یا
«تاریخ انقضاء»
آدم همه چیز را به خودش را میگیرد. هر اتفاقی حتی طرح دسته گلی در یک پیام. آدم چکار باید بکند که نترسد؟ نشسته بودم زیر دست آرایشگر جوان. شاید بیست ساله. صندلی کناری جوان دیگری نشسته بود زیر دست جوان دیگری. تعریف میکرد از تصویر دلخراش پرایدی که با چهار سرنشینش زیر چرخهای تریلی له شده. تصویری که میگفت توی اینستاگرام ترکانده است. یکی از عقب گفت تا آخر دیدی؟ جوان گفت آره دیگه نمیترسم. پنج روزه که الان هرچی میخورم هم دیگه بالا نمیارم. همان عقبی گفت آره رنگ و روت بهتر شده. آرایشگرش گفت پیش همین دکتره که خالهات گفتی آدرس داده؟ گفت آره. خوابم هم بهتر شده. حاجی نمیتونستم یه لحظه هم چشامو ببندم. تو سرم میدون جنگ بود. لعنتیا منتظر بودن من کرکرۀ پلکام رو بکشم پایین تا همدیگه رو خواهرومادر کنن. آرایشگر جوان من گفت پشتش رو نمیگیرم دیگه. گفتم چرا؟ گفت خز میشه. هم بلند باشه هم پشتش خط بندازم. گفتم فقط کوتاهترش کن کمی. قیچی را برداشت و یک دور دورم چرخید و بعد دست به کار شد. صدای قیچی اش دیگر به برّاقی چند لحظه قبل نبود. حین کار یک لحظه هم از گوشۀ آینه دیدم که نگاهی با آرایشگر دیگر رد و بدل کرد و آرایشگر دیگر که متوجه نگاه من توی آینه شد به جوان زیر دستش گفت چیکارت کرد؟
-هیچی یه قرصی داد میخورم. فلوکسیتین 40
-اوه اوه
-چیه؟
-اینا رو بعد نمیشه گذاشت کنارا
-نه بابا خاله ام چهارساله داره میخوره. اصلا اون رو به زوال بود بخدا. خدایی بود این دکتره رو پیدا کردیم. نمیشه حاجی اباالفضلی. از همه چی می ترسیدم. از همه از هر کی هرچی می گفت. شاید بخندی ولی تو ماشین میشستم صندلی جلو نمیرفتم. یا همه اش تو گوشیم بودم تا برسیم.
-تصادف خودتم خیلی سخت بود خدایی اش. خدا رحم کرد بهت.
-آره. ولش کن حالا. سفید تر کن کناراشو یکم.
هیچ وقت نمیتوانم تصمیم بگیرم که حالا وقتش است که به سلمانی برم یا نه. هیچ وقت دلم نمیخواهد وقتش باشد. لکه هایی روی گردن و بقیه جاهای بدنم هست که بعضی وقتها روشن تر میشوند و توجه جلب میکنند. حتی وقتی که این لکه ها نبودند هم دلم نمیخواست کسی به سر و صورتم ور برود. یک قیچی یا تیغ دستش گرفته باشد و هرجا بخواهد صورتم را قاب بگیرد. سلمانی گرهی است که هنوز توی زندگی من حل نشده است. چطور میشود که آدمها میروند مینشینند یک جایی و اجازه میدهند کسی دیگر اجزایی از بدن آنها را کم و زیاد کند. تصویر آنها را از خودشان درست جلوی چشم خودشان در آینه تغییر بدهد. مگر آن آدمی که توی آینه هر لحظه در حال تغییر کردن است خود آدم نیست؟ مگر میشود دید که داری اینطور تغییر میکنی؟ یکی دارد همینطور چنگیزوار درو میکند و مرزهای سیاهی و سفیدی موطن چشمهایت را کم و زیاد میکند. پستیها را بلند و بلندیها را پست میکند. آنهم همه اش پیش روی خودت و توی همان روی روی خودت. ریدم به این مملکت داری. به این مالکیت که معلوم نیست چی مال توست و چی نیست. تا کجا حق داری سلمانی نروی و از کجا به بعد دیگر شکلی که تو به نظر میرسی و ریختی که هستی تعرضی به حریم دیگران است. همین است دیگر. کسی اگر به اندازه کافی توی هنجارهای زیبایی و تمیزی و بهداشت و حتی مد معمول نباشد میشود خطر. میشود لکۀ ناهمگون. میشود سفیدی روی گل و گردن جامعه که توجه جلب میکند. میشود آن که همه باید نگاهش کنند. میشود آن بی مبالاتی که به فکر خودش نیست. لعنتیها حتی نمیگویند فلانی به فکر ما نیست، میگویند یارو به فکر خودش نیست. بعد طرف برای اینکه ثابت کند به فکر خودش هست باید به خاطر بقیه برود تن بدهد به تیغ و قیچیِ کسی که نه میداند کیست و نه اصلا دلش میخواهد بداند کیست.
قیقاج حرف خوبی است برای وقتی که مینویسی ولی نمیدانی که چه مینویسی. نوشتن موقع فکر کردن قیقاج است. یک لشکر یاجوج و ماجوج که پرروتر از آنند که صبر کنند کرکرۀ پلکها را پایین بکشی، توی روز روشن و در هشیاری تمام در حال خواهرمادر کردن همدیگر هستند. این است فکر کردن وقتی که مینویسی.
حالا چکار باید کرد برای اینکه قالب تهی نکنی از این همه سر که بریده میشود توی این میدان هرکی به هرکی. کدام گُم گوشه باید پناه بگیری که یکی درِ تنور را باز نکند و خِرکش بیرون نکشدت که بیا که یافتمت.
نوشتن باید هم قیقاج باشد. اگر نباشد به لعنت خدا هم نمی ارزد. که چه؟ آ به ب گفت چه و ب چه جواب داد به که؟
میترسم. ایهاالناس میترسم. حالا هرچقدر هم که یک روز در میان ماست پروبیوتیک بخوری و روغن سرخ کردۀ سیاه را از روی قرمه سبزی جدا کنی باز هم فایده ندارد. توی آسانسور میترسم. از همسایۀ بالایی که یک شب یازده با هم رسیدیم و مجبور بودیم تا طبقۀ سوم همسفر باشیم. از گربه های توی خیابانها. از موتوری پشت سر. از دوستی ده ساله. از خودم.
آدم امنیت میخواهد. آدم بیشتر از هرچیز امنیت میخواهد. آدم دلش میخواهد بداند که این قدمی که درحال برداشتنش است قدمی به اسفل السّافلین نخواهد بود. آدم دلش میخواهد که اصلا احتیاج نباشد که نگران دانستن یا ندانستن این چیزها باشد. چرا باید این همه سنگین باشد هر قدم؟ تا کجا آدم میتواند برود؟ راه. راه. آدم دلش میخواهد راه داشته باشد. راه رفتن. راه نرفتن حتی. راه دَررو. آدم دلش میخواهد امنیت داشته باشد. دلش میخواهد نترسد. آدم دلش میخواهد نترسد لاکردارها. آدم دلش میخواهد بتواند حرف بزند. بتواند چیزی بگوید بی اینکه تا هزار حرکت جلوتر آن را پیش بینی کرده باشد. آدم دلش میخواهد بازی سر چیز مهمی نباشد که اگر پیاده ای را فدای اسب کسی کردی اخم شاه و وزیر تا آخر دنیا ولت نکند. آدم دلش میخواهد نفهمد دارد چکار میکند. بفهمد که چه؟ چه را بفهمد اصلا؟ وقت. وقت. آدم باید تا ابدالدّهر وقت داشته باشد تا ببیند بالاخره این عن پدرهای تون به تون شده چه میخواهند از جان هم از جان آدم. آدم باید وقت داشته باشد تا بفهمد خود عن پدر تون به تون شده اش چه میخواهد از خود عن پدر تون به تون شده اش. لعنتیها. آآآآی لعنتیها. آدم اگر نتواند بمیرد که به درد لای جرز دیوار هم نمیخورد. چطور میشود ارزش چیزی را دانست بی آنکه رویش ارزش گذاشت. آدم باید بتواند بداند که چهار متر آنورتر رفتن هم ممکن است. آدم باید نترسد از اینکه چهار متر آن ورتر برود. رب الشّرح لی صدری ها. یارو آمده خانمی پنجاه وپنج، شصت ساله. کتاب تخمی هنر بیخیال شدن را دستش گرفته آرام که کسی نشنود به من میگوید یعنی میشود؟ میگویم بله؟ میگوید این. به کتاب اشاره میکند. جزو معدود دفعاتی است که چیزی را مطمئن میگویم انگار که واقعا میدانم. خیر خانم نمیشود. میگوید پس چی؟ انگار که مثلا از دو ساعت قبلش داشته باشیم با هم گپ میزدهایم این سوال را میپرسد. میگویم هیچی. انگار که دو ساعت است دارم به حرفهایش گوش میدهم. آوار میشود طفلک توی خودش. میگویم این بیخیالی که اینجور نمیشود. دارم برای خودم گه میخورم. ولی دلم برایش میسوزد. میگویم آدم اصلا باید خیال داشته باشد باید به هر بادی تکانی بخورد به هر چیزی واکنش نشان بدهد.گندم. اگر این نباشد که خوب سنگ که بهتر است. زنده باید خیال کند. برود ضربه بزند ضربه بخورد. حالم از خودم به هم میخورد. یکی دو نفر نظرشان جلب شده و چراغ خاموش دارند گوش میکنند. برای اینکه حال خودم را بیشتر به هم بزنم ادامه میدهم: زنده ناچار از زندگی است. این بیخیالی نه یعنی که هیچی به هیچی. نه خانی رفت و نه خانی آمد. یعنی که اووووووع... پیرزن چشمهایش برق افتاده. نیم حجاب و نیم برهنه. توی شک بوده انگار وقتی میخواسته لباس بپوشد. کم حواس شده این اواخر. شاید شوهرش ماموریت میرود مدام و او دیگر بعد از این همه سال و شوهر دادن دخترها و داماد کردن تک پسرش دیگر فکر کرده که بس است حماقت. بس است خود را به حماقت زدن. برای که؟ برای چه؟ مردیم تمام شد رفت. فکر کرده که به شوهر حالا دیگر باید بگوید که میدانسته توی این همه مدت چه گهی میخورده ولی حفظ آبرو کرده. فکر میکند که نه حفظ آبرو نبوده. بخاطر بچه ها بوده. عشق به فرزند. بعد فکر کرده که نه ترس بوده. ترس. و به خودش لرزیده. نمیدانسته که میتواند اینطور خودش را غافلگیر کند. اما کرده. برای فرار از دست خودش نیمپوشیده نیمنپوشیده آمده توی کتابفروشی نزدیک خانه شان چون همیشه توی گوشش این زنگ بوده که جواب سوالها توی کتابهاست. باید کتاب خواند. باید دانست که بقیه هم میترسند. باید ترسهایشان را خواند. درد را باید تقسیم کرد. باید رفت وتوی جهان پیچ درپیچ و رازآلود معنا سرک کشید. و آمده از در که تو آمده روی میز آشغالهای دم در چشمش خورده به یک کتاب جیبی سیاه که رویش با سفید نوشته شده هنر بی خیال شدن. فکر کرده که بله این هنر است. چقدر مردم همه هنرمندند که خودشان را طناب نمیاندازند از پنجره های گل منگلیشان که چون مُد شده داوودی روی هرّه باشد و چندبار امتحان کرده اند و خشکیده حالا پلاستیکی اش را گذاشته اند توی گلدان پشت نرده. گفته پیش خودش این یارو که اینجا کار میکند فیلبان این معانی است حُکماً که اینقدر ریش دارد و موهایش را اصلاح نکرده و اینطور درویش وار چشم میگرداند توی صفحه ها و جلدها و زیر قفسه ها و چه.
پیرزن چشمهایش برق افتاده. میگویم این یعنی که برکه ای نباشی که سنگ بیاندازند متلاطم شوی. یعنی که دریا باشی کشتی کشتی بروند و بیایند و غرق شوند و چه و چه ولی تو دریا باشی. رب الشرح لی صدری...
توی قنوت وقتی که هنوز 14 سالت نشده این را بخوانی و بلندبلند هم که آتنا فی الدنیای بقیه گم شود توی صدرت صداایت. که چه؟ که یک بهار و یک تابستان و یک زمستان و یک مرگ و یک خوشی و یک درد و یک مرض و یک سنگینی و یک حسی دیدی و حالا دیگر همه اش تکرار است؟
اوووووووووع
اوووووع
آدم باید بتواند اگر دلش خواست بزند انگشت خودش را پای خودش را گوش خودش را قطع کند. آدم باید نترسد از این که پایش را مویش را ریشش را کسی دیگر کوتاه کند. برای این آدم یا باید پا و دست و سر و گردن و موی و ریش کس دیگری را قطع و کوتاه کند که خوب نیست یا اینکه سر خودش دربیاورد.
آدم باید یک روز ساقه ای از نازک نی یا درشت نیِ ساعدش را قط بزند و مثل آوندهای یک ساقه کرفس یا دوردورهای توی تنۀ یک درخت ببیند چی دارد از کجا به کجا میرود؟ چی هست اصلا؟ چه میخواهد این بی پیر. چند سالش است اصلا. خدایا کجا قرار است توی کدام خاک شود. از نوک کدام جنگل پردرختی میخواهد بالاتر برود کدام خورشید را از پس این همه شاخ و برگ درک کند و بگوید خوب این هم از این.
و اگر درست یک ثانیه بعد از درک آن خورشید نمرد چه؟ حالا کجا برود؟ درخت انجیر معابد، سیزیف گیاهان است. بدبخت بدبخت بدبخت. میرود میرود میرود می رود. آنوقت سر به زیر میکند و شاخه ها را یکی یکی دوباره سمت زمین روانه میکند. نوک میزند به خاکِ پوک دوباره. شاخه ها میآیند از اوج عین مرغهای ماهیخوار زوزه کشان به سمت زمین که آی ریشه های من کجاست. بعد خودشان ریشه میدهند دوباره و بعد باز از نو باز از نو. بدبخت درخت گردویی که بعد از چهل سال صد سال دویست سال تناوری و پاره کردن کون آسمان میفهمد تخم لقش را کلاغی چال کرده که میخواسته دانۀ گردویی که دزدیده بوده را زودتر پنهان کند و برود چیزهای بیشتری بدزدد و بعد یادش رفته اصلا که چنین چیزی بوده یا چنین کاری کرده.
باید کنار همۀ این همه تاریخ جهان و تاریخ هنر و تاریخ کوفت یک تاریخ انقضا هم میبود. یکی باید بنویسد. تاریخ مفصل چندین جلدی انقضا را. باید یک دیوار از قفسه های هر کتابفروشی و کتابخانه ای تاریخ انقضاء باشد. تاریخ کتابفروشهای ابلهی که به طمع بی آزاری کتابها و فرار از زمان و مکان پناه آورده اند به بدِ حادثه. تاریخ ماست این تاریخ انقضاء. تاریخ شیر. تاریخ پروبیوتیک بی پیر و تاریخ ترس. کی میدانست حالا اینجا انگار که مریضی آمده باشد پیش روانکاوش، هر ظاهرالصّلاحی که می آید چنان دربارۀ معنای زندگی تخمی اش یواشکی سوال میپرسد که انگار اولین بار توی داروخانه است دو به شکّ پرسیدن کاندوم. تاریخ انقضاء تاریخ تمام تخمهای لق و بچه های از نگاهِ پدر حرامزاده ای است که تنها دلیل وجودیشان کاندوم تاریخ گذشته بوده است. کتابفروشها. آدمهایی که به هیچ والذّاریات سارتری و کیرکه گوریای نمیشود جایی حتی اندازه کف دست هم برایشان متصور شد. آدمهایی که عددی نبوده اند. عددی نیستند هیچوقت میان این همه دوچار. آدمهایی که توی اینهمه ریاضیات خدا فقط میل میکنند به بینهایت بی پیرها. تف به این خط فرضی. به آن قضیۀ حمار.
چیست این بارِ شیشه ای که معلوم نیست به کجا باید برد تا بهت بگویند که چیست این بار شیشه ای که معلوم نیست به کجا باید برد. باید آدم مثل مارمولکها میشد از دُمب خودش منتشر شود. باید میشد فرصت مردن داشت. یا نمرد. اصلا نمرد. خسته نشد از زنده بودن. بار شیشه ای که معلوم نیست چیست را باید میشد شکست بار شیشه ای که معلوم نیست چیست را.