یعنی که خوب....چه میدانم..هیچ کس نمیداند.یک چیزهایی هست که هیچ کس نمیداند...از وقتی یادم میاید عاشق این چیزها بوده ام.چیزهایی که هیچ کس نمیداند...شاید برای  همین بود که انقدر خوشم میامد از سرهنگ بوئیندیانا وقتی میگفت:...وهیچ کس نفهمید که راز آنها چه بوده است..یا وقتی میگفت:هیچ کس دیگر ندیدش.و همینجا تمام میشد هرچه بود...

چه میدانم...

تنهایی یعنی ویز ویز مهتابی

چه میدانم...

اینجوری میشود که داغی.داغ داغ.انقدر که هرچه بهت بگویند باورت میشود.انقدر داغ که نمیفهمی هرچه بهت بگویند را..

"biutiful"را میدیدم...دیدم سخت است...نمیشود...نمیشوم انگار...

خاویر باردم دارد بازی میکند.همانکه توی "جایی برای پیرمردها نیست" آنقدر قشنگ آدمها را میکشت که تو دلت میخواست اگر روزی خواستی بمیری،حتما به دست او کشته شوی.با یک ضربه آرام درست روی پیشانی.

حالا اما پوشک میپوشد.تا خیس نکند خودش را توی جمع.

مهران تازه مرده است.و تو انگار پیرمرد توی "سوگواری" چخوف،کسی را نتوانسته ای پیدا کنی تا برایش تعریف کنی که مهران مرده است.مگر اسب نحیف و پیرت را.

و اینجور شروع کرده باشی که:تو فرض بگیر یک کرّه ای داری...یک کرّه ی کاکل زری.فقط همان کرّه را داری...

چه میدانم....

رفته باشی تمرین...داغ باشی...داغ داغ آنقدر که نفهمی دیگر...

ندانی از کی است که انقدر عرق میریزی....

همین چیزها...

خسته باشی.نفهمی که خسته ای...

چشمهایت را ببندی و به این فکر کنی که چطور التماس میکند به دخترش که مرا فراموش نکن.

خاویر باردم است.آدم کش مهربان فیلمها....پوشک پوشیده است.

رفته است مرده ها را ببیند.روحشان را.ببیند چرا هنوز نرفته اند.

قرار است بمیرد خودش...

چه میدانم....

اینجوری میشود که داغ میشوی..داغ داغ.آنقدر که هرچه بهت بگویند باور میکنی.آنقدر که نمیفهمی از کی این همه عرق میکنی.

رفته باشی تمرین...بگویند زندانی.دارند میکُشندت...میخواهند اعدامت کنند...نفهمی که دروغ میگویند..

یادت برود بازی است همه اینها...

به این فکر میکنی که مادرت گفته دلم تنگ شده برایت.به اینکه،مادرت این روزها زیاد این را میگوید.

داغی.داغ داغ داغ.انقدر که مادرت پشت میله ها دارد اشک میریزد.انقدر که یاد قولی که داده ای میافتی.انقدر که دلت میخواهد عاشق شوی دوباره.

چه میدانم...

مهران فرار کرده بود...از همه فامیلش فرار کرده بود.از بس که نمیتوانست یکجا بنشیند.از بس که دلش میخواست فرار کند..

دلت میخواهد فراموش کنی...به این فکر میکنی که چطور التماس میکرد به دخترش:منو فراموش نکن.خواهش میکنم...خاویر باردم بود..آدمکش مهربان فیلمها.

داغی.داغ داغ داغ...

آنقدر که ویز ویز مهتابی،قیژ قیژ در زندان است.انقدر که خیابان دوازده فروردین میشود دشت غرناطه.انقدر که صدای لالایی های هیچ وقت نگفته ی مادربزرگ را میشنوی...

اینجوری است که یادت میرود که نه لئوناردویی،نه داماد.نه حتی لورکا.اینجوری است که فراموش میکنی کی هستی.که خودت را یادت نمی آید چه شکلی بودی.اسمت چیست.

دلت میخواهد نمیرد باردم.نمیرد وقتی هنوز نگران بچه هایش است.وقتی دلش نمیخواهد بمیرد.

دلت میخواهد نمیری.

هرچند دیگر احتیاج به گفتنش نیست اما میگوید.میگوید طناب حالا دور گردنت است....به زانوهایت فکر میکنی...

و اینکه کاش من هم پوشک داشتم...

دلت نمیخواهد جلوی مادرت خیس کنی خودت را.

داغ داغی.انقدر که گریه پدر را بالاخره میبینی.انقدر که....نمیدانم...هیچ کس نمیداند...کسی چه میداند چطور میشود؟مثل وقتی است که یادت رفته باشد قرصهای ضدفراموشی ات را کجا گذاشته ای....

نفس میکشی مثل وقتی که بعد از یک دقیقه سرت را از آب بیرون میاوری.نمیدانی چندتا نفس دیگر داری.

پدر بزرگ همینطوری مرد....همینطوری بود؟

کسی چه میداند.

چشمهایش روبه سقف بود. به کجا نگاه میکرد؟...وقتی که حاجی داشت سوره را میخواند..وقتی که نشسته بودم آن بالا نمیدانستم چکار کنم.وقتی که پدر فقط صدای گریه هاش می آمد.به کجا نگاه میکرد؟..کسی چه میداند.

تازه میفهمیدم نفس که به شماره می افتد یعنی چی...اولش تند تند است.و هر نفسی انگار از یک جای بدن می آید.یکی اش از پاها یکی از سر.یکی از شکم یکی از چشمها....بعد یکهویی آرام میشود.طبیعی میشود.انقدر که با خودت میگویی:خدارو شکر بخیر گذشت...آرامتر میشود...مثل خواب نماها فقط نگاه میکنی...یک چیزی دارد آن تو اتفاق می افتد که "هول" است.که شبیه اولین لحظه های تاریخ است...شبیه همان چیزی است که هیچ کس چیزی ازش نمیداند...میروی با هرنفسش توی هزارتوی گوشت و پوست و رویاهاش.میشوی حیدر تراب با او.میشوی اولین ساعتهای دامادی اش.میشوی همان سیلی معروفی که فقط او به خان ده زده...میشوی همه زنهایی که قنج میرفته دلشان برایش.میشوی خبر پدر شدنش وقت درو...میشوی همه گندمهایی که چهار مرد قوی یکروزه درو میکنند و او دوساعته زمین ریخته شان تا بچه اش را ببیند..میشوی حیدر تراب......میروی و برمیگردی.نمیدانی چندبار دیگر این اتفاق تکرار خواهد شد...فاصله ها هر پنج ثانیه شده.نمیدانی چطور آدم میتواند ده دقیقه اینطور نفس بکشد و به سقف خیره بماند...به این فکر میکنی که مردن یعنی چه؟...نگاه میکنی به نگاه پدربزرگ.غریبه ای تو برایش حالا.به یک چیزی دارد نگاه میکند که "سخت" است.که همان چیزی است که هیچ کس نمیداند چیست...نفسی بلند میکشد و تمام....داری نگاه میکنی به دنباله نگاه پدربزرگ که نفسی دیگر میکشد...تازه میفهمی ترس یعنی چه.این نفسهای یک دقیقه ای،طول میکشد.حاجی انگار میداند که آرام دست پدربزرگ را گرفته است و سوره را میخواند..حاجی نبض هول را گرفته است...چه زوری دارد حاجی که نمیترکد...نمیدانی کدام نفس است که دیگر نمی آید.نمی دانی فرق آن نفس با بقیه نفسها چیست...و آخر هم نمیفهمی کدام نفس بود که آخرین نفس بود...یک جوری تمام میشود که ادامه داشته باشد...یک جوری مثل تمام شدن هوای اطراف زمین.یک جوری که هوا توی بی هوایی قاطی میشود.نه این تمام میشود نه آن شروع.یک جوری آن وسط انگار یک چیز دیگری درست شده است.چیزی که هیچ کس نمیداند چیست...

داغی.......دااااغ.انقدر که دیگر دلت نمیخواهد پدربزرگ مرده باشد.

-اومده میخواد چارپایه رو از زیر پات بکشه...

نفس میکشی...نمیدانی کدام نفس است که تمام میشود....نفس میکشی...پدربزرگ قول گرفته بود از تو که سوره یاسین را بخوانی هر هفته...

نخوانده ای.

مهران گفته بود دلم میخواهد بمیرم.نفس میکشی.آنقدر داغی که لبهات میسوزد از هر نفسی که بالا می آید.انقدر که دست و پای مادرت را به زور گرفته اند..انقدر که آفتاب ساعت 11 شب صورتت را میسوزاند.

انقدر که

-بخشیدنت....نمردی.





















باقی اش را حسین تعریف میکند برایت.

میگوید نمیتوانسیتم بگیریمت دونفری.پیرهنت را که پاره کرده بودی داشتی تکان میدادی توی هوا و نعره میکشیدی.

گردنم را میگیرم.میگویم دیشب بد خوابیده ام.

میگوید نه. نمیشد نگهت داشت.مثل گوسفند قربانی دست و پا و گردنت را محکم گرفته بودیم.

میگیوید ببخشید.

حالا به تبخال درشت گوشه ی لبم دست میکشم و آرام با خودم زمزمه میکنم: من هنوز زنده ام.


_______________________

*آیه دوازده.سوره یاسین.کتاب قرآن



برچسب‌ها: کتاب قرآن, از حلق ساعت شنی
+ نوشته شده در شنبه ۹ دی ۱۳۹۱ساعت 4:19 توسط رضا بهرامی |

الان صبح است.یعنی حدودا یک ربع به یازده است.و هرساعتی قبل از ظهر باشد یعنی صبح است.آنهم برای من که کمتر از هر آدمی روی زمین ساعتهای قبل از ظهر را دیده ام.(البته لازم به گفتن نیست که مبالغه یکی از شیرین ترین تکنیکهای نوشتن است).خلاصه که الان سه چهار روزی میشود که شبها زود خوابم میبرد.روزها زود بیدار میشوم.روزهایی که صبح زود بیدار میشوم.دلم میخواهد حتما صبحانه بخورم.حتما یادم باشد دوتا قر به کمر بدهم.یک خورده ای دستها را کج و راست کنم هی.دوبار بنشینم.بلند شوم.چند قدمی یورتمه بروم.سرو تنم را کمی چرخ و نیم چرخ بدهم که یعنی نرمش هم کردم.

این جور روزها هوا رقیق تر است انگار.آب دیگر فقط آب نیست.شربت گلاب است وقت هوس.چای قندپهلوی ممدآقاست.شربت نمیدانم چی مادر است که معلوم نیست چی چی تویش ریخته که پنج تا مزه متفاوت را باهم میدهد.این جور وقتها آب حتی نان است.

اگر تهران باشی که میشود همینها که گفتم.اما اگر رفته باشی آبادی،سیر دلت خوابیده باشی،صبحت دیگر ساعت نه و نیم نیست.ساعت 6 و ربع است.درست وقتی که حاج لفطی(بخوانید لطف الله)دارد گلویش را صاف میکند تا حرفهای نیمه تمام دیشبش را با خودش ادامه دهد.و این کار را برای لحظاتی موقع وضو گرفتن،قطع کند و دوباره از بچه های ناخلفش بگوید و بی اعتباری مردم این دوره و زمانه و ...الله اکبر.بسم الله الرحمن الرحیم.الحمدلله رب ال....

به همین پیوستگی،نمازش را شروع کند و دوسه بار وسط نماز دست کند توی دماغش تا ته مانده فین قبل از وضویش را بیرون بیاورد و نیم نگاهی بکندش و بمالد دستش را به شلوار معروفش و سبحان الله والحمدلله ولا اله الا الله و الله اکبر و چرا مش رمضان امروز دمغ است؟حاجی هم آمد.مثل همیشه رفت عبایش را بردارد تا نمازش را آخوندی بخواند.حاج لفطی هیچ وقت دلش نخواسته تسبیح دست بگیردو با عبا نماز بخواند و حرفهای قرآنی به بچه هایش یاد بدهد.همین را میداند که خدا گفته نماز بخوانید و او میخواند.حالا حاجی هرچقدر دلش میخواهد تسبیح بگرداند بعداز نماز یا سجده هایش را طولانی کند.او کاری به این کارها ندارد.تکلیفش معلوم است با خدا.کلی لوبیا کاشته که با این کم آبی معلوم نیست به داشت برسند.دوتا پسر دم بخت دارد که باید برایشان خانه و زندگی فراهم کند.پسر بزرگترش حالا یک بچه دارد و بچه هم یعنی...السلام و علیکم و رحمه الله و برکاته.

صلواتهایش را هم درحال خارج شدن از مسجد میخواند.دیگر تا ظهر باخدا کاری ندارد.

توی یک نیم غلت همه اینها را میشنوی از یک سرفه ی غلیظ حاج لفطی که دارد از جلوی پنجره رد میشود.بعدش هم صدای ماشین محمود است که آمده شیر جمع کند.هرچند همیشه ازین سیستم فئودالی منسوخ نشده بدت آمده است،اما این صبح به این چیزها خراب شدنی نیست.

محمود هرچقدر میخواهد شیر مردم را بدوشد.هرچقدر میخواهد خون مردم را بکند توی شیشه و بگذاردش گوشه ی دکانش و حساب باز کند برایش.برای این شیرهایی که مردم فکر میکنند میفروشند.ولی همه اش میشود "حساب" مغازه.میشود پولی که طلبکارند از محمود و به جایش فقط میتوانند بروند از دکانش جنش بردارند.تاریخ توی بعضی از جغرافیاها خیلی کند حرکت میکند.و تو به این مبادله کالا به کالایی فکر میکنی که....

صدای قل قل می آید و مادری که تمام تلاشش را میکند چای را با کم ترین صدایی دم کند.مبادا بچه هایش بیدار شوند.

این صبح فرق میکند با همه صبحهای ۱۵،۱۶سال پیش.میدانی جرّی نیست.دیوانه ای است.میتوانی بلند شوی.شیر واقعی بخوری.شیری که هنوز یکساعت نشده که از بدن گاو خارج شده است.پنیری و کره ای و مربایی و شیره ای اگر فصلش باشد.بعد هم به اولین چیزی که فکر میکنی سراب است.این سراب البته آن "سراب"معروف نیست.این اسمی است که توی آبادی اجدادی،به سرچشمه همه آبهای ده گفته میشود.جایی که با کمتر از یک کیلومتر فاصله از ده،کوه را سوراخ کرده است و سالهاست میجوشد.

این آب فرق میکند با همه آبهای همه جای دیگر دنیا.یادت نمی آید هیچ وقت دست از خوردنش کشیده باشی فقط برای این که سیراب شده ای.همیشه هرچقدر بخوری،همان،اندازه است.

این آب نه فقط چای ممدآقا،نه فقط شربت گلاب به وقت هوس.نه فقط شربتهای مرموز مادر،نه فقط نان؛که همه آن چیزی است که آدمی احتیاج داشته باشد بخورد.یا بنوشد.

آب حیات است انگار.

صبح است.

و این بهترین معنی برای کلمه ای است که توی فرهنگهای لغت،به اشتباه،موقع طلوع خورشید،یا اول روز معنی شده است.

به این صبح است که میشود سوگند خورد،آنگاه که دمیدن گیرد.


برچسب‌ها: قرآن, از حلق ساعت شنی, چیزهای کوچک کوچک کوچک
+ نوشته شده در سه شنبه ۵ دی ۱۳۹۱ساعت 10:45 توسط رضا بهرامی |

اصفهان 

روی پل خواجو راه بروی

روی پل خواجو راه بروی

روی پل خواجو راه بروی

و به این فکر کنی که یارو نوشته است چند روز دیگر دنیا قرار است تمام شود.

زوی پل خواجو راه بروی

روی پل خواجو راه بروی

و به این فکر کنی که محسن میگوید به این کشکی ها هم نیست.حساب کتاب دارد.

روی پل خواجو راه بروی

و فکر نکنی....

روی پل خواجو گشاد گشاد راه بروی و بگذاری که فکر تورا بکند...

روی پل خواجو راه بروی

روی پل خواجو راه بروی

و به این فکر کنی که یارو نوشته است.بروید محبت کنید.بروید هرکس را میبینید در آغوش بگیرید.ببوسیدش،شاید دنیا جدی جدی تمام شد و نبوسیده مُردی.

روی پل خواجو راه بروی

و مردم را نگاه کنی

و نگاه کنی...

و فکر کنی که چطور میشود که تمام بشود به همین سادگی؟

که تمام ها چطور "می شوند؟"

که روی  پل خواجو راه بروی 

 روی پل خواجو راه بروی

و تازه بفهمی که مدتهاست دیگر روی پل خواجو راه نمیروی.به چارباغ رسیده ای.دروازه شیراز را دور زده ای.برگشته ای تا رسیده ای به انقلاب.داری روی سی و سه پل راه میروی

روی پل  سی و سه پل که راه میروی

روی پل  سی و سه پل که راه میروی

روی پل  سی و سه پل که راه میروی

به این فکر میکنی که چقدر آدمها نبوسیده مرده اند.

روی پل  سی و سه پل که راه میروی

روی پل  سی و سه پل که راه میروی

به جمله ای از "خیابان یک طرفه"فکر کنی و یادت نیاید.

روی پل  سی و سه پل که راه میروی

نگاه کنی به جای خالی فلوت زن پیر سی و سه پل که شاید تنها تو میدانستی که او یک تبعیدی است.

از بندرعباس تبعید شده.بچه هایش را کشته اند.زنش را...زنش را چکار کرده بودند؟!

روی پل  سی و سه پل که راه میروی

به این فکر کنی که یک جاهایی توی جهان هست که یک جور میدان مغناطیسی دارد که تا شعاع چندصدمتریشان "حافظه" کار نمیکند.

زمان خالی میشود.

روی پل  سی و سه پل که راه میروی

به فلوت زن پیری فکر کنی که تنها آهنگی که بلد است را بیست و پنج سال آزگار روی همین پل نواخته است

تا دوران محکومیتش تمام شود.بتواند برگردد بندرعباس.زنش را ببیند.ببوسدش.بمیرد.


شب شده است.به خانه برگشته ای و هنوز سردت است.

سیگار میکشی و به این فکر میکنی که چرا  این سرما بیرون نمیرود.

محسن باز پریود شده است.

مثل همه وقتهایی که به اصفهان آمده ای.و دارد باز از احترام به جهان حرف میزند.جهانی که از ما قدیمتر است.

جهانی که موقع حرف زدن باهاش یا در موردش باید احترامش را نگه داشت.

وضو گرفته است محسن.

محسنِ وضو گرفته را تا حالا ندیده بودی.

باز میکنی کتابی را که جلدش معلوم نیست.

نوشته است :

"سلام بر من روزی که زاده شدم و روزی که میمیرم و روزی که زنده برانگیخنه میشوم."

قرآن است کتاب.


برچسب‌ها: کتاب قرآن, دیالوگ
+ نوشته شده در پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۱ساعت 7:53 توسط رضا بهرامی |

"بخوان.....به نام هر که دلت میخواهد بخوانی،بخوان.

فقط بخوان"

شعر خوب هیچ تعریفی غیر ازین ندارد:

همیشه دوست داری کاش تو گفته بودی اش!

«کبوتری
روی موهایم لانه کرده است
و عنکبوتی بر دهانم
تار بسته
تو مرا نمی یابی
وآرام
عبور می کنی»


«هاجر فرهادی»

 


برچسب‌ها: شعر مردم, کتاب قرآن
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۱ساعت 1:5 توسط رضا بهرامی |

یک بار یک جایی دوسه متر زیر زمین،داشتم برای یکی سخنرانی میکردم.والبته همه تلاشم این بود که شبیه سخنرانی نشود حرفهایم.همیشه خودم قبل از هر کس دیگری متوجه میشوم که الان دارم سخنرانی میکنم،یا دارم آدم وار با یکی حرف میزنم.....فرمولش را البته خیلی سال پیش یاد گرفته ام.خیلی خیلی سال پیش....از شوخی گذشته خیلی سال میشود ها!بگیر 8،9سال پیش.تازه بلد شده بودم قران کم غلط بخوانم.به تشویق مادر و نمیدانم یک چیزهای دیگری که نفهمیدم چه بود!(فقط میدانم که دوست داشتم بین همه بچه هایی که توی یک جمع بزرگترانه شرکت میکردند هی اسم من برده بشود و هی تقدیرو تمجیدم کنند و هی ...چه میدانم.هی میخواستم "من باشم"،حالا که فکر میکنم البته نمیدانم چطور شد که اینطور شد.یعنی من نخواسته بودم.از اولش نمیدانستم.اینجوری شده شدم.خوب 6،7ساله بچه از کجا میداند توی دوره قرآن خوانی،بین بزرگترها قرآن خواندن بهتر است یا رفتن مثل بچه ی آدم توی کوچه خاک بازی کردن و شکستن کله بچه همسایه؟نمیداند.نمیدانستم...اوووووووَه چقدر چیز یادم آمد....)الغرض رفته بودم خانه عباس کر برای جلسه قرآنی.با یکی دوتا از هم محله ایها قرار میگذاشتیم برویم که برگشتنی خودمان را خیس نکنیم تا خانه از ترس کوچه های تاریک و سایه هایی که هنوز هم که هنوز است نفهمیدم آخر مال چی بود،کی بود.هرچند رفتنی هم کم ترس نداشت.ولی هنوز سرشب بود و سگها آمدن دزد را زیاد احتمال نمیدادند ومیشد با یک نیمچه خوشبینی ازین سر ده تا آن سرش را سوت زنان و زمزمه کنان گز کرد.

میرفتیم.مینشستیم مثل بچه های آقا گوشه ای و باز میکردیم قرآن سنگینمان را و اگر رحلی هم داشیتم زیرش پهن میکردیم و اگر نه دولا میشدیم روی کتاب و خط میبردیم با چشم.شروع میکرد اول یکی از بزرگترهای مجلس که اللهم صل علااااااا محمد و آل محمد.و این صلوات یک لحن خاصی داشت گفتنش که یعنی بعداز من شما صلوات بفرستید و همه رمز و راز این خواهش ظریف،توی آن کشش نا محسوس الف علااااا بود که بعد از یکی دوبار گفتن و گوش دادن دستت میامد.

بعد از صلواتِِ جمع،شروع میکرد.حالا یا حاج علی اکبر بود یا رحم خدا بود یا عزت بودیا صاحبخانه یا یکی از این کله بزرگهای آن موقع مثل جمشید احمدعلی یا مجتبای...مجتبای کی بود...؟چاق بود باباش،ته ریش داشت همیشه مثل همه مردهای ده.یک دختر عقب مانده داشتند که هروقت میرفتند بهزیستی محلات،فردایش حتما مادرش خانه ما بود و ما هیچ وقت نمیفهمیدیم چرا باید برویم بازی کنیم یا چرا مادر انقدر مهربان میشد که پول میداد تا بستنی ای چیزی بخریم...فقط  وقتی بر میگشتیم،رفته بود آن زن عینکی و چشمهای مارد قرمز بود و فین فین نفس میکشید و بعد از مدتها میبوسیدمان....

الغرض.یکی شروع میکرد به خواندن که اعوذو بالله من الشیطان الرجیم.و ما چند بچه ای که آنجا توی آن جمع بویدم،همیشه بعداز این اعوذو بالله بی اینکه به هم نگاه کنیم،میدانستیم که اگر سر بلند کنیم از روی خط قرآن خنده مان میگیرد و سفت میچسبیدم به اولین اعوذوباللهی که پیدا میکردیم و امیدوار بودیم سوره را درست آورده باشیم.و این بخاطر آن بچه چاقی بود که تازه خانه شان را از تهران آورده بودند ده و اولین ختم قرآن را برگزار کرده بودند و اصرار داشتند که پسرشان،یعنی همان چاقه،شروع کننده ختم باشد.و او  قرآن را باز کرده بود و سرخ شده بود(یا لپ هایش قرمز بود همیشه،نمیدانستیم)و یک جایی از قرآن را باز کرده بود و گویا سوره سختی هم بهش افتاده بود و شروع کرده بود:اعوذو بیسمی الله الرحمن الرحیم.و ما خندیده بودیم و او اینبار حتما سرخ شده بود و به جمع نگاه کرده بود و در رفته بود.مثل اولین گلی که توی راهنمایی،وقتی دروازه بان بهترین تیم مدرسه شده بودم و به فجیع ترین شکل ممکن خوردم و سرخ شدم و وسط بازی در رفتم!

خلاصه همیشه اولین اعوذو بالله برای ما حکم همان پسر سرخ چاق اشتباه را داشت.و چقدر خندیدن توی یک جلسه قرآنی بد بود و گناه داشت و سنگ میکرد آدمها را و.....واااااااای.

عجب....همیشه فکر میکردم که میتوانم یک روز بنشینم و شروع کنم به نوشتن و هرچه یادم میاید"پروست "وار بنویسم و ببینم میشود پیدا کرد این زمانهای از دست رفته را  یانه.

هنوز هم فکر میکنم میتوانم!

ما نشسته بودیم سر جایمان صمٌ بکم تا نوبتمان شود و جیک هم نمیتوانستیم بزنیم و حوصله مان سر میرفت از بس هی به آوازی که ما هنوز بلد نبودیم و به زبانی که هنوز نمیفهمیدیم(فقط میخواندیم)،و از کتابی که فقط میدانستیم"خیلی خوب است"برایمان میخواندند و نوبت ما نمیشد.عوض کردن نوبت هم فرمول خاصی داشت.یکی که در واقع رئیس جلسه بود و همیشه یا جمشید امدعلی بود یا مجتبای نمیدانم کی....جانی.هان یادم آمد.جانی.اسم یارو جانی بود.و من این اسم را توی فیلمها فقط شنیده بودم وقتی یکی میخواست به دیگری فحش ناموسی بدهد،دوبله اش میشد این:کثافتِ جانی!یک زنی همیشه این را به مردی که ما توی فیلم خیلی دوستش داشتیم میگفت.بعدتر شد غلامِ جانی و ما هنوز نمیدانستیم جانی یعنی چی.از شما چه پنهان هنوز هم نمیدانیم.شاید مثلا از جان آمده یعنی عزیز،جانی....نمیدانم...فرمول این بود که اگر قاری آدم ظاهر الصلاحی بود،پیری بود،پیشکسوتی بود،میخواند خودش تا خسته شود و کسی جسارت نمیکرد که نوبت را به بعدی بدهاند.انگار که لوله وافور یا سیخ تریاک باشد.چسبیده به لبی،ساقی.

اگر کسی بود هم سن و سال خودشان یا کمی کم ارج و قرب تر فرمول به اجرا گذاشته میشد.یکی از  آقایان عظام،حدس میزد که خوب این دیگر بس اش است و آیه بعدی باید نوبت عوض شود.آنوقت موقع خواندن آیه بعدی با قاری همراه میشد و تا آخر آیه با او میخواند و لحن قاری را کشان کشان با کش و قوسهایی که به لحن خودش میداد شبیه والضّاااالین آخوندها توی نماز جماعت صبح میکرد و این یعنی دیگر خلاص و بعدش حتما صدق الله العلی العظیم است و رکوع و اگر خدا بخواهد تا دقایقی دیگر میرویم که بخوابیم!!

قاری هم حساب کار دستش میامد و زیاد چموشی نمیکرد و دهنه میداد و نوبت عوض میشد.ولی اگر کسی پا توی کفش بزرگی میکرد وجسارتی به پیشکسوتی توی رد کردن نوبت میکرد.یا مثلا یکی توی جلسه بود که با رییس جلسه خرده حسابی داشت و حالا نوبتش سرآمده بود ورییس یک آیه همرایش کرده بود و دهنه نداده بود....وای.اوضاعی میشد مثل دقیقه 95 توی بازی ایران واسترالیا سال 98.خون خون ملت را میخورد و یارو آیه بعدیش را هم شروع کرده بود.یکی دوتا آیه فرجه میدادند به طرف که وفورش بنشیند و از خر شیطان پایین بیاید و رد کند آن سیخ وامانده را.بعد دوباره رییس که مجتبی بود یا جمشید آیه ای را همراهی میکرد و امیدوار که طرف کش ندهد دیگر قضیه را و به احترام قرآن و جلسه بگذارد بقیه مردم هم ثواب کنند.گاهی خداداد گل مساوی را میزد.گاهی هم میباختیم و دست از پا درازتر منتظر میشدیم تا طرف خودش بیخیال شود و بگذارد ما هم به جام جهانی برویم.

اگر جای خوبی نشسته بودیم خوب زود نوبتمان میشد و میخواندیم و بعد هم به خیال راحت میرفتیم توی فکر و بیخیال خط بردن و چشم لغزاندن توی صفحات میشدیم.

اما وای به روزی که بد جا نشسته بودیم.گاهی پیش میامد شروع کننده جلسه درست کنارمان نشسته بود و میشد ما نفر دوم باشیم اگر سمت ما بچرخد و نفر آخر،اگر سمت رقیب.که تقریبا  همیشه سمت دیگر میرفت و ما مجبور بودیم تا آخرین آیه ای که آن شب خوانده میشد را دنبال کنیم و این سخت بود.ولی به امید آخر کار که قرار بود ما را هم جزو آدم بزرگها بیاوند و مثل آنها برایمان چایی تعارف کنند و شیرینی یا میوه  ای جلویمان بگیرند؛تحمل کردنی میشد.

به احترام قرآن بالاخره میامدیم جزو آدمیزاد.وجلوی ما همان چایی را میگرفتند که جلوی فلان پیرمرد 70 ساله یا بهمان یاروی چارشانه که ما همیشه آرزو داشتیم بزرگ که شدیم قد او زور داشته باشیم.

یادم هست اول کار میخواسته ام چه بگویم،اما انگار دارد دوباره از نوشتن خوشم می اید.شاید به همین بهانه ادامه دادمش....


برچسب‌ها: از حلق ساعت شنی
+ نوشته شده در جمعه ۲۱ مهر ۱۳۹۱ساعت 2:35 توسط رضا بهرامی |