خودت را که از جهان مخفی میکنی

تمام خوبی ها و اتفاقات و خاطره ها و توانایی ها و مهربانی ها و مهارتها و خلاقیتها و قشنگی هایی که هستی را از جهان دریغ کرده ای؟

یا تمام جهانی که هست را از خودت؟ 

تو بدون جهان حتی خودت هم نیستی.

بدون جهان، تو حتی نامی هم برای نامیدن نخواهی داشت.

چه لزومی دارد کسی برای خودش اسم بگذارد و خودش را به نام صدا بزند، وقتی کسی نیست که او را صدا بزند.

جهان بدون تو اما همچنان جهان است.

پر از واژه هایی که بی تو یا با تو، برای نامیدن خوبی ها و اتفاقات و خاطره ها و توانایی ها و مهربانی ها و مهارتها و خلاقیتها و قشنگی ها در آن زندگی میکنند.

خودت را که از جهان دریغ میکنی،

چه چیزی را از جهان دریغ میکنی؟


+ نوشته شده در یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۲ساعت 6:28 توسط رضا بهرامی |


آهان

و این را که برای کمک به دیگران احتیاج نیست اول خودت خیلی کارت درست شود و همه چیز بدانی و همه چیز داشته باشی تا بتوانی از آن داشته ها و دانسته هات انفاق کنی.

تو خودت را انفاق میکنی.درست به اندازه همان چیزی که هستی.دقیقا لحظه ای که در کف دارایی ها و دانایی هات هستی.

و اصلا این راه دانا و دارا شدن است.

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۲ساعت 0:9 توسط رضا بهرامی |


یک چیزی که هی زود به زود یادم می آورد این است که یکی از بهترین و آسان ترین راه های بزرگ شدن و خوب شدن و خوشحال شدن و به خوشی گذراندن این است که آدم خودش را برای دیگران باز بگذارد قشنگ عین دریا.درست مثل کوه.و حتی بیشتر از آن آدم بقیه را کمک کند.چیز بهشان بدهد حرف باهاشان بزند.حالشان را خوب کند.یادشان کند.حرف بزند.بشنود.کاری از دستش بر میآید بکند.

البته این را یادم نمی رود.چون درست مثل همه شعارهای کلیشه ای دیگر، در قالب "شعارهای کلیشه ای" درآمده و از همان ابتدای فهم آوری آدم،توی فهمیاتش بوده است همیشه!

چیزی که زود به زود یادم می رود این است که درامدن چنین راه فوق العاده ای در لباس شعارهای کلیشه ای، راهی است برای کاهش ترافیک آن.راهی است که آنها که میروندش ادامه میدهند.

دیده اید آدمهای دوست داشتنی و باز و سفید و خوش برخورد و مهربان و صادق را؟ میگویند به دیگران احترام بگذار. دیگران را کمک کن.و این را با بلاهت و ساده انگاری عجیبی میگویند.انگار بدیهی ترین و غریزی ترین کار آدم باشد.

بعد آدم مینشیند با خودش دودوتا چارتا میکند میبیند جور در نمی آید. نمیشود.سخت است. بقیه بوی گند می دهند.آخر چطور تحمل کند آدم؟ بقیه آدمها مریض اند.دروغ میگویند،حال به هم زنند،چطور آدم خودش را وقف آنها کند.وقتش را تلفشان کند؟نه دیوانگی است.

این را یادم می رود که این حربه آن انهاست. این صداقت بیش از حد.این راستی بلاهت آمیز. این کمک بی دریغی که آنها مفت و مجانی دارند میکنند که چنین اندوخته ارزشمندی را، چنین پند گرانبهایی را همینطور مفت و مجانی به تو می دهند.

یادم میرود که بهترین جا برای قایم کردن چیزهای با ارزش درست جلوی چشم است.صاف نوک دماغ آدم.

اینکه

یکی از بهترین و آسان ترین راه های بزرگ شدن و خوب شدن و خوشحال شدن و به خوشی گذراندن این است که آدم خودش را برای دیگران باز بگذارد قشنگ عین دریا.درست مثل کوه.و حتی بیشتر از آن آدم بقیه را کمک کند.چیز بهشان بدهد حرف باهاشان بزند.حالشان را خوب کند.یادشان کند.حرف بزند.بشنود.کاری از دستش بر میآید بکند.

به همین بلاهت.


+ نوشته شده در سه شنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۲ساعت 0:1 توسط رضا بهرامی |

یعنی اینجوری بود که آمده بودم بگویم که میخواهم یکی دیگر به اسمهای احتمالیِ پسر ِ احتمالی ام اضافه کنم. ریبووَر و سهراب بود قبلا.البته بیشتر "سهراب" بود.دلم خواسته بود پسرم اسمش سهراب باشد توی شناسنامه و بعد خودم توی خانه ریبووَر صدایش کنم و هربار به خاطر همین قضیه زنم کلی ناراحت شود و بحث کنیم وقهر کند برود خانه ی مادرش.یا پدرش حتی.بعد بنشینم با خیال راحت با پسرم،ریبوورم،سهرابم،مثل دوتا مرد گپ بزنیم.بعد درخلال حرفهایمان بفهمیم که ما دوتا مرد نیستیم،چهارتا مردیم از بس که یکیمان همیشه توی شناسنامه بوده و مجبور بود لفظ قلم صحبت کند و درس خوانده و دکتر مهندس باشد.آن یکی توی کوچه مشغول خاک بازی و شیشه همسایه شکستن و میخ گذاشتن زیر چرخهای فردای پیکان عباس آقا که روشن میکند برود سر کار.تازه همه اش هم به نام آنکه توی شناسنامه است.
بعد دلم نخواست.یعنی دوست داشتم پسرم یکی باشد برای خودش.هی هرقت فکر میکند با دوتا کله تصمیم نگیرد.با دوتا کله روی بالش نخوابد که نداند کدام را الان باید زیر بالش بگذارد تا سرو صدای همیشگی معلوم نیست ازکجای شبانه را نشنود.دلم خواست یک نفر باشد تا یک کله داشته باشد تا وقتی سرش درد گرفت و آنقدر زیاد که دیگر نتوانست چشمهایش را روی هم حتی بگذارد و نفهمید کدام دستش زیر کدام سرش است که زیر بالش است؛ و خواست به خودش شلیک کند؛گه گیجه نگیرد موقع شلیک.بداند به کدام سرش شلیک کند.
خلاصه که آمده بودم یک چیزهایی درباره فردا بگویم.پسرم.
اینکه اول،یعنی تا همین 2سال پیش،یعنی از 11 سال پیش تا همین دوسال پیش.یعنی ازیازده سال پیش که اولین بار تفسیرهایی خواندم و شنیدم از سهراب که پسر رستم بوده است و رستم که همه ایران است و سهراب که فرزند همه ایران است و از بس که فهمیدم چقدر همه مردممان سهرابند بی اینکه حتی پدری به ابهت رستم داشته باشند.از آن موقع که فهمیده بودم سهراب بودن چقدر سخت تر از رستم بودن است از بس که فرزند یعنی نانخور از بس که شاگرد یعنی رقیب از بس که رفیق یعنی حریف از بس که "ماها" یعنی چند گاو ماغ کشان که....چی داشتم میگفتم؟ آهان نه اینکه رستم باشم که اسم پسرم را بگذارم سهراب،نه.من خودم سهراب عالمم.برای این بود که اگر روزی روزگاری نگاه کرد به بازویش و نگاه کردم به بازویش و بازوبندش و پهلویی دریده شد،بداند که سهراب بوده است،نشود مثل ماهایی که با پهلوهای دریده راه افتاده ایم توی خیابان ها و بازوبند به دست و نشانی بگیر، دنبال قاتل خونخواری که اینهه آدم را بی هیچ گناهی لت وپار کرده و ندانیم که گناهِ هرکس همیشه چند ثانیه زودتر از خودش متولد میشود و همچون لباسی که توی کمد منتظر پوشیده شدن باشد، ایستاده تا بلافاصله پس از تولد به غلافمان برود.میخواستم بداند که سهراب است.
میخواستم بداند که سهراب بودن سخت تر از رستم بودن است.
خلاصه آمده بودم از فردا بگویم.از پسرم.
دیگر دلم خواسته بود اسمش ریبوور باشد.از بس که ریبور یعنی به کردی رهگذر.از بس که خوشم آمده بود که وقتی رفیقش صدایش میکند بهش بگوید آهای رهگذر.رفیقِ جان جانی اش وقتی صدایش میکند بهش بگوید سلام رهگذر.اینطوری او دیگر لازم نبود زحمت توضیح دادن اینکه چرا باید برود را بدهد.اینکه چرا همیشه باید برود را بدهد.دیگر لازم نبود بگوید من رهگذرم.من باید بروم.من اگر نروم که دیگر من نیستم از بس که رهگذرم.
بعد دلم نخواست.
بعد دلم خواست پسر احتمالی ام فردا باشد.
فردا اسم خیلی خیلی قشنگتری است برای پسری که قرار است پدرش من باشم.
از بس که فردا همیشه فرداست.دیروز هم فردا بوده،امروز هم فرداست.فردا،حتی فردا هم فرداست.
از بس که فردا هم سهراب است و هم ریبور.از بس که فردا را هیچ کس ندیده است.از بس که فردا ابدا به پدری که روی نام بچه اش این همه سفسطه و فلسفه راه بیاندازد احتیاج نخواهد داشت.از بس که فردا هیچ وقت نگران عقب ماندن از دیگران نخواهد شد چرا که همیشه یک روز جلوتر از همه  است.از بس که فردا را هنوز هیچ کس ندیده است.
و آمده بودم یک چیز دیگری هم بگویم درباره پایان.پایان رافت.آره،همان بازیکن هفت هشت سال پیش پیروزی.به قول سیاوش،چطور میشود یکی اسم بچه اش را بگذارد پایان؟یارو همین که بچه به دنیا آمده اسمش را گذاشته "پایان".یارو همینکه میخواسته زندگی اش را شروع کند،اسمش را گذاشته اند پایان.
از بس که اوهم مثل همه ما "سهراب " بوده است بی فرزند رستمی بودن!
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۲ساعت 1:58 توسط رضا بهرامی |

 

زیر این نه آسیا کز گردش خون دل است

اسنخوانی آرد می سازیم و نان معلوم نیست

ــــــــــــ

بی فرهنگ ترین قشر جامعه،همانا اهالی فرهگ و هنر آن جامعه اند.

یعنی آن اهالی ای! که افسار بقیه اهالی بیچاره و ویلان و سیلان آن را در دست دارند.

یعنی آقای فضلی به طور مثال.

یعنی مثلا آقای ارشاد و تبلیغات اسلامی

یعنی آقایان روزنامه مثلا و مجله و مقاله علمی هنری بگیر.

 

 

و البته از آنجا که آهوی بخت ما هنوز متولد نشده، و اگر متولد هم بشود تا وقتش برسد و خودش هم رسیده شود،کلی طول خواهد کشید پس هنوز وقت هس تا پولهایم را جمع کنم و برایش هفت روز و هفت شب عاروسی بگیرم.

فقط تنها نگرانی من از تمام شدن استخوانهایم است زیر این نه آسیا.که امیدوارم تا آن روز را جواب بدهد.

بعد از آن خدا بزرگ است.

ـــ

خدا هم از بس هی حواله اش کرده اند به بعد و هی بزرگی اش را به شفاعت طلبیده اند روز به روز دارد بزرگتر میشود.

ــــــــــ

دلم تنگ شده برای یک کار مردانه و یدی.نون بازویی و حلال.بی فرهنگ،بی هنر.بی قمپز و چسان وفسان.یک نون خوشمزه ی خستگی درکن.بی لاکان و ژیژک و آرتو و فک زدن و فسفر بیخودی.

ــــــــــ

و اینکه  لاک پشتی که سه ماهست قصد تورا کرده است،

بیست متری ات است حالا

 و تا پسفردا که به پابوس رسیده باشد،خواهد مرد.

تنهایی،سفرنامه لاک پشتی است با عمر دراز و پاهایی کند،جزئیات ظریف دنیایی کوچک و چند صدساله...واقعنا!فک کن.

بله میگفتم،تنهایی خرگوش کوچک و سفیدی است که پس فردا درست لحظاتی قبل از رسیدن زائرت، میبنی و دنبال میکنی و نمیرسی.

بر که میگردی.لاک پشت مرده است.

تنهایی پس فرداست که ناگزیر از رسیدن است.

 

ـــــــــ

و اینکه...و اینکه...

باز معلوم نیس چی دارم میگم.


برچسب‌ها: نصفه نیمه ها
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۲ساعت 21:15 توسط رضا بهرامی |