حالا که باز متن را خواندم اتفاقا نظرم عوض شد. بسیار متن حرفه ای و روشنی است برای آنها که فیلم را دیده اند و کمی هم، فقط کمی، با لاکان و ژیژک آشنایی دارند. خیلی هم خوشحال هستم از نوشتنش... با این وجود "سرنوشتهایی" را که نوشته ام پاک نمیکنم.
سرنوشت است دیگر. داغ خورده روی پیشانی!
سرنوشت1: این نوشته قرار بود یکی از مفاتیح ورود به دنیای "چیز"ها باشد از زور سادگی اش و اینکه درمورد یک چیز خوشمزه مثل فیلم حرف میزند. حالا که دوباره میخوانمش احساس میکنم قرار کنسل است.
سرنوشت2: اگر کسی چیزی از این مثلا نقد نفهمید کاملا حق دارد. به گیرنده های خودش دست نزند، اشکال از فرستنده است.
سرنوشت3: سه حالت وجود دارد:.یا من مسلط نبوده ام به چیزی که میخواسته ام بگویم.یا دلم میخواسته یک عالمه کلمه ی قلنبه سلنبه بگذارم توی متنم و بگویم که یعنی ماهم بله. از بس که عقده ای بوده ام..یا این متن برای یک جایی نوشته شده بود که احتیاج به این قمپز شدیدا احساس میشده و در آن برهه ی حساس تاریخی کاری منطقی بوده.
سرنوشت 4: ولی من که آنموقع که مینوشتم کلی همه چیز بلد بودم و همه چیز برایم مثل روز روشن بود و کلی داشتم با خودم حالم میکردم که!!
سرنوشت5: نظرات شما، ولو فحشهایتان درباره این متن برای بیرون راندن من از این هیستری، بسیار مفید خواهد بود!
سرنوشت 6: (شیش تاییا هو هو...ببخشید عدد 6 که میبینم یک جوری میشوم همیشه.)سرنوشت همان پا نوشت است که به جای کف پا روی پیشانی داغ میزنند.
" نگاهی به فیلم old boy، ساخته پارک چان ووک کارگردان کره ای، با تمرکز بر شباهت آن با نمایشنامه ادیپِ سوفوکل و نظرات ژاک لاکان "
پارک چان ووک کارگردان کره ای است. که اغلب سینمادوستان او را بخاطر فیلم old boy وشاید سه گانه انتقامش به یاد بیاوند. فیلمسازی که فلسفه خوانده است، دوستدار سوفوکل، شکسپیر و کیرکه گارد است. قبل از ورود به فیلم سازی منتقد سینما بوده و به نوشتن مقالاتی حول سینما میپرداخته است.
این بحث با تمرکز بر مهمترین فیلم او یعنی رفیق قدیمی( (old boyسعی در واکاوی ریشههای خشونت در آثار او و نگاه بی پروایش به مسایل انسانی را دارد.
پارك متولد و بزرگ شده سئول است. او فلسفه را در دانشگاه سوگانگ آموخت. جايي كه اولين كلوپ سينمايي را با عنوان «انجمن سينمايي سوگانگ» راهاندازي كرد و تعدادي مقاله در باب سينماي معاصر نوشت. او در ابتدا قصد داشت منتقد هنری شود ولي پس از تماشاي فيلم «سرگيجه» هيچكاك تصميم به فيلمسازي گرفت. بعد از فارغ التحصيل شدن مقالههاي سينمايي براي مجلات نوشت.
به عنوان دستيار كارگردان فيلمهايي مثل «نقاشي با آبرنگ در روز باراني» به كارگرداني كاوك جا يونگ همكاري كرد. اولین ساخته سینماییاش «ماه چيست؟. . . روياي خورشيد» در سال 1992 و پنج سال بعد دومين فيلمش با نام «سه گانه» هستند كه هيچكدام فيلمهاي موفقي نبودند. بنابراين او روي به نقد فيلم آورد. در سال 2000 پارك با ساختن joint security area که هم مورد توجه منتقدان قرار گرفت وهم درگیشه موفق بود، عنوان پراستقبالترین فیلم کره ای را به خود اختصاص داد.
كسب موفقيت اين فيلم باعث شد تا فيلم دوم را مستقلتر بسازد، فيلم «همدردي با آقاي انتقام» نتيجه آزادي خلاق اوست. بعد از برنده شدن جايزه ویژه هیات داوران در جشنواره فيلم كن 2004 براي فيلم «رفیق قدیمی»، روزنامهنگاري از او پرسيد: چرا موضوع انتقام در فيلمهايش تكرار ميشود؟ پارك پاسخ داد كه تصميم داشته سه فيلم پشت سر هم با موضوع اصلي انتقام بسازد. فيلمهايي درباره پوچي انتقام و اين كه انتقام چگونه ميتواند باعث به وجود آمدن ويراني در زندگي تمام كساني شود كه به آن آلوده شدهاند. سه گانه انتقام شامل «همدردي با آقاي انتقام»، «رفیق قدیمی» و «همدردي با بانوی انتقام» است كه در ابتدا قرار نبود سه فيلم پشت سر هم شوند. فيلم «همدردي با بانوی انتقام» با نام مختصر شده «خانم» انتقام در سال 2006 پخش شد.

با وجود خشونت زياد در فيلمهايش؛ پارك به عنوان يكي از محبوبترين فيلمسازان كرهاي مورد توجه است و فيلمهايش تا به حال بيش از سه ميليون بيننده داشته است. اين امر باعث شده كه نام پارك به عنوان كارگردان سه فيلم از سي فيلم برتر سینمای كره ثبت شود. (به ترتيب نهمين، نوزدهمين و بيست و ششمين فيلم طبق آمار ژانويه 2007(
پارک علاوه بر كارگرداني و فيلمنامه نويسي به عنوان منتقد، مقالههاي چاپ شده زيادي دارد كه هنوز به زبان انگليسي ترجمه نشدهاند. كارگردان مشهور آمريكايي كوئنتين تارانتينو يكي از طرفداران پارك است. او به عنوان يكي از داوران جشنواره فيلم كن 2004 شخصا تلاش زيادي براي برنده شدن جايزه نخل طلا براي «رفیق قدیمی» كرد. جايزهاي كه در نهايت به فيلم «فارنهايت 11/ 9» مايكل مور رسيد. اما فيلم « رفیق قدیمی » موفق به دريافت جايزه هيات داوران به عنوان دومين جايزه ارزشمند جشنواره شد.
«رفیق قدیمی» پارک چان ووک بیشتر از هر فیلم کره ای دیگری که در ایالات متحده مطرح شده، ویژگی کنونی موج نوی سینمای کشورش را متبلور میسازد؛ روایتها را احساساتگرایی بی حد و حصر به جلو میراند. شما در عمل میتوانید آهی را بشنوید که از سر رضایت از نهاد عشاق سینما برمیآید، که بالاخره یک سینمای معنیدار پیدا شد که نه مثل فیلمهای میراماکس شبیه به هم است، نه خمودی فیلم - هنریهای محزون، آن را کرخ کرده است.
فیلمهای پارک نمونه ای از سینمای پست مدرن هستند. سینمایی که شاید تارانتینو الگوی آن به شمار آید. یکی از ویژگیهای پست مدرنیسم رجوع به گذشته است. و این رجوع اغلب با رویکردی طعنه آمیز و پارودی به عقاید و هنر آن زمان، همراه است.

پارک اما از گذشته به نحوه دیگری سود جسته است. در "old boy" که نمونه اعلای سینمای اوست، استفاده از عناصر "تراژدی" و حتی شیوه روایت و نوع اعتقاد گذشتگان (یونانیها) در آن مشهود است.
در تعریفی که ارسطو از تراژدی ارئه میدهد بر چند نکته تاکید میکند. در تفسیر این نکات به چند مورد قابل توجه برمیخوریم که نمود آن را در فیلمهای پارک و بخصوص در "old boy" به خوبی میتوان یافت. هامارتیا، یا خطای تراژیک، گناهی است که شخصیت اصلی تراژدی-اغلب از روی ناآگاهی یا بی خردی-انجام میدهد. این واقعه در برخی از تراژدیهای یونانی با ریختن خون بیگناهی همراه میشود. خونی که البته چاره ای جز ریخته شدن هم ندارد. در "اودیپ شهریار"سوفوکل، ادیپ که بخاطر باخبر شدن از سرنوشت شومش-قتل پدر و همبستری با مادر-باخبر شده است، تصمیم میگیرد تا از خانواده و شهر خود دل بکند و از تقدیر محتومش بگریزد. او در راه به ارابه ای برمیخورد که چند نفر همراهی اش میکنند. بر اثر ظلمی که آنها بر ادیپ روا میدارند او به انتقام برخاسته و در درگیری همه آنها را میکشد. بعدها او پادشاه شهر دیگری میشود و با ملکه آن شهر ازدواج میکند و در نهایت با کنکاش بسیار برای یافتن حقیقت، به این پی میبرد که پدرش در میان افرادی بوده که او کشته است و مادرش همان ملکه ای است که او اکنون به همسری گرفته است. خونی که در ابتدای داستانِ ادیپ-لاجرم-ریخته میشود نمود بیرونی همان هامارتیای اوست. و همین منشا اتفاقات فاجه بار و خونین بعدی میشود تا در نهایت او به این پی ببرد که نمیتوان در مقابل سرنوشت قد علم کرد و با یافتن این معرفت و البته پرداختن بهای آن-مرگ عزیزان و کور کردن چشمهایش-، به آرامشی دست یافته و به سوی مرگش روانه شود.
در الد بوی چنین مفاهیمی مورد بازخوانی قرار میگیرند و با زندگی انسان امروز هماهنگ میشوند...
خانمناز زنی است برای خودش. از بس که مادر من است.
اما قبل از آن باید یک چیزی را بگویم. اینکه هیچ وقت برایم مهم نبود که آدمها چندسالشان است. یعنی اینکه مثلا فلانی پنجاه سالش است یعنی چی؟ اینکه در طول حیات یک نفر زمین چندبار دور خورشید چرخیده، چه تاثیری روی راه رفتن آن آدم دارد؟ چه تاثیری روی شکل دست دادنش با آدمها.اینکه اگر یکنفر مثلا 27 سالش باشد بهتر است یا 34 ساله؟
اینکه آیا میشود از این زمان! یک متر درست کرد و با آن قد آدمها را شکل حرف زدنشان را، شیوه فکر کردنشان را، اینکه میشود بهشان اعتماد کرد میشود باهاشان گپ زد میشود دزد دستشان داد میشود ازشان کمک خواست را، اندازه گرفت؟
این مهم نبودن، همچنان برایم ادامه پیدا میکرد تا اینکه توی بحبوحه ی اتفاقی که دو سه سال پیش برایم رخ داد، همین قضیه موضوع جدلی احمقانه واقع شد و تبدیل شد به توجیهی برای آن اتفاق احمقانه تر.
از آن به بعد این سوال، قسمت اعظمی از ذهن مرا به خودش مشغول کرد و عجیب اینکه اتفاقات مشابهی که بعد از آن اتفاق اول! رخ داد، توجیهاتی کاملا در جهت عکس آن توجیه را بر می انگیخت.
( میدانم که دارم در مورد آن اتفاق! مبهم حرف میزنم. نگران نباشید! اصلا مبهم بودن از ویژگیهای ذاتی این جور اتفاقات است و داشتن حاشیه های زیاد و پررنگ تر از متن از خصوصیات ضروری آن است . و ما به اشتباه موقع دیدن و شنیدن این جور اتفاقها دنبال آن متن گم شده ای هستیم که این حاشیه ها کدرش کرده اند. اصلا متن همین حاشیه ها هستند و وجود سایه ای از یک متن ناموجود است – که ما همیشه علی رغم اینکه میدانیم نیست، دلمان میخواهد وجود داشته باشد- که باعث میشود آنها را "حاشیه" بنامیم.)
(( این را نیز میدانم که این توضیحی که سعی داشتم جهت شفاف تر ساختن آن اتفاق بدهم، مبهم تر از جملات قبلی اش شد.))
خلاصه اینکه آدم چندسالش و این "سال" یعنی چه، باعث شد تا یک مدتی به زمان فکر کنم . به اینکه مگر زمان غیر از تلاش بی وقفه اش برای فراهم کردن تیک تیک مداوم بی امانش، کار دیگری هم بلد است انجام بدهد؟ مثلا مگر زمان میتواند آن صندلی را از آن گوشه بردارد بگذارد آنورتر؟ مگر میتواند مثلا چه میدانم برود به فلانی بگوید که فلانی، داری زه میزنی؟
بعد رفتم و طبق عادت مالوف یک چیزهایی خواندم. یک چیزهایی نوشتم.بین تعابیر مختلفی که از این قضیه بود یکی از آنها برایم جذاب تر بود و آن تعبیری عامیانه بود که برای ساده کردن مثال معروف انیشتین میزدند.( همان مثالی که میگوید دوبرادر دوقلو بودند که روزی یکی از آنها سوار فضاپیما میشود و خلاصه سرعت نور و اینها و یک سفر یک ساله میرود و می آید و میبیند برادر فرتوتش از شدت پیری در حال موت است)
و آن این بود: زمان سرعتی است که نور با آن، مسافت میان چشمهای من را تا عقربه های ساعتی که دارم برای دانستن زمان به آن نگاه میکنم، میپیماید.
این را از فرحناک پرسیده بودم و او که ید طولایی در مطالعات غیر رسمی رشته اش، فیزیک داشت، با حوصله ی یک معلم اول ابتدایی برایم شرح داده بود. بعد از این جمله اش اولین حرفی که زده بودم این بود: خوب من اگه وقتی میخوام ساعتمو نگا کنم، چشامو ببندم و به ساعتم نگا کنم، قاعدتا زمان باید پشت پلکای بستم همینجور منتظر بمونه تا هروقت که دلم خواست چشامو باز کنم! و البته واضح است که فرح همه ی فحشهایی که تا آنموقع جمع کرده بود و منتظر ایستاده بود تا بالاخره کی وقتش میشود بهم بگوید، نثارم کرد و لباسهایش را پوشید و زد بیرون. و البته واضح تر است که من هم متعاقبا جمع کردم و رفتیم و ادامه بحث را تا دامنه کوه صفه پی گرفتیم.
خلاصه این که من چند سالم است سوالی بود که پس از آن اتفاق، حسابی مرا به خودش مشغول کرد.
و سنی که در آن اتفاق مورد قضاوت قرار گرفته بود، و رایی برایش صادر شده بود، در اتفاقات پس از آن بارها و بارها باز مورد قضاوت قرار گرفت و هربار رایی کاملا عکس بار اول برایش صادر شد. خیلی وقتها پیش می آمد که مجبور میشدم به شیوه ای کاملا پنهانی سنم را به کَرم آنکه پرسیده بود واگذار کنم و جوری برایش شرایط را مهیا کنم که یعنی من همان قدر سال دارم که تو فکر میکنی. که تو میخواهی. که تو خوبی اصلا.
برگردیم به خانمناز.
چندوقت پیش که رفته بودم آبادی، توی کوچه دیدمش. یا بهتر بگویم او مرا دید. به رسم روستا، خیلی برای بیرون رفتن از خانه وسواسی نداشتم که چه بپوشم یا سوی موهایم کدام وری باشد یا اصلا تمیز باشم یا نه! ( البته چیزی که بعدا فهمیدم این است که برخلاف این چیزی که من فکر میکنم،حداقل جوانهای عزب - عزب چجوری نوشته میشود؟ میگم یه فرهنگ لغت سخن میخوام کسی که گوش نمیکنه، برای این مواقع میخوام_، خیلی بیشتر از هرجای دیگری به خودشان میرسند و سر چی پوشیدن و نپوشیدن وسواس دارند. آقا اصلا به رسم خودم، همینجور کپک زده و بو گندو توی آبادی میگشتم و امید همه ی آنها که مرا برای دخترانشان نشان کرده بودند،را برآب میکردم ( اینجا متن به کمی خودستایی آغشته شده تا انرژی لازم برای ادامه دادنش را برای راقم این سطور فراهم کرده باشد!) برای همین شاید توجه زیادی جلب نمیشد از کسی. تازه با توجه به اینکه فصل برداشت محصول هم بود و رفته بودم که پدرم را توی این قضیه کمک کنم، توجیهی هم داشت این همیشه کثیف بودن( یا حداقل تمیز نبودن). خوب آخر یک سره سوار تراکتور و قانگ قانگ و خاک و لوبیا و علف و گندم و چه میدانم کاه و یونجه، چه موی فشن و لباس قشنگی احتیاج دارد؟
همه ی اینها را دارم میگویم تا برسم به اینکه آن روز، توی کوچه، تازه دوش گرفته بودم و به اندازه معمول هم مویم را شانه کردم و ریشهایم هم بد قلقی نکرده بودند و سرجمع قیافه ی معقولی پیدا کرده بودم. انگار آمده باشم جزو آدمها. معلوم شده باشدکه کی هستم و پسر فلانی هستم و اینها. که خانمناز توی کوچه ناغافل درآمد که هیچ میدانی تو پسر منی؟
با پدرم داشتیم چرخهای تراکتور را سرویس میکردیم. یخ کردم. یک نگاهی به پدرم کردم ببینم شنید این حرف خانمناز را و عکس العملش چه بود که دیدم آن زیر میرها دارد دنبال آچار سیزده میگردد.
خیالم راحت شد و همه ی اینهایی را که تا حالا گفتم ر ا توی ذهنم مرور کردم و فهمیدم چرا توی این دوسه باری که در آن چند روز همدیگر را دیده بودیم مرا( پسرش را)نشناخته بود. انگار تا آنوقت برای پسرش بودن به اندازه کافی تمیز نبودم.
الغرض. فرض کنید توی کوچه با پدرتان دارید یک کاری حالا یک غلطی میکنید. بعد یک زنی، پیرزنی که چندان هم آوازه ی خوشی توی محلتان ندارد یکهو از آسمان تلپ بیافتد جلوی رویت و در حضور پدرت بگوید:" میدانی تو بچه ی منی؟"
نه فرض نکنید اصلا. فردا با ولی تان می آیید در خانه،آدم چه جوابی بدهد؟
این خانمناز یکی از آن معدود آدمهایی است که قرار است اگر عمری بود بروم و یک روز بنشینم هرچه میگوید بنویسم و ضبط کنم تا یادم بماند.
من غیر از آن آوازه ی نه چندان خوبی که کلا اطراف این خانواده وجود دارد زیاد نمیشناختمش. خانواده ای هستند که به قول ما غربتی هایی بوده اند از نسل نبی کچل که با شهید شدن دوتا از nتا فرزندشان، تصمیم گرفته اند توی آبادی بمانند. در واقع غربتی همان عشایر است. و البته تعجی ندارد که با شنیدن این تعبیر برای عشایر غیور میهنمان، کمی جا خورده اید. اگر شما هم غیر از آنچه که توی تلویزیون و در کتابهای درسی و غیر درسی درباره ی غیرت و اصالت و این جور خزعبلات عشایر، میگویند؛ از نزدیک آنها را میدید و میشناختید شاید همین تعبیر را هم برایشان به کار نمیبردید. ( البته واضح و مبرهن است که توی هر قشری خوب و بد هست و....چقدر بد است که آدم باید همیشه یک چیزهای احمقانه ای را برای منطقی جلوه کردن حرفهایش تکرار کند). آقا اصلا از شانس بد ما مزخرف ترین قشر عشایر توی ده ما ییلاق میکردند. خوب شد؟ و به خاطر همین من خاطراتی پر از زندگی های بدوی جالب و ترسناک و زشت ازشان دارم. و توی ده ما شایع بود که این خانواده از یکجا نشین شده های همان عشایرند. و البته رفتار و خصوصیتهای نسلهای بعدیشان به شدت این قضیه را تایید میکرد. خانه ی آنها آخر همین کوچه ای بود ( وهست) که ما مینشستیم( و مینشینیم).کوچه که میگویم نه از این کوچه های توی شهر که آخرشان یا بن بست است یا به خیابان یا کوچه ای دیگر باز میشود.آخر کوچه های ما، مرزهای آبادی است. یعنی کوچه همچنان ادامه پیدا میکند و بعد از رد شدن از آخرین خانه تبدیل میشود به جاده ای خاکی که یا میخورد به باغهایمان یا میخورد به زمینهای کشاورزی و دشت و کوه. و عینا مثل مرزهای سوراخ دار قانون و عرف و سنت ( راستی هنوز "چیز"های قانون را نگفته ام...فرض بگیرید باگ یک بازی کامپیوتری، یا دژاوو با آن تعبیری که توی ماتریکس از آن هست یا فرض بگیرید اصلا دَررو) آنجا محلی بود که همه ی این چیزها تق و لق میشد و جان میداد برای کشفهای حیرت انگیز نوجوانانه. و درخت هم بود و خرابه هم بود و آن خانه هم با پسران و دختران و ....بود. اغلب جوانهای همسن و سال من خاطراتی حیرت انگیز از آن نقطه ی بکر و درعین حال دستمالی شده ی روستا دارند.
( به نظرم لازم می اید که اعتراف کنم من هم دارم. یعنی دوست داشتم داشته باشم. اما به اندازه آن جوانهای دیگر زرنگ نبودم شاید و یا شاید بدشانس بودم که خاطراتم در حد نیتها و تصمیمهایی که هیچ وقت عملی نشدند متوقف میشود)
خلاصه خانمناز زن نبی کچل است و مادربزرگ همین چیزهایی که...بود.
و ادعا میکرد که مادر من است!
قضیه برایم جالب شد. به پدرم هم دیگر نگاه نکردم و گذاشتم خود را با آچار سیزدهش مشغول نشان دهد.
یادم آمد آن باری را که چهار پنج سال پیش توی ایوان خانه زیر آفتاب خوابیده بودم و خانمناز ( این خانمناز را لازم است که به کسر نون در خانِم خوانده شود تا اصالت اثیری خودش را حفظ کند) به عادت مالوف آمده بود با مادرم درباره ی چیزهایی که به هیچ کس نمیگوید حرف بزند و مادر من گاوصندوقی مطمئن برای این جور چیزهاست از بس که موقع شنیدن ولعی باورنکردنی به آنها دارد و موقع تنهایی نفرتی عجیب نسبت بهشان که همین باعث میشود به شدت در فراموش کردنشان بکوشد. برای همین مطمئن ترین محرم راز است برای زنهای خیلی رازدار محل و البته زنهای خیلی دردمند محل. ( یک روز هم باید قصه ی آن خانم مسنی که اسمش هم خیلی قشنگ است ولی یادم نمی آید را بگویم که اولین مادری بود توی آبادی که پسرش را به خاطر سرطان از دست میداد و پسرش مردی رشید بود برای خودش از بس که همیشه محرمها اولین آدمی بود که زیر علامتها و چلچراغهای سنگین میرفت و مردمِ محل نیازهایشان را عباس وار به گوشه ی پارچه ای از علامت و چلچراغی که او میبرد گره میزدند و آن سالها آب شد این مادر و کور شد پدر و البته پسر هم مرد. حتما باید یادم باشد موقع تعریف داستانش آن شبی را بگویم که تصادفا نزدیک امامزاده روستا کار میکردیم و تاریک بود و صداهای زجه ای مثل آن صداها که توی فیلمهای جن گیری هست، از کوه – که امامزاده پای آن قرار داشت- می آمد و ما ترسیدیم و در رفتیم و با چوب برگشتیم و مادری دیدیم که توی خاک و خلها زجرآورترین زجه های همه ی آن فیلمها را برای شفای پسرش میزد )
(حرف تو حرف علامت خوبی است. نگران نباشید. توجه شما را به ادامه داستان جلب میکنم)
خانمناز آمد و من خواب بودم و هوا خوب بود و تصمیم گرفتند بنشینند جلوی در نزدیک آنجا که من خوابیده بودم.زنگ صدای خانمناز درست مثل لحظه های ابتدایی روشن شدن یک موتور کهنه است که همیشه مرا یاد روشن نشدن پیکان بابایم می اندازد. چیزی قوی تر از این نمیتواند مرا از خواب بیدار کند که برای هل دادن پیکان بابا باید بلند شوم. بیدار شدم اما چشمهایم را بسته نگه داشتم ببینم این موتور کهنه تا کجا میتواند بی اینکه خاموش شود بسوزد. خانمناز داشت تعریف میکرد و صحبت رسید به مرگ زن همسایه مان. هیچ وقت برایم سوال پیش نیامده بود که مرده شوی ده کیست. و مرده شوی زنهای ده کیست. از بس که این چیزها نه قابل گفتند و نه جایز برای گفتن. کاری است که کسی از روی خیرخواهی و توشه آخرت انجام میدهد و خیلی توی صحبتها جای تعریف ندارد. خلاصه خانمناز، یکی از صدها کارش شستن مرده ها بود و فکر کنید چه چیزی میتواند جذاب تر از این توی دنیا وجود داشته باشد که توی ده ما مرده ها را چطور میشویند و کی میشوید و چه حرفهایی موقع شستنش به هم میزنند و ...
آخرین بار که با چنین چیزی مواجه شده بودم، تعریفی بود که دایی احمد از شستن نفس گیر محمدتقی توی چشمه ی روستا میکرد، از بس که مرده شوی خانه را داشتند تعمیر میکردند و هوا سرد بود و آب سرد و محمد تقی با اینکه سه چهار ماه روی تخت بیمارستان برای نمردن تلاش کرده بود و موفق نشده بود، هنوز بدنی ورزیده و سنگین داشت از بس که کارهای سخت و طاقت فرسا کرده بود توی زندگی اش. و قبل از آن بر میگردد به آن داستان مرده شویهای چوبک.
خلاصه خانمناز آنروز رموزی از این کار را برایم فاش کرد که شاید هیچ وقت نمیفهمیدم. اینکه پاک کردن مرده ها از کثافات بیرونی و درونی چطور میتواند باشد. اینکه هر مرده چه خصوصیتهای منحصر به فردی دارد که حتی شوهرش هم تا آخر عمر متوجه نمیشود اما درنهایت مرده شوی میفهمد.
خوابیده بودم داشتم به همین چیزها با لذتی وافر گوش میدادم. درست مثل وقتی بود که فکر میکردم دیگر مگر چه چیز عجیب و جالبی میتواند رخ بدهد که هم خانه ام لخت و عور از حمام بیرون آمد و فکر کردم هیچ چیز به این اندازه که یک آدم، در هیبت جانوری خودش میتواند عجیب باشد،عجیب نیست.
عجیب بود حرفهای خانمناز و و من تازه داشتم وسوسه بی نهایتی را که زنان هنگام چنین تعریفهایی متحمل میشوند را -که ما با بی خردی آن را " خاله زنک" خوانده ایم- درک میکردم که ....آقا رحمه الله من یقرا الفاتحه مع الصلوات. ختم کنیم این خرده داستان را بچسبیم به اصل موضوع : تو پسر منی.
خندیدم و رفتم جلو و گفتم چطور ننه جان؟ گفت تو هیچ احوالی از ما میپرسی؟ گفتم کوتاهی کردم، چشم. گفت هیچ میدانی تو پسر منی؟ نگاهی به پدرم کردم که دیگر کارش با آچار سیزده تمام شده بود و داشت میامد بیرون و گفتم والا تا اونجا که من میدونم... راهش را گرفته بود داشت میرفت که حرفم را قطع کرد و گفت تو بچه آخری هستی دیگه؟ گفتم آره. گفت دیدی گفتم من بچه هامو میشناسم. تورو من زائوندم.
دست و جیغ و هوراااااا. در پوست خودم نمیگنیجیدم از این که میتوانستم دوباره در سرویس کردن چرخهای تراکتور به "پدرم" کمک کنم و از این هویتی که خوشبختانه بی هیچ تغییری به من پس داده شده بود.
همه ی اینها را گفتم تا بگویم من هم به نوعی از همان خانواده ی نه چندان خوش آوازه ی عشایری غربتی هستم و اینکه این قضیه باعث شد تا باز از مادرم در مورد تولدم بپرسم.
فکر میکردم با توجه به اینکه آخرین فرزند از آن پنج فرزندی هستم که بین بزرگترین و کوچکترینشان حداقل 12 سال فاصله است، و اینکه خواهری که بلافاصله بزرگتر از من است با شیوه های معمول پزشکی و کاملا بهداشتی و در یک زایشگاه به دنیا آمده و حتی توی شناسنامه اش هم یک اراکی است، قاعدتا من که بعد از او بودم میبایست از شرایطی حتی بهتر بهره مند میشدم.
اما اینطور نبود. جواب مادرم مثل همیشه تاریک بود و نه چندان دقیق : شبی بوده. نیم شبی. روزش گرم بوده و آفتابی. شبش باران شده. سیل شده. راهها بند آمده است. فصلش معلوم نیست. سالش هم انگار. مادرم بوده و ننه جانم :) (خانمناز) و کمی بعدتر من بوده ام. اسمم بوده است که مادرم دوست داشته حامد باشد و پدربزرگم دوست داشته احمد باشد و بعد از کلی وقت که برای شناسنامه برده اندم، هیچ کدامشان نمیدانند چرا رضا شده ام.
الغرض. راقم این سطور، بنده ی سراپا تقصیر، فردی است با مادرانی این چنینی، و تاریخ تولدی آن چنانی.
و اصلا امروز آمده بودم اینجا تا درباره پدرم بنویسم. که خوشبختانه این بحث زمان پیش آمد و آن حالت عرفانی دست داد و فوقع ماوقع.
حالا دارم به این فکر میکنم که با همه این زمانهایی که یک فرد میتواند، پست مدرن وار، توی خودش جمع کرده باشد و مثلا در کوران یک رقابت نفس گیر، لحظه ای دچار یکی از آن کلوچه های پای سیبی شود که پروست اتفاقی خورد و باعث همه آن خاطرات هفت جلدی شد؛ چطور میشود گفت یارو چندسالش است؟
پس همه ی آن زمانهای از دست رفته ای که فقط اگر بخواهی یک ساعتش را یادآوری و تعریف کنی، حداقل یک روز میبرد، چه میشود؟ آنها حساب نیستند؟
و اینکه زمین در طول حیات آن یارو چند بار دور خورشید چرخیده چه تاثیری روی دلنشینی حرفهای طرف دارد؟
و البته تنها چیزی که میتوانم درباره پاسخ این سوالها از آن مطمئن باشم، این است که : چقدرش را نمیدانم، چه طورش را هم نمیدانم. اما تاثیر دارد.
اینها هذیانات دم صبح چند وقت پیش است.
یعنی شعر نیستند.( شاید هم هستند، خدا را چه دیدی). داستان یا متن ادبی هم نیستند. یعنی فکر میکنم بشود اسمشان را گذاشت.....نمیدانم اسمشان را چی میشود گذاشت ولی فکر میکنم بهتر است همان "هذیانات چندوقت پیش"، صدایشان کنم!
ترس،
از هیچی.
ترسِ از هیچی
آن را به "چیزی" تبدیل میکند.
برای ترسیدن.
*
می ترسم.
هر چه فکر میکنم،
میبینیم از هیچی است که میترسم.
میخوابم.
بیدار میشوم.
یادم می افتد از چیزی ترسیده بودم.
هرچه فکر میکنم یادم نمی آید آن "چیز" چه بوده است.
من هر روز "چیز" تازه ای به ترسهام اضافه میکنم.
از فردا دیگر نمیخوابم.
*
ترس
ترس
ترس
ترس
*تصمیم میگیرم از چیزی بترسم.
از چیزی که بدانم چیست.
از چیزی که خودم برای ترسیدن انتخابش کرده باشم.
از چیزی که یک چیز باشد.
*
خدا
چیزترین انتخاب بشر است.
**
امید
احساس میکنم خالی ام.
خالی
خالی.
خالی بودن را اولین بار وقتی احساس کردم که همه ام پرشد از چیزی،کسی.
آنوقت که رفت، نبود؛
خالی شدم.
امیدوار بودم با خودم پر شوم دوباره
.
و
نقطه.
نقطه ای که ناگهان
بی اینکه شعر تمام شده باشد، آخر خط پیدا شد.
نقطه ای که ادامه ی هر تصمیمی را به بیرون از شعر محول میکند.
*
عشق
لبخند میزند
میگذرد.
جای ِ لبخندِ رفته را باران پر میکند.
....
*
"شراره" ای که تو باشی
هرگز به شعر من پا نخواهی گذاشت.
از بس که انبار واژگانم زراتخانه ی باروت اس....
بوووووووووووم.
از آدم لال انتظار پایان بردن شعر را نداشته باش.
خودت گلی بگیر شراره جان ته این چند خط.....
بوووووووووووووووم.
نگفته بودم از نقبهای زیر زمینی ذهنم که به دایره المعارفهای بزرگترین کتابخانه های دنیا راه دارد؟
خوشبختانه توی این چندصد میلیون کتابِ لغت واژه ای برای نامیدن شراره..
بووووووووم.
ا
خ س
ک ر
ت
ا
خ س
ک ر
ت
ا
خ س
ک ر
ت
ا
خ س
ک ر
ت
شراره ای که تو باشی،
هرگز به شعر من راه نخواهی یافت.
حتی اگر همه دایره المعارفهای بزرگترین کتابخانه های دنیا را به خاطرش خاکستر کرده باشی.
شراره ای که تو باشی،
شراره
شراره
هه هه.دیدی؟
پیش خودت چه فکر کرده ای؟
شعر من آشیانه ی ققنوس است.
*
شنیدمت که نظر میکنی به حال ضعیفان
تبم گرفت و دلم خوش به انتظار عیادت
*
وقتی خلاصه میکند توی چند واژه
خودش را مرد؛
نه اینکه زورِبازوش کم است.
نه، او مرد است.
نه اینکه کار دیگری نمیداند،
نه، او مرد است.
وقتی مچاله میکند خودش را توی چارخط انشا برای تو؛
نه یعنی که کوچکی، نه یعنی که کوچک است.
نه،
او مرد است.
وقتی که قنج میرود دلش
برای واژه آجین کردن تمام خیابانهای شهر تو
وقتی که کش میاورد به خودش،نحیف میشود؛
وقتی که نرم میشود از زور سوهان و سنباده،
وقتی لطیف میشود آنقدر منحنی که زن شده است؛
نه اینکه زن است.
نه.
او نر است.
او مرد است.
از بس که کارها شده است،از بس که هیچ کار نکرده ای نیست که مردی برای زنی نکرده باشد.از بس که شعر،تنها کار نکرده ی عالم است که تا قیام قیامت کرده نخواهد شد.
آری،
فقط شاعر مرد است،
حتی اگر زن باشد.
*
1.
یه پروژه ای بود که دوس داشتم شروع کنم. - همیشه از به کار بردن این کلمه-پروژه- برای یه کار شخصی، خوشم میومده، یه حس مهم بودن و چند نفر بودن و سر شلوغ بودن با کلاس بودن خاصی داره که با همه ی بار معنایی بدش، باز آدم دلش میخواد استفاده کنه!-
ین پروژه که قبلا هم نویدش رو داده بودم ( چه امروز همش تلویزیونی حرف میزنم) قرار بود یه چیزی باشه درباره اون "چیز"ی که پشت همه ی فعالیتهای ماست. اون قصد نهایی حرفامون. اون نیت نهفته توی کارامون. اون "چیز" بی شکل خالی و حفره مانند و کوچک و بی نهایت عمیقی که، لازم ترین چیز، برای ساختن یه موجوده.ضروری ترین شرط وجود یک سیستمه. چیزی که درست به خاطر همین خصوصیات مبهم و بیان نشدنی اش، باید درشت نوشته بشه، تا فرقش با همه ی چیزای دیگه ای هستن و اغلب بخاطر ندونستن اسمشون یا علم نداشتن به ماهیتشون یا فراموش کردنشون بهشون میگیم چیز. اما این "چیز" رو باید درشت نوشت چون ذاتا نادیدنی، ناشناس و نام ناپذیره. و اصلا اینها از خصوصیات ذاتی اش هستن. یعنی اگه یکی از این ویژگی ها رو ازش بگیریم دیگه چیز نیست. مثلا به محض اینکه یه اسم براش بذاریم - عشق، لذت، ایمان، خدا- تبدیل میشه به چیز. یه چیز کوچولوی روزمره ی کلیشه ای حال به هم زن.
باید همیشه به یه شکل مشخص و توی ذوق زننده نوشتش تا تاثیر عجیبش و ماهیت غریبش همیشه در حال یادآوری باشه. کلیشه نشه. عادی نشه.
خلاصه این پروژه قرار بود با تعریف "فرهنگ ستیز" شروع بشه. و اینکه چرا همه ی قهرمانای دوس داشتنی فیلما و رمانا و قصه ها و اسطوره ها، به نوعی فرهنگ ستیز بودن. یعنی چطور میشده که قوانین و عرفها و هنجارها با هر عمل خرق عادت و بیرون از عرف تازه ی یه قهرمان اسطوره ای - که تا قبل از تاریخ اون عمل و تا قبل از تاریخ اون قهرمان کاملا غیر قانونی و بیرون از عرف و زشت بوده-، تبدیل میشه به یکی ازدرست ترین کارها و قهرمانانه ترین کارها و همینجور ادامه پیدا میکنه تا یه قرن بعد، هزارسال بعد دوباره قهرمانی، نخبه ای، جریانی، انقلابی، عملی ضد اون رو توی لیست اعمال نیک جامعه، به جای عمل قبلی جایگزین کنه.
قرار بود بگم فرهنگ ستیز، یک آدم بیرون از عُرفه که به دلیل حماقت حاصل از نادانی بدیهیات، یا شجاعت حاصل از مطالعه در همان بدیهیات ، رویه ای کمابیش زشت در رفتار و گفتارش با بقیه آدمها در پیش میگیره.
کوچکترین مثالش میتونه این باشه: توی یک رقابت شغلی بین دوتا دوست صمیمی، یکی از اونا سمت بهترو کسب میکنه و بالادست اون یکی میشه. بعد طبق عادت مالوف به رفیقش تعارف میکنه که :اگه میخوای بیا تو از این فرصت استفاده کن" و رفیقش هم به جای اینکه درجواب به این عادت مالوف، به عادت مالوف دیگه ای بگه: ممنون، نه این حق تواِه. تو لیاقتت بیشتر از منه"، میگه : باشه.
این همون فرهنگ ستیزه. قاعدتا اون هیچ کار بی ادبانه ای انجام نداده. حتی بنا به قاعده او کار درستی هم کرده. به پیشنهادی که از دوستش گرفته عمل کرده. اما این، موقعیت شرم آوریه که توی مناسبات اجتماعی ما تعریف نشده است. این نمونه ای از پیشنهاداته که دقیقا برای رد شدن عرضه میشن.و همه ی ما، شکلای مختلفی از این پیشنهادات و تعارفات رو که برای رد شدن گفته میشن میشناسم. این حفره ایه که توی این مناسبات بوجود اومده. این قاعده هیچ کجا نوشته نشده. هیچ کس هم علنا به اون اعتراف نمیکنه. همه ما میدونیم که خیلی از تعارفات رو فقط و فقط به خاطر قبول نشدن از طرف مقابل عرضه میکنیم. و اگه بیایم و به این قضیه اعتراف کنیم، اونوقت دیگه چه لزومی باقی میمونه که باز به انجام دادن این کار احمقانه ادامه بدیم؟ و اینکه توی همه ی این تعارفا، این نیت خیر مستتر شده که من با اینکه میدونم لیاقتم بیشتره این فرصتو به تو میدم ، با اینکه میدونی وقت ندارم، یا درام غذا میخورم اما میگم نه کار خاصی ندارم حرفتو بزن و.... توی اینجور تعارفتا همیشه این جنبه ی کم اعتبار اما پر اعتنا هست که واقعا حاضرم پیشنهادمو عملی کنم! درواقع این یه جور تست بزرگواریه برای شما تا حتما رعایتش کنید.
بعد قرار بود از این بحث فرهنگ ستیز یه نقبی بزنم به زبان و اینکه همه ی این چیز ها مستتر در خود زبان اند. زبان پر از قواعد نانوشته ایه که رعایت کردنشون بسیار حیاتی تر از رعایت نکردن قواعد نوشته شده اس. و درست به خاطر همین چیز هایی که هیچ وقت به زبان نمی آریم اما همیشه رعایتشون میکنیمه که هنوز میتونیم باهم حرف بزنیم و در کنار هم دووم بیاریم. اصلا بنیان اجتماع های زبان محور روی همین چیز هاست.
زبان همون هدیه یونانیاس به ترواییا. همون اسبیه که به عنوان هدیه به بشریت داده شده بی اینکه خبر داشته باشه چی تو دلش قایم شده.
زبان دقیقا بزرگترین دیوار ارتباطی بین آدماس که اونا رو از شر خودشون محافظت میکنه.
بعد قرار بود به این بپردازیم که با این اوصاف، عشق چیه؟ اون واقعن واقعن واقعن عشق چیه که مارو اینجوری میکنه؟ که این بلاها رو سر ما میاره و مگه آزار داره که این کارا رو میکنه و جواب بدیم که بله آزار داره. و شرط لازم و ضروری اش آزاریه که تو دلش پنهون کرده ولی به شکل یه اسب خوشکل به ما هدیه میشه.
هدیه ای که ما نمیخوایمش. نخواسته بودیمش ولی نمیتونیم ردش کنیم. چون هدیه اس و مگه آدم یه هدیه رو رد میکنه؟ و هدیه بدترین چیز عالمه. چیزی که بی اینکه بخوایش بهت داده میشه و هیچ حقی توی انتخابش نداری ولی حتما باید قبولش کنی وگرنه کار بی ادبانه ای انجام دادی و دیگه نمیتونی با اون کسی که بهت هدیه رو پیشنهاد میده مراوده ی حتی معمولی قبلی رو هم داشته باشی. هدیه، پله ایه که بی اینکه بخوای یه رابطه رو از یه سطح عادی به سطح نزدیکی تحمل ناپذیر تر وارد میکنه و تو مجبور مجبور مجبوری که قبولش کنی. این هدیه درست مرحله ایه که بهت این فرصتو برای انتخاب میده که یا رابطه ی نزدیک نزدیک نزدیک نزدیک یا هیچی. درست مثل قرصی که مورفیس به نئو توی ماتریکس میده. اونم بهش میگه انتخاب کن ولی مگه میشه هدیه رو پس فرستاد؟ مگه میشه با وجود اینکه از یه چیز که تا حالا نمیدونستی باخبر شدی، ترجیح بدی که دیگه هیچی ازش ندونی؟ اگه شق دومو انتخاب کنی، عملا هیچی رو انتخاب کردی چون سایه ی چیز تا آخر عمر از زندگی محرومت میکنه.
یکی از بهترین تعریفا در مورد این هدیه ( عشق) اینه : "عشق، دادن چیزی است که نداریم، به کسی که خواهانش نیست." و البته توی یه تعبیر بهتر :دادن چیزی است به کسی که آن را ندارد و نمیخواهدش."
بعد توی اون پروژه ی کذایی قرار بود که مفصلا به تحلیل این جمله بپردازم. و بگم که ما در یک "سامان نمادین" زندگی میکنیم که توی این سامان هرکس جای خودش رو داره و همه ی قواعد و ضوابط مشخص و شفافن.من یک آدمم. یک مردم. یک هنرمندم. یک نجارم. یک شوهرم. یک پدرم. یک کارمندم و ... همه ی کارهایی که هرکدوم از اینها میتونه انجام بده، و باید انجام بده، مشخصه. حتی فرائض دینی هم مشخصه. حتی اونجا که پای ایمان و شجاعت و شهادت و .. هم وسط میاد برای یک مومن تکلیف معلومه. من کمابیش تصویری واضح از خودم دارم. و فکر میکنم که تقریبا همه چیز رو در مورد خودم میدونم. تا اینکه این هدیه از ناکجا آباد به من عرضه میشه : "دوستت دارم.عاشقت هستم" و اینجا درست همونجاییه که من از ساخحت نمادین بیرن انداخته میشم. بین اون چیزی که تا حالا فکر میکردم هستم و اون چیزی که باعث شده کسی به من ابراز عشق کنه پا در هوا میشم.
اولین نشانگان آسیب جدی ای که این هدیه به من میزنه، با این سوالا بروز پیدا میکنه :" تو چی توی من دیدی که عاشقم شدی؟، اون چیز توی من چیه که خودم هم تاحالا از وجودش خبر نداشتم و تو بخاطرش منو دوست داری؟"
و بعد قرار بود به کنکاش موشکافانه تر این چیز بپردازیم و ساحتهای نمادین و خیالی و واقعی رو بگم. و ربطش رو به سه مرتبه ی نهاد و اید و ایگوی فرویدی و خود و آرمانِ خود و خودِ آرمانیِ لاکانی و میل به لذت وژوئیسانس رو تعریف کنم.
که نشد.
یعنی شد. همین حالا هم کلیات پروژه رو گفتم. ولی دلم میخواست قبل از توضیح گفتاری و قیاس عین به عینش توی واقعیت اینجا بنویسمش که. چندوقت پیش توی یه ملاقاتی مجبور شدم یه قسمتاییش رو مثل الان،ناقص، برای دوستی توضیح بدم.
حالا، امیدوارم که با فراهم تر شدن لوازم التحریر الکترونیکم!! همین جور خورد خورد بعضی چیرا رو بگم.
و البته در تمام مدت نوشتن هم باید مجدانه با این شیطونک نشسته روی شونه ی چپم که هی میگه :" آقاجون، واسه کی مینویسی؟ متن اگه چارخط بیشتر بشه کی حوصلش میکشه بخونه؟ تازه اینهمه کلمه ی قلمبه سلنبه توشه. ول کن عامو" کل کل کنم و ندید بگیرمش.
2.
قرار بود در مورد خشونت خدایگانی یک گزارش فوتبالی حرف بزنم و اینکه چرا ما حین دیدن یک مسابقه ی ورزشی احتیاج داریم که یک نفر همه ی اون چیزی که ما داریم با چشمامون میبینیم رو برامون روایت کنه.
و قرار بود در مورد این عکس و تیتر جذابش یک عالمه پر چونگی کنم. و مثل همیشه ربطش بدم به حرفایی که میخوام بزنم و بگم که ساحت نمادین با ما درست همین کاری رو میکنه که اصحاب رسانه با علی دایی کردن. اونو با اعطای نمادین و افتخاری عنوان اسطوره!، از ابراز خودِ واقعی اش محروم کردن و با دادن چنین هدیه ای بهش، عملا جلوی دهنش رو بستن( کاملا واضح و مبرهن است که علی دایی اگر هم جلوی دهنش باز باشه هم چیز خاصی از حرفاش بین اونهمه "ببخشید" غلیظ و گافهای دستوری، دستگیرمون نمیشه و باز واضح و مبرهن است که اصلا حرفی که میخوام بزنم ربطی به اعتراضهای علیه فساد در فوتبال و این دری وری ها نداره....هرچند اگه حوصله داشته باشم میشه یه ربطایی هم از اون پیدا کرد.)

3. و قرار بود در مورد اینکه چطور روز تولد حسین ساعت 3 صبح از یک ساختمان شش طبقه مارمولک وار (رضا مارمولک) کشیدم بالا و عینهو یه دزد کارکشته رفتم تو خونه ی مردم و کارمو انجام دادم و اومدم بیرون و مغزم داشت از پاچه های شلوارم میریخت زمین صحبت کنم که اونم دیگه شورش رفت.
4. و قراره بشینم و در مورد دست چپ با معرفتم که هنوز به بدنم چسبیده و نامردی نکرده و قطع نشده حرف بزنم و ربطش بدم به آبادیمونو کشاورزی و پدر و باز یک دوره ای "از حلقوم ساعت شنی" بنویسم.
5. یه نقدی نوشته بودم برای فیلم الدبوی که قرار بود بشه یکی از مقالات یه کتاب بین رشته ای که رو هواس. و بخاطر استفاده ای که از مصالح همین پروژه! توش کردم، میشه به عنوان فتح بابی گذاشتش اینجا برای علی الحساب!
تا چی پیش بیاد...

آمده بودم یک چیز خوب قشنگ بنویسم. بعد دکمه های کی برد سفت بود. نوشتنم را برد. نشستم چرخ زدم هی. با خودم هم هیچی نگفتم از بس که هنوز به دیشب فکر میکردم. به اینکه یک نفر باشد توی تاریکی زیاد. تاریکی زیاد زیاد. بعد با یک چراغ قوه ی بزرگ. بعد مجبور باشد برود هی هرچند وقت یکبار نگاه کند توی تاریکی را ببیند کسی آمده کسی رفته؟ بعد هی خوابش بیاید هی نخوابد.از بس که مجبور است برود توی تاریکی را نگاه کند. یک محوطه ی بزرگ پر از ساختمانهای نیمه کاره ی بلند بیست سی طبقه را. با یک عالمه تاوِر ساختمانی و یک عالمه داربست که کلی آت و آشغال ازشان آویزان است و توی باد نصفه و نیمه ای که می آید، یک عالمه جانور زوزه کش درست میکند که هرچه نگاه میکنی نمیبینی، حتی اگر یک چراغ قوه ی بزرگ داشته باشی. بعد بترسی. چون تاریک تاریک هم نیست. مهتاب است. از آن ماهها که بین دوتا ساختمان خرابه ی بلند یا دوتا تاور ساختمانی صد متری خودش را نشان میدهد و یک تکه ی کوچک ابر. از آن ماه های کامل آبی رنگ که تکه ی کوچک ابر کنارشان را بنفش میکند از بس که یک طرف شب هنوز سیاه است. از آن ماهها که توی آسمان، صاف سرجای خودشان مانده اند تکه ابر کوچکی هی از کنارشان رد میشود و از سیاهی می آید نزدیک میشود بنفش میشود میرسد به ماه، آبیِ قشنگ میشود رد میشود بنفش میشود سیاه میشود باد میشود آسمان میشود.
بعد خوابت بیاید.
هی به این فکر میکردم که توی این محوطه ی بزرگ که غیر صدای خش خش پلاستیکها و جَنگ جنگ پاره آهنهای سبکِ به هم خورنده و تیریک تیریک قطره های معلوم نیست چی ِ ریزانِ از چهل متری به روی زمین، فقط صدای گیز گیزِ مهتابی نیم سوز بیاید و تو خوابت بیاید و بترسی. بعد چراغ قوه ات را برداری بروی توی ساختمان بزرگ بلند وسیع نیمه کاره ی زوزه کش. بروی ببینی کسی آمده کسی رفته؟
چراغ را بگیری روی دیوارهای سیمانی نگاه کنی به رد گچ ها ی ریخته از بالا.بعد ببینی آن زیر، زیر ساختمان سوراخ است. چند طبقه، نمیدانی چند طبقه، زیر ساختمان، زمین سوراخ است. چراغ قوه را بگیری سمت سوراخ. پله های نیمه کاره ای که معلوم نیست به چند طبقه زیر این ساختمان راه دارند و تاریک است از بس که توی ساختمان ماه نیست مهتاب نیست. بمانی همانجا چند دقیقه زل زده به سواراخی که پله میخورد به زیر زمینی که معلوم نیست چند طبقه است.
تیریک تیریک جنگ جنگ تلق تلق خشششششششششش
پلاستیک سیاهی، انگار که غریبه ای باشی توی شهرشان، بی اعتنا به تو خششش کنان از کنارت میگذرد. همانجا ایستاده ای بی ماه بی ابر. با یک چراغ قوه بزرگ که انداخته ای روی سوراخی که وُوووو
بادی که اصلا هم نصفه نیمه نیست همه ساختمان را در نوردد و برسد به تو و تمام صداهای تاحالا در نیامده ی ساختمان را درآرود.یک هو سرت را برگردانی و چراغ را مثل جن زده ها توی دالانها و دیوارها ی ساختمان بگردانی و چشم بگردانی و زور بزنی تا همه ی صداها را ببینی که جانوری، بین آنها قایم نشده باشد و از این سرو صدا استفاده نکرده باشد تا نعره هاش را توی ساختمان ول کرده باشد و تو ندیده باشی.
باد میرود. صداها می روند. جانور میرود. می ایستی و چراغ را میگردانی سمت سوراخی که بود....سوراخی که بود...سوراخی که.....نیست. هرچه چشم بگردانی چراغ بیاندازی نترسی باز چراغ بگردانی چشم بیاندازی راه بروی دست بزنی به دیواری که سوراخ بود و نیست و نترسی باز و چرخ بزنی توی ساختمان و برگردی و دنبال جانوری بگردی که میدانی نیست تا سوراخی که میدانی بود را از ذهنت بشوراند؛؛ فایده ندارد.
برگردی بیایی کتاب را برداری ورق بزنی و به صداهای ساختمان دقیق شوی و هی با خودت فکر کنی که سوراخ چه صدایی دارد؟ کدام صداست که از سوراخی می آید که بود. که نیست. صدای سوراخی که حداقل ده دقیقه چراغ را صاف انداخته ای توی چشم هایش و نگاه کرده ای به پله هایی که معلوم نبوده تا چند طبقه زیر زمین راه داشته اند و حالا نیست؛ چگونه است؟ تیریک تیریک؟ جَنگ جنگ؟ تلق تلق؟ گیز گیز؟خشششش؟ یا وُووو؟
کدام جانور است که پنهان شده توی این همه سیمان و آهن و آجر ؟
کتاب را ورق بزنی. ذهنت را زمین بگذاری که سنگینی نکند و کتاب را آرام آرام ورق بزنی. کلماتی که خالی شده اند را نگاه کنی. کلماتی که حالا دیگر شکل نقاشی های کودکانه ای هستند که در تلاشی نافرجام برای ساختن چیزی در ورقه ای از کاغذ کنار هم کشیده شده اند. کلماتی که دیگر خط نیستند. نقاشی اند. کلماتی که قرار نیست به چیزی غیر از خودشان مربوط شوند. کلماتی که قرار نیست نشانه ای باشند از چیزی واقعی یا مفهومی موهومی. کلماتی که فقط تصویری هستند از سیاهی های یک کاغذ.
کلماتی که سوراخ شده اند.
کتاب را زمین بگذاری. چراغ اتاق را خاموش کنی. پنجره را باز کنی تا صدای هوا را بهتر بشنوی و چراغ قوی بزرگت را بیاندازی روی ورقه های کتاب در تاریکی. زل بزنی به سوراخ ها.همانطور ایستاده با چنان اراده ی راسخی زل بزنی که انگار برای کاری جز این زاده نشده ای. جوری که انگار سالهاست همانطور ایستاده ای توی اتاقی تاریک با پنجره هایی باز و صدای ساکت هوایی که نعره های یک عالمه جانور تویش خوابیده اند. و با چراغ قوه ی بزرگی که به پت پت افتاده است. دوتا محکم با کف دست بزنی توی سر چراغ و باز نور متمرکزش را بیاندازی توی یک عالمه سوراخی که میدانی به محض اینکه صدای باد بلند شود و وُووو کنان بپیچد توی اتاق و پنجره ها را بکوبد به هم و مهتابی نیم سوز را تکان تکان بدهد، رفته اند. همانطور ایستاده زل بزنی و منتظر بلند شدن صدای باد و بیدار شدن هزاران جانوری که قرار است نعره هایشان را توی صدای باد گم کنند و تو مجبور باشی خودت را به نشنیدن بزنی. همانطور منتظر بمانی آنقدر که خوابت ببرد.
و ناگهان شترق، صدای شکستن شیشه پنجره اتاقت بیدارت کند و باد بپیچد و چراغ قوه خاموش باشد.
دست کنی توی جیبت دنبال کبریتی که سیگاری آتش بزنی سوسکی را که جای کبریت گرفته ای بیرون بیاوری و نگاهش کنی ببینی چیست. چند بار آرام با انگشت شصت و اشاره فشارش بدهی ببینی صدایی ازش بیرون می آید یا نه.آنوقت رهایش کنی روی زمین و نگاهش کنی ببینی تا کی همانجا که انداخته ای اش می ماند.شروع که به راه رفتن میکند آرام پایت را روی پاشنه بلند کنی وبگذاری بیاید برود آن زیر. بعد آرام پایین بیاروی و صدای له شدنش را توی سکوتی که برقرار شده است بشنوی. صدایی که مال هیچ جانور خوابیده لابلای داربستها و دیوارها و آجرها نیست. صدایی که معلوم نیست چیست اما بهترین صدایی است که به عمرت شنیده ای.
چراغ قوه ی خاموش را برداری لخ لخ کنان و به آرامی محوطه را دور بزنی چند صد متری توی تاریکی راه بروی به اتوبان برسی. با هیکلی آویزان، پاهایت را یواش یواش روی زمین بکشی تا قدم برداند و برسند وسط اتوبان.شب باشد. مهتاب باشد و خطهای کنار اتوبان تا بینهایت رفته باشند.برگردی ادامه خطها را به این سمت نگاه کنی ببینی از کجا آمده اند. هیچ کس نباشد جز دوتا خط سفید که هرچه از تو دور میشوند ابی میشوند بنفش میشوند سیاه میشوند تاریک میشوند. چراغ قوه خاموش را بگیری سمت انتهای جاده و دکمه اش را چند بار با فاصله فشار دهی و به کسی، چیزی آن دور دورها با چراغ قوه ی خاموش علامت بدهی که کسی آمده کسی رفته.
