۱.و این آنقدرهاهم عجیب نیست که هنوز هروقت میخواهم بنویسم باید یک هدفون،یا نوع خاصی از هندزفری را طوری روی لاله ی گوشهایم بچپانم  که با صاف کردن همه پستی بلندی هایش راه ورود هرنوع صدایی را ببندد.حتی صدای راه رفتن سوسکی را هم.در تاریکی،ساعت چهار صبح، توی آشپزخانه.

بعداز این همه مدت،بر این کارکرد،حسی عجیب و غیرقابل توصیف هم اضافه شده که تصور میکنم لحن خاصی اگر نوشته هایم داشته باشد،و بتوان آنها را نوشته هایی با فضایی واحد وشخصی توصیف کرد،تحت تاثیر همین هدفون و هندزفری است.

۴.چندسال پیش در یک پیاده روی معمولی با یکی از دوستانم،به لحظه ای خاص از سکوت رسیدیم.لحظه ای که توی آن آدم احساس میکند حالاست که میتواند یکی از عمیقترین و خصوصیترین احساساتش را برای کسی اعتراف کند.دوستم لحظه ای ایستاد.به خیابان و ماشینهای پرسروصدایش نگاهی انداخت.مطمئن شد که این، همان لحظه است.و اعتراف کرد:"همیشه دلم میخواست بدونم بُرسم چند تا دونه از این سوزنای کوچولو داره.دوسال تموم این آرزو تنها چیزی بود که بهم امید میداد تا برای کنکور همچنان درس بخونم و تسلیم نشم.چون به خودم قول داده بودم که بعد از امتحانم یه روز حتما میشینم و تموم دونه ها را بادقت و حوصله میشمارم."

۵.من فکر میکنم برای هرکس بالاخره یه روزی میرسه که بتونه با خیال راحت و آسایش تمام بشینه و خاطرجمع از همه ی کارایی که دلش میخواسته انجام بده و، داده؛دونه های ریز بُرسشو بشماره.و بعدش یه نفس عمیق بکشه و از پنجره ی کنار آینه اش به مردمی که همچنان دارن توی خیابون راه میرن و دنبال انجام دادن کارایی ان که باید انجام بدن؛نگاه کنه.اونوقت آروم پلکاشو رو هم بیاره و بذاره خرده بادی که از پنجره تو اومده موهاشو تکون بده.

۶.من اینطور فکر میکنم.


برچسب‌ها: my mama always said
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 2:20 توسط رضا بهرامی

از بعضی اتفاقات باید فاصله گرفت برای حرف زدن درباره شان.فکر کردن بهشان.فقط فاصله بعضی هاش معلوم نیست که بیشتر از طول عمر آدم نباشد!

باید نشست قاضی کرد کلاهت را............................................................


میروم ظهرها گاهی پیش حسین.توی دکه اش مینشینم و مشتری راه می اندازم.

هنوز که هنوز است کلی ایده به ذهنم میرسد که داستانش کنم،نمایشش کنم،چه میدانم قابش کنم بزنم گوشه ی خانه ام.خیلی باید بگذرد تا عادت کنم که دیگر چیزی نمینویسم.دیگر چیزی قرار نیست بخوانم.

اینجا را هم مدتی است دارم با خودم ور میروم که چکارش کنم،چجوری ببندم در اینجا را که یعنی دیگر بسته است.به جایی نمیرسم.یک جوری تعهد می آورد.البته خوشبختانه آنقدرها هم خواننده ثابت ندارد اینجا،اما همان چند نفر هم به یک امیدی می آیند اینجا.میدانم خیلی هم امیدوار کننده نیست چیزهایی که اینجا نوشته ام.اما همین خرده کلمه ها که گاهی آدم را به ذوق می آورند گاهی هم حوصله سربرند.

دنبال بهانه ای بودم تا شر همه چیز را کم کنم.پیدا نمیشد.البته بود.از اول هم بود.اما معلومی نبود.

خلاصه که،ممنون از الف،ب،پ تا...نون واو ه ی.

و همینطور از همه رنگها،از آبی و خاکستری و "ماه"ی ویشمی گرفته تا صورتی چرک.

از سلام،خداحافظ.

از سین شین..آها این توی همان الفبا قرار میگیرد.

راستی سین شین هم ازدواج کرد.مبارکش باشد.بالاخره یک خبر خوب هم توی این وبلاگ دادم!

از همه بچه های باران که گاهی اینجا می آمدند.

از...دیگه کی؟

همه دیگه.

آها سیب کال و سیب ترش و کلا همه انواع سیب.

دیگه...

حوصله تمام کردن هم ندارم.جالب است.یاد حرف یارو می افتم،میگفت مردن هم حوصله میخواهد....

خلاصه که برای مدتی که معلوم نیست کمتر یا بیشتر از طول عمرم باشد...

راستی گفته بودم دلم میخواهد دونده شوم؟خوب بهتر،هنوز کلی چیز هست که اینجا نگفته ام.

اینها مثل همان پول خردهایی میماند که....

فیلم اما میبینم،برای خوابیدن فوق العاده مفید است..

!


برچسب‌ها: نصفه نیمه ها
+ نوشته شده در شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۱ساعت 5:9 توسط رضا بهرامی |

هنوز هم،فردا روز خداست.

+ نوشته شده در شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۱ساعت 4:41 توسط رضا بهرامی |

نقاشی را میشناختم          درخت میکشید

نقاشی،

که همه ی عمرش را درخت کشید.

نوشته بودم "درخت" ،

فقط.

نقاش مرد.

از بس که درخت شاعر بیشتر از همه درختهایی است که هر نقاشی بتواند بکشد.

نقاشی که مرد

شاعرتر از همه شاعران ذرخت نویس بود.

از بس که هیچ شاعری نمیداند که یک درخت،

چقدر درخت است.


برچسب‌ها: نصفه نیمه ها
+ نوشته شده در شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۱ساعت 4:20 توسط رضا بهرامی |


ای لب تــو قبله ی زنبورهــــای سومنـات

خنده ات اعجاز شهناز است در کرد بیات

مطلع یک مثنویِ هفت مَن زیبایی ات

ابــــروانت، فاعلاتن، فاعلاتن، فاعلات

من انار و حافظ آوردم، تو هـــم چایـــی بریز

آی می چسبد شب یلدا هل و چایی نبات

جنگل آشوب من ای آهوی کوهستان شعر

این گـوزن پیــر را بیـــــچاره کرده خنده هات

می رود، بومی کشد، شلیک، مرغی می پرد

گردنش خــم مــی شود، آرام می افتد به پات

گرده اش می سوزد و پلکش که سنگین می شود

می کشد آهـــی، کـه آهــو... جان جنگل به فدات

سروها قد مـــی کشند از داغــــی خــون گوزن

عشق قل قل می زند از چشمه ها و بعد، کات:

پوستش را پوستین کـرده زنــی در نخـــجوان

شاخ هایش دسته ی چاقوی مردی در هرات

___________________________________________

حامد عسکری




برچسب‌ها: شعر مردم
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۱ساعت 23:31 توسط رضا بهرامی |

 

......

سایه زن و مردی را میبینیم که خوابیده اند.زن بلند شده و درجایش تکان تکان میخورد.چند لحظه ای میماند و به مرد نگاه میکند.

زن(سفیه خاتون):عباس.بیداری؟....عباس آقا؟

عباسعلی(خواب آلود):همممم....

سکوت

سفیه خاتون:عباس آقا خوابم نمیبره.

عباسعلی:جنّی شدی توام؟

سفیه:دلم شور این بچه رو میزنه.

عباسعلی:فردا میزنمش.

سکوت

سفیه:برا منم سنگ قبر میخری؟

عباس علی:صلوات بفرس سفیه خاتون...خوابت میبره.

سفیه:چقدر جمع کردی؟

عباسعلی:میذاری کپه ی مرگمو بذارم یا نه؟

سکوت طولانی

سفیه:چکار کنیم این بچه رو؟

عباسعلی:بچه رو چیکار میکنن؟

سفیه:آب و دونش میدن بزرگ شه.

عباسعلی:می زننش.

سفیه:بیا این پولی که جمع کردی رو بذار کف مشتش بفرستش از این ولایت بره.

عباسعلی(بلند میشود مینشیند):لااله الا الله...

سفیه خاتون:بخدا منم سنگ قبر نمیخوام.توام خدا عمری بهت بده جمع میکنی دوباره.

عباسعلی:فردا افتادم مردم از لای آقات میخوای سنگ بیاری برام؟

سفیه:پشت سر مرده حرف نزن.

عباسعلی:لال شی الهی زن.من که هنوز نمردم.

سفیه:آقامو میگم.

سکوت

عباسعلی:خدا بیامرزش

سکوت

عباسعلی:نصرالله دوتا سنگ قبر گذاشته گوشه خونش.

سفیه:برا زنشم گرفته؟

عباسعلی:نه.اون یکی اش محض اطمینانه.

سفیه:اطمینان چی؟که از گور فرار نکنه؟

عباسعلی:دزدی.همه مردم چشمشون دنبال اون دوتا سنگه.امروزکه یکیش گم بشه.فرداش یکی مرده.

سفیه:سنگا دعایی ان؟

عباسعلی:خرفت شدی سفیه.اون سنگو هرکی بذاره برا قبرش نامی میشه تو ده.میشه اولین قبر سنگ دار.پس من برا چی دارم انقدر زور میزنم برا این سنگ؟امروز که بخرمش فرداش سرمو مذارم زمین میمیرم.

سفیه:بلا به دور.این چه حرفیه میزنی؟سایه ات بالا سرمون باشه 100 سال ایشالا.

عباسعلی:بخواب روده درازی نکن(دراز میکشد)

سکوت

سفیه:پس لااقل بیا یه حرفی باش بزن.

عباسعلی:با سنگ که نمیشه حرف زد.

سفیه:رحیمو میگم.

عباسعلی:رحیم خره.

سفیه:نگو بچمو.

غباسعلی:رحیم خره.

سفیه:نگو توروخدا.

عباسعلی:رحیم خره.

سفیه:به بابای نرّه خرش رفته.

عباسعلی:بکپ ماخر.

سفیه:این بچه...

عباسعلی:بزار بره ببینم تهش به کجا میرسه.

سفیه:خوب من میخوام به تهش نرسه....هیشکی نباید به تهش برسه....اقلّکم بهش بگو که شیر برا ماهم شیر نیست.برا اوناهم پلنگ نیست...میگیم که نترسیم.

عباسعلی ناگهان بلند میشود نگاه تندی به سفیه میکند.بالش وپتویش را برمیدارد میرود.

سفیه:کجا؟

عباسعلی:قبرستون.

سفیه:بی سنگ قبر؟

نیره کاغذها را جمع میکند.سایه ها ناپدید میشود.رحیم وارد میشود.عباسعلی ناگهان از پرده بیرون میجهد و یقه رحیم را میگیرد.

.......


برچسب‌ها: تئاتر
+ نوشته شده در شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۱ساعت 2:4 توسط رضا بهرامی |

متنی که میخوانید دیروز در روزنامه قانون،با جرح و تعدیلهایی!!،منتشر شد.



متنی نوشته بودم قبل از این،که میخواستم برای چاپ آماده کنم.دوباره که میخواندمش حس کردم شده است مثل همه ی این جریان مطبوعاتی که همیشه ازآن نالیده ایم.همین جریانی که منتظر فرصت است تا فقط شایعه پراکنی کند.تا فقط گوشه ای از کار را ببیند و همان را دستمایه کند و بجای یک نگاه کلی تر،منطقی تر وسازنده تر،به گوشه وکنایه بپردازد و واین اتفاق را فرصتی ببیند تا تریبونی گرفته و حرفهای شخصی خودش را بزند.

و این بد بود.

راجع به این نوشته بودم که معنی این ترکیب چه میتواند باشد:"جشنواره بین المللی تئاتر فجر"؟

نوشته بودم که جشن/واره همانطور که در فرهنگ لغت آمده یعنی جشنی همگانی که برای عرضه محصولی(فرهنگی)بر پا میشود.معنی جشن را نوشته بودم وتفاوتش را با جنگ و دعوا و اعصاب خردی و...نوشته بودم که بین المللی یعنی چه؟تئاتر چه معنی ای دارد؟

اما باز به نظرم چیزی کم داشت.یاد مقاله ای افتادم فرهاد مهندس پور با این عنوان: "چرا تئاتر ایران به برنامه نیازی ندارد؟"که در آن پس از مقدمه ای کامل،با آوردن نقدی دقیق و هوشمندانه از بهرام بیضایی به موشکافی مسئله تئاتر و راههای پیشرفت و برنامه ریزی در آن وهمچنین موانع سد راه این حررکت پرداخته بود.

میشود حرف زد.میشود از یخی جشنواره گفت.از بی کیفیتی نمایشها و ناهماهنگی سالنها،رفتار بد مسئولین تئاتر و بی مسئولیتیشان گفت.میشود انگشت اتهام را گرفت سمت فلان مسئول یا بهمان نهاد.میشود این بی برنامگی و عدم تعهد را حتی نسبت داد به کارگردانها و گروههای نمایشی.حتی میشود متهمان اصلی را مخاطبان جشنواره گرفت.(هرچند این یکی را نمیشود،چرا که اگر همه این جشنواره را هم بد و بی ثمر بدانیم،حداقل رفتار تماشاچیان قابل احترام بود.وقتی که با کار بدی مواجه میشدند سالنها را ترک میکردند و اگر این جشنواره هیچ حاصلی هم نداشته باشد،این یک دستاورد است که دیگر تماشاچی تئاتر،آنقدر صبور و بی سلیقه و بی اعتماد به نفس نیست که بشنید و هر اجرایی را،هرچقدر هم که بد،تا آخر تماشا کند.)مردمی،جوانانی،هنرمندان و هنردوستانی،دانشجویانی که میروند و هرسال،با اینکه کیفیت نمایشها نازلتر و هماهنگی و آرامشی که باید در جشنواره حاکم باشد،کمتر میشود؛کارها را نگاه میکنند.

بله.میشود همه این کارها را کرد و خود در یک قله ی اُلمپیِ منزّه نشست و بقیه جهان را سرزنش کرد.

اما این همان چیزی است که بزرگان این عرصه،که استخوانی برای این تئاتر خرد کرده اند،مارا از آن بر حذر داشته اند.اینکه هر کس خود را تافته ای جدا بافته بداند.لحظه ای نگاه کند،متلکی بپراند و باز فردا انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده باشد،همه چیز را یادش برود و دوباره خودش هم برود بُر بخورد با همانها که متلکشان گفته بود.تا باز همین اتفاق تکرار شود و سال بعد باز جدا شود و باز نیشخند و طعنه و کنایه و اتهام پراکنی.جوری که انگار خودش جزئی از این جریان نیست.

این یعنی همان ندیدن.یعنی همان اتفاقی که برای شخصیتهای چخوفی می افتد:آگاهی نداشتن به دایره آگاهی شان.ترس از روبرو شدن با چیزهایی که میدانند.ترس از آنچه که هست.از آنچه که "واقعا هست".

ما نمیخواهیم قبول کنیم که در وضعیت بدی به سر میبریم.نمیخواهیم برای یکبار هم که شده با خودمان روراست باشیم وقبول کنیم که "در تاریکی راه میرویم".تاریکی را به روشنایی نمیتوان بدل کرد مگر اینکه قبل از هرچیز بپذیریم که در تاریکی هستیم.این اولین قدم برای رفتن است.برای خارج شدن از این "ماندگی بدوی".از این رکود.

باید برای یکبارهم که شده آگاهی های مان را به آگاهی خودمان برسانیم.

((تئاتر ایران به این دلیل در تاریکی راه میرود که نمیداند و نمیخواهد بداند که در تاریکی راه میرود....اما از حق نگذریم میتوان دریافت که جرقه هایی در این نسل جوان و این عشق و علاقه وجود دارد.ولی چه حاصل که با جرقه ها نمیتوان به این تاریکی غلبه کرد....ظلمتی که تئاتر ایران در آن راه میرود می تواند نشانه ای باشد از بحران "امتناع برنامه" ولی شگفت انگیزتر این است که چرا این وضعیت مورد پرسش قرار نمیگیرد.پاسخ البته وجود دارد:ما نمی خواهیم این وضغیت مورد پرسش قرار بگیرد.باز به پاسخی دیگر نیاز داریم:این "ما" کیست؟این "ما" یک نفر نیست که بتوانیم یقه اش را بگیریم وبه عادت مالوف مقصری معلوم کنیم.این "ما" همه "ما"ئیم.))*

همه "ما"یعنی همه "ما".از دبیرو وکیل و مسئول بگیر تا نورپرداز و دانشجو و بازیگر و کارگردان و تماشاچی وحراست دم در سالن تئاتر.همه "ما".حتی منی که دارم اینها را مینویسم.حتی شمایی که داری میخوانی.

کار سختی نیست نشستن گوشه ای وتماشا کردن این مرگ تدریجی.با این خیال که مرگ  فقط برای همسایه است.

جشنواره امسال،جشنواره خوبی نبود.به معنای تحت اللفظی(آنچنان که فرهنگهای لغت گفته اند)اصلاً جشنواره نبود.کاری به بین المللی بودن وزینتی بودن این عنوان و نمایشهای خارجی و صحبتهایی که در نهایت به بودجه و این طور مسایل ختم میشود،ندارم.به انتخاب های درست یا نادرست متقاضیان وشرایطی که این انتخابها انجام شده-اگر واقعا متقاضی ای بوده باشد و انتخابی صورت گرفته باشد.کار دعوتی وخواهشی نباشد-ندارم.مشکل اینها نیست.این روند مدتی است که در حال پیشرفت است.جشنواره های قبل گواه این مدعاست.

اتفاقی که تکرار شود دیگر "اتفاق" نیست.عادت است.سِیری است که آگاهانه یا ناآگاه پیموده میشود.روندی که گاهی ما را به این فکر می اندازد که وضعیتی که درآن به سر میبیرم،نکند نتیجه یک برنامه ریزی هدفدار باشد؟در همان مقاله مهندس پور پاسخ داده بود که ((خیر.خیال این "ما" را راحت کنیم.برنامه ای وجود ندارد.هیچ برنامه ای نه برای اعتلا نه برای نابودی این تئاتر.زیرا برای این تئاتر همین که در تاریکی راه برود یا زیر سایه یک برنامه جعلی سیر کند،کافی است که از پا بیافتد.جرقه ها هم که الله بختکی همیشه هستند و با وجود بی توجهی بهشان،افتخار کردن به آنها نیز هزینه ای ندارد.نکته مهم این است که بی برنامگی به مردگی تدریجی می انجامد.آنچنان که احساس نمیشود چیزی در حال مردن است.برای اینکه بدانیم چه بر سر جرقه ها می آید همین بس که نبوغی چون حسن مقدم،به عنوان نخستین نابغه نمایشنامه نویسی ایران آن اندازه قدر ومنزلت دارد که {نوابغ معاصر ما}...بعضی هم به مدد درخشش جرقه وارشان اعتباری تاریخی به هم زده اند و در سنگر این اعتبار تاریخی شده ی ناکارآمد فخر میفروشند و جاخوش کرده اند،بی خیال اینکه همه ی این "ما" دارند باهم میمیرند.ما میمیریم چون حسن مقدم مرده است.))

ما میمیریم چون هنوز نمیدانیم وضعیتی که در آن به سر میبیرم تراژیک است یاحماسی.ما میمیریم چون هنوز فکر میکنیم ما منزّه هستیم از این اشتباهات.ما میمیریم چون هنوز نمیدانیم "آنهایی" که داریم اتهامشان میزنیم،مسخره شان میکنیم یا تعارف و چاپلوسی نثارشان میکینم خود "ما"ییم.

نمیتوانیم راجع به چینش آثار،نحوه گزینش ونظارت بر آنها و از این دست مسایل حرف بزنیم چون قضیه ربط پیدا میکند به مسایل پیچیده تر.به هزینه ها.به مسئول بعدی.به وضعیت معیشت.به جو این روزهای همیشه!به مسایل منطقه ای.به وجهه فلان ارگان.به بی عدالتی.به احساس آزادی یا نگرانی درباره آن.به اوضاع هنوز نابسامان صنفی تئاتر.به دستمزدها.به این که چه کسی مسئول است ودر نهایت به اینکه اصلا تئاتر مسئله مهمی است یا نه؟ والبته این سوالی است که پیش از اینها باید پاسخش داده میشد.

در یک چنین اتفاقی،همه چیز به همه چیز مربوط است و در عین حال بی تناسبی در همه چیز مشهود.((بی تناسبی ای که چنان مزمن شده است که همچون پدیده ای تاریخی و تغییرناپذیر به نظر میرسد.

در این وضعیت چاره ای نمی ماند مگر اینکه هرکس تلاش کند فقط گلیم خودش را از آب بکشد)).بی آنکه به این فکر کند که تئاتر یک پدیده اجتماعی است.پدیده ای که اگر منفعتی دارد برای همه است و اگر زیانی دارد برای همه.((در این وضعیت به نظر میرسد که آنقدر کارهای مهم وفوری وجود دارد که برای عیب یابی بدنه اصلی تئاتر فرصت و دقتی باقی نمانده است.یا آنقدر موضوع کوچک و بزرگ وجود دارد که مجال تامل در کلیت وضعیت میسر نیست.

در این چنین حالتی است که تئاتر تقلیل میابد به جشنواره.جشنواره،جشنواره و فقط جشنواره.آنچنان که گاه شرکت در جشنواره تنها مناسبت موجود برای تولید تئاتر است ولا محاله به تولید تئاتری می انجامد که ضرورتهای اجتماعی،اقتصادی،حرفه ای وزیبایی شناختی مورد نظرش نیست.یعنی فرصتی برای دقت در این ها وجود ندارد.))

گروههای بودند در همین جشنواره که تنها 10 روز قبل از اجرا،تازه بازیگری جدید به جمعشان میپیوست.موسیقی کار شب قبل از اجرا به نمایش افزوده میشد.دکور 4ساعت قبل همین چیزهای ریزو کوچک آنقدر دست وپاگیر میشوند و به هول و ولا و عجله برای رساندن کار سوق میدهندمان که دیگر وقت نمیکنیم به نمایشی که میخواهیم اجرا کنیم فکر کنیم.نتیجه این میشود که کیفیت وجه غایب تئاتر میشود.نتیجه دیگر اینکه تئاتردیگر تولیدی اندیشیه ورز نیست،ولی در این تئاتر "نمایش" اندیشه ورزی هست.

در این وضعیت است که نهاد دولتی تئاتر توان وجسارت نقد خود را نداردو نتیجتا به نواقص خود آگاه نمیتواند بشود.والبته اجازه نقد هم نمیدهد.

همین جریان مطبوعاتی واهل قلم هم که کاری میتوانند بکنند مهمترین مسئله شان میشود دختری از یک گروه نمایشی خارجی که بی آنکه دستهایش را پوشانده باشد،روی صحنه اجرا کرده است.میشود داغ کردن حضور یک مسئول و عکسهای او در سالنهای تئاتر و با هنرپیشه ها.میشود شایعه سازی و ابهام ورمزوراز و ریشخند و دعواهای بی ثمر همیشگی.

اما کلام آخر را بگذارید از بند پایانی مقاله فرهاد مهندس پور بخوانیم،چرا که انگار این درد مشترک راه حلی جز درمان مشترکی که او پیشنهاد میدهد،ندارد:

((اگر اخلاق حرفه ای در تئاتر ایران ناکارآمد شده و به توسعه و بهبود ادراکات انسانی و روابط محترمانه میان هنرمندان،وشفاف شدن روابط با جامعه نمی انجامد،اگر تئاتربه حدیث نفس تبدیل شده،اگر به جای گفت وگوی پیشرو وروشنگر وسازنده،کینه خواهی،مشاجره،اتهام پراکنی،زخم زبان،تعارف،چاپلوسی،ریاکاری ودروغ های فرصت طلبانه به چشم میخورد،و اگر حرف ما از تئاتر و در باهر تئاتر،دغدغه های شخصی وفردی است،و بالاخره اگر پندار وکردار و گفتار تئاتر ما فقط د رتئاتر و محدوده تولید کنندگانش مانده،همگی نشانگر این این است که ما و تئاتر ما به بحران اخلاقی برنامه ای نانوشته یا پنهان دچار شده است.ما به یک شورش نیاز داریم.-منظورم از این "ما"همان "ما"یی است که همه تولیدکنندگان تئاتر ایران واداره ی کل هنرهای نمایشی ودیگر نهادهای دولتی تئاتر و دانشگاهها بخشهایی ازآنند-ما همگی به یک شورش علیه خودمان،علیه برنامه های پنهان شده در روابطمان نیاز داریم.تنها راه برون رفت تئاتر ازاین وضعیت،دعوت تئاتر به این است که اُپوزیسیون خودش بشود،و اُپوزیسیون شرایطش.این برنامه پنهان از این رو جعلی است که در آگاهی ما حضور ندارد.در گفت و گوهای ما حضور ندارد، اما به شکلی غایب،در روابط اداری،جشنواره ها،تولیدات اجرایی،مدیریت اماکن تئاتری،مجلات، خبرنویسی ها و نقدها و مصاحبه ها و کل دستگاه رفتاری و اخلاق این "ما"ی بزرگ،عمل میکند و به حیات خود ادامه میدهد.))

 

*قسمتهایی از این متن،از مقاله "چرا در تئاتر ایران به برنامه نیاز نداریم!"نوشته دکتر فرهاد مهندس پور،به خاطر تناسب بسیارِ موضوع آن با حال و هوای این روزهای تئاتر،وام گرفته شده تا بار دیگر یاد آوری و خوانده شود.


____

مثله شده این متن را میتوانید با عنوان"ما به دگردیسی!! احتیاج داریم" از سایت روزنامه قانون،تاریخ دوشنبه 16 بهمن بخوانید.

هرچند متن دیگر معنی چندانی نداشت توی روزنامه،اما انقدر عکس صفحه اولشان(با آن عیسای در میان نشسته)خوب بود که نتوانستم چیزی بگویم!!:


http://ghanoondaily.ir/?NPN_Id=80


برچسب‌ها: روزنامه قانون
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۱ساعت 17:31 توسط رضا بهرامی |

تیرزیاس: آه که دانستن چه دردناک است.

بعضی جملات هست توی بعضی نمایشنامه های کلاسیک که فهمیدنشان سخت است.دلیل آنهمه شعاری بودنشان سخت اشت.و سخت تر از همه بازی کردنشان است برای بازیگر.


برادرم سالها پیش یک جمله ای داشت برای خودش که هی تکرارش میکرد.جمله های دیگری هم میگفت که احتمالا یادم نیست!اما این روزها ترجیع بند همه حرفهایش این است که من همه چیز را انگار میدانستم.انگار از همان بچگی همه چیز را میفهمیدم.فقط حالا با بزرگتر شدنم دارد همه دانسته هایم برایم ثابت میشود.

برادرم البته آدم مغروری نیست.مغرور به معنای احمقش البته.وگرنه برای خودش مغرور است.مغرور احمق نیست.یعنی روی حرفهایی که اطمینان ندارد یا روی اعتقاداتی حتی،که بهشان قلباً و منطقا نرسیده پافشاری احمقانه نمیکند.با اینکه این روزها او "حاجی" آبادی است و احتمالا اگر کسی بخواهد قسم بخورد به سبیل او قسم میخورد،اما آدمی است برای خودش،افتاده.مهربان تا آنجا که کسی بتواند تصور کند.رئوف و ایثار گر.والبته بسیار حساس وتاثیر پذیر مثل بقیه اعضای خانواده مان._این حساس و تاثیر پذیرش را میگویم مثل بقیه اعضای خانواده،وگرنه در بقیه موارد خودم را میدانم که نیستم،_

منظورم از همه این حرفها آن است که برادرم حرف مفت نمیزند.اگر چیزی میگوید یا لازم است که برای کسی چیزی گفته باشد،یا اینکه انقدر نگه داشته حرفهایش را که چند جمله ای ازش سرریز میکند و تو میشنوی.

آن حرف این بود:هرچیزی میرود و سیرورت خودش را دارد و در طی این مسیر ابتدا تغییراتی میکند و بعد کم کم این تغییرات زیاد میشود.آنقدر که آن چیز به نهایت پیچیدگی خودش میرسد. ودر نهایت دوباره به همان سادگی وخالصیِ ابتدایی خودش برمیگیرد.میگفت مقصد همه مفاهیم،همه مقصدها،همه سلیقه ها،همه همه ها،ساده شدن است به ساده ترین شکل ممکن.

-البته "سیرورت"را نمیگفت.ولی من دلم خواست بکار ببرمش.خوشم می آید از این طرز "شدن"_


ادیپ: تو میدانی و نمیگویی؟اگر کور نبودی میگفتم حتما با دستهای خودت لایوس را کشته ای.تو درقتل او دخیل هستی.

تیرزیاس:آه که دانستن چه دردناک است.

بعضی چیرها هستند توی نمایشنامه های کلاسیک که شاید بخاطر نزدیک بودنشان به ابتدای اندیشه(البته تعبیر خیلی درستی نیست که ابتدای اندیشه را دوران سوفوکل و اوریپید و چه میدانم اریستوفان در نظر گرفت،فقط به این خاطر که در دوران طلایی تاریخ یونان بوده اند.دوران پریکلس.چه میدانم..دوهزارو پونصد سال قبل.چرا که همان موقع ها هم آدمهای خیلی پیچیده ای بوده اند و حرفهای و ایده های خیلی پیچیده ای مطرح کرده اند مثل افلاطون و ارسطو و که و که.انقدر پیچیده که هنوز هم که هنوز است،تفسیرهای تازه ای از حرفهایشان را میشود هرروز توی کتابفروشی ها دید.اما شاید بشود با کمی اغماض این را گفت که اول اندیشه درست و حسابی بشر،کمابیش برمیگردد به همان یونان و این حدود تاریخ)،ساده تر اند.به همان سادگی که هر مفهومی متولد میشود.

به همان سادگی که کودکی با صدای "تازه" و "عجیب" جغجغه ساکت میشود.به همان تازگی و نابی ِ لحظه ای که حوا عکس خودش را توی آب دید و فهمید زیباست و فهمید زیبایی قشنگ است.(حالا حوا بود یا هر ننه قمر دیگری،مهم نیست)به همان سادگی لذت بردن از غذا.به همان سادگی که کودکی میفهمد که "مادر" یعنی آرامش.به همان سادگی ِ فهمیدن طعم آلو در اولین چشش.

خلاصه که به همان سادگی که چیزها برای اولین بار به دنیا آمده اند.و به همان سادگی که برای اولین بار درک شده اند.

آه که دانستن چه دردناک است.

این جمله ای است بسیار ساده.بسیار سطحی و بسیار شعاری.

و در عین حال پیچیده،عمیق و بی پرده و از سر فروتنی.این سادگی اما بعدها طی مسیر تاریخ به طرق مختلف تغییر کرده،در نظر متفکران و نویسندگان و فلاسفه دیگر پیچیده شده،چیزهایی به آن اضافه شده و بسیار دشوار شده برای فهمیدن.

اگر همین باشد خیلی فهمیدنی تر است:دانستن چه دردناک است.

در مسیر تاریخ،ذهن بیمار بشر دلش خواسته همه آن چیزهایی که همین یک جمله توی خودش دارد را ازش بیرون بکشد و بریزد بیرون و به همه نشان دهد که چقدر فهمیده است و چقدر چیزها توی همین یک جمله ساده است و او همه اینها را دانسته.و البته توی این مسیر،توی این مسیر دانستن،کلی هم رنج کشیده و در نهایت خودش هم به همان سادگی رسیده است که از اول توی همان ایده بود.به همان چیز ساده ای که او این همه تلاش کرده بود تا ظرایفش را بیرون بکشد و لطایفش را بر خودش وهمه آشکار کند.به همان چیز ساده ای میرسد که خودش آنهمه درد کشیده تا پیچیده اش کند.به این که دانستن چه دردناک است.

و این اپیدمی نوع بشر است:فهمیدن طریقه رنج کشیدن نسلهای قبل،و ادامه راهشان با پافشاری بر این فهمیدن.پا فشاری برای فهمیدن این چیزی که آزار داده مردمان را. و درنهایت آزار دیدن از آن.

اپیدمی ای که همین انسان برای نشان دادن تمایز و برتری خودش از دیگر موجودات(جوجه تیغی مثلا)به آنها نسبت میدهد:سالانه شونصد هوار جوجه تیغی بخاطر رد شده از عرض جاده ای در فلان کشور میمیرند.جوجه تیغی ها نمیتوانند از سرنوشت هم عبرت بگیرند.چون آنها نادان اند.معیوب اند.جوجه تیغی ها نمیتوانند با هم حرف بزنند و دیگرانشان را از سرنوشت غمبار  خویش آگاه سازند.چون آنها نادان اند.چون معیوب اند.برای همین با اینکه هرسال یک عالمه ازشان نفله میشود،باز سال بعد همین اتفاق را برایشان تکرار میشود و درد میکشند و احتمالا میمیرند.

این همان کاری است که آدمها میکنند. وتازه به آن هم میبالند.و تازه همین را نشانه خرمندی خودشان و اشرف تر بودنشان نسبت به دیگر مخلوقات میدانند.همین در مورد آنها(غیر آدمیان بی شرف)میشود نشانه نادانی.

دور نشویم از حرف.

اصلا آمده بودم بگویم برای فهمیدن احساس تیرزیاس موقع گفتن این دیالوگ،میشود بازیگرِ این نقش را فرستاد مافیا بازی کند.

"مافیا" یک بازی فکری و جمعی است که گویا اولین بار در یکی از خوابگاه های دانشجویی ایران اختراع شده.

بازی بسیار جذابی است.میتوانی شیوه تحلیل نمایشنامه را از آن یاد بگیری.میتوانی یک جور دیگری هم به زندگی نگاه کنی.همان جوری که وقتی میخواهی نمایشنامه ای را تحلیل کنی،ساختار نقشی را پیدا کنی،هدف کاراکتری را بفهمی،و مهمتر از همه کاری که یک پرسوناژ در طول یک نمایشنامه در حال انجام دادنش است را بفهمی.

البته بازی زیادش کاملا میتواند باعث بوجود آوردن ناهنجاری های روانی و مشکلات ذهنی بشود.و این را خیلی جدی میگویم.کم باید بازی شود.مدامش آدم را شکاک میکند."توهم توطئه" ای میشود آدم.اینها خصوصیتهایی است که یک منتقد باید نسبت به یک اثر هنری داشته باشد.یا یک کارگردان موقع موشکافی متن.در زندگی عادی،دیوانه ها فقط این طور زندگی میکنند.

حوصله توضیح دادن بازی را ندارم....بسیار شبیه به یک نمایشنامه است:آدمها حرف میزنند توی این بازی.بیشتر وقتها فقط حرف میزنند که فقط حرف زده باشند.حرفهایی که میزنند اصلا معلوم نیست با آن هدفی که در پی اش اند همخوانی داشته باشد یا نه.حتی بیشتر اوقات چیزی میگویند که هدفشان،رسیدن به عکس آن است.آدمها چند دسته میشوند توی این بازی(انگار شوخی شوخی دارم توضیح میدهم بازی را)دسته ای آنهایی هستند که حرفی که میزنند دقیقا با کاری میخواهند انجام دهند همخوانی دارد.اینها احمقهای بازی اند.بازیگران ناشی ای که احتمالا اولین بار است دارند این بازی را میکنند.یا بازیگران احمقی که بیرون از این بازی هم به همین حماقت هستند.دسته ای دیگر هستند که یک حرفی را میزنند.آن حرف اصلا برایشان مهم نیست.عکس العمل بقیه به آن حرف برایشان اهمیت دارد.به یکی تهمت میزنند مثلا،تا ببینند کی از این قضیه استفاده(یا سو استفاده)میکند.یکی را طعمه میکنند تا ماهیت بقیه را و هدفشان را بفهمند.آدمهایی هم هستند که از آن ابتدا خودشان را جای آن آدمهای احمق جا میزنند و حرفهایشان را بسیار ساده میگویند وبه ظاهر به دنبال نیل به همان حرفها هستند.اما در نهایت با مشخص شدن ماهیتشان مشخص میشود که همه حرفهایی که زده اند،با کاری که درحال انجامش بوده اند مخالف است.اینها آدمهای بسیار بدی اند.والبته بازیگرانی بسیار قهّار.

اینجوری است بازی که چند کارت رندوم بین بازیگران پخش میشود.هرکس مخفیانه کارت خود را میبیند و نقشش در بازی مشخص میشود.مثلا 5 پلیس و سه نفر مافیا.در طول بازی هیچ کس از هویت کس دیگری خبر ندارد.فقط از گفتگوهایی که بینشان ردو بدل میشود باید نتیجه گیری کنند که چه کسی مافیا است و با رای گیری عمومی او را بکشند.قوانین دیگری هم دارد این بازی که به جذابیت آن اضافه میکند.همه این گفتگوها و رای گیری ها در روز انجام میشود.و بعد از مرگ یکی از بازیکنان،همه چشمهایش را میبنند.یعنی شب شده.توی شب مافیا فقط چشمهایش را باز میکند و در سکوت کامل با اشاره به یک نفر او را ترور میکند.باز همه چشمهایشان را میبندند و وقتی باز میکنند مثلا روز شده و یک پلیس از بینشان کم شده.حالا باز باید با هم حرف بزنند و از اتفاقاتی که افتاده و روابط آدمها با هم تشخیص بدهند کی مافیاست و باز رای گیری کنندو اورا بکشند.که اغلب اوقات هم اشتباهی یک پلیس بخت برگشته کشته میشود.

دیدن فیلم های پدرخوانده و مرحوم(departed)هم برای درک بهتر بازی توصیه میشود!

البته قانون زیاد دارد و اینجا هم جای توضیحش نیست.اما همین که بسیار شبیه نمایشنامه است و روابط آدمها توی آن،وحرفها و اعمال آدمها توی آن،جذابش میکند.و البته تر اینکه بسیار شبیه زندگی.

برای همین است که بازی کردن مداومش ضرر دارد.همه بازیهای که خیلی شبیه زندگی میشود برای آدم عاقل ضرر دارد.تئاتر یکی از این مضرّات خطرناک است.

حرف این بود که توی این بازی شخصی که شب توسط مافیا ترور میشود.میتواند همانجا کنار بقیه بازیکنان بنشیند.اما او دیگر مرده است یا به اصطلاح سوخته است و دیگر در بازی نقشی ندارد و فقط باید در سکوت بازی را تماشا کند.یا برود دنبال کارش.این شخص میتواند مثل خدا(یکی از نقشهای بازی که در بازی تاثیری ندارد فقط فرمان "چشمهایتان را ببندید"(شب شدن) چشمهایتان را باز کنید"(روز شدن)یا فرمانهایی از این قبیل میدهد)همه ماجرا را از بیرون ببیند.هویت همه را بشناسد.بفهمد هرکس مافیاست یا پلیس و حالا با این آگاهی،حرفهای آنها را دنبال کند.

با شناختن هویت هر نقش،او دیگر میتواند هدف هرکس از گفتن حرفهایش را بفهمد،در صورتی که بازیگران درگیر بازی این را نمیدانند.او میتواند همه اتفاقات را ببیند.دلیل آن اتفاقات را بشناسد و عواقبشان را نیز پیش بینی کند.او درست مثل ناظری بیرونی و مسلط،همه را زیر نظر دارد اما هیچ حرفی به هیچ کس نمیتواند بزند و در روند بازی هیچ تاثیری نباید داشته باشد.

این وضعیتی است شبیه وضعیت تیرزیاس.آنجا که در جواب ادیپ میگوید: دانستن چه دردناک است.

مفهوم ساده ای که فقط با تجربه کردنش میتوان فهمید.

و این تجربه برای بازیگری که در مافیا مرده است و نظاره گر تلاشهای بیهوده بعضی،حماقتهای بعضی دیگر،و شیطنتهای مافیا است؛به خوبی قابل درک میشود.او از همه چیز آگاه میشود.پیشینه،حال و آینده بازیگران را میبیند و میداند اما هیچ حرفی به هیچ کس نمیتواند بزند.اشتباه کردن آدمها را میبیند.فریب خوردن و فریب دادنشان را میبیند و باید سکوت کند.

این یک نوع آگاهی درد آور است.و ساده ترین و شاید دم دستی ترین از نوع خودش باشد.از نوع این شکل آگاهی.

اما به درستی از همین نوع است.

___________________________

تیرزیاس،پیشگویی کور است.که در معبد دلف،انجا که خدایان یونان حضور دارند،با ایشان ارتباط دارد و از آینده و نیتهای آنها و آدمیان آگاه میشود.

کور بودن پیشگو،معبد دلف،خدایان یونانی،و شیوه آیینی این ارتباط مسایل اسطوره ای پیچیده ای از یونان باستان است که با وجود جذابیت زیادشان...الان حوصله گفتنش را ندارم!میتوانید خودتان پیدا کنید بخوانید دیگر اگردوست داشته باشید.

____________________________________________

*عنوان،دزدی است.مثل بیشتر عنوانها.دلیل این هم که تا حالا نگفته ام شان این بوده که فکر میکردم خیلی واضح اند که دزدی اند و چی هستند.بیشتر اسم فیلمی بوده اند که وسط نوشتن متن به ذهنم آمده یا به متنها میخورده.یا قطعه ای از یک شعر یا یک هچین چیزی بوده اند.این هم اسم یک کتاب است.یک کتاب خوب که البته به ادیپ و نمایش و اینها شاید خیلی مسقیم مربوط نباشد اما به این قضیه دانستن و  درد این حرفها یک جورهایی مربوط است و به یک چیزهای دیگر هم...البته همه چیز یک جورهایی به همه چیز مربوط است...


برچسب‌ها: چیزهای کوچک کوچک کوچک کوچک کوچک کوچک کوچک کوچک کوچ, تئاتر
+ نوشته شده در شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۱ساعت 6:15 توسط رضا بهرامی |

 

((به قلم سوگند))

در گودال نون بودم

پیش از تولد نقطه

هنگام که عشق به سطر نمی آمد.

 

*مجموعه شعر خواهران این تابستان/بیژن نجدی


برچسب‌ها: شعر مردم
+ نوشته شده در جمعه ۱۵ دی ۱۳۹۱ساعت 20:28 توسط رضا بهرامی |

دکه ی حسین سوخت.یک دکه ی روزنامه فروشی که توی این سرما با یک علاءالدین قدیمی گرمش میکرد.

هرچقدر گفته بودیم که یک هیتر برقی بگیر این خطر دارد،امروز و فردا کرده بود.البته برادرش مدیر ! آنجا بود و او باید تصمیم میگرفت.حسین که بنده خدا حرفی نداشت.اوهم ناراضی بود.

مجید توی دکه بوده وقتی آتش سوزی میشود.پایش میخورد به چراغ.واژگون میشود.آنجا هم که همه چیز سوختنی است.از روزنامه و مجله بگیر تا چیپس و پفک و چسک و بدتر از همه فندک و گاز فندکها.همین ها هم بوده که منفجر شده و زده صورتش را صاف کرده.

البته خیلی چیز نگران کننده ای نیست.کمی صورتش سوخته و پشت پایش.دکتر هم گفته خوب میشود.تازه حسین رفته پیش دکتر و گفته:آقای دکتر این داداش ما 24 سالش بیشتر نیست.جوونه.فردا میخوایم براش زن بگیریم.جاش که نمیمونه؟دکتر پرسیده:مگه خودت چندسالته؟

این را که تعریف میکرد حسین،یک سکوت ناخواسته ای کرد که اصلا دلم نخواست توی آن لحظه جای او می بودم.حسین خودش بیست و هشت سال دارد.پدرش پارسال فوت کرد.

یک مدتی آمد پیش ما توی شهر کتاب.بعد هم که آقای شهر کتاب سر همه مان را باهم کلاه گذاشت و دررفت.آمد با برادرش یک دکه ی روزنامه فروشی اجاره کرد و مشغول شد.

فردا میرویم دکه را ترو تمیز کنیم بلکن!بشود دوباره راهش انداخت.

کلی پودر سفید جمع شده توی آن یک لکه جا و مخلوط شده با خاکسترهای آشغالی.

حسین میخندد بیشتر وقتها.وقتهایی هم هست که ساکت است.یک جور سکوتی که دلت میخواهد همه دارایی ات را بدهی تا بفهمی به چه فکر میکند.

چیزها را حسین قشنگتر از من میبیند.آدمها را.چیزها را.با دوستانش دوست شده ام.از معدود آدمهایی است که بعد از این که از خودشان خوشم آمده از دورو بری هایش هم خوشم می آید.گروهی هستند برای خودشان.شاید ده پونزده نفری.هفت هشت دختر و همین قدر هم پسر.

برخلاف همه ی این دوستهای گروهی که متنفرم ازشان،اینها همدیگر را میفهمند.نمیدانم شاید بقیه آن گروههای دوستی هم همدیگر را میفهمند و من نمیدانم.اما با اینها که هستم خوشحالم.یک جور همدیگر را دوست دارند که توهم دلت میخواهد دوستشان بداری.و دوستت داشته باشند.یک جوری...یک جور خاص.همه اش این واژه ی "افلاطونی"توی ذهنم می آید برای توصیف این نوع دوستی که نمیخواهم به کار ببرمش.چون این نیست.یک چیزی است قشنگ تر از این.سبک تر ازین.شفاف تر و رنگی تر ازین.آدم وار تر ازین.اینجایی تر.

یک جور که وقتی نگرانت بشوند تند و تند نمیپرسند تو چته؟چطوری؟حالت خوبه؟ تند و تند زنگ.شرو ور به هم نمیبافند.می آیند بی هیچ مقدمه ای.بی هیچ حرفی از نگرانی.بی هیچ حرفی ازاینکه"ببین تو برای ما مهمی"،"ببین ما چقدر دوستهای خوبی هستیم که نگرانتیم".بی هیچ حرکت اضافه ای،-درست همانطور که پیتر بروک میگوید،وقتی که ایستادن روی صحنه را سخت ترین کار بازیگری توصیف میکند.وقتی که فقط ایستادن و حرکتی بیخودی انجام ندادن را زاییده ی اعتماد به نفس قلمداد میکند- می آیند توی دکه حسین مثلا چای میخورند.مینشینند توی آن چس مثقال جا.جمع میشوند توی خودشان و با هزار مکافات جاگیر میشوند آن تو ساندویچ گاز میزنند.توی سرو کله هم میزنند.بلند میشوند یک هویی دستش را میگیرند و میبرندش بیرون،...چرخ میزنند.چه میدانم.از همین کارهای معمولی که دیگر هیچ کس نمیکند.از بس که معمولی اند.

از بس که همه دیگر میخواهند معمولی نباشند.

اینجا اتفاق جالبی که دارد می افتد این است که دیگر آدم معمولی پیدا نمیشود.همه یکجوری میخواهند "خاص"باشند.متفاوت باشند.هر کس را که نگاه میکنی از بلیط بگیر دم بی آر تی گرفته تا سوپری سر کوچه،تا دانشجوی هنر و پزشکی واستاد و چستاد خاص اند.متفاوت اند.حالا انقدر"خاص"بودن زیاد و معمولی شده که دیگر "معمولی"بودن بیشتر توی چشم میزند.توجه بیشتری جلب میکند."خاص"تر است.

حسین یک آدم معمولی خاص است.دوستان حسین آدم های معمولی خاصی هستند.همانطور که آن اول اول،همه آدمها همینطور بوده اند.همینطور معمولی خاص.به زور خودشان را متفاوت نکرده اند.همه آدمها با هم فرق میکنند.ولی همه آدمها این را نمیدانند.اگر گاهی هم این را میگویند فقط برای نشان دادن فضل است.وگرنه به آن"آگاهی"ندارند.اینها ولی به این آگاهی دارند.به اینکه آدمها بی اینکه سرشان را از ته بتراشند یا لباسهای عجیب غریب بپوشند یا حرفهای قلمبه سلنبه بزنند،هم خاص اند.با دیگران متفاوت اند.

همین آگاهی کلی از دردسرهایشان کم کرده است.کلی از زحمتهای اضافی خلاصشان کرده است.

انتظارهای خیلی عجیب غریب از هم ندارند.خیلی ساده تر میگذرند از کنار خیلی چیزهای هم.اگر امروز فلانی حال و حوصله نداشت دهنش را سرویس نمیکنند که چرا حال و حوصله نداری؟یا چه میدانم...همین چیزها دیگر.همین چیزهای معمولی که هیچ وقت جدی جدی بهشان فکر نمیکنیم.ولی بعدا بهشان برمیخوریم و توی رابطه های خیلی جدی ترمان از همین ها صاف میشویم!

خلاصه که دکه سوخته.به درک که سوخته.قهوه خانه که میتوانیم برویم.چه میدانیم جک که هنوز بلدیم تعریف کنیم.من که نسوخته ام.تو که نسوخته ای.تازه اگر سوخته بودیم هم یک چیز دیگری بود که هنوز نسوخته بود.

می آید سر تمرین من.میدانم که به هزار چیز همزمان دارد فکر میکند.به دیه ای که برای خون پدر باید بگیرد و هنوز تکلیفش معلوم نیست.به دختری که کوچک است و پدر ندارد و خواهرش است.دختری که پسر نیست،دختر است!به مادری که دوتا پسر دارد که باید زنشان دهد.دختری دارد که کوچک است.که پدر ندارد.که دختر است.به دکه فکر میکند.به این که جای سوختگی روی صورت مجید نماند خدا کند.حتی به این فکر میکند که چه خوب میشد اگر همه رفقا جمع میشدند کنار هم،یک کاری را باهم میکردند که هم فایده ببرند هم همگی کنار هم باشند.

و به تئاتر هم فکر میکند.به اینکه تئاتر خوب است.به اینکه اتفاقی توی تئاتر می افتد که نزدیک است به لحظه تولد.به وقت مرگ.به جنس عشق.به این فکر میکند که به لحظه های آغاز تاریخ میشود رسید.

و به این که چرا بازیگرش توی تمرینهای قبلی انقدر گریه کرده است.و نگران است.که تمرینها را با این وضع ادامه دهد یا نه.چطور کنترل کند نیلو را وقتی که بعداز ده پانزده دقیقه تاریکی و حرکت و موسیقی،دیوانه میشود و تقریبا دیگر "نیست".چیزی شبیه به شمنیسم اتفاق میافتد.کجا میرود وقتی که دیگر آنجا نیست؟

به این فکر میکند که من،هنوز با بقیه آنقدر که باید صمیمی نیستم.و اینکه اینکار چقدر به صمیمیت احتیاج دارد.و من هرچقدر هم که بگویم هستم او باور نمیکند.چون دروغ میگویم.و او دروغ را میداند.

به همه ی اینها فکر میکند وقتی می آید سر تمرین من.ولی شروع که میکند دیگر مال من است.دیگر هیچ چیز نیست جز "رحیم"داستان من.مردی که دارد دیوانه میشود.مردی که دیوانه هست ولی نمیدانم.دیگر فقط به رحیم فکر میکند.به رحیم فکر نمیکند.از توی رحیم فکر میکند.میشود بازیگر من.و من خوشحالم از یک طرف که اینچنین بازیگری دارم.که رفیقی این چنین دارم_خیلی خیلی وقت است که این واژه را بکار نبرده ام،اما حالا میبرم:رفیق-و ناراحتم که چکار میتوانم بکنم برای فکرهایش؟

تمرینم که تمام شد دوباره میشود همان حسین که اگر غیر از من کسی کنارش باشد بسیار میخندد.ورجه وورجه میکند.توی سرو کله ام میزند و شعر میخواند.

تمام که میشود تمرینم دوساعتی ولیم تا تمرین او شروع بشود.و حالا من میشوم بازیگر او.و همه زورم را میزنم که به همه ی اینهایی که اینجا نوشته ام فکر نکنم.و فقط به این فکر کنم که زنی دارم که دوستش دارم.و به معشوقه ای قدیم،که دوست ترش میدارم.و گیر کرده ام مثل خر توی خرّه.و تکان بدهم خودم را و برقصم و به هیچ چیز فکر نکنم و بروم تا آوازهای مادری ام یادم بیاید و لالایی هایی که شاید یک بار توی شش ماهگی شنیده باشم را مثل بلبل بخوانم.

و نمیدانم چقدر میشود.چقدر میشومش.

اما خوب است این روزها.حتی اگر دکه سوخته باشد.حتی اگر حسین خنده رو،با آنهمه فکرهای عجیب غریب مجبور باشد نقش رحیم نویسنده من را بازی کند.حتی اگر من،گیر کرده باشم توی آوازهای مادری ام و بین دوتا زن و مردن بخاطرشان و کشتن مردی دیگر.

این روزها مثل یک نوع سخت پشت که از دویست میلیون سال پیش تا حالا هیچ تغییری نکرده و هنوز دارد توی سواحل اقیانوس آرام زندگی میکند،و به فسیل زنده معروف است،به آغاز تاریخ نزدیک ترم.


برچسب‌ها: چیزهای کوچک کوچک کوچک کوچک کوچک کوچک کوچک کوچک کوچ, تئاتر
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۱ساعت 3:17 توسط رضا بهرامی |

برای من،حسین،وبقیه پاهای لنگ....

که هدف هرچه سنگ است،شده اند....


زیر این نه آسیا کز گردش خون دل است

استخوانی آرد میسازیم و نان معلوم نیست



برچسب‌ها: هیچی
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۱ساعت 22:9 توسط رضا بهرامی |

یعنی که خوب....چه میدانم..هیچ کس نمیداند.یک چیزهایی هست که هیچ کس نمیداند...از وقتی یادم میاید عاشق این چیزها بوده ام.چیزهایی که هیچ کس نمیداند...شاید برای  همین بود که انقدر خوشم میامد از سرهنگ بوئیندیانا وقتی میگفت:...وهیچ کس نفهمید که راز آنها چه بوده است..یا وقتی میگفت:هیچ کس دیگر ندیدش.و همینجا تمام میشد هرچه بود...

چه میدانم...

تنهایی یعنی ویز ویز مهتابی

چه میدانم...

اینجوری میشود که داغی.داغ داغ.انقدر که هرچه بهت بگویند باورت میشود.انقدر داغ که نمیفهمی هرچه بهت بگویند را..

"biutiful"را میدیدم...دیدم سخت است...نمیشود...نمیشوم انگار...

خاویر باردم دارد بازی میکند.همانکه توی "جایی برای پیرمردها نیست" آنقدر قشنگ آدمها را میکشت که تو دلت میخواست اگر روزی خواستی بمیری،حتما به دست او کشته شوی.با یک ضربه آرام درست روی پیشانی.

حالا اما پوشک میپوشد.تا خیس نکند خودش را توی جمع.

مهران تازه مرده است.و تو انگار پیرمرد توی "سوگواری" چخوف،کسی را نتوانسته ای پیدا کنی تا برایش تعریف کنی که مهران مرده است.مگر اسب نحیف و پیرت را.

و اینجور شروع کرده باشی که:تو فرض بگیر یک کرّه ای داری...یک کرّه ی کاکل زری.فقط همان کرّه را داری...

چه میدانم....

رفته باشی تمرین...داغ باشی...داغ داغ آنقدر که نفهمی دیگر...

ندانی از کی است که انقدر عرق میریزی....

همین چیزها...

خسته باشی.نفهمی که خسته ای...

چشمهایت را ببندی و به این فکر کنی که چطور التماس میکند به دخترش که مرا فراموش نکن.

خاویر باردم است.آدم کش مهربان فیلمها....پوشک پوشیده است.

رفته است مرده ها را ببیند.روحشان را.ببیند چرا هنوز نرفته اند.

قرار است بمیرد خودش...

چه میدانم....

اینجوری میشود که داغ میشوی..داغ داغ.آنقدر که هرچه بهت بگویند باور میکنی.آنقدر که نمیفهمی از کی این همه عرق میکنی.

رفته باشی تمرین...بگویند زندانی.دارند میکُشندت...میخواهند اعدامت کنند...نفهمی که دروغ میگویند..

یادت برود بازی است همه اینها...

به این فکر میکنی که مادرت گفته دلم تنگ شده برایت.به اینکه،مادرت این روزها زیاد این را میگوید.

داغی.داغ داغ داغ.انقدر که مادرت پشت میله ها دارد اشک میریزد.انقدر که یاد قولی که داده ای میافتی.انقدر که دلت میخواهد عاشق شوی دوباره.

چه میدانم...

مهران فرار کرده بود...از همه فامیلش فرار کرده بود.از بس که نمیتوانست یکجا بنشیند.از بس که دلش میخواست فرار کند..

دلت میخواهد فراموش کنی...به این فکر میکنی که چطور التماس میکرد به دخترش:منو فراموش نکن.خواهش میکنم...خاویر باردم بود..آدمکش مهربان فیلمها.

داغی.داغ داغ داغ...

آنقدر که ویز ویز مهتابی،قیژ قیژ در زندان است.انقدر که خیابان دوازده فروردین میشود دشت غرناطه.انقدر که صدای لالایی های هیچ وقت نگفته ی مادربزرگ را میشنوی...

اینجوری است که یادت میرود که نه لئوناردویی،نه داماد.نه حتی لورکا.اینجوری است که فراموش میکنی کی هستی.که خودت را یادت نمی آید چه شکلی بودی.اسمت چیست.

دلت میخواهد نمیرد باردم.نمیرد وقتی هنوز نگران بچه هایش است.وقتی دلش نمیخواهد بمیرد.

دلت میخواهد نمیری.

هرچند دیگر احتیاج به گفتنش نیست اما میگوید.میگوید طناب حالا دور گردنت است....به زانوهایت فکر میکنی...

و اینکه کاش من هم پوشک داشتم...

دلت نمیخواهد جلوی مادرت خیس کنی خودت را.

داغ داغی.انقدر که گریه پدر را بالاخره میبینی.انقدر که....نمیدانم...هیچ کس نمیداند...کسی چه میداند چطور میشود؟مثل وقتی است که یادت رفته باشد قرصهای ضدفراموشی ات را کجا گذاشته ای....

نفس میکشی مثل وقتی که بعد از یک دقیقه سرت را از آب بیرون میاوری.نمیدانی چندتا نفس دیگر داری.

پدر بزرگ همینطوری مرد....همینطوری بود؟

کسی چه میداند.

چشمهایش روبه سقف بود. به کجا نگاه میکرد؟...وقتی که حاجی داشت سوره را میخواند..وقتی که نشسته بودم آن بالا نمیدانستم چکار کنم.وقتی که پدر فقط صدای گریه هاش می آمد.به کجا نگاه میکرد؟..کسی چه میداند.

تازه میفهمیدم نفس که به شماره می افتد یعنی چی...اولش تند تند است.و هر نفسی انگار از یک جای بدن می آید.یکی اش از پاها یکی از سر.یکی از شکم یکی از چشمها....بعد یکهویی آرام میشود.طبیعی میشود.انقدر که با خودت میگویی:خدارو شکر بخیر گذشت...آرامتر میشود...مثل خواب نماها فقط نگاه میکنی...یک چیزی دارد آن تو اتفاق می افتد که "هول" است.که شبیه اولین لحظه های تاریخ است...شبیه همان چیزی است که هیچ کس چیزی ازش نمیداند...میروی با هرنفسش توی هزارتوی گوشت و پوست و رویاهاش.میشوی حیدر تراب با او.میشوی اولین ساعتهای دامادی اش.میشوی همان سیلی معروفی که فقط او به خان ده زده...میشوی همه زنهایی که قنج میرفته دلشان برایش.میشوی خبر پدر شدنش وقت درو...میشوی همه گندمهایی که چهار مرد قوی یکروزه درو میکنند و او دوساعته زمین ریخته شان تا بچه اش را ببیند..میشوی حیدر تراب......میروی و برمیگردی.نمیدانی چندبار دیگر این اتفاق تکرار خواهد شد...فاصله ها هر پنج ثانیه شده.نمیدانی چطور آدم میتواند ده دقیقه اینطور نفس بکشد و به سقف خیره بماند...به این فکر میکنی که مردن یعنی چه؟...نگاه میکنی به نگاه پدربزرگ.غریبه ای تو برایش حالا.به یک چیزی دارد نگاه میکند که "سخت" است.که همان چیزی است که هیچ کس نمیداند چیست...نفسی بلند میکشد و تمام....داری نگاه میکنی به دنباله نگاه پدربزرگ که نفسی دیگر میکشد...تازه میفهمی ترس یعنی چه.این نفسهای یک دقیقه ای،طول میکشد.حاجی انگار میداند که آرام دست پدربزرگ را گرفته است و سوره را میخواند..حاجی نبض هول را گرفته است...چه زوری دارد حاجی که نمیترکد...نمیدانی کدام نفس است که دیگر نمی آید.نمی دانی فرق آن نفس با بقیه نفسها چیست...و آخر هم نمیفهمی کدام نفس بود که آخرین نفس بود...یک جوری تمام میشود که ادامه داشته باشد...یک جوری مثل تمام شدن هوای اطراف زمین.یک جوری که هوا توی بی هوایی قاطی میشود.نه این تمام میشود نه آن شروع.یک جوری آن وسط انگار یک چیز دیگری درست شده است.چیزی که هیچ کس نمیداند چیست...

داغی.......دااااغ.انقدر که دیگر دلت نمیخواهد پدربزرگ مرده باشد.

-اومده میخواد چارپایه رو از زیر پات بکشه...

نفس میکشی...نمیدانی کدام نفس است که تمام میشود....نفس میکشی...پدربزرگ قول گرفته بود از تو که سوره یاسین را بخوانی هر هفته...

نخوانده ای.

مهران گفته بود دلم میخواهد بمیرم.نفس میکشی.آنقدر داغی که لبهات میسوزد از هر نفسی که بالا می آید.انقدر که دست و پای مادرت را به زور گرفته اند..انقدر که آفتاب ساعت 11 شب صورتت را میسوزاند.

انقدر که

-بخشیدنت....نمردی.





















باقی اش را حسین تعریف میکند برایت.

میگوید نمیتوانسیتم بگیریمت دونفری.پیرهنت را که پاره کرده بودی داشتی تکان میدادی توی هوا و نعره میکشیدی.

گردنم را میگیرم.میگویم دیشب بد خوابیده ام.

میگوید نه. نمیشد نگهت داشت.مثل گوسفند قربانی دست و پا و گردنت را محکم گرفته بودیم.

میگیوید ببخشید.

حالا به تبخال درشت گوشه ی لبم دست میکشم و آرام با خودم زمزمه میکنم: من هنوز زنده ام.


_______________________

*آیه دوازده.سوره یاسین.کتاب قرآن



برچسب‌ها: کتاب قرآن, از حلق ساعت شنی
+ نوشته شده در شنبه ۹ دی ۱۳۹۱ساعت 4:19 توسط رضا بهرامی |

اصفهان 

روی پل خواجو راه بروی

روی پل خواجو راه بروی

روی پل خواجو راه بروی

و به این فکر کنی که یارو نوشته است چند روز دیگر دنیا قرار است تمام شود.

زوی پل خواجو راه بروی

روی پل خواجو راه بروی

و به این فکر کنی که محسن میگوید به این کشکی ها هم نیست.حساب کتاب دارد.

روی پل خواجو راه بروی

و فکر نکنی....

روی پل خواجو گشاد گشاد راه بروی و بگذاری که فکر تورا بکند...

روی پل خواجو راه بروی

روی پل خواجو راه بروی

و به این فکر کنی که یارو نوشته است.بروید محبت کنید.بروید هرکس را میبینید در آغوش بگیرید.ببوسیدش،شاید دنیا جدی جدی تمام شد و نبوسیده مُردی.

روی پل خواجو راه بروی

و مردم را نگاه کنی

و نگاه کنی...

و فکر کنی که چطور میشود که تمام بشود به همین سادگی؟

که تمام ها چطور "می شوند؟"

که روی  پل خواجو راه بروی 

 روی پل خواجو راه بروی

و تازه بفهمی که مدتهاست دیگر روی پل خواجو راه نمیروی.به چارباغ رسیده ای.دروازه شیراز را دور زده ای.برگشته ای تا رسیده ای به انقلاب.داری روی سی و سه پل راه میروی

روی پل  سی و سه پل که راه میروی

روی پل  سی و سه پل که راه میروی

روی پل  سی و سه پل که راه میروی

به این فکر میکنی که چقدر آدمها نبوسیده مرده اند.

روی پل  سی و سه پل که راه میروی

روی پل  سی و سه پل که راه میروی

به جمله ای از "خیابان یک طرفه"فکر کنی و یادت نیاید.

روی پل  سی و سه پل که راه میروی

نگاه کنی به جای خالی فلوت زن پیر سی و سه پل که شاید تنها تو میدانستی که او یک تبعیدی است.

از بندرعباس تبعید شده.بچه هایش را کشته اند.زنش را...زنش را چکار کرده بودند؟!

روی پل  سی و سه پل که راه میروی

به این فکر کنی که یک جاهایی توی جهان هست که یک جور میدان مغناطیسی دارد که تا شعاع چندصدمتریشان "حافظه" کار نمیکند.

زمان خالی میشود.

روی پل  سی و سه پل که راه میروی

به فلوت زن پیری فکر کنی که تنها آهنگی که بلد است را بیست و پنج سال آزگار روی همین پل نواخته است

تا دوران محکومیتش تمام شود.بتواند برگردد بندرعباس.زنش را ببیند.ببوسدش.بمیرد.


شب شده است.به خانه برگشته ای و هنوز سردت است.

سیگار میکشی و به این فکر میکنی که چرا  این سرما بیرون نمیرود.

محسن باز پریود شده است.

مثل همه وقتهایی که به اصفهان آمده ای.و دارد باز از احترام به جهان حرف میزند.جهانی که از ما قدیمتر است.

جهانی که موقع حرف زدن باهاش یا در موردش باید احترامش را نگه داشت.

وضو گرفته است محسن.

محسنِ وضو گرفته را تا حالا ندیده بودی.

باز میکنی کتابی را که جلدش معلوم نیست.

نوشته است :

"سلام بر من روزی که زاده شدم و روزی که میمیرم و روزی که زنده برانگیخنه میشوم."

قرآن است کتاب.


برچسب‌ها: کتاب قرآن, دیالوگ
+ نوشته شده در پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۱ساعت 7:53 توسط رضا بهرامی |

بهش گفته بودن برو فیسبوک عضو شو.

رفته بود.عضو شده بود..یه دوساعتی چرخیده بود.نوشته بود :"تنهایی چند نفره؟"

یک عالمه هم علامت تعجب گذاشته بود و اومده بود بیرون.دیگه نرقته....

اینجا با "تنهایی یعنی..."شرروع میکنیم و شعر میذاریم.

اول البته شعرو میگیم بعد میذاریم.یعنی اول ترش به تنهایی فکر میکنیم.بعد نگاه میکنیم ببینیم تنهایی کجاست؟کی میشه که یکی تنها میشه."یکی" که البته همیشه تنهاست.بعد فکر میکنیم به این که تنهایی دوتایی هم داریم؟سه تایی؟چندتایی؟بعد هی به خودمون فشار میاریم و استانیسلاوسکی وار!،شش تا سوال مطرح میکنیم ببینیم تنهایی دقیقا چیه؟ کی؟کجا؟چه وقت؟چی؟چرا؟چطور؟

همه این سوالا را میندازیم اول"تنهایی".یکم که جلوتر میریم یاد بکت میا فتیم....دیگه جلوتر نمیریم.یاد کامو میافتیم....دیگه جلوتر نمیریم...ژس واسه چی داریم فکر میکنیم؟..خوب،به این فکر نمیکینم.

به این فکر میکنیم که چطور فقط یه دیالوگ میتونه یه فیلم مزخرف طولانی بد رو به یکی از بهترین فیلمایی که دیدی تبدیل کنه...

وقتی که زنه - مثل همه زنایی که تازه فهمیدن دنیا تو همین خونه و همین بچه و همین آشپزخونه و       همین مرد          خلاصه نمیشه ـ تصمیم میگیره بره.کجا؟خودشم نمیدونه.چون تازه فهمیده آدمها فقط درحال حرکت شبیه به خودشونن.چون تازه فهمیده دنیا بزرگه.فهمیده بزرگی نه یعنی پول،نه یعنی تعداد سلامایی که هرروز بهت میشه،نه یعنی صداهایی بیشتری که بوی اسم تورو داره...بزرگی یعنی "زیادی".

باید توی فرهنگ لغتا این قضیه رو روشن کنن.که هرکلمه ای بستگی به جایی که داره به کار برده میشه،معنی یه کلمه دیگه رو میده.البته اون کلمه رو نباید به کار برد اون جا.مثلا برای توصیف وسعت دنیا نباید گفت "دنیا زیاده".باید همون بزرگی رو به کار برد:"دنیا بزرگه".اما باید دونست که الان این "بزرگی"یعنی زیادی.این معنی نباید فقط با کلمه بزرگی یا زیادی بیان بشه.باید با شکل کلمه "بزرگی" و معنی کلمه "زیادی" کفته بشه.

آره،وقتی زنه تازه بعد از ۳۵ سال سن اینو فهمیده و بادی انداخته تو غبغبش که یعنی من فهمیدم.من حالا فهمیده شدم.و بعد ساکشو بسته و به رسم سفرهای بوداییا خیلیم خلاصه و جمع و جور بسته و رفته.

بعد برای اینکه یک حرفی هم به مردی که غیر از نگاه کردن به او،کار دیگه ای نتونسته انجام بده،گفته باشه. گفته: همه آدمها وقتی خوب شناخته بشن ناامید کنندن...

مرده اما هیچی نگفته.مرده نگفته من توی بیست سالگی اینو فهمیدم.درست وقتی به اندازه کافی شناختمت.مرده نگفته من بادی به غبغب ننداختم از فهمیدن این.نگفته اصلا فهمیدن اینجور چیرا افتخار نیست.

مرده نگفته....فقط نگاه کرده. وبه این فکر کرده که حالا گفتنش فایده ای هم نداره.

به این فکر کرده که تنهایی نه این بودن بی تو.نه یعنی بودن یک جایی که تو نیستی.نه یعنی نداشتن دستات.پاهات یا هرجای مزخرف دیگه ات.تنهایی یعنی فهمیدن چیزایی که تو هنوز برای فهمیدنش زودی.

تنهایی یعنی نگفتن.تنهایی یعنی حرفایی که همیشه برای گفتنشون زوده.تنهایی یعنی دونستن جای ارزشمندترین گنجایی که میتونه وجود داشته باشه.ولی استفاده نکردن ازشون.نتوستن،یعنی تنهایی.نگفتن جای این گنجها یعنی تنهایی.نگفتن نتونستن یعنی تنهایی.

تنهایی یعنی فهمیدن ارزش نفهمیدن.تنهایی یعنی فهمیدن اینکه این درک(ارزش نفهمیدن)فقط از راه فهمدینه که بدست میاد.

تنهایی یعنی جاده ای که نیست...دور دستهای جاده ای که نیست.آبادی ای که توی دوردستهای این جاده چراغاش روشنه...

تنهایی یعنی باد.یعنی لحظه ای که باد درس میشه.یعنی بودن درست در مرزی که اختلاف فشارها به همدیگه میرسن.درست اونجایی که باد درست میشه.تنهایی یعنی نسیمی که کنار چشمه ای وسط یه آبادی به صورتت میخوره.صدای بچه هایی که توی کوچه های آبادی دارن دنبال هم میکنن.بوی نونی که معلوم نیست از تنور کدوم خونه داره میاد.تنهایی یعنی دونستن اینکه کدوم راهه که تورو به این آبادی آورده.

تنهایی یعنی نگاه کردن به دوردستهای جاده ای که نیست.برای آرزوی احساس کردن اول نسیم دنیا توی آبادی ای که نیست.

الغرض...

با این شروع کنین و شما هم بنویسین:

"تنهایی یعنی..."

البته شعر اگر باشه بهتره.کوتاه اگر باشه بهترتره.

 


برچسب‌ها: تنهایی چند نفره
+ نوشته شده در پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۱ساعت 4:35 توسط رضا بهرامی |

خوشحالم،نه به خاطر اینکه حالم خوب است.

خوشحالم،ازینکه حالم خوب است.

بیا تا قدر یک دیگر بدانیم        که تا ناگه ز یک دیگر نمانیم

چو مومن آینه مومن یقین شد      چرا با آینه ما روگرانیم 

 کریمان جان فدای دوست کردند    سگی بگذار ما هم مردمانیم

فسون قل اعوذ و قل هو الله        چرا در عشق همدیگر نخوانیم

 غرض‌ها تیره دارد دوستی را     غرض‌ها را چرا از دل نرانیم

 گهی خوشدل شوی از من که میرم      چرا مرده پرست و خصم جانیم

 چو بعد از مرگ خواهی آشتی کرد      همه عمر از غمت در امتحانیم

 کنون پندار مردم آشتی کن            که در تسلیم ما چون مردگانیم

 چو بر گورم بخواهی بوسه دادن       رخم را بوسه ده کاکنون همانیم

 خمش کن مرده وار ای دل ازیرا      به هستی متهم ما زین زبانیم


برچسب‌ها: ملّا
+ نوشته شده در جمعه ۲۴ آذر ۱۳۹۱ساعت 7:6 توسط رضا بهرامی |

همه واژه های این شعر را زیرو رو کرده ام.

انگار گنجه ای قدیمی را،

برای یافتن گردنبند عتیقه مادربزرگ.

توی هیچ "گنجه" ای نبوده است

پشت هیچ "گردنبند"ی

((مادربزرگ)) هم آنقدرها که به نظر میرسید بزرگ نیست.

ببین چطور توی یک گیومه ی فکسنی جا شده است.

او هم چیزی نمیدانست.

دست به یکی کرده اند واژ ها توی شعر من

تا گردنبندی که قرار بود

شعرش را برایت بیاورم،

به دستت نرسد.


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۱ساعت 1:53 توسط رضا بهرامی |

تنهایی

یعنی

....

تنهایی یعنی...

یعنی  رهگذری ناشناس که از گوشه ی یکی از صحنه های پرشکوه فیلم پدرخوانده عبور کرده است.

یعنی...

یعنی درختی که در شعر بلند شاهنامه،

فقط برای جور کردن قافیه،سایه ای بر رخش رستم انداخته است.

تنهایی یعنی

کودکی که بدنیا می آید،بزرگ میشودمیمیرد.

قبل از مردنش فهمیده است که او تنها کودکی نبوده است که

به دنیا آمده است،بزرگ شده است،مرده است.

یعنی جوانی مزلّف در طبقه ی پنجاه و هفتم یک آسمانخراش در نیویورک،مستندی راجع به انسانهای اولیه میبیند.

دوست دخترش زنگ در را میزند،کانال را عوض میکند تا آهنگی از تیلور سوییفت بشنوند.

و مستند در شبکه ی دیگر همچنان درحال پخش شدن است....

تنهایی یعنی واژه،

با حافظه ای به حجم بزرگترین ابرکامپیوتری که بتواند ساخته شود.

یعنی واژه در شعری عاشقانه.

یعنی خواننده ای که بعد از خواندن شعری عاشقانه،برای دوستانش تعریف میکند :"مرسی،خیلی شعرش قشنگ بود"

تنهایی یعنی .......ندارد.

هر واژه ی دیگری آنرا از تنهایی در می آورد،بی آنکه آنرا از تنهایی درآورده باشد.

تنهایی یعنی تنهایی.

بدون "یعنی".


برچسب‌ها: شعر, هیچی
+ نوشته شده در جمعه ۱۰ آذر ۱۳۹۱ساعت 13:0 توسط رضا بهرامی |

البته این کاملا واضح ومبرهن است که انتظار دوستی از کسی که همه تلاشش را مصروف دشمن نبودن میکند،انتظاری نابجا و نا منصفانه است.

والبته.....

البته....اصلا ولش کن.بگذار حالا که میشود نوشت کمی ممنتو بازی درآورد...

یا "خیانت "**بازی.

مینشستیم دور اتاق.اتاق اگر بود که تنگ و تاریک میشد همیشه و میلولیدیم توی هم و گاهی دوصف تشکیل میدادیم برای خواندن قرآن.بعدها البته دیگر کله بزرگهای ده توی جلسات شرکت نمیکردند.میرفتند پی زن وبچه هاشان و زمینشان و آبشان و زندگیشان...ما بودیم یک مشت آدم بیکار که فقط به صرف جمع شدن قانونی و مورد تایید میتوانستیم یک "گروه"داشته باشیم."گروه" را آن موقع نمیدانستیم یعنی چه.آنموقع حتی نمیدانستیم چرا بودن توی یک جمع خوب است.چرا تعلق داشتن به یک جایی مفید است.آنموقع خیلی چیزها نمیدانستیم.فقط این را میدانستیم که باید پنج شنبه شبها برویم قرآنی.حتی "دوست نداشتیم"برویم قرآنی،"باید"میرفتیم.آنموقع نمیدانستیم چرا باید؟نمیدانستیم بودن توی یک جایی که به آدم یک کاری برای انجام دادن بدهد،لازم است.یک جایی که به آدم بگوید.این جای کار مال توست.آنجایش مال فلانی و بهمانی.و اگر هرکدامتان کارتان را درست انجام ندهید قضیه مالیده است.نمیدانستیم انجام دادن یک کار خیلی خیلی بزرگ:راه انداختن یک جلسه قرآنی،"کاملا رسمی و به تایید همه اهالی ده"،چرا حالمان را خوب میکند.نمیفهمیدیم چطور آن سال سختی دروها کمشده بود.نفهمیدیم چطور تحمل ما موقع خرمن کوبی(چُن)زیاد شده بود.نمیدانستیم آبیاری های شبانه،ترسناک،سردناک،خسته ناک،چطور برایمان از یک شکنجه مدام،به یک "کار" تبدیل شد.فقط فهمیدیم که کارها،کار اند.و کار چیزی است که یک شروع دارد و یک پایان.شروع را میدانستیم.ولی هیچ وقت نمیتوانستیم قبول کنیم که کارها ممکن است تمام شوند.ما انتظار را برای چیزی که دوست داری،نمیدانستیم.فقط دیدیم زندگی برایمان گذرنده تر شده است.فقط دیدیم که همین پنج شنبه شبها(همین یک روز معمولی هفته که تا قبل از جلسات قرآنی هم پنج شنبه شب بود)،چقدر میتواند فرق کند وقتی یک چیزی از تو،تویش است.چقدر میتواند بفرقاند همه چیزت را وقتی این فرصت را داری که انتظار چیزی که دوستش داری رابکشی...

*

حالا میفهمم چطور وقتی یارو شازدو کوچولو را مینوشته این کلمات را پیدا کرده....او هم احتمالا دست برده حلق ساعت شنی اش را گرفته و برای مدتی حداقل برگشته توی شنهای ریخته اش و ممنتو بازی در آورده است.بله او هم حتما جلسات قرآنی اش را توی دهشان برای خودش یادآوری میکرده است.

*
عرض میکردم.پنج شنبه شبها ما میتوانستیم برویم و یک کاری را برای خودمان انجام بدهیم.یک "کار"ی،که از شروع و پایانش اطمینان داشتیم.کاری که میتوانستیم منتظرش باشیم....

 ما تازه اهلی شده بودیم.....

....

____________

خیانت**نمایشنامه ای از پینتر با ساختاری برگشتی!

20/7/91


برچسب‌ها: از حلق ساعت شنی, نصفه نیمه ها
+ نوشته شده در پنجشنبه ۹ آذر ۱۳۹۱ساعت 20:40 توسط رضا بهرامی |

آجری از طبقه هفتم یک ساختمان نیمه کاره

مماس با دماغم

پایین افتاد.

این،

همان لحظه ای است

که برای دیدن آنکه شبیه تو بود؛

در خیابان

مکث کرده ام.


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در پنجشنبه ۹ آذر ۱۳۹۱ساعت 19:55 توسط رضا بهرامی |

بهترین کتابها برای خواندن آنهایی هستند که معانی خود را آنقدر مبهم بیان کرده اند که هیچ ازشان نمیفهمی.

اما به وضوح هرچه تمامتری فهمیده ای که معانی زیبایی در آنها در نهفته است.

شبیه میشوی به یانگ،وقتی که در کودکی اش به خورشید نگاه میکرده است....

*آزمایش یانگ مربوط به نوری است که از دو شکاف باریک می‌گذرد و نوارهای تاریک و روشن را به وجود می‌آورد. قبول این مطلب که چگونه جمع دو نور تاریکی را به وجود می‌آورد به سادگی ممکن نبود ولیکن نتیجه آزمایش یانگ صحت فرضیه موجی بودن نور و پدیده تداخل امواج نور را تایید کرد. یانگ با اندازه گیری فاصله نوارهای تاریک و روشن و نیز فاصله شکاف‌هایی که نور از آن‌ها می‌گذشت طول موج نورهای مرئی را اندازه گرفت.*


برچسب‌ها: چیزهای کوچک کوچک کوچک کوچک کوچک کوچک کوچک کوچک کوچ
+ نوشته شده در چهارشنبه ۸ آذر ۱۳۹۱ساعت 19:54 توسط رضا بهرامی |

همه شعرها درباره شعرند.

درباره تجربه شکست شعر.

درباره شکست شعر در بیان کردن تجربه رنجی که بیان ناشدنی است.

همه شعرها تجربه رنجی هستند از شکستی که در ناممکن بودن بیان رنج حاصل میشود.رنجی که باید بیان شود.رنجی که بیان ناشدنی است.

تفاوت شعر با نثر فقط در ادعای شعر است مبنی بر تواناییش در بیان کردن بیان نشدنی ها.

و شباهتشان در اینکه هیچ کدام توانایی این کار را ندارند.

شعرها راجع به شعرند.

راجع به این ادعای قشنگ.شعرها راجع به خاطره ی سعادتی هستند در گذشته دور.سعادتی که هرگز نبوده است.

شعرها تجربه دوباره رنجی هستند که از ناتوانی بیان در بیان کردن تجربه های رنج آدمی نشات میگیرد.

ابزار شعرها بیان است.

اولین و آخرین شرط پیروزی یک شعر،شکست آن است.


برچسب‌ها: چیزهای کوچک کوچک کوچک بزرگ
+ نوشته شده در چهارشنبه ۸ آذر ۱۳۹۱ساعت 0:34 توسط رضا بهرامی |

 

حرفی نیست

جز قامت مصله شده الف

در باران

سکوت را چیده اند

نم

نم

 ـــــــــ

شعر از سعیده زارع


برچسب‌ها: شعر مردم
+ نوشته شده در دوشنبه ۶ آذر ۱۳۹۱ساعت 20:12 توسط رضا بهرامی |

"یک چیزهایی این زیر نوشته شده که نمیدانمشان اصلا!یعنی مثل تیری است که انداخته ای توی درخت گردوی همسایه برای زدن کلاغی چیزی.که نمیدانی هست یانه.در عوض چیزی که خوب میدانی این است که درست پشت این گردوی تنومند خانه همسایه است و خانه پنجره دارد و کله تاس همسایه دارد و ظرف و ظروف دارد و بچه ی شیرخواره دارد و خلاصه همه شان هم شکستنی.و این را مطمئنی که هست.

الغرض.این نوشته این طوری است برای من. و الان هیچی راجع بهش نمیدانم.تیری است که در کرده ام دیگر و کاریش هم نمیشود کرد!

کله کسی اگر شکست...همسایه ای آزار شد....شیشه ی پنجره ای خاکشیر شد....یا اصلا نه،صاف خورد توی شکم آن کلاغ  قارقاروی نحس؛بگویید...تیرم را من دیگر نمیبینم.شماها که آنورید،آنور دیوار همسایه اید میدانید به کجا خورده.

بگویید کجا خورد."

1.

بار اول تقصیر الاغ خرمان بود.که از یک پلاستیک جنبان ترسید.انگار یک آدم فضایی دیده باشد.هرچند الاغها نمیدانند آدم فضایی چیست.از بس که خرند......مگر ما میدانیم؟...خوب با اینکه ما الاغهای خری نیستیم،ما هم نمیدانیم آدم فضای چیست.تازه ما حتی توی بودن و نبودنش هم شک داریم واین همه داستان از خودمان در آورده ایم.خوب پس الاغها میدانند آدم فضایی چیست و تازه میدانند تکه پلاستیکی که یک آدم الاغ توی بیابان انداخته است و بی خودی تکان میخورد حتما حامل یک موجود فضایی است.

الغرض.الاغمان موجود فضایی توی پلاستیک لرزان را دید و ترسید و رم کرد.یادم است برادرم یک بری نشسته بود گرده الاغ و من که جلو نشسته بودم همه تلاشم را داشتم میکردم که خر بخت برگشته کمی،فقط کمی به سرعتش اضافه کند.و نمیکیرد.

یک چیز خیلی جالبی که در مورد خرها وجود دارد این است که همه فکر میکنند خرها نمیفهمند.یعنی حتی اگر به کسی بخواهند فحش نفهمی بدهند،خر را مثال میزنند که :خر نفهم!ولی خرها میفهمند.خرها تنها حیواناتی هستند که راه خانه را بعداز یک بار رفتن یاد میگیرند.و یک عالمه چیزهای دیگر راهم،که کلی موجودات خر نفهم دیگر،یاد نمیگیرند.حتی مهندس پور هم به این موضوع اذعان کرد که یکبار توی یک دهی گم شده بودند.یعنی رفته اند گردش اطراف ده.با صاحب یکی از مزارع میروند برای دیدن بیابان.بعد طی یک قضیه ای یارو مجبور میشود برگردد و به مهمانان میگوید شماهم خسته که شدید برگردید.بعد خسته میشوند مهندس پور اینا!میخواهند برگردند نمیدانند از کدام طرفی باید برگردند.سوار خر میشوند و ولش مبکنند تا خودش برود.خر نفهم آنها را صاف میبرد در خانه یارو.آنوقت پسر عموی ما 8،9سال پیش که آمده بودند یعنی دیدنمان،رفته بود توی باغمان برای خودش بچرد.من هم بودم البته.من باید زودتر برمیگشتم.او هم یکساعت بعد برگشت.وقتی به خانه رسید با غرور زایدالوصفی گفت میدانی چیست پسر عمو،بی اینکه از هیچ کدام از اهالی بپرسم تا اینجا آمدم.خودم پیدا کردم.من البته قضیه خر و پیدا کردن راه بعداز یک بار رفتن و چه میدانم اینکه بنده خدا!اینجا خانه عمویت است و تو حداقل سالی دوبار اینجا میایی و اینها را برایش نگفتم.بجایش گفتم.آفرین پسرعمو.تو باهوشترین پسرعمویی هستی که کسی میتواند داشته باشد.

برگردیم سر خر نفهم.

ظهر بود.از لوبیا چیدن برمیگشتیم.لوبیا ها رسیده بودند.بعد که رسیده بودند.خشک شده بودند.بعد که خشک شده بودند داشتند میریختند روی زمین.بوته هادیگر تحمل نگه داشتن پیله ها را نداشتند.پیله تلیکی روی زمین می افتاد و میترکید و این یعنی محصول به فنا.توی این مرحله بود که ما یادمان افتاده بود لوبیاها را باید چید.(.....یک عالمه چیز این وسط جا افتاده....)

چیدن لوبیا هم خودش داستانی دارد.لوبیا از معدود محصولات کشاورزی است که هنوز برای برداشتش ماشینی اختراع نشده(یا شاید هم شده و به ماها نرسیده،شاید هم آنها که محصولات کشاورزی اختراع میکنند اصلا نمیدانند لوبیا هم یک چیزی است که از زمین در میاید و یک محصول کشاورزی است.شاید هم اصلا دلشان نخواسته برای راحت شدن آن دسته از کشاورزان خر نفهمی که محصول به این سختی را پرورش میدهند چیزی درست کنند...الله اعلم.).برای همین هنوز به همان روش سنتی با دست چیده میشود و با کلی زحمت و دردسر.

این طوری است که میروی سر زمین.با همکارانت!که معمولا خانواده ات هستند. برادرت،خواهرت،مادرت، پدرت. کار کشاورزی اینجوری است.خانواده با هم کار میکنند.باهم استراحت میکنند با هم میخورند.البته غیر از باهم کارکردن،بقیه "با هم"ها حالت آرمانی یک زندگی کشاورزی خانوادگی است!همان تصوری که همه توی رویاهایشان از این جور زندگی دارند.حتی همان باهم اول هم کلی تویش شک است.(...اینجا هم یک عالمه چیز دیگر جا می افتد لاجرم...) و یا اگر از اعیان واشراف ده باشی،کارگران روزمزدت.بعد هر کس میرود سر یک "کرَت".(باید یک دایره المعارف با این نام بنویسم،دایره المعارف زندگی روستایی یا دهاتی یا یک چیزی شبیه این)."کرت"یکی از انواع تقسیم بندیهای زمینهای کشاورزی.یعنی هر زمین دارای تعدادی کرت است که در اکثر مواقع همه کرتهای یک زمین یک محصول واحد دارند.این کرت بندی زمین برای آبیاری بهتر انجام میشود.نوشته دارد شبیه به کتابهای دانشگاهی رشته کشاورزی میشود...خوب بشود...آب پخش نمیشود توی همه زمین و به قول قدیمی ها زمین "گزّه گزّه"آب میخورد.(بخوانید جا،به جا،بخوانید لکه به لکه بخوانید چه میدانم همان گزه گزه)به نوبت هر کرت را آب میدهند. تمام  که شد.آب را میبندند به کرت بعدی.این طوری فشار آب توی یک قسمت کوچک از زمین متمرکز میشود و همه آن قسمت سیراب میشود.

هرکس سر کرت خود را باز میکند.یعنی لوبیاهای سرکرت را میچیند و پرت میکند روی قسمت نچیده جلوتر.بعد مینشیند توی قسمت چیده شده و شروع میکند.همینطور یکی یکی از ساقه لوبیاها میگیرد و میکشد ومیچیند و میاندازد 10سانت جلوتر توی قسمت نچیده و الی آخر.حالا محصول مثل یک قالی است که روی دار زمین بافته شده و با چیدن هر ردیف لوبیا،انگار قسمتی از دار بریده میشود و فرش لوله میشود سر هم.آن پایین فقط ساقه های لوبیاست و این بالا بوته ها،برگها.که در هم "گیشگیده شده اند"(بخوانید تنیده شده اند).ساقه ها درست عین پای مرغ.درست مثل عکسی از زاویه دید یک بچه توی یک پیاده روی شلوغ در کشوری که اجازه میدهد زنهایش دامن تا روی زانو بپوشند و حتی این اجازه را میدهد که زیر دامن چیزی غیر از شرت نداشته باشند.یک عالمه پای مرغ که باید یکی یکی از توی خاک بکشی بیرون و پرت کنی روی کپه ی بوته ها.لوله کنی فرش لوبیا را و جلو بروی و به اندازه کافی که سنگین شد،جداش کنی از بقیه فرش و یک "بافه" در بیاوری و...همین.همه این کارها یعنی اینکه حدود یک متر مربع از یک زمین مثلا بیست هزار متر مربعی را چیده ای.برداشت کرده ای.

"بافه"دیگر خداییش توضیح ندارد.بافه همان کپه است که حتی شهریها هم میدانند چیست.کلی هم توی شعرها موقع توصیف موهای محبوب کاربرد دارد و استفاده شده.آنجا که میگوید مثلا "بافه موهایت".واگر یک شهری ای نداند بافه چیست یعنی واقعا دهاتی است!آنقدر دهاتی است که حتی یک شعر که موهای معشوق را به بافه تشبیه کرده باشد هم نخوانده.و اصلا چه معنی دارد من برای شهریهای دهاتی ای که نمیدانند بافه ای که ما توی دهاتمان به یک کپه علف-که قرار است خوراک گاو گوسفند شود-میگوییم،همان است که آن شاعران بزرگ برای مجیز معشوق گفتنشان بکار میبرده اند؟(بعضی جمله ها چقدر توی هم گیشگیده میشوند!انگار یک بافه کلمه را ریخته باشی روی هم و معلوم نباشد کدام کلمه فاعل کدام جمله است و کدام کلمه قرار است خوراک گاو بشود و ...)

دعوا نکنیم.ما همه شهریای متمدنی هستیم که اصلا دلمان نمیخواهد با این دهاتی های کون نشور "چلنج کنیم".بخوانید "کله برویم".

خلاصه داشتیم از یک نصفه روز خسته کننده برداشت لوبیا برمی گشتیم.ظهر بود.داغ بود.دور بود زمین تا خانه و ما خسته بودیم و دلمان میخواست خر  برود.خر زودتر برود...و خر نمیرفت.دیگر داشت زخم میشد پس گردنش از بس چوب را چلانده بودم توی چربی های زیر یالش.یک خورده سرعت داد به رفتنش و من خوشحال ازینکه توانسته ام خواسته ام را به یک خر نفهم بفهمانم.لحظه ای برگشتم برادرم را نگاه کنم که دیدم مرکبمان یک تکانهای عجیبی خورد و اینرسی مان را به هم زد و ترمز ناگهانی اش ما را با کله از شیشه جلو به بیرون پرت کرد.تکان ها درست مثل تکانهای هواپیما بود موقع فرود.هرچند ما هنوز سوار هواپیما نشده ایم اما حدس میزنیم که مسافران هواپیما هم موقع فرود تکانهایی شبیه به آنچه ما پانزده  شانزده سال پیش روی گرده خرمان حس کردیم،حس میکنند.و البته ازین تجربه مشترک،کلی هم به خود میبالیم.(.....پانزده شانزده سال شد؟........چقدر چیزها این وسط برای همیشه جا افتاد.....)

برای اینکه با سر زمین نخورم دستم را حایل بدنم کردم و ترق....شکست.

دستم را دیم که از ساعد شکست و درست یک زاویه قائمه تشکیل داد.نمیدانستم دست آدم میتواند علاوه بر مستقیم بودن،کج هم بشود.(این دسته کجه،به دسته موتورش میگفت آن دزد عیار توی "اسب حیوان نجیبی است...همینجوری!).توی بهت این کشف بودم که برادرم به سرعت آمد و دستم را با یک تکان از انحرافش برگرداند و به راه راست هدایتش کرد دوباره و...ترق.باز شکست.ولی راست شد.این دوتا "ترق"توی دلم آشوبی به پا کرده بودم که اصلا نمیدانستم باید چکار کنم.اینجور تجربه ها درست مثل اولین تجربه های عشقی آدم است.مثل تجربه مرگ.مثل آن لحظه ای  که کریستف کلمب تازه فهمید اینجا که آمده است هند نیست،آمریکاست(هرچند هیچ وقت نفهمید،خر نفهم)یعنی تو چیزی را توی خودت حس میکنی که قبلا حتی از وجودش هم اطلاعی نداشتی.مثل وقتی که اولین بار دست دختری را میگری.(/یا پسری را!متنها همه مرداند.....همینجوری)مثل وقتی که برای اولین بار با دیدن یک نفر،بالا تنه ات،از دیافراگم به بالا،میریزد توی شکمت.درست این را حس میکنی که یک چیزی افتاد.یک چیزی از یک جایی افتاد یک جای دیگر.و تو نمیدانستی که چیزهایی که بالای پرده دیافراگم هستند میتوانند بیافتند توی شکم.و اینجوری بود حالت من.یک اتفاقی افتاده بود که نمیدانستم چیست.

یک چیزهایی هستند که معلوم نمیشود چی هستند هیچوقت.یک چیزهایی که ترس نیستند،درد نیستند،گرم یا سرد نیستند،یک چیزهایی هستند که همیشه ما را ترغیب میکنند به ادامه دادن.که حتما یک چیز دیگری هست که من تا حالا درکش نکرده ام.یک تجربه ای که کلا فرق میکند با این زندگی.با این هوا.با این همیشه.

یادم است توی یکی از همین "همیشه" هایم بودم.وطولانی شده بود دیگر و داشت نگران کننده میشد(مثل این همیشه تازه ای که دیگر از نگران کنندگی به رد است...همینجوری).تقریبا چیزی نمیخوردم.و تحقیقا چیزی نمیگفتم و بیشتر ترجیح میدادم بخوابم تا بیدار باشم.انقدر که نمیدانستم کی خوابیده ام.کجا بوده که خوابیده ام و چرا مثلا الان توی اتوبوس دارم بیدار میشوم.

یک روز همینطوری بیدار شدم.اطراف را نگاه کردم.خوشبختانه توی خانه بودم.بیشتر نگاه کردم.خانه خودمان نبود.کف اتاق خوابیده بودم و یک عکسهایی به دیوار بود که نمیشناختم.صدای ریختن آب از یک جایی می آمد.بعد دیگر صدا نیامد.صدای باز شدن یک در آمد.بعد صداهایی شبیه راه رفتن یک موش توی جوب ساعت سه نصفه شب آمد.تقریبا هشیار شده بودم که دیدم یک جانور در قد و قواره آدم از در اتاق تو آمد.یک جانور بی نقص که آن لحظه میتوانستم به عنوان یک الهه بپرستمش.پاهایی قوی داشت.پاهایی که کاملا "پا" بودند.شکم داشت.مو داشت روی تنش.یک سینه پهن داشت.یک جفت دست که بی هیچ نقصی"دست"بودند.و البته آلت جنسی داشت.آلتی که آنهم کاملا "آلت" بود.من جانور جدیدی را به چشم های خودم میدیدم.

آدم را آنوقت بود که کشف کردم.آدم را بی لباس.آدم را لخت.همانطوری که بدنیا می آید.همانطوری که از دنیا میرود.همان طوری که همیشه هست.بی آنکه کسی به صرافت "همینطوری "بودنش افتاده باشد.آدم را که فقط فکر نمیکند.فقط حرف نمیزند.

درست مثل یک خرس،یا یک دلفین یا چه میدانم یک پلنگ.وقتی که توی باغ وحش نگاهش میکنی و میخواهی بدانی این است؟همان پلنگی که همیشه میگویند اینجوری است؟این همان خرسی است که این همه ترس باید داشته باشد؟

و من دیدم.آن آدم را که این همه ازش حرف میزدند را دیدم.

بعدا هرچقدر همخانه ایم پرسید که آن لحظه چت شده بود؟مگر جن دیده بودی؟نتوانستم برایش توضیح دهم که"چم شده بود".یک چیزی حس کرده بودم.یک حالی شده بودم که با تمام حالهایی که تا آنموقع توی زندگیم شده بودم،فرق میکرد.و همین باعث شد تا از آن"همیشه"نگران کننده بیرون بیایم.خوشحال بودم که هنوز یک عالمه چیز هست که اصلا نمیدانم چی هستند.چه حالی میکنند آدم را.خوشحال بودم ازینکه کشف کرده ام آدمها هنوز کلی احساسات عجیب غریب دارند که حتی اسمی برایش گذاشته نشده.فهمیدم آنجایی که تابحال فکر میکردم هندوستان است،آمریکایی است برای خودش.

تیلیک.ساعت برنارد به کار افتاد و زندگی دوباره جریان پیدا کرد.یادم باشد راجع به این لحظه های"همیشه"یک مقداری روده درازی کنم!عجیب اوقاتی اند.گاهی یک دقیقه بیشتر نیستند اما به اندازه ابدیت درازا دارند.پهنا دارند.اینجور وقتهاست که حس میکنی زندگیت دارد کش می آید.مثلا یک روز از عمرت بوده که به اندازه 6ماه کش آمده.صبح روز سی ام از ماه ششم که بیدار میشوی.تازه حس میکنی یک روز گذشته است.والبته کلی امیدواری که این صبح یک روز جدید باشد.ادامه کش دیروز نباشد.

یارو این جور وقتها میگفت :این کش به درد تنبون کانت میخوره.

سرتان را درد نیاورم دستم شکست.مرا گرفته بود و میکشید به سمت اولین آدمی که دیده بود،برادرم.

میدویدیم.نمیدانم چرا.هیچ چیز نمیفهمیدم.گرم بود فقط دستم.و یک جایی،یک جای دیگر بدنم که هیچ وقت نفهمیدم کجا یود.رسیدیم به آدمها.باور نکردند که دست من شکسته است.خانواده شوهرخاله مان بودند که داشتند جمع میکردند بروند ناهار بخورند.برادر شورهر خاله ام گفت از جا در رفته است حتما.اگر شکسته بود که این اینطور آرام نبود.الان فریادش گوش فلک را هم کر میکرد.و برادرم کلی قسم خورد تا باور کردند و ماشینشان را روشن کردند و من را بردند.فقط لحظه ای که دستم را ول کرد فهمیدم درد دارم.آن لحظه دیدم دستم رفت.دستم بی آنکه من بهش فرمان داده باشم،رفت.افتاد.و انگار یک لشکر مورچه همه استخوانهای بدنم را در همان لحظه گاز میزدند.خودم دوباره گرفتمش.دوباره داغ شد.مورچه ها ول کردند.رفیتم در خانه دایی مامدسن-بخوانید محمد حسن-میگفتند او در جا انداختن اعضای دررفته مهارت دارد.دایی دور مادرم میشد.چای آوردند.همه خوردند و چای من سرد شد.حتی اگر بهترین نوشیدنی دنیا را هم آن موقع جلویم میگذاشتند خاطره یک گاز مورچه ها اجازه نمیداد نگاهش  هم بکنم.شوهر خاله با خنده ای که حاکی از عدم باورش بود هنوز،روبه دایی گفت:میگه دسم اشکسّه.(میگوید دستم شکسته).دایی مامدسن هم لبخندی زد و پدرانه مرا به پیش خود خواند.بلند شدم.مورچه ها بیدار شدند ولی کسی گاز نگرفت.جلویش نشستم.شوهر خاله گفت:از جا در رفته گمونم.گفت دستت را ول کن ببینم.گفتم مورچه ها دایی.گاز مورچه.نگفتم این را.آرام انگشتان دست راستم را که دور ساعد چپم حلقه کرده بودم باز کردم.دستم هنوز توی دستم بود که مورچه ها تبدیل شدند به موش.به موشهایی با دندانهای بزرگ.به موشهایی قحطی زده ای که استخوانهای مرا با پنیر دانمارکی اشتباه گرفته بودند.و تازه آنجا بود که برای اولین بار از درد ضعف کردم.

دایی فهمید.دستم را به آرامی ازم تحویل گرفت.انگار پیشکشی استکان چایی که از توی سینی زنش روز خواستگاری تحویل گرفته باشد.خوشحال بودم ازین که او باور کرده است.تکان کوچکی برای معاینه به دستم داد.تمام اهالی خانه دایی یکهو ریختند توی اتاق.نمیدانستم میتوانم اینطوری هم داد بزنم.

دایی یک روسری خواست از اهل خانه اش و دستم را بست و گفت شکسته است.کار من نیست.ببریدش غینر.آنجا یک شکسته بند خوب هست.

آمدیم.نشستیم توی ماشین شوهر خاله و برگشتیم سمت خانه.توی راه همش من را یک بری نگاه میکرد و با خودش غرغر میکرد.انگار من خواسته بودم که دستم شکسته باشد،نه از جادر رفته.من را مسئول تشخیص اشتباهش میدانست.

آمدیم.مادرم یادم نیست چطوری عکس العمل نشان داد.من عکس العمل مادرم برای صدمه ای که به من رسیده باشد را فقط یکبار یادم است.آنهم وقتی بود که انگشتم لای در حیاط ماند و در را باد محکم به هم کوبیدو شصتم له شد.

انگار در دوره "نشان دادن بردباری"بوده مادرم آن موقع.چون زیاد یادم نمی آید بی تابی کرده باشد برایم.یا دلسوزی خاصی که توی ذهنم مانده باشد.ولی حتما بوده.حتما شبی بوده که من خوابیده ام و بی خبر از دنیا و مافیها خواب هفت پادشاه را میدیده ام ومادرم بالای سرم بیدار مانده است.چه،اگر این طور نباشد که اصلا قصه مزه نمیدهد.موتیفهای احساسی داستان در نمیاید.

انگار قبل از رسید به خانه،توی خانه پدر بزرگ خوابیده بودم...یک چیزهای مبهمی یادم.....نه آن مرتبه دوم بود.

خلاصه.آمدیم.ماردم هم بود.من هم بودم.برادرها نبودند.پدر بود و ...خواهر را هم یادم نمیاید...پدر بود و من بودم و شوهر خاله و.....

یک عواطفی هست که...در همان لحظه که آدم را متاثر میکنند.شاید ترسناک باشند،چه میدانم غصه آور باشد یا هرچی..بعد..بعد از مدتی،مثلا یکی دوسال بعد که نگاهشان میکنی خنده دار میشوند.یا خنده دارهایش،گریه دار.ولی تقریبا همه عواطف وقتی مدت زمان زیادی بر آنها بگذرد به سمت تلخی و غم میل میکنند.درست مثل این نمودارهای "حد".در طول مسیر هزار بار میتواند بالا،پایین شود خنده و گریه دار شود و لی در بینهایت همه شان تبدیل به خاطره خواهند شد.تبدیل به "جوانی کجایی که یادت بخیر"خواهد شد.تبدیل به "اون روزا"خواهند شد.و همه این جمله ها حتی اگر گوینده شان نگوید،یک "آه"مستتر در خود نهفته دارند.

برای همین است که وقتی جماعت بازیگر میخواهند یک جایگزین حسی استفاده کنند برای بازی احساسی شخصیت مورد بازیشان؛میبایست برگردند به تجربه های خودشان.به تجربه های دورودراز خودشان.آنها که دیگر همه تبدیلهایشان انجام شده.مثل عشقی،که حالا دیگر عشق نیست نفرت است.این حس را نمیشود توی یک صحنه عشقی جایگزین احساس شخصیت کنی.میزند نامزد و مامزد را میترکاند و همه را داغان میکند و میکشد و میشود تراژدی.میشود "تیتوس آندرانیکوس".

باید توی یک صحنه نفرت ازش استفاده کنی.توی یک صحنه بو بردن به خیانت.توی یک صحنه اتللویی....

میگفتم.پدر بود و من بودم وشوهر خاله.آن موقع ها هنوز از پدرم میترسیدم.....پدرم البته هیچ وقت مرا نزده بود...نزد...غیر از یکبار فقط.

-ولی آن یکبار هم زد هاا...زد ها....من فقط یادم است که یک چوب دست پدر بود...چوب سالم بود.بعد یکی دوثانیه چیزی نفهمیدم.چیزی ندیدم.فقط داغ شدم....بعد دیدم یک چوب دیگر دستش است.نصف چوب قبلی...دوباره داغ شدم....بعد دیدم یک تکه چوب اندازه "الُّق" دستش(یک تکه چوب ۷،۸سانتی)بلد نبودم فرار کنم!..بعد پدر دیگر هیچی نداشت تا باهاش من را بزند.من هم هنوز فرار نکرده بودم.بابام یکخورده ای هاج و واج من را نگاه کرد.بعد عصبانی شد.نمیدانم از چه!البته من یک کاری کرده بودم که بخاطرش میزدم(جان به این کلمه"میزدم")ولی عصبانیت آخر نمیدانم از چه بود.بعد هم آن الُّق را پرت کرد یک طرفی و رفت.انگار آخر سر خودش فرار کرد.یکی دوساعت بعد تکه های شکسته چوب را و کبودیهای تن وبدنم را پیدا کردم.تازه فهمیدم توی سر من خرد شده آن چوب به آن خوشدستی....-

الغرض.

من بودم.پدر،شوهرخاله...بقیه هم حتما بودند ولی فقط همین ها را یادم می آید.همین دوتا بودند که نگاه میکردند من را مثل یک مجرم.

جرم کرده بودم از بس که دستم شکسته بودم.از بس که خرمان آدم فضایی ها را بهتر از هر دانشمند خر دیگری دیده بود.از بس که دستم از جا در نرفته بود،شکسته بود.از بس که حالا میباید میشدم غوزی بالای بقیه غوزهای پدرم.از بس که غوزهایش شمردنی نبود از بس که زیاد بود ولی نمیدانم چرا من،چرا غوز من،توی آن همه،مثل ریگ توی آش "ترخنه دوغ" پیدا بود.از بس که باز باید خرجی اضافه روی دست خالی پدر میگذاشتم که هیچ وقت یادم نمیاید پر بوده باشد!

خلاصه،چس ناله بس است....

این از همان حس هاست که آنموقع ترس بود. درد نبود.رنج بود.غوز بودن بود بالای آنهمه غوزی که نمیدانم چطور جا شده بودند روی گرده ی پدر و از وقتی یادم می اید بودند آن غوزها و حالا هم که نیستند،جایشان مثل زخمهای هنوز خوب نشده ای،گاهی چرک میکند و عفونی میشود و بوی همه ی آن سالها را دوباره توی خانه میپیچاند و قبرستان میکند خانه را و مهی میگیرد اتاقها را که چشم چشم را نمیبیند و بعد از یکی دوروز تازه میفهمیم مه نبوده،گر مرده بوده است.

این از همان حسهاست که حالا شرم آور شده است دیگر.نه اینکه من شرمم بیاید از آن.خوب از یک بچه ی ۷،۸ساله چه انتظاری میشود داشت؟!نمیشود به اوگفت(هرچند میشود به اوگفت،ولی او خودش نمیتواند به خودش بگوید)که ببم جان.تو وقتی جایی ات آسیب دید باید دردت بیاید.باید همه هم وغمّ ات باشد گریه.باشد اینکه داد بزنی که آی ملت من دردم آمده،بیایید به دادم برسید.باید چشم چشم کنی و بگردی دنبال یک جفت چشم دلسوز.یک جفت دست نازشگر.یک دوسه تا آدم که صاحبت اند.که غم ات را آنها باید بخورند،دردت فقط مال خودت است.که هزار دوزو کلک ببندند برای اینکه یادت برود دستت...که داد نزنی...که حق با توست....که تو بچه ای....

این شرم را من نمیکشم..یعنی من تنها و برای آنموقع ام نمیکشم.برای ادمها شرمم می آید.برای اینکه بچه هایی هستند هنوز که وقتی انگشتتان توی بازی میبرد یا سرشان میشکند یا دستشان یا هرجای دیگرشان؛داد نمیزنند،دردشان نمی اید.میترسند.غم میخورند.نشان پدر ومادرشان نمیدهند.به صاحبشان نمیگویند.نمیدانند که صاحب دارند.نمیدانند که یک بچه که به این دنیا می آید،خودش نیامده.یکی با یکی دیگر خواسته اندش که بیاید!آورده اندش.اسم گذاشته اند رویش.نمیدانند....نمی خواهند غوز شوند بالای غوز.

این شرم را من با همه آن بچه ها،بجای همه پدر مادرها و بجای خودمان میکشیم.

بلند شدیم....مورچه ها...رفتیم "غینر".

فوق العاده بود.من هنوز نمیدانستم غروب یعنی چه.زردی برگهای درختهایی که معلوم نیست مال کی اند را،و آفتابی که معلوم نیست برای چی این رنگی شده،وچرا تا حالا این رنگی نبود را...

فرق نسیم را با باد نمیدانستم.

همیشه یک اتفاقی توی هوا می افتاد که گرما را تبدیل به سرما میکرد.و آن برای ما،یا فقط برای من شاید،باد بود.

خنک بعد از ظهر را توی نیسان شوهر خاله ام،وقتی داشتیم از پایه ی کوه شهباز به سمت روستای غینر میرفتیم،فهمیدم.نسیم را حالیم شد.شاید آن هم باد بوده و من از بس که داغ بوده ام نسیم شده بود...

اما نسیم شده بود...به هر صورت دیگر نسیم بود برای من.

به روستا که رسیدیم شب شده بود.و من اولین بار بود که خانه هایی که ،خانه عمو،دایی، آشنای دور یا نزدیک نبودند را توی شب میدیدم.خانه هایی که مال مردمی غریبه بودند.اسمهای عجیب داشتند.کوچه های عجیب داشتند.خاک کوچه هاشان بوی دیگری میداد.ما را که میدیدند به رسم همه اهالی ده خودمان،دستی بلند نمیکردند.سری تکان نمیدادند.با هم حرف میزدند فقط.انگار مارا نمیدیدند...مسیر کوچه هایشان به یک سمت دیگری بود.زنهایشان یک جور دیگری زن بودند...ما را نه مثل بچه های "حیدر تراب" و پسر حاج علی اکبر،بلکه مثل سه تا مرد که نمیشناسیمشان،میدیدند.سه تا مرد که بالقوه میتوانند غریبه هایی آزارگر باشند.میتوانند ناموس دزد باشند.میتوانند دزد باشند.میتوانند کاسب باشند.یا حتی میتوانند مردهای غریبی باشند که جان میدهند برای دل و دلدلاگی دزدکی.هرچیزی میتوانند باشند....اما هیچ کدامشان نمیتوانند"بچه های حیدر تراب خودمان"یا علی اکبر باشند....

آنجا بود که برای اولین بار فهمیدم چرا اسم غریب که توی عزاداری ها می آید،زنها گریه شان اوج میگیرد...

غربت را آنجا فهمیدم.


برچسب‌ها: از حلق ساعت شنی
+ نوشته شده در جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۱ساعت 7:15 توسط رضا بهرامی |

این سخن شیر است در پستان جان

بی کشنده خوش نمیگردد روان


برچسب‌ها: ملّا, هیچی, یعنی که یعنی
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۱ساعت 3:20 توسط رضا بهرامی |

بعضی ها مست میکنند میایند اینجا میخوانند،نظر میدهند.

ما تایید میکنیم.

بعضی ها همینجوری میایند اینجا میخوانند بعد میروند مست میکنند برمیگردند نظر میدهند.

ما تایید میکنیم.

بعضی ها می آیند میخوانند نظر هم میدهند بعد میروند مست میکنند.

ما میگوییم :می بخور منبر بسوزان مردم آزری نکن.تایید میکنیم.

بعضی ها می آیند میخوانند فکر میکنند یارو مست بوده که اینها را نوشته،پس موشک جواب موشک!

ما میخواهیم سیستم تایید کردن را کلا برداریم.بعد فکر میکنیم که خوب پس حق ما چه میشود که وبلاگ درست کرده ایم وچسان فسانش کرده ایم که چارقران حرف بزنیم تویش برای خودمان.بعد هر کس که دلش میخواهد بیاید هرچه دلش میخواهد توی این فضای مفتکی بزند و در برود...و ما تایید کنیم؟بلافاصله فکر میکنیم به آزادی بیان و از آنجا که حوصله جرو منجر نداریم....تایید میکنیم!

بعضی ها اصلا اینجا نمی آیند(آنجور که خودشان میگویند)نوشته های اینجا را هم نمیخوانند.مست هم نیستند.(این را خودمان میفهمیم)بعد وقتی دارند با آدم حرف میزنند انگار دارند برای نوشته های اینجا نظر میگذارند.

ما هیچ کاری نمیکنیم.فقط به این فکر میکنیم که از کی دیگر نتوانستیم فرق آدمهایی که مست میکنند را با آدمهایی که مست نمیکنند،بفهمیم؟

بعضی ها می آیند اینجا بعد میروند یک جای دیگری.بعد باز می آیند اینجا.بعد باز میروند یک جای دیگری،ازآنجا باز میروند یک جای دیگرتری.باز برمیگردند اینجا.بعد نیامده میروند یک جای دیگری.......ما مست میکنیم..

بعضی ها اینجا که میایند هیچ نمیگویند! ابسلوتلی هیچی!بعد که نمیایی می آیند میگویند چرا نمیایی؟هی میگویند....بهشان میگوییم بروید مست کنید.

بعضی ها دلشان میخواهد اینجا بیایند گاهی.بعد دلشان میخواهد دیگر نیایند.بعد دوباره خودشان را گول میزنند که بیایند.می آیند....

ما میگوییم خوش آمدید.هربار که می آیند ما همین را میگوییم.مثل کافی منی که با اینکه میداند مشتری اش قهوه اش را جای دیگری میخورد و این کافه را فقط برای جای دنجش آمده،به او با روی باز خوش آمد میگوید.

ما توی قهوه اش آبجو میریزیم تا مست کند!

بعضی ها مست اند!چه اینجا چه هرجای دیگری.دلشان میخواهد همه مست باشند.چه اینجا چه هر جای دیگری.

ما نظر میدهیم:

ناگهان پرده در انداخته ای یعنی چه؟

مست از خانه برون تاخته ای یعنی چه؟

بعضی ها مومن به ذات اند.بعضی ها کافر به ذات.یعنی یارو اگر بگوید نه من کافرم من الانم من فلانم.حتی اگر برود خود خدارا هم ببیند و با دستهای خودش هم خفه اش کند و دست بگذارد نبضش را هم تست کند مطمئن شود که مرده است،باز هم کرم خدا یک جایی توی ذهنش پیله میترکاند اگر مومن به ذات باشد.

کافر به ذات هم اگر باشد بلافاصله بعد از اینکه یارو رفت میرود به جسد خدا تنفس دهان به دهان میدهد و زنده اش میکند تا هم وظیفه ی ازلی ابدی اش را انجام داده باشد.هم کمک به هم نوع مومن به ذاتش کرده باشد و خوراک ذهنش را مهیا کرده باشد.

بعد هم قسم و آیه که آقا من دیده ا،من دیده ام که خدایی نیست.که مرده است خدا.الله وکیلی راست هم میگویند!

این هردو بعضی ها اینجا مینویسند.اینجا میخوانند.اینجا نظر میدهند.اینجا مست میکنند.می میخورند.منبر میسوازنند.از شما چه پنهان مردم آزاری هم میکنند.

ما نگاه میکنیم.

زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب

این چنین با همه در ساخته ای یعنی چه؟

بعضی ها فکر میکنند اینجا همان صفحه ای است که تویش اس ام اس مینویسند.

ما میگوییم اینجا آن صفحه نیست.یک صفحه ی دیگری است.

.....

...

..

ما فکر میکنیم خوب میشویم..مثل یک آدم سیاه مست که معده اش دارد پشت و رو میشود وقتی خورده و نخورده اش را بالا می آورد.ما فکر میکنیم خوب میشویم.هرچند داریم خورده و نخورده مان را پس میدهیم و همه جسم و جانمان دارد پشت و رو میشود.اما فکر میکنیم خوب میشویم.فقط باید آن زرده ی لعنتی ته مانده ی بدبوی تماما الکل را بیرون بریزیم.و برای اینکار باید همه آنچه که قبل و بعدش خورده ای را بیرون ریخته باشی.

اما بالاخره می آید.درست مثل وقتی که جانت دارد بالا می آید وقتی قِی میکنی.ولی میدانی که تمام میشود.خوب میشوی بعدش.

ما خوب میشویم.....(یارو تام،میگفت تو فکر میکنی من خیلی حال میکنم که توی انباری یه کارخانه کفش سازی کار میکنم؟نه.اما کار میکنم.من جونم بالا می اید وقتی صبحها با اون جمله لعنتی "برخیزید وبدرخشید"بیدارم میکنی.اما بلند میشم.میگم خوش به حال مرده ها که دیگه قرار نیست بلند شن وبدرخشن...اما بلند میشم......*یک جای دیگزش هم میگوید*:اونوقت تو به من میگی خودخواه.خودپرست.ده اگه خود خواه بودم که تا حالا هزار بار ازین خراب شده زده بودم بیرون.مثل اون (اشاره میکند به عکس پدرش)زده بودم به جاده.تا اونجایی که وسایل نقلیه میتونن آدمو ببرن که رفته بودم که...)

توی باغ وحش شیشه ای میگوید اینها را تام.

شبها هم میرود سینما و مست میکند و برمیگردد خانه.

##

متنها بو میدهند.قشنگ میشود از اولین کلماتی که داری مینویسی بوی یک چیزی را بفهمی.تا وسطهاش که رفتی دیگر فهمیده ای.

بوی الکل از واژه واژه این نوشته توی دماغ میزند.

حالا هم هرچه میخواهم یک چیز دیگری بنویسم نمیشود.

یاد یک نمایشی از رحمانیان افتاده ام که یارو سربازه تویش مست بوده و دارد بالا می آورد  وهمزمان باید با یک بچه ای حرف هم بزند.

یاد آل پاچینو افتاده ام توی صورت زخمی.آنجا که توی رستوران مست بلند میشود توی چشمهای تک تک مردمی که دارند غذا میخورند نگاه میکند و همینجور تلو تلوخوران حرف میرند:من راست میگم.من همیشه راستشو میگم.حتی اونوقتایی که دروغ میگم....بعد یک جای دیگه اش میگه:آره ما بدیم...ما بدیم تا شماها خوب باشین.تا شماها یکی رو داشته باشین که وقتی تو خیابون دارین راه میرین بتونین انگشتتونو بگیرین طرفشو بگین این یارو همون آدم بده است.ما بدیم....

یک جایی هم مولانا میرود توی یک ج..نده خانه ای و رو میکند به خانمهای آنجا و میگوید شما پهلوانید.شما اگر نباشید عفت آن خواتینی که توی هزارتوی اندرونیها قایم شده اند کجا میماند؟مردان همانها هستند که همه گناهشان را توی شما قی میکنند و عفت زنانشان را میخرند.پهلوان شمایید...

الغرض.بوی نوشته است که آدم را میبرد یک جاهایی که خودش هم نمیدانسته هست!

ولی هست....همیشه یک جاهایی هست که نمیدانسته ای هست!

واین یکی از معدود "همیشه"های خوب است.





برچسب‌ها: آیینه برعکس, هیچی, نصفه نیمه ها, نوشته
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۱ساعت 21:26 توسط رضا بهرامی |

"بخوان.....به نام هر که دلت میخواهد بخوانی،بخوان.

فقط بخوان"

شعر خوب هیچ تعریفی غیر ازین ندارد:

همیشه دوست داری کاش تو گفته بودی اش!

«کبوتری
روی موهایم لانه کرده است
و عنکبوتی بر دهانم
تار بسته
تو مرا نمی یابی
وآرام
عبور می کنی»


«هاجر فرهادی»

 


برچسب‌ها: شعر مردم, کتاب قرآن
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۱ساعت 1:5 توسط رضا بهرامی |

۱.حال همه ما بد است.و این حال بد دارد شبیه یک رمان پلیسی مسخره میشود که از همان چند صفحه اولش میتوانی آخرش را حدس بزنی.یا حداقل شبیه اتفاقی که آخر می افتد را میدانی.و فقط برای این رمان را ادامه میدهی که کتاب دیگری دم دستت نیست و یک عالمه وقت داری و نمیدانی چکارش کنی.انگار که توی یک اتاق سه در چهار زندانی شده باشی به مدت نامعلوم و تنها چیزی که آنجا برای گذراندن وقت داری همین کتاب مزخرف است از یک نویسنده ناشناس و تازه کتاب ترجمه هم هست.و این را میرساند که نه تنها یک آدم با بی استعدادی تمام آنرا نوشته بلکه یک آدم بی استعدادتر فکر کرده که کتاب خوبی است و کلی وقت گذاشته تا ترجمه اش کند.وتازه چنگی هم به دل نمیزند این کتابِ معلوم نیست از کجایِ معلوم نیست کی نوشته ی کی مترجمِ کدام انتشاراتِ اینجا چکار میکند.

به هرحال این تنها چیزی است که هست.

نمیدانم چرا همیشه میرسد به این حرف یا شبیه این حرف که چاره ای غیر ازین نیست.مثل حرف بکت وقتی دلیل نوشتنش را میگوید.یا مثل افسانه سیزیف کامو.

به هرحال این سنگ ماست و میدانیم که با بالا بردنش از کوه رنج تحمل وزنش تمام نمیشود.فقط میتوانیم برای لحظه ای کمر راست کنیم و از آن بالای کوه نگاهی به اطراف بیانمدازیم ودوباره با شجاعت تمام ـبه قول کاموـپایین بیاییم به دنبال سنگ قل خورده تا باز بالا ببریمش.

یک جایی توی یکی از داستانهای چخوف بود انگار یک چیزی شبیه همین میگفت.

توی یکی از داستانهای سه گانه اش.مردی لای جلد بود انگار،شاید هم درباره عشق.جمله جالبی بود که بلافاصله یاد یکی از جمله های نیچه انداختم و به سرعت پرتم کرد توی یکی از صحنه های فایت کلاب و دوباره دیشب توی اتللو پیدایش کردم.که این البته باز تاییدی است بر این که آدمها آن چیزهایی که میخواهند ببینند را میبینند.میخواهند بشنوند را میشنوند.میخواهند فکر کنند را فکر میکنند.

خوب پس میشود این جوری فکر کرد که ته داستان را ما میدانیم.اما میخوانیمش چون چاره ای غیر از آن نداریم.و حالا که چاره ای جز دنبال کردنش نداریم میتوانیم شجاعانه به خواندن ادامه دهیم و منتظر  فرصتی بمانیم برای جرواجر کردن کتاب.وحتی اگر دستمان رسید نویسنده و مترجم با هم.

۲.دیروز توی مترو یک آقای ظاهرالصلاح بیست و سه چهارساله بلند شد و صندلیش را به من تعارف کرد.و این یعنی یا من سنم را نمیدانم.یا قیافه ام غلط اندازاست(چقدر غلط بیاندازد؟۵سال،۱۰ سال،۲۰ سال.یعنی یک آدم بیست و سه چهارساله بلند میشود وجایش را به یک آدم چها و چند ساله میدهد؟)

۳.توی این ده روز اخیر این چهارمین بار است که بعضی از دوستان کمابیش صمیمی ام(این را برای حد آشنایی میگویم)توی خیابانی دانشگاهی جایی مرا دیده اند و با خوف و رجای بسیار پرسیده اند:آقا ببخشید این سوالو میکنم،اسم شما بهرامی نیست؟رضا بهرامی؟

عادت کرده بودم.یعنی سه چهار سالی هست به این عادت کرده ام که هر سه چهار ماه یکبار دوستانم نشناسندم.برای همین خیلی مهم نبود برایم.اما انگار قضیه دارد جدی میشود.

۳.یک جایی توی یکی از کتابهای آناگاوالدا اگر اشتباه نکنم،یک خانومی دارد از توی خیابان رد میشود بعد یک آقایی هم دارد رد میشود.بعد آنها به هم نگاه مبکنند بعد انگار هردوتایشان دلشان میخواهد یک چیزی بگویند.بعد خانومه نمیگوید.آقاهه میگوید.خلاصه سرتان را درد نیاورم.با هم حرف میزنند و آقاهه از خانومه میخواهد فردا بروند باهم توی کافه ای که میشناسد و چیزی بخورند.خانومه میگوید خوب ما که تازه هنوز ده دقیقه هم نشده همدیگر را دیده ایم...شما یک دلیل بیاورید برای آمدن فردای من.چرا باید بیایم؟

بعد آقاهه دست خانومه را میگیرد و به صورت دو روز نتراشیده اش میکشد و میگوید این آمدن شما حداقل کاری که انجام میدهد این است که دلیلی میشود برای تراشیدن این صورت زمخت..خانومه هم یک لبخند ملیحی میزند و فردایش توی کافه هم را میبینند و پس فردایش هم اصلا به ما مربوط نیست که توی زندگی خصوصی مردم سرک بکشیم.

الغرض،میترسیم دست یکی را بگیریم ببریم سمت صورتمان،تا آرنج توی ریشهایمان گم شود.

۴."حکایت قاعده مثل حکایت عشق است.قلبی جوان واله دختری جوان شده و همه ساعات روز خود را کنار او میگذراند و همه دارایی اش را هم در این راه نثار میکند که هرلحظه به دلدارش بگوید که یکسره شیدای اوست.حال فرض کنید ادیبی فاضل یا مردی صاحب منصب می آید و میگوید ای جوان محترم،عاشق باشید اما به شیوه ای انسانی.ساعت های روزتان را تقسیم کنید.بخشی را صرف کار بفرمایید و بخشی را هم که ساعات فراغت شماست،وقف این دختر خانم.دارایی تان را هم دستمایه قرارش بدهید و به کارش بزنید و از مازاد سود آن -چشم بخیل کور- برایش هدیه ای بخرید،آن هم نه هرروز.بلکه مثلا به مناسبت زادروزش و یا روزهای مقدس و غیره.حال اگر این انسان بگوید چشم،ما یک جوان به دردبخور خواهیم داشت و خود من به هر شاهی توصیه خواهم کرد که در دیوانداری اش شغلی برای او در نظر بگیرد.منتها اگر این جوان عاشق است،دیگری چیزی از عشقش به جا نمی ماند،واگر هنرمند است چیزی از هنرش."

*رنج های ورتر جوان/گوته/محمود حدادی

حرف حتما باید آدرس داشته باشد.و البته از یک آدم دیگر.اگر خارجی باشد چه بهتر.فیلسوف یا ادیب باشد باز بهتر.حالا فرض کن من این حرف را گفته باشم خودم زده ام.نه فقط نقل به مضمون،کلمه به کلمه اش را توی یک تماس تلفنی با برادرم.مگر کسی گوش میکند؟مگر مهم است اصلا.اما تو بگذارش توی گیومه و تهش هم چسان فسانش کن و بگو حضرت شامخ هگل.مردم بی اینکه بفهمند چی هست،حتی با غلط املایی در دوثانیه ازش اس ام اس میسازند و ...برای چی؟جدی؟

دقت کرده اید دیگر هیچ کس مثل آدم حرف نمیزند.مثل خودش حرف نمیزند.همه حرفهای تلویزیونی میزنند.یا اگر خیلی روشنفکر باشند اس ام اس هایشان را از حفظ میخوانند.

خدا میداند توی صف اتوبوس دانشگاه ایستاده بودیم دو نفر آدم،دانشجو،فوق لیسانس،داشتند مثل پینگ پونگ هی برای هم از جمله های قصاری که بلد بودند به سمت هم شلیک میکردند.بعد نوبت آن یکی میشد و بی آنکه هیچ ربطی به هیچ چیز داشته باشد یک حدیث از نیچه میگفت.بعد آن یکی از شکسپیر فکت می آورد راجع به اینکه ما همه بازیگریم.آنوقت آن یکی از برایان تریسی!!!که آقا قورباغه ات را قورت بده یعنی چی.

۵.گاهی وقتها فکر میکنم حرف زدن یادم رفته.و نوشتن حتی.گاهی وقتها دلم میخواهد ببندم همه چیز را بگذارم کنار وبروم دونده بشوم.

۶.فرض بفرمایید دقیقه ۸۹ است.جام جهانی است.فینال است.و شما دروازه بان تیم ملی کشور خودتان.کشور خودتان نه البته.یعنی بگذارید اینجوری فرض کنیم که شما به یک معجزه ای توانسته اید تابعیت یک کشور جام جهانی بروی فینال برس را بگیرید.و از قضا دارید توی دروازه تیم ملی آن کشور انجام وظیفه میکنید.حالا بهتر شد.....

+یک یارویی آمده است پیشمان امشب و  دارد برای خودش آهنگهای قدیمی گوش میکند.ما هم یعنی حالمان خراب است و یک جوری نشسته ایم سیگار میکشیم که طرف فکر کند کشتی هایمان غرق شده.و ما با خیال راحت بی اینکه کسی بفهمد داریم آهنگهای در پیت قدیمی گوش میکنیم و حال میکنیم.بعداز مدتها دلمان خواسته شعر بگوییم....ولی نمیشود.آدمی که کشتی هایش غرق شده نمینویسد.فقط سیگار میکشد.آنهم یک جوری که هیچ کس نفهمد دارد از آهنگهای قدیمی درپیت لذت میبرد+

۶ را ولش کن.حوصله داستان گفتن و نتیجه اخلاقی گرفتن ندارم...

۷."ویلهم بگذار صادقانه بگویم که سوگند خورده ام اگر دختری را دوست داشتم و حق خود دانستمش،شده جانم را هم بگذارم،نباید با کسی جز من برقصد.تو که حرف مرا میفهمی؟"

*رنج های ورتر جوان

8.یک یارویی پیشمان است که هیچ چیز خاصی ندارد.هیچ چیزش جالب نیست.فقط یک آدمی است که خودش است.حرف که میزند حرفهای خودش را میزند.فکرهای خودش را میگوید.یارویی که پیشمان است بعداز مدتها ما را به دیدار یک آدم که خودش است امیدوار کرده است.

9.دلم خواسته یک شعر برای دستمال دزدمونا بگویم...

10."من از آن ساعت که او از من دزدید و به کام دل گذراند،چه خبر داشتم؟نه دیدم و نه بدان اندیشه کردم؛از آن رنجی به من نرسید.دیشب خوش خوابیدم.آسوده و شاد بودم.بر لبانش از بوسه های کاسیو نشانی نیافتم.آه!کسی را که دزد زده است و نیازی بدانچه از او ربوده اند ندارد،بگذار تا بی خبر بماند و چنان باشد که گویی هیچ مالش را نبده اند"

اتللوی مغربی/ترجمه زیبای م.به آذین

"آه. بهتر میدانم وزغی باشم در هوای نمناک سیاه چالی بسر برم تا اینکه بگذارم گوشه ای از آنچه دوست میدارم برای تمتع دیگران باقی گذارم."

اتللو

11.          "شعرهایمان رفیق"

شعرهایمان رفیق،

بوی گه گرفته اند هیچ حواست هست؟

مرد شعرهایمان خسته،

زن شعرهایمان هرزه است.

شعرهایمان...

#

مثلا من،

دلم خواسته بود از هر سه نفری که میشناسم

یکی را بکشم،

جر بدهم،

بسوزانم.

وتو هیچ وقت نگفته ای اما پیداست

که من،

"یکی از همان سه نفر" تو هستم.

مثلا من دلم خواسته با یکی از هر سه دختری که میشناسم بخوابم،

و تو هیچ وقت نگفته ای اما پیداست که با هر سه شان قبل از من....

شعرهایمان....

#

شعرهایمان رفیق،

بوی نارنجکی را میدهد که قراراست

توی دستهای یک ناشی بترکد.

و آهو،رفیق

توی شعرهایمان.....

تُف،

میبینی؟

خیس کرده اند واژه ها توی شعرمان خودشان را،

انگار یهودیان مسافری که تازه از مقصد قطارشان مطلع شده اند.

دستمال دزدمونا ست،

گم شده یک جایی توی شعرهای ما.

بی آنکه کاسیو بوده باشیم.

شعرهایمان رفیق

ساختمان متروکه ای که توی هر اتاقش

مردی خسته،عقده هایش را در زنی گم شده قِی میکند.

ساختمانی که روزگاری تئاتری با شکوه بوده است.

دیوارهایی که آجر به آجرش  بو میدهد...

شعرهایمان رفیق...

لاشه ای نیم خورده از شکاری شاهی،

آهویی که تیر خورده است.

فرار کرده است.

افتاده است،تنها مرده است.

لاشه ی نیم خورده ی آهوی زیبایی که بو میدهد.

کرم دارد.

جای دندان کفتار دارد.

آهوی زیبایی بی یک پا،

با نصف کتف.

و چشمهایی که سهم کلاغها بوده است.

شعرهای زیبایمان رفیق...

همه آنچه داشتیم...

همه آنچه روزی در فکر داشتنش بودیم.

از کدام واژه است،

این بو از کجاست،

رفیق....؟

۴/۸/۹۱


برچسب‌ها: نصفه نیمه ها
+ نوشته شده در دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۱ساعت 1:11 توسط رضا بهرامی |

تهران
فرمالیته است

هیچ پیامی در کار نیست

ما قسمتی از پرفورمنسی هستیم که در کشتی نوح اجرا می‌شود
نوح در آسمان‌ها
منتظر خبر کلاغ است
کلاغ درگیر ماجرایی عاطفی است
و به کشتی برنمی‌گردد

ما قسمتی از پرفورمنسی هستیم که در کشتی نوح اجرا می‌شود
نوح چشم از آسمان‌ها برنمی‌دارد
طوفان تمام نمی‌شود
ما کماکان قسمتی از پرفورمنسی فراموش‌شده‌ایم
که اجرای ویژه‌ای رفته‌ایم
بر عرشه‌ی معلق کشتی بر بستر اقیانوس‌های ناآرام
در آن سو
یک مشت حیوان، جفت جفت،
به ما چشم دوخته‌اند
به اجرای ما نگاه می‌کنند و آرام آرام نشخوار می‌کنند
حتا ما را تشویق نمی‌کنند
میان جفت جفت حیوانات
ما کناری ایستاده‌ایم
و نقش انسانی را بازی می‌کنیم
که در کشتی نوح
کناری ایستاده است
و به جفت جفت حیوانات چشم دوخته است
و دلش می‌خواهد شعری بخواند
اما دریازده می‌شود

[در اینجا نوح کبوتری را دنبال کلاغ می‌فرستد]


- آه چرا از جای‌مان جنب نمی‌خوریم آیا کشتی ما به گل نشسته است؟
: دیگر دیر شده. باید استراحت کنید. 

تهران شهر بزرگی است
همه‌چیز فرمالیته است
صبح فردا که بیدار شویم نقش قرص‌های ضدافسردگی پیرمردی را بازی می‌کنیم
که روی جعبه‌ی قرص‌ها نشسته
و یادش رفته که افسرده است
و پرستار دوباره باید دنبال ما بگردد
که آرام شود پیرمردی که فراموش کرده
شب گذشته حیوانات پلاستیکی چینی‌اش را
جفت جفت سوار کرده
بر کلاه زارا
که نوه‌اش از فرنگ فرستاده
همراه عکسی یادگاری که در پایان کنسرت آخر شجریان در اروپا با گوگوش برداشته شده است

- هنوز در امتداد شبیم خانم پرستار
: دیگر دیر شده. باید استراحت کنید. 

پیرمردی که فرمالیته است
و در آسایشگاه دوست دارد دکتر مصدق صدایش بزنند
وقتی سوار بر تخت آسایشگاه
از پنجره به اتوبان خیره است
هر چقدر هم که توضیح می‌دهد
برج میلاد نقش فانوس دریایی را خیلی بد بازی می‌کند
کسی به خرجش نمی‌رود

[در اینجا حیوانات در کلاه زارا جفتگیری می‌کنند]


وقتی پرستار می‌گوید همه  بالا می‌روند از برج میلاد
تا پیدا کنند از آن بالا خانه‌شان را این پایین
پیرمرد توضیح می‌دهد
نفت ملی شده بود که...
که حرفش یادش می‌رود و
یاد خاطره‌ای می‌افتد
که او را توامان یاد مزه‌ی گس خرمالوها و عطر چای و بوی نفت می‌اندازد

: وقتی فراموش کنی فراموشی داری فراموش می‌شوی...
: دیگر دیر شده. باید استراحت کنید. 


پرستار پنجره را می‌بندد تا باران تو نیاید
پیرمرد می‌گوید
پیدا کردن خانه چه فایده‌ای دارد از آن بالا
وقتی این پایین کسی در خانه نیست تا برای آدم دست تکان بدهد تا به آدم لبخند بزند

پرستار فرمالیته لبخند می‌زند
از جعبه‌ی قرص‌ها
ما را سوا می‌کند
و زیر زبان پیرمرد می‌گذارد

[در اینجا کلاغ به آخر قصه می‌رسد و خودش را به فراموشی می‌زند و دیگر هرگز سوار کشتی نمی‌شود]

"پوریا عالمی"/انگار نه انگار


برچسب‌ها: شعر مردم
+ نوشته شده در شنبه ۶ آبان ۱۳۹۱ساعت 2:45 توسط رضا بهرامی |

هااااااااه ها...هییییه ها ها

من متنفرم از روزهای سرد  بیخودی.از پاییز.از مستان خسیس.

هاها...من برای سرماخوردگی دلیل خوب میخواهم.هی یاه هاها

اوهو اوهو.سرفه باید بیرزد به پاره کردن هنجره.هیاه هه...اوهو اوهو



برچسب‌ها: واژه باید خود باد خود باران باشد
+ نوشته شده در سه شنبه ۲ آبان ۱۳۹۱ساعت 18:18 توسط رضا بهرامی |

من به گوش تو سخنهای نهان خواهم خواند

سر بجنبان که بلی،جز که به سر هیچ مگو


برچسب‌ها: ملّا
+ نوشته شده در دوشنبه ۱ آبان ۱۳۹۱ساعت 23:29 توسط رضا بهرامی |

مطالب قدیمی‌تر