پرچمی که امروز توی خیابانها دارد پشت موتورسوارها یا از پنجره ماشینها باد میخورد چیز عجیبی است.پرچمی است که نه آبی است نه سبز است نه قرمز و نه بنفش.پرچم ایران است.
امروز برای اولین بار دلم خواست که یکی از این پرچمها را داشته باشم.دلم خواست بیاندازمش روی دوشم و بروم توی خیابانها داد بزنم.
پرچمی که به همان صلابت دیالوگهای "ینک" در "گوریل پشمالو" حس "تعلق داشتن" به جایی را به آدم یادآوری میکند."جایی" که دیگر آدم از تعلق داشتن به آنجا شرمنده نیست.
دیگر مثل یتیمی نیست که بعد از تمام شدن مدرسه،یک عالمه پدر ومادرهای همکلاسی هایش را میبیند که آمده اند دنبال فرزندانشان.
دور میشود این احساس که گویا در جلسه اولیا و مربیان،کنار همه پدر و مادرهای متشخص و قشنگ و رنگارنگ،پدری تکیده از اعتیاد و بداخلاق و بی فرهنگ دارد.پدری که حتی از معرفی او به دوستانش هم خجالت میکشد.
آدم حس میکند توی این دشت جهان،به دیگر درختان و گیاهان خوش آب ورنگ و قشنگ میتواند بگوید ما هم از زیر بته عمل نیامده ایم.
رقصیدن پرچم درستی در لحظه ای درست در مکانی درست میتواند باعث شود که آدم دلش بخواهد بعضی چیزها را بعضی شعرها همینطوری الکی الکی با خودش برعکس زمزمه کند: ملی پوش برنده از آن ما،دولت فرخنده از آن ما،شاااااااااید که آینده آز آن ما و باز بیشتر تصحیح کند که:بااااااااااااااشد که آینده از آن ما.
کی گفتَه مو خر بَشم تو آیِم
مو کَه بَخورم تو مغز بایَم
ترجمه :چه کسی گفته است که من خر بشوم و تو آدم؟من کاه بخورم و تو مغز بادام؟
حکیمانه های یک پیرزن لر که نشسته است(در واقع پخش شده است) روی فرش خانه کوچک اش و دارد کون سره کون سره اینور آنور میرود و دانه های برنج یا کرک قالی یا نان ریزه های پنهان شده لابلای پودهای فرش را یکی یکی با نوک انگشتانش با حوصله ای قد یک دشت گرم که سالها برای باریدن قطره بارانی صبر میکند،جمع میکند.
من هم می آیم اینجا،در سه ثانیه مینویسمش.
من آدم بدی هستم.
من مخاطب همان خری هستم که از خر بودنش گله دارد .اعتراض کرده به جبری که او را همانطوری کرده است که هست.که شاید دلش نمیخواسته اینطوری بشود که حالا هست.
من می آیم و ....
و اعتراض میکنم به این شکل بودنم:
کی گفته تو خر بشی مو آیم
تو که بخری مو مغز بایم؟
آیا دشتی هست که در بعداز ظهرهای بطالتش،وقتی که آسمان صاف بالای سرش هیچ چیز تازه ای برای گفتن ندارد،پخش شود روی زمین و درحالیکه دارد یکی یکی زیر چانه ی تک بوته های خار و گَوَنش را با نوک انگشتان اثیری اش نوازش میکند؛شعر مرا بسراید،توی باد زمزمه کند و به گوش خران وحشی بیابان برساند؟ تا آنها هم برای باقی خران قبیله آن را ترجمه کنند؟
تهران امشب خیلی خوشحال بود....
باکره گی ومعصومیت دو مفهمومی هستند که به درستی و با هدفی مشخص به یکدیگر الحاق شده اند.به این دو لاجرم هاله ای از تقدس آویزان شده است همیشه که آن نیز از سوی نیرویی حسابگر،شیطانی و عاقل صورت گرفته است.نیرویی که همه منافع خود را در گرو همزیستی این سه ایده در کنار هم یافته است.
معصومیت،نداشتن قدرت و اختیار انجام گناه است.در واقع نوعی گرفتن نیروی عصیانگری،سرکش و آزادی است.(بحث بر سر انتخاب از سر اختیار و ارزش چنین اعملی نیست.چراکه چنین بحثی اساسا تحریفی هوشمندانه است برای منحرف کردن اذهان از این ایده که خدایی وجود دارد یانه و اینکه اگر وجود داشته باشد میتوان دربرابر او قد علم کرد . این نه تکبری فرعون وار که عملی در انسانی ترین شکل ممکن خود است،چرا که انسان تا قبل از آنکه بتواند جهانی را بدون خدایی در کمال مطلق تصور کند،انسان نشده است.چنین جهان،با چنان خدایی چه نیازی به وجود انسان دارد؟)انجام عملی که به طریقی جامعه از آن باز داشته میشود.چه این جامعه،قبیله ای در آمریکای جنوبی باشد که برای خودش تابوهایی درست کرده باشد که به آنها نباید نزدیک شد،چه جامعه ی مدرن قرن بیستمی باشد که اصول ناخوشایندش را تحت عنوان جرم،نابهنجار اجتماعی واز این دست الفاظ از دسترس مردم خارج کرده باشد....
من نه به قول آن یارو "کوشنده سیاسی"هستم نه اصراری به اظهار نظر درمورد اوضاع و احوال این روزها دارم.فقط بخاطر فرار از دست خارش کلافه کننده ای که سراغم آمده بود،خواستم خودم را سرگرم تایپ کردن کنم.خارشی که از بعد از ظهر امروز شروع شده بود:این حاصل همان شیره مالیدن سر خارشهایم است:
نیکمرد
1.بیایید با بیشترین قدرتی که در خودمان سراغ داریم از خودمان بگریزیم.یک جوری بی اینکه کسی از ما از نقشه دیگری خبر داشته باشد،در خلوتهای شخصی مان به این نتیجه برسیم که باید از خودمان فرار کنیم.و مواظب باشیم که در مسیر این دویدنهای بی امانمان از دست خودمان،کسی را نبینیم و با کسی برخورد نکنیم.
با دیدن بقیه باز به خودمان برمیگردیم و مجبور میشویم تا دوباره خودمان بشویم و خودمان را به بزنیم به کوچه علی چپ و باهم سلام واحوالپرسی کنیم.یادمان میرود برای چه داریم فرار میکنیم.از چه داریم فرار میکنیم.یادمان میرود که داریم دنبال کسی میدویم یا کسی دارد دنبالمان میکند.
میشویم شبیه آن یارو توی مِمنتو که دارد فرار میکند.بعد یک نفر دیگر را میبیند.می ایستد تا ازین مطمئن شود که دارد چه کار میکند: او دنبال این کرده یا این است که او را دنبال میکند.
می ایستیم و باز چون و چرا میکنیم.بحث عوض میشود.کاری را که همیشه دلمان میخواسته انجام دهیم ولی نتوانسته ایم را باز به تاخیر می اندازیم.
بیایید این نوشته را که خواندید به کسی درباره اش چیزی نگویید.حتی اگر همه تان هم خواندید وانمود کنید که نخوانده اید،اما درخفا نقشه فرارتان را از خودتان بکشید............
هولی موتورز نامزدِ جایزهی بهترین فیلمِ خارجیزبان از طرفِ «انجمنِ منتقدانِ فیلمِ لسآنجلس» بود که جایزه را نیز بُرد. کاراکس در مراسم حضور نیافت و تنها پیامی برایشان فرستاد؛ پیامی که از سازندهی هولی موتورز انتظار میرود:
سلام، من لئوس کاراکس هستم، سازندهی فیلمهای خارجیزبان. من در همهی عمر مشغولِ ساختنِ فیلمهای خارجیزبان بودهام. فیلمهای خارجیزبان در همهجای دنیا ساخته میشوند، البته به جز در آمریکا. در آمریکا، فقط فیلمهای غیرِ خارجیزبان میسازند. ساختنِ فیلمهای خارجیزبان بدونِ شک دشوار است، چرا که باید زبانی خارجی را به جای استفاده از زبانِ معمول ابداع کنید. ولی اگر واقعیتش را بخواهید، سینما [به تمامی] یک زبانِ خارجی است، زبانی آفریدهشده برای هر کس که بخواهد به سوی دیگرِ زندگی سفر کند. شبتان خوش.
_______
پ ن1.:مطلب از "گرینگوی پیر" دزدیده شده است
2:به زودی درباره اینکه "فرهنگ ستیز"حرف میزنم.
خلاصه ی این متن امروز در روزنامه قانون منتشر شد.خوشبختانه این خلاصه،این بار تبدیل به چکیده ای جمع و جور شده است و چیز زیادی از آن از دست نرفته است.-غیر از تیتر مطلب که نمیدانم کدام شیر پاک خورده ای انتخاب کرده است!-در متن زیر اما همچنان عصبیت من موقع نوشتنش دست نخورده مانده و چیزی که بر متن روزنامه بیشتر دارد،همین موود حاکم بر کسی است که از دیدن چنین نمایشی عصبانی میشود.و باز به خودش قول میدهد که برای مدتها نرود تئاتر ببیند،تا اینکه باز یکی سر برسد و اصرار و...باز روز از نو روزی نو.
درضمن برای این مطلب نظرخواهی فعال خواهد بود.
با اینکه میدانم این درخواست شاید منطقی و همگام با موازین احمقانه دموکراسی! نباشد،اما مجبورم که عنوان کنم:از مخاطبان مهربانم!،تقاضا میکنم که از گذاشتن نظرات نامرتبط و شخصی پرهیز کنند.
"گوشزد کردن خطا ومسئولیت کامل توده های بشری،یعنی جدی گرفتن آنها.دلسوزی به حال مردمان وگفتن اینکه آنان قربانیان بیچاری ای هستند،یعنی آنان را کودکان نامسئول و ناتوان پنداشتن.مبارزان حقیقی آزادی راه اول را برمیگزینند وسیاست بازان راه دوم را."
ویلیام رایش.
در این یکی دوسال گذشته نمایش ضعیف کم ندیده ایم در سالنهای نمایش این شهر که به یمن وجود اسمهای معروف روی بروشرشان خوب فروخته اند.نمایشهایی که برای لحظاتی کوتاه سروصدایی به پا کرده اند و پس از افشای هویتشان،به همان زودی هم فراموش شده اند.شاید برای شروع این مطلب چنین جملاتی تند و بدون تامل به نظر بیاید.چرا که صحبت از هر پدیده ای که با استقبال تعداد کثیری از مردم مواجه شده باشد،و مخصوصا انتقاد از آن،در نظر اول ممکن است بی احترامی به نظر مردم تلقی شود.
اما این طور نیست.دلیل تند بودن آن را در ادامه شرح خواهم داد و علل رد تهمت بی تامل بدون آن را همین حالا:
چه در طول تاریخ هنر و چه در سیر تاریخ بشیریت این موضوع به اثبات رسیده است که تنها اقبال عمومی از یک پدیده،یک اتفاق،یک شخص،یا حتی یک عقیده و ایدئولوژی،دلیل بر درست بودن وحقیقت بودن آن نیست.مارکسیسم(به آن شیوه ای که استالین به پیشبرد آن دست یازید) نیز در ابتدای پیدایشش مورد اقبال خیل عظیمی از متفکران و انسانهای ستم دیده واقع شد.اما آنچه درادامه حاصل شد غیراز جنایات و ستمی که برمیلیونها انسان روا داشته شد چه بود؟فاشیم نیز در ابتدا قلب بسیاری از مردم آلمان را به تپش وا داشته بود.اما تاریخ جواب این تپش قلبها را در زندانهای سیبری چگونه داد؟ در طول تاریخ،نمونه هایی از این دست کم نیست.فقط کافی است اولین کتاب تاریخ سیاسی ای را که دستتان میرسد چند دقیقه ای ورق بزنید.
هدف این بحث،صحبت درباره این ایسمها و حتی مقایسه این چنین عقاید و وقایعی با تئاتر و بالاخص نمایش خدای کشتار نیست-هرچند با اندکی تامل در نمایشنامه،نه در نمایش،موارد قابل مقایسه ای پیدا خواهیم کرد-.مقصود تنها آوردن شاهدی است بر این مدعا که اقبال لحظه ای و تحت تاثیر هیجان و احساسات از یک پدیده،دلیل بر حقیقت و درستی آن پدیده نبوده و نخواهد بود.
مردم ممکن است تحت تاثیر تبلیغات،و فریب عواطفشان،دچار هیجان زدگی شده و به پدیده ای که در درستی و حقیقت آن تردید است روی مثبت نشان دهند و باعث گسترش و قدرت گرفتن آن شوند.در چنین برهه ی حساسی،این وظیفه هنرمند،منتقد وروشنفکر است که با داخل نشدن در این جریانات و دیدن وتحلیل وقایع از منظری دور و آلوده نشده به فضای مسموم تبلیغات و عواطف کاذب،درست و نادرستی چنین پدیده هایی را به بوته آزمایش عقل سخت گیر،دوراندیش،انتقادی ومنصف خویش قرار دهد و روشنگری کند.همان کاری که بسیاری از این دست روشنفکران درطول تاریخ کرده اند و همان مردمی که مدتی قبل آنها را از خود رانده اند،باپی بردن به اشتباهشان،نادم از گناهی که مرتکب شده اند،به تقدیس جسد وقبر او یا تقدیر از مجسمه اش در میدان شهر پرداخته اند.
دور اندیشی،پیش بینی و پیشگیری از فاجعه ای که احتمال رخ دادن دارد، در روان انسانها نهادینه شده است.همین مهر تاییدی است بر این عقیده که وجود چنین انسانهای منزوی و جدای از عامه ای،کاملا مثمر ثمر خواهد بود.
این مطلب البته قصد چنین کاری را نیز ندارد.چرا که فاجعه رخ داده است.نیت این نوشته و نویسنده شان تنها این است که کورسوی امیدی که برای هشدار دادن و پذیرفته شدن از سوی اهالی هنر دارد را از دست ندهد.این هشدار کسی است از جنس خود تئاتر که هرچند کم تجربه اما زحمت کشیده ی این عرصه است و به اندازه همه ی تئاتری های زحمت کشیده،نگران این هنرو آنچه دارد بر سر این هنر می آید است.
نمایش خدای کشتار،فاجعه ای است که این روزها درفرهنگسرای نیاوران درحال رخ دادن است.
نمایش ضعیفی که بخاطر فروش قابل توجه آن در سال گذشته،دوباره درحال اجراست.نمایشی از نویسنده ای صاحب فکر وخوش ذوق که با ریزبینی و دقت تمام دراحوال آدم مدرن به درونی ترین وقویترین امیال آدمی پرداخته است.میل به خشونت،قدرت،رجوع به غریزه وسلطه بر دیگری.
این نمایشنامه با رویارو کردن دوخانواده متمدن که برای دعوای بچه هایشان ملاقاتی ترتیب داده اند تا مثل آدمهای بافرهنگ راه حل متمدنانه ای برای آن پیدا کنند وارد دنیای شخصی و عقیدتی آنها میشود..در مسیر بحثهای این دوزوج درباره این واقعه،آنها به عللی که باعث رخ دادن چنین اتفاقی شده اند میپردازند.گاهی این بچه و گاهی دیگری مقصر شناخته میشوند.بحثها اغلب با زنگ خوردن تلفن آلن قطع شده و اورا بی توجه به محیطی که درآن است و رعایت ادبی که از اودر این محیط انتظار میرود،در حال صحبت با همکارانش درباره مسئله ای در یک شرکت دارویی نشان میدهد.شرکتی که با تولید انبوه دارویی که عوارض جانبی آن کنترل و تایید نشده جان بسیاری از آدمها را به خطر انداخته است.آلن اما از جمع آوری و عودت این داروها جلوگیری کرده و نوشتن ندامتنامه و پی گیری قضیه را هم منتفی اعلام میکند.چرا که این کار نه تنها سود هنگفت اورا دچار نوسان و بی ثباتی میکند بلکه اعتبار او و شرکتش را زیرسوال خواهد برد.
نمایش با جلو بردن چند موقعیت معمولی و حرف توحرف شدنهای مدامی که حول مفاهیمی چون احترام به دیگر(همسر،فرزند،هم کلاسی،همنوع)،حقوق بشر،جنایات رخ داده در سالهای گذشته و مسببان آن،دعوای دو بچه و مقصر آن،میگردد؛ادامه پیدا میکند.
همنیطور با پیش رفتن نمایش شخصیتها از آن پوسته بافرهنگ و مدرن مودب خود دور شده و هریک در نشان دادن ذاتش از دیگری پیشی میگیرد.آنها از کوچکترین فرصتهایی که برای حمله و غلبه بر دیگری پیدا می کنند استفاده کرده و بی توجه به مناسبات خوانوادگی،جنسیتی یا هر قاعده دیگری که تا قبل از این برایشان مهم بود،سعی در یافتن یک حامی برای خود و اشاعه قدرتشان دارند.شخصيتها مدام جبهههايشان را تغيير ميدهند و به طور پيوسته با يکديگر متحد شده و بلافاصله از هم متفرق ميشوند.آنها کم کم تبدیل به هیولاهایی میشوند که هرکدام بالقوه توان تبدیل شدن به هیتلری دیگر یا خونخواری شبیه به این را از خود بروز میدهند.هیولاهایی که دیگر با خانواده های متمدنی که برای حل مسئله بچه های متخلفشان،جلسه ای فرهنگ مدارانه گذاشته بودند،قابل مقایسه نیستند.اما اینها همان ها هستند.فقط در نشان دادن آنچه بودند تظاهر را رعایت میکردند و فقط برای بودن، به رسمیت شناخته شدن،پیشرفت و کسب قدرت بیشتر در جامعه شان-جامعه ای که آنهم به صورت ظاهری با قوانین وقواعد متمدنانه! ای اداره میشود- به این پوسته آزارنده-چون زرهی سنگین که جنگویان برای کمتر آسیب دیدن،وزن ودست وپاگیری آن را برخود هموار میکردند-تن داده اند.
نمایش سرشار از موقعیتها و دیالوگهایی است که نوعی ابزوردیسم را به ذهن متبادر میکند.واین نگاه لاجرم به گروتسکی ظریف انجامیده است.لبخند خفیفی که از کمدیهای رفتاری و فحاشی های غیرمنتظره چنین آدمهای با فرهنگی،سر میزند،بلافاصله جای خود را به تاملی درباره آنچه درحال رخ دادن است میدهد.و تبدیل به آهی کوتاه و تلخ میشود.
این به هیچ وجه نمایشی فاجعه بار نیست.ایده ضعیفی هم ندارد.در پرداخت به چنین ایده ای و هماهنگ ساختن آن با بشر متمدن امروز و فضای زندگی او نیز،کم نگذاشته است.نمایشی است در نهایت دقت،ایجاز،ظرافت و حتی طنزی که موجب طراوت و نشاطی درفضای کلی آن شده است.و چون تیغ تیز جراحی ای جان میدهد برای موشکافی روان آدمِ حالا.آدمی که ماها باشیم.
پس غرض از این صحبتها چیست؟
عرض میکنم.اما قبل از آن،پرداختن به بقیه جنبه های اجرا خالی از فایده نخواهد بود:
1.کارگردانی:در تعریف یک نمایش واقعگرا(کمدی،درام،تراژدی یا هر مکتب دیگری) سخنهای بسیاری گفته شده است و تعاریف را اگر در شکل مدرن و پسا ارسطویی(این واژه فقط بخاطر کمبود وقت برای توضیح تاریخ طولانی تئوریهای تئاتر جدید،آورده شده است وگرنه بعید میدانم معنی دیگری داشته باشد)آن جمع آوری کنیم،صفحات بسیاری از عقاید این یا آن تئوریسین تئاتر سیاه خواهد شد.اما تقریبا در همه آنها چند نکته تاکید و تکرار شده است:
الف)توهم واقعیت یعنی ایجاد عناصر(کم یا زیاد)،حس و حال(وابسته نوع نظریه)و روابط علّی معلولی ای که به همراه شخصیتهایی باور پذیر،ایجاد نوعی همذات پنداری در مخاطب کرده و او را از قید آگاهیِ در تئاتر بودن و در حال دیدن "یک نمایش" بودن،برهاند.تا او اتفاقات روی صحنه را واقعی انگاشته،آنها را به صورتی قراردادی باور کرده و مورد تاثر آن قرار بگیرد.
ب)دیوار چهارم.دیواری فرضی که جلوی صحنه را گرفته است واین آگاهی را از شخصیتهای نمایش صلب میکند که: آنها در حال دیده شدن هستند.و تماشاچی ای وجود دارد.
موارد دیگری نیز وجود دارد که بخاطر حوصله مطلب و مربوط نبودن به بحث از ذکر آنها خودداری میکنم.
در نمایش خدای کشتار،علاوه بر خوانش غلط از شخصیتها و فضا و وایده کار،طراحی صحنه ابتدایی(نه بخاطر کمینه گرایی در تعاداد یا نوع وسایل،بلکه بخاطر نامتناسب بودن آن با فضای نمایش واین اشتباه که درخانه های روشنفکر و هنردوست،همه چیز به حد کمال خود تقلیل یافته است.آنچنان که حتی کتابهایی که آنهمه برای صاحبشان گرانبهاست،کف زمین نگهداری میشود)و بخصوص کج بردن مسیر نمایش به مقصدی اشتباه،خطاهای فاحشی صورت میپذیرد که از کارگردانی که جسارت نمایشی کردن چنین متنی را به خود داده بعید است.
شخصیتها(آلن،آنت ودر بسیاری از موارد ورونیک)باآمدن جلوی سن و با چشم دوختن در تماشاچیان، به ایراد دیالوگهایشان(که اغلب جُکهای رکیک وکم مایه ای است که در متن نمایشنامه چپانده شده است)میپردازند.قاعدتا شخصیتها در نمایشی رئال،تماشاچیان را مخاطب خود قرار نمیدهند،چرا که در چنین نمایشی،دیواری قراردادی با عنوان دیوار چهارم تعریف شده که مرز بین تماشاچی و شخصیت است.
پس آیا شخصیتها با دیوار سخن میگویند وبرایش جک
تعریف میکنند؟اگر چنین است پس باورپذیری چه میشود؟
ممکن است اینطور به نظر آید که این نمایش اصلا با رویکردی واقعگرایانه اجرا نشده است.حتی با قبول این ادعا(هرچند به غلط)رعایت چنین قراردادهایی در همه انواع نمایش،غیر از تئاترهایی که به نوعی تجربی یا آیینی خوانده میشودند و یا در نمایشی که شکستن دیوار چهارم لزومی داشته باشد،ضروری است.
مسایل ریز ودرشتی از این قبیل در نمایش خدای کشتار وجود دارد که ناشی از نقض قراردهای ثابت شده ی تئاتری(آنهم نه بخاطر سویه آوانگارد بودن وساختارشکنشن) برای دست یابی به هدفی که همانا خندان تماشاچی به هرقیمت و بدست آوردن دل او و گرفتن رضایتش برای دیدن ادامه نمایش است.
اگر این اشتباهات خودخواسته،تنها به همین دلیل انجام شده بود بازهم با اغماض میشد از کنارش گذشت،چراکه حقیقتا به صحنه آوردن نمایشی پر از دیالوگ و صحبتهای بعضاً حکیمانه و نظریه پردازانه وهمینطور تغییر محدود مناظر، کار دشواری است و برای کارگردانهای کم تجربه،خطایی است قابل چشم پوشی.اما نه تنها دلیل این اشتباهات از نیت دیگری سرچشمه گرفته است،آقای کوشک جلالی نیز بنا بر حواشی امر،کارگردان کم تجربه ای نیستند.این فضای کمدی و خنده آنچنان در نمایش زیاد استفاده میشود،که دیگر نه فقط یک چاشنی برای تحمل شنیدن حقیقتهای تلخ متن،که مود غالب اثر میشود و آن را از بن و اساس متمحل تغییر ماهیت میکند.
نمایشی که ذاتا یک درام مدرن است به یک کمدی فیزیکال(شبیه سیاه بازی و ژان گولربازی خودمان) تبدیل میشود.روح ذاتی آن مکیده شده و بادی مشقی به کالبد بیجان آن دمیده میشود.

ایده ی فلسفی آن(که پر است از ارجاعات روانشناسانه و جامعه شناسانه و تاریخی) تبدیل میشود به یک دعوای پر زد و خورد زن و شوهری.
2.بازیگری:
در بازیگری اصلی وجود دارد که نه تنها در کلاسهای آکادمیک،که دیگر در هر آموزشگاه کم مایه ای هم به هنرجویان آموزش داده میشود و آن اینست: حس و حال و انرژی ای که درحال بازی شخصیت،در لحظه ای معین در بازیگر وجود دارد و او درسدد بازی آن است شبیه به لیوانی است تا خرخره پراز آب.بازیگری که لیوان است از همه آن حس و حالی که آب باشد،باید تنها مقدار اندکی را بروز بدهد.این باعث خواهد شد که تماشاچی،حس بروز نیافته عظیمی که در پشت این نمونه کوچک است را درک کرده وتحت تاثر قرار بگیرد ولذت ببرد.در هر سبکی مقدار بروز این حس متفاوت است.مثلا در کمدی میشود کمی،فقط کمی بیشتر ارائه کرد.
بازیگران نمایش کشتار،به خصوص بازیگران زن این نمایش در تمام لحظات درحال نمایش دادن تمامی لیوان خالی شده ای هستند که در همان لحظات ابتدایی نمایش چندین بار،ته آن را بالا آورده اند.جیغها و فریادهای بی علت،عدم درک درست از موقعیت بازی و همبازی خود،حرکات اغراق شده و انجام هر کنش بی علت وپادرهوایی که تحت تاثیر صدای خنده تماشاچیان بر آنان عارض میشود موجب انزجار هر مخاطب فن آشنایی خواهد شد.
آدمهای واقعی همیشه بیشترین تلاششان را صرف پنهان کردن آن چیزی میکنند که واقعا هستند.بازیگران این نمایش اما آنقدر بیتاب نشان دادن شخصیت حقیقیشان هستند که از اولین و کوچکترین فرصتها برای افشای آن استفاده میکنند و همچنان انتظار باورپذیر بودن دارند.
بازی نسبتا روان رضا مولایی و تیپی که اشکان خطیبی نزدیک به شخصیت درآورده-ولی هنوز شخصیت نشده-را البته نباید در سایه بقیه ضعفهای کار،با بی انصافی نادیده گرفت.
و اما دلیل اصلی:
با توجه به چکیده کوتاهی که از طرح و ایده نمایشنامه،-اتفاقاتی که بین دوزوج متمدن که منجر به افشای شخصیت حقیقی شان(مان)میشود-گفته شد،انتخاب(یا توفیق اجباری) سالن اصلی فرهنگسرای نیاوران،در این شهر،تهران عزیز،انتخابی بس بجا و موشکافانه بوده است.تهران شهری است در تکاپوی مدرن شدن که این نمایش میتوانست همچون کنشی هنرمندانه، نه که علاج واقعه ای را قبل از وقوع بکند،که هشداری باشد برای بازتر کردن چشم مخاطب به آینده ای که در انتظارش است.یا باتوجه به انسانی بودن و لامکان و بی زمان بودن نمایشهایی از این قبیل،رودخانه ی گذشته ای را تصویر کند که بستر جریان تاریخ ما برای رسیدن به امروز است.
و انتخاب تماشاخانه ای در قسمت شمالی شهر،جایی که ظاهرا عناصر این مدرن شدن بیشتر نمایان است،باز میتوانست خاکی باشد ریخته روی شصت کارگردانی با ذکاوت.
اما مشکل وقتی خودش را نشان میدهد که به اتفاقی که در حال رخ دادن است با نگاه عمیقتری بنگریم.نمایشی با چنین بن مایه و با چنین تناسب درونمایه ای با فضایی که قرار است درآن اجراشود،به شیوه ای روی صحنه میرود که -علاوه بر ضعفهای تکنیکی کار،که شرحش در بالا رفت- قصد ایجاد تاثیری درست صدو هشتاد درجه عکس آن چیزی که میبایست،را دارد.
و متاسفانه موفق هم میشود.
نمایشینامه ای که با هنرمندی تمام قصد ایجاد تلنگری بر آدم ها دارد.و این کار را نه با رویکردی اخلاقی و تعلیمی.بلکه فقط با نشان دادن حقیقتی دردناک از حقایق روح بشر انجام میدهد،تبدیل میشود به کمدی فیزیکال و جک پرت کن کم مایه ای که باعث تخدیر و غفلت بیشتر همین بشر میشود.تبدیل میشود به لحظاتی شاد و سرگرم کننده که مخاطبش را برای یکی دوساعت از آنچه اطرافشان میگذرد بکند و پرت کند توی جشنواره شادی و بی غصگی.
بعید میدانم هدف هنر و هنرمند با توجه به مقدمه ای که آوردم(در چنین شرایطی)چنین باشد؟
ممکن است بگویید که این کندن بشر از واقعیت خسته کننده و رنج آور اطرافش و میزبانی از او در دنیایی خندان و خیالی یکی از وظایف هنر است.صحیح.و به تایید بسیاری از بزرگان باید به آن اعتراف نمود.
اما برای چنین قصدی استفاده از چنین وسیله ای(نمایشنامه خدای کشتار) کمی غیرمسئولانه و به نظر سودجویانه می آید.
اگر چنین بود آقای کوشک جلالی هم،چون بزرگانی اعم از وودی آن و داریو فو به سراغ نوشتن متنی انتقادی و کمدی میرفت یا حداقل از چنین متنهای آماده ای استفاده میکرد.هرچند بعید میدانم با این رویه ای که ایشان در پیش گرفته اند بازهم بن ایده ی چنین نمایشنامه هایی هم دستخوش مسخ و تغییرماهیت نمیشدند.
آقای کوشک جلالی میتوانست برای نیل به این مقصود برود نمایشنامه ای کمدی بردارد و اتفاقا خوب هم کار کند تا نتیجه ی درستی هم بگیرد.و البته میتوانست این کمدی خیالی را برود آن پایینهای شهر و برای آنهایی که واقعا احتیاج به چنین مسکّن های مقطعی ای دارند اجرا کند.اینطور خیر دنیا وآخرت را با هم میبرد.
به هر صورت استفاده از نمایشنامه خدای کشتار و تبدیل آن به نمایشی که خصوصیاتش را ذکر کردیم،سوای از غیر حرفه ای بودن چنین اقدامی،به نظر کاری غیر مسئولانه می آید.بخصوص که بهانه آن برای اجرای دوباره اش،شماره بی سابقه تماشاچیانی است که او در وهله اول همین بلا را سرشان آورده است.
____________
پی نوشت:امیدودارم خواننده فهیم در منجلاب تعریفها و مغالطه هایی نیافتد که از نظریه هایی شبیه این،میشود اثتنبات کرد:
1."هنرمند میتواند از شیوه ای کاملا شخصی دست به خوانشی دوباره و جدا و متفاوت از اثری قدیمی بکند" یا نظریات هنر برای هنر و تقابلش با هنر ومتعهد و....،.و از این قبیل نظریات نسبی نگرانه و لیبرال.
چنین خواننده ای در این بند نخواهد افتاد چرا که او نیز بهتر ازمن،متوجه تفاوت موضوع صحبت من است، باچنین نظریاتی که علی رغم امکان درست بودنشان،با بحث ما فاصله ای نجومی دارد.
2.در متنی که بالا آورده شد،به هیچ وجه،اجراهای قبلی اثر مورد خطاب نیست.چرا که آنها را ندیده ام.همینطور است اجراها و فعالیتهای قبلی آقای کوشک جلالی.موضوع این متن تنها اجرایی است از نمایش خدای کشتار که اردیبهشت و خرداد 92 در فهنگسرای نیاوران درحال اجراست.