه و صلمو تسلیما... ازبس که فکر میکردم آخر هر چیز قرآنی مثل نماز باید این را خواند.
آن شب خانه که رفتم بزرگترین اسکناسی که تا آنوقت دیده بودم رابه عنوان جایزه از دست مبارک مادرم دریافت کردم. من اصلا نمیدانستم او هم فهمیده است، ولی وقتی پشت بلندگو صدای مرا ازمسجد میشنود که دارم مسئله جواب میدهم و قرآن میخوانم پای جوی بوده با بقیه زنهای همسایه، و انقدر بهش خوش گذشته که دویست تومنی ای که زیر هفت لا پتو و لحاف قایم کرده برای روز مبادا بیرون می آورد و جایزه اش میکند به من.
البته که همان فردایش مبادا رسید و زیر گریه و اشک و خون من، دویست تومنی مچاله و خیس از آی دماغ و پاره پوره از دستهای قفل شده ام بیرون کشیده شد و نفهمیدم خرج چه شد که ما ظهرش هم اشکنه داشتیم و شبش هم نان و ماست. فردایش و پس فردایش هم.
بعد خیلی که گذشت به نظرم رسید یک طبع شاعرانه لطیفی توی من هست که شبنم صبح مستم میکند و زلّ آفتاب پر میشوم از عظمت هستی و غروبِ گاوگُم روحم یاد هندوستانش را میکند و مااغ کشدارش هم همان نفیری است که مرد و زن از آن نالیده اند، از بس که ببریده اندش...
برای همین دانشگاه که رفتم فکر کردم بجای خواندن درس و مشق و اینها بهتر است کلاه ایرُفی سرم بگذارم و سیگار بهمن بکشم و موهایم را ول بدهم توی باد برای خودشان.به همین مناسبت همزمان عضو چند گروه ادبی و هنری و فرهنگی و
اجتماعی
شدم تا بلکن بالاخره به خواسته قلبی ام که همانا بزرگ شدن در حد و اندازه یکی از همان آدمهای بزرگی که در کودکی به دنیا آمده بودند و به سختی و محنت بالیده شده بودند تا اینکه به اینجا رسیده بودند،برسم.
غیر از اینکه آن آدمهای بزرگ چند متر هستند که بزرگ حساب میشوند حالا مسئله تازه ای هم به مسائلم اضافه شده بود: "اینجا"، دقیقا کجاست که آنها بعد از تحمل مرارتهای بسیار و خون دل و دود چراغ خوردن به "آنجا" میرسیدند.
گذشت...چکار داری...درس خواندم کمی از بس که یکی از مرزهای غیر قابل مذاکره و مشترک تمامی آن آدمها تحصیلات عالیه بود.
بعد یک خستگی هایی هم هست که آدمی در مسیر بزرگ شدن لاجرم می بایست مرتکب شود. از قبیل غرق شدن در آبیِ دود سیگار شبی که صبحش امتحان پایان ترم داری.
هندوانه در پارک با سنگ. نعره در دشت و بیابان به شیوه حبیب و باقی خلق الله که شهلای من کجایی؟ اینکه مورچه چرا هست؟ پا در جغرافیای انسان چه مختصاتی داره؟ هگل بهتر است یا دکارت. لزوم وجود پرتقال چی بوده باوجود حضور پرقوت نارنگی و از این قبیل...
بعدتر که دیگر از لحاظ ابعاد، آدم به اندازه هم نوعان خودش میرسد به این فکر میکند که " شتر! از این هم میخوای بزرگتر بشی که بزرگ شده باشی؟!پس کی میخوای بزرگ بشی؟ "
بعد رفتم سر کار تا این یک نفر شتر را در جهان بی استفاده نگذاشته باشم.
مدتی که گذشت کار بهم سخت شد، شعر بهم سخت شد، هگل سخت شد، مورچه و پرتقال و هستی و شهلا و پا سخت شد.
شتری شده بودم از بزرگی برای خودم و تا دلت بخواهد از کودکی در خانواده تهی دست به دنیا آمده بودم و تا همین ساعت عزیز به تحمل مرارتها و سختی ها مشغول بوده ام.
این شد که تصمیم گرفتم دیگر بزرگتر از اینی که هستم نشوم. همینجایی هم که هستم بگردم چارقدم آنورتر چارقدم این ور تر چارتا آجر روی هم بگذارم و یک سقفی رویش بزنم دست یکی شترتر ازخودم را بگیرم ببرم زیر این سقف و هی به هم غرغر کنیم بلکه زودتر شب شود و اخبار هوای فردا را اعلام کند ببینیم آن پولیور سبزه را بپوشم یا همین چارخانه و یک کت کفایت میکند. زن هم یک روز در میان قربان صدقه ات برود و ناله نفرین ات که زندگی اش را به گند کشیدی و تو بودی که جلوی پیشرفتش را گرفتی و اگر غرغرهای متحجرانه ات نبود و مثل شوهرهای مردم چارتا سفر خارجی رفته بودی و یک کمی حقوق بشر و فمینیسم و کانادا میفهمیدی، این نبود اوضاع او.این آدمی نبود که او میخواسته بشود. این آن جایی نبود که او میخواسته باشد.و حتی برگردد بگوید: اصلا بدبخت! این آدمی نیست که حتی خودت میخواستی باشی، خاک تو سر بی عرضه ات کنن. این اون جاییه که میخواستی باشی؟
بعد آدم فکر میکند که چقدر باید یک نفر بزرگ باشد تا بتواند اینجایی که الان هست را بفهمد کجاست. قبولش کند. دلش بخواهدش حتی. و صبح بیدار شود و برود سر کار.
خلاص
@zaapmaano