تمام خوبی ها و اتفاقات و خاطره ها و توانایی ها و مهربانی ها و مهارتها و خلاقیتها و قشنگی هایی که هستی را از جهان دریغ کرده ای؟
یا تمام جهانی که هست را از خودت؟
تو بدون جهان حتی خودت هم نیستی.
بدون جهان، تو حتی نامی هم برای نامیدن نخواهی داشت.
چه لزومی دارد کسی برای خودش اسم بگذارد و خودش را به نام صدا بزند، وقتی کسی نیست که او را صدا بزند.
جهان بدون تو اما همچنان جهان است.
پر از واژه هایی که بی تو یا با تو، برای نامیدن خوبی ها و اتفاقات و خاطره ها و توانایی ها و مهربانی ها و مهارتها و خلاقیتها و قشنگی ها در آن زندگی میکنند.
خودت را که از جهان دریغ میکنی،
چه چیزی را از جهان دریغ میکنی؟
آهان
و این را که برای کمک به دیگران احتیاج نیست اول خودت خیلی کارت درست شود و همه چیز بدانی و همه چیز داشته باشی تا بتوانی از آن داشته ها و دانسته هات انفاق کنی.
تو خودت را انفاق میکنی.درست به اندازه همان چیزی که هستی.دقیقا لحظه ای که در کف دارایی ها و دانایی هات هستی.
و اصلا این راه دانا و دارا شدن است.
یک چیزی که هی زود به زود یادم می آورد این است که یکی از بهترین و آسان ترین راه های بزرگ شدن و خوب شدن و خوشحال شدن و به خوشی گذراندن این است که آدم خودش را برای دیگران باز بگذارد قشنگ عین دریا.درست مثل کوه.و حتی بیشتر از آن آدم بقیه را کمک کند.چیز بهشان بدهد حرف باهاشان بزند.حالشان را خوب کند.یادشان کند.حرف بزند.بشنود.کاری از دستش بر میآید بکند.
البته این را یادم نمی رود.چون درست مثل همه شعارهای کلیشه ای دیگر، در قالب "شعارهای کلیشه ای" درآمده و از همان ابتدای فهم آوری آدم،توی فهمیاتش بوده است همیشه!
چیزی که زود به زود یادم می رود این است که درامدن چنین راه فوق العاده ای در لباس شعارهای کلیشه ای، راهی است برای کاهش ترافیک آن.راهی است که آنها که میروندش ادامه میدهند.
دیده اید آدمهای دوست داشتنی و باز و سفید و خوش برخورد و مهربان و صادق را؟ میگویند به دیگران احترام بگذار. دیگران را کمک کن.و این را با بلاهت و ساده انگاری عجیبی میگویند.انگار بدیهی ترین و غریزی ترین کار آدم باشد.
بعد آدم مینشیند با خودش دودوتا چارتا میکند میبیند جور در نمی آید. نمیشود.سخت است. بقیه بوی گند می دهند.آخر چطور تحمل کند آدم؟ بقیه آدمها مریض اند.دروغ میگویند،حال به هم زنند،چطور آدم خودش را وقف آنها کند.وقتش را تلفشان کند؟نه دیوانگی است.
این را یادم می رود که این حربه آن انهاست. این صداقت بیش از حد.این راستی بلاهت آمیز. این کمک بی دریغی که آنها مفت و مجانی دارند میکنند که چنین اندوخته ارزشمندی را، چنین پند گرانبهایی را همینطور مفت و مجانی به تو می دهند.
یادم میرود که بهترین جا برای قایم کردن چیزهای با ارزش درست جلوی چشم است.صاف نوک دماغ آدم.
اینکه
یکی از بهترین و آسان ترین راه های بزرگ شدن و خوب شدن و خوشحال شدن و به خوشی گذراندن این است که آدم خودش را برای دیگران باز بگذارد قشنگ عین دریا.درست مثل کوه.و حتی بیشتر از آن آدم بقیه را کمک کند.چیز بهشان بدهد حرف باهاشان بزند.حالشان را خوب کند.یادشان کند.حرف بزند.بشنود.کاری از دستش بر میآید بکند.
به همین بلاهت.
زیر این نه آسیا کز گردش خون دل است
اسنخوانی آرد می سازیم و نان معلوم نیست
ــــــــــــ
بی فرهنگ ترین قشر جامعه،همانا اهالی فرهگ و هنر آن جامعه اند.
یعنی آن اهالی ای! که افسار بقیه اهالی بیچاره و ویلان و سیلان آن را در دست دارند.
یعنی آقای فضلی به طور مثال.
یعنی مثلا آقای ارشاد و تبلیغات اسلامی
یعنی آقایان روزنامه مثلا و مجله و مقاله علمی هنری بگیر.
و البته از آنجا که آهوی بخت ما هنوز متولد نشده، و اگر متولد هم بشود تا وقتش برسد و خودش هم رسیده شود،کلی طول خواهد کشید پس هنوز وقت هس تا پولهایم را جمع کنم و برایش هفت روز و هفت شب عاروسی بگیرم.
فقط تنها نگرانی من از تمام شدن استخوانهایم است زیر این نه آسیا.که امیدوارم تا آن روز را جواب بدهد.
بعد از آن خدا بزرگ است.
ـــ
خدا هم از بس هی حواله اش کرده اند به بعد و هی بزرگی اش را به شفاعت طلبیده اند روز به روز دارد بزرگتر میشود.
ــــــــــ
دلم تنگ شده برای یک کار مردانه و یدی.نون بازویی و حلال.بی فرهنگ،بی هنر.بی قمپز و چسان وفسان.یک نون خوشمزه ی خستگی درکن.بی لاکان و ژیژک و آرتو و فک زدن و فسفر بیخودی.
ــــــــــ
و اینکه لاک پشتی که سه ماهست قصد تورا کرده است،
بیست متری ات است حالا
و تا پسفردا که به پابوس رسیده باشد،خواهد مرد.
تنهایی،سفرنامه لاک پشتی است با عمر دراز و پاهایی کند،جزئیات ظریف دنیایی کوچک و چند صدساله...واقعنا!فک کن.
بله میگفتم،تنهایی خرگوش کوچک و سفیدی است که پس فردا درست لحظاتی قبل از رسیدن زائرت، میبنی و دنبال میکنی و نمیرسی.
بر که میگردی.لاک پشت مرده است.
تنهایی پس فرداست که ناگزیر از رسیدن است.
ـــــــــ
و اینکه...و اینکه...
باز معلوم نیس چی دارم میگم.