ای لب تــو قبله ی زنبورهــــای سومنـات

خنده ات اعجاز شهناز است در کرد بیات

مطلع یک مثنویِ هفت مَن زیبایی ات

ابــــروانت، فاعلاتن، فاعلاتن، فاعلات

من انار و حافظ آوردم، تو هـــم چایـــی بریز

آی می چسبد شب یلدا هل و چایی نبات

جنگل آشوب من ای آهوی کوهستان شعر

این گـوزن پیــر را بیـــــچاره کرده خنده هات

می رود، بومی کشد، شلیک، مرغی می پرد

گردنش خــم مــی شود، آرام می افتد به پات

گرده اش می سوزد و پلکش که سنگین می شود

می کشد آهـــی، کـه آهــو... جان جنگل به فدات

سروها قد مـــی کشند از داغــــی خــون گوزن

عشق قل قل می زند از چشمه ها و بعد، کات:

پوستش را پوستین کـرده زنــی در نخـــجوان

شاخ هایش دسته ی چاقوی مردی در هرات

___________________________________________

حامد عسکری




برچسب‌ها: شعر مردم
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۱ساعت 23:31 توسط رضا بهرامی |

 

((به قلم سوگند))

در گودال نون بودم

پیش از تولد نقطه

هنگام که عشق به سطر نمی آمد.

 

*مجموعه شعر خواهران این تابستان/بیژن نجدی


برچسب‌ها: شعر مردم
+ نوشته شده در جمعه ۱۵ دی ۱۳۹۱ساعت 20:28 توسط رضا بهرامی |

خوشحالم،نه به خاطر اینکه حالم خوب است.

خوشحالم،ازینکه حالم خوب است.

بیا تا قدر یک دیگر بدانیم        که تا ناگه ز یک دیگر نمانیم

چو مومن آینه مومن یقین شد      چرا با آینه ما روگرانیم 

 کریمان جان فدای دوست کردند    سگی بگذار ما هم مردمانیم

فسون قل اعوذ و قل هو الله        چرا در عشق همدیگر نخوانیم

 غرض‌ها تیره دارد دوستی را     غرض‌ها را چرا از دل نرانیم

 گهی خوشدل شوی از من که میرم      چرا مرده پرست و خصم جانیم

 چو بعد از مرگ خواهی آشتی کرد      همه عمر از غمت در امتحانیم

 کنون پندار مردم آشتی کن            که در تسلیم ما چون مردگانیم

 چو بر گورم بخواهی بوسه دادن       رخم را بوسه ده کاکنون همانیم

 خمش کن مرده وار ای دل ازیرا      به هستی متهم ما زین زبانیم


برچسب‌ها: ملّا
+ نوشته شده در جمعه ۲۴ آذر ۱۳۹۱ساعت 7:6 توسط رضا بهرامی |

 

حرفی نیست

جز قامت مصله شده الف

در باران

سکوت را چیده اند

نم

نم

 ـــــــــ

شعر از سعیده زارع


برچسب‌ها: شعر مردم
+ نوشته شده در دوشنبه ۶ آذر ۱۳۹۱ساعت 20:12 توسط رضا بهرامی |

"بخوان.....به نام هر که دلت میخواهد بخوانی،بخوان.

فقط بخوان"

شعر خوب هیچ تعریفی غیر ازین ندارد:

همیشه دوست داری کاش تو گفته بودی اش!

«کبوتری
روی موهایم لانه کرده است
و عنکبوتی بر دهانم
تار بسته
تو مرا نمی یابی
وآرام
عبور می کنی»


«هاجر فرهادی»

 


برچسب‌ها: شعر مردم, کتاب قرآن
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۱ساعت 1:5 توسط رضا بهرامی |

۱.حال همه ما بد است.و این حال بد دارد شبیه یک رمان پلیسی مسخره میشود که از همان چند صفحه اولش میتوانی آخرش را حدس بزنی.یا حداقل شبیه اتفاقی که آخر می افتد را میدانی.و فقط برای این رمان را ادامه میدهی که کتاب دیگری دم دستت نیست و یک عالمه وقت داری و نمیدانی چکارش کنی.انگار که توی یک اتاق سه در چهار زندانی شده باشی به مدت نامعلوم و تنها چیزی که آنجا برای گذراندن وقت داری همین کتاب مزخرف است از یک نویسنده ناشناس و تازه کتاب ترجمه هم هست.و این را میرساند که نه تنها یک آدم با بی استعدادی تمام آنرا نوشته بلکه یک آدم بی استعدادتر فکر کرده که کتاب خوبی است و کلی وقت گذاشته تا ترجمه اش کند.وتازه چنگی هم به دل نمیزند این کتابِ معلوم نیست از کجایِ معلوم نیست کی نوشته ی کی مترجمِ کدام انتشاراتِ اینجا چکار میکند.

به هرحال این تنها چیزی است که هست.

نمیدانم چرا همیشه میرسد به این حرف یا شبیه این حرف که چاره ای غیر ازین نیست.مثل حرف بکت وقتی دلیل نوشتنش را میگوید.یا مثل افسانه سیزیف کامو.

به هرحال این سنگ ماست و میدانیم که با بالا بردنش از کوه رنج تحمل وزنش تمام نمیشود.فقط میتوانیم برای لحظه ای کمر راست کنیم و از آن بالای کوه نگاهی به اطراف بیانمدازیم ودوباره با شجاعت تمام ـبه قول کاموـپایین بیاییم به دنبال سنگ قل خورده تا باز بالا ببریمش.

یک جایی توی یکی از داستانهای چخوف بود انگار یک چیزی شبیه همین میگفت.

توی یکی از داستانهای سه گانه اش.مردی لای جلد بود انگار،شاید هم درباره عشق.جمله جالبی بود که بلافاصله یاد یکی از جمله های نیچه انداختم و به سرعت پرتم کرد توی یکی از صحنه های فایت کلاب و دوباره دیشب توی اتللو پیدایش کردم.که این البته باز تاییدی است بر این که آدمها آن چیزهایی که میخواهند ببینند را میبینند.میخواهند بشنوند را میشنوند.میخواهند فکر کنند را فکر میکنند.

خوب پس میشود این جوری فکر کرد که ته داستان را ما میدانیم.اما میخوانیمش چون چاره ای غیر از آن نداریم.و حالا که چاره ای جز دنبال کردنش نداریم میتوانیم شجاعانه به خواندن ادامه دهیم و منتظر  فرصتی بمانیم برای جرواجر کردن کتاب.وحتی اگر دستمان رسید نویسنده و مترجم با هم.

۲.دیروز توی مترو یک آقای ظاهرالصلاح بیست و سه چهارساله بلند شد و صندلیش را به من تعارف کرد.و این یعنی یا من سنم را نمیدانم.یا قیافه ام غلط اندازاست(چقدر غلط بیاندازد؟۵سال،۱۰ سال،۲۰ سال.یعنی یک آدم بیست و سه چهارساله بلند میشود وجایش را به یک آدم چها و چند ساله میدهد؟)

۳.توی این ده روز اخیر این چهارمین بار است که بعضی از دوستان کمابیش صمیمی ام(این را برای حد آشنایی میگویم)توی خیابانی دانشگاهی جایی مرا دیده اند و با خوف و رجای بسیار پرسیده اند:آقا ببخشید این سوالو میکنم،اسم شما بهرامی نیست؟رضا بهرامی؟

عادت کرده بودم.یعنی سه چهار سالی هست به این عادت کرده ام که هر سه چهار ماه یکبار دوستانم نشناسندم.برای همین خیلی مهم نبود برایم.اما انگار قضیه دارد جدی میشود.

۳.یک جایی توی یکی از کتابهای آناگاوالدا اگر اشتباه نکنم،یک خانومی دارد از توی خیابان رد میشود بعد یک آقایی هم دارد رد میشود.بعد آنها به هم نگاه مبکنند بعد انگار هردوتایشان دلشان میخواهد یک چیزی بگویند.بعد خانومه نمیگوید.آقاهه میگوید.خلاصه سرتان را درد نیاورم.با هم حرف میزنند و آقاهه از خانومه میخواهد فردا بروند باهم توی کافه ای که میشناسد و چیزی بخورند.خانومه میگوید خوب ما که تازه هنوز ده دقیقه هم نشده همدیگر را دیده ایم...شما یک دلیل بیاورید برای آمدن فردای من.چرا باید بیایم؟

بعد آقاهه دست خانومه را میگیرد و به صورت دو روز نتراشیده اش میکشد و میگوید این آمدن شما حداقل کاری که انجام میدهد این است که دلیلی میشود برای تراشیدن این صورت زمخت..خانومه هم یک لبخند ملیحی میزند و فردایش توی کافه هم را میبینند و پس فردایش هم اصلا به ما مربوط نیست که توی زندگی خصوصی مردم سرک بکشیم.

الغرض،میترسیم دست یکی را بگیریم ببریم سمت صورتمان،تا آرنج توی ریشهایمان گم شود.

۴."حکایت قاعده مثل حکایت عشق است.قلبی جوان واله دختری جوان شده و همه ساعات روز خود را کنار او میگذراند و همه دارایی اش را هم در این راه نثار میکند که هرلحظه به دلدارش بگوید که یکسره شیدای اوست.حال فرض کنید ادیبی فاضل یا مردی صاحب منصب می آید و میگوید ای جوان محترم،عاشق باشید اما به شیوه ای انسانی.ساعت های روزتان را تقسیم کنید.بخشی را صرف کار بفرمایید و بخشی را هم که ساعات فراغت شماست،وقف این دختر خانم.دارایی تان را هم دستمایه قرارش بدهید و به کارش بزنید و از مازاد سود آن -چشم بخیل کور- برایش هدیه ای بخرید،آن هم نه هرروز.بلکه مثلا به مناسبت زادروزش و یا روزهای مقدس و غیره.حال اگر این انسان بگوید چشم،ما یک جوان به دردبخور خواهیم داشت و خود من به هر شاهی توصیه خواهم کرد که در دیوانداری اش شغلی برای او در نظر بگیرد.منتها اگر این جوان عاشق است،دیگری چیزی از عشقش به جا نمی ماند،واگر هنرمند است چیزی از هنرش."

*رنج های ورتر جوان/گوته/محمود حدادی

حرف حتما باید آدرس داشته باشد.و البته از یک آدم دیگر.اگر خارجی باشد چه بهتر.فیلسوف یا ادیب باشد باز بهتر.حالا فرض کن من این حرف را گفته باشم خودم زده ام.نه فقط نقل به مضمون،کلمه به کلمه اش را توی یک تماس تلفنی با برادرم.مگر کسی گوش میکند؟مگر مهم است اصلا.اما تو بگذارش توی گیومه و تهش هم چسان فسانش کن و بگو حضرت شامخ هگل.مردم بی اینکه بفهمند چی هست،حتی با غلط املایی در دوثانیه ازش اس ام اس میسازند و ...برای چی؟جدی؟

دقت کرده اید دیگر هیچ کس مثل آدم حرف نمیزند.مثل خودش حرف نمیزند.همه حرفهای تلویزیونی میزنند.یا اگر خیلی روشنفکر باشند اس ام اس هایشان را از حفظ میخوانند.

خدا میداند توی صف اتوبوس دانشگاه ایستاده بودیم دو نفر آدم،دانشجو،فوق لیسانس،داشتند مثل پینگ پونگ هی برای هم از جمله های قصاری که بلد بودند به سمت هم شلیک میکردند.بعد نوبت آن یکی میشد و بی آنکه هیچ ربطی به هیچ چیز داشته باشد یک حدیث از نیچه میگفت.بعد آن یکی از شکسپیر فکت می آورد راجع به اینکه ما همه بازیگریم.آنوقت آن یکی از برایان تریسی!!!که آقا قورباغه ات را قورت بده یعنی چی.

۵.گاهی وقتها فکر میکنم حرف زدن یادم رفته.و نوشتن حتی.گاهی وقتها دلم میخواهد ببندم همه چیز را بگذارم کنار وبروم دونده بشوم.

۶.فرض بفرمایید دقیقه ۸۹ است.جام جهانی است.فینال است.و شما دروازه بان تیم ملی کشور خودتان.کشور خودتان نه البته.یعنی بگذارید اینجوری فرض کنیم که شما به یک معجزه ای توانسته اید تابعیت یک کشور جام جهانی بروی فینال برس را بگیرید.و از قضا دارید توی دروازه تیم ملی آن کشور انجام وظیفه میکنید.حالا بهتر شد.....

+یک یارویی آمده است پیشمان امشب و  دارد برای خودش آهنگهای قدیمی گوش میکند.ما هم یعنی حالمان خراب است و یک جوری نشسته ایم سیگار میکشیم که طرف فکر کند کشتی هایمان غرق شده.و ما با خیال راحت بی اینکه کسی بفهمد داریم آهنگهای در پیت قدیمی گوش میکنیم و حال میکنیم.بعداز مدتها دلمان خواسته شعر بگوییم....ولی نمیشود.آدمی که کشتی هایش غرق شده نمینویسد.فقط سیگار میکشد.آنهم یک جوری که هیچ کس نفهمد دارد از آهنگهای قدیمی درپیت لذت میبرد+

۶ را ولش کن.حوصله داستان گفتن و نتیجه اخلاقی گرفتن ندارم...

۷."ویلهم بگذار صادقانه بگویم که سوگند خورده ام اگر دختری را دوست داشتم و حق خود دانستمش،شده جانم را هم بگذارم،نباید با کسی جز من برقصد.تو که حرف مرا میفهمی؟"

*رنج های ورتر جوان

8.یک یارویی پیشمان است که هیچ چیز خاصی ندارد.هیچ چیزش جالب نیست.فقط یک آدمی است که خودش است.حرف که میزند حرفهای خودش را میزند.فکرهای خودش را میگوید.یارویی که پیشمان است بعداز مدتها ما را به دیدار یک آدم که خودش است امیدوار کرده است.

9.دلم خواسته یک شعر برای دستمال دزدمونا بگویم...

10."من از آن ساعت که او از من دزدید و به کام دل گذراند،چه خبر داشتم؟نه دیدم و نه بدان اندیشه کردم؛از آن رنجی به من نرسید.دیشب خوش خوابیدم.آسوده و شاد بودم.بر لبانش از بوسه های کاسیو نشانی نیافتم.آه!کسی را که دزد زده است و نیازی بدانچه از او ربوده اند ندارد،بگذار تا بی خبر بماند و چنان باشد که گویی هیچ مالش را نبده اند"

اتللوی مغربی/ترجمه زیبای م.به آذین

"آه. بهتر میدانم وزغی باشم در هوای نمناک سیاه چالی بسر برم تا اینکه بگذارم گوشه ای از آنچه دوست میدارم برای تمتع دیگران باقی گذارم."

اتللو

11.          "شعرهایمان رفیق"

شعرهایمان رفیق،

بوی گه گرفته اند هیچ حواست هست؟

مرد شعرهایمان خسته،

زن شعرهایمان هرزه است.

شعرهایمان...

#

مثلا من،

دلم خواسته بود از هر سه نفری که میشناسم

یکی را بکشم،

جر بدهم،

بسوزانم.

وتو هیچ وقت نگفته ای اما پیداست

که من،

"یکی از همان سه نفر" تو هستم.

مثلا من دلم خواسته با یکی از هر سه دختری که میشناسم بخوابم،

و تو هیچ وقت نگفته ای اما پیداست که با هر سه شان قبل از من....

شعرهایمان....

#

شعرهایمان رفیق،

بوی نارنجکی را میدهد که قراراست

توی دستهای یک ناشی بترکد.

و آهو،رفیق

توی شعرهایمان.....

تُف،

میبینی؟

خیس کرده اند واژه ها توی شعرمان خودشان را،

انگار یهودیان مسافری که تازه از مقصد قطارشان مطلع شده اند.

دستمال دزدمونا ست،

گم شده یک جایی توی شعرهای ما.

بی آنکه کاسیو بوده باشیم.

شعرهایمان رفیق

ساختمان متروکه ای که توی هر اتاقش

مردی خسته،عقده هایش را در زنی گم شده قِی میکند.

ساختمانی که روزگاری تئاتری با شکوه بوده است.

دیوارهایی که آجر به آجرش  بو میدهد...

شعرهایمان رفیق...

لاشه ای نیم خورده از شکاری شاهی،

آهویی که تیر خورده است.

فرار کرده است.

افتاده است،تنها مرده است.

لاشه ی نیم خورده ی آهوی زیبایی که بو میدهد.

کرم دارد.

جای دندان کفتار دارد.

آهوی زیبایی بی یک پا،

با نصف کتف.

و چشمهایی که سهم کلاغها بوده است.

شعرهای زیبایمان رفیق...

همه آنچه داشتیم...

همه آنچه روزی در فکر داشتنش بودیم.

از کدام واژه است،

این بو از کجاست،

رفیق....؟

۴/۸/۹۱


برچسب‌ها: نصفه نیمه ها
+ نوشته شده در دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۱ساعت 1:11 توسط رضا بهرامی |

تهران
فرمالیته است

هیچ پیامی در کار نیست

ما قسمتی از پرفورمنسی هستیم که در کشتی نوح اجرا می‌شود
نوح در آسمان‌ها
منتظر خبر کلاغ است
کلاغ درگیر ماجرایی عاطفی است
و به کشتی برنمی‌گردد

ما قسمتی از پرفورمنسی هستیم که در کشتی نوح اجرا می‌شود
نوح چشم از آسمان‌ها برنمی‌دارد
طوفان تمام نمی‌شود
ما کماکان قسمتی از پرفورمنسی فراموش‌شده‌ایم
که اجرای ویژه‌ای رفته‌ایم
بر عرشه‌ی معلق کشتی بر بستر اقیانوس‌های ناآرام
در آن سو
یک مشت حیوان، جفت جفت،
به ما چشم دوخته‌اند
به اجرای ما نگاه می‌کنند و آرام آرام نشخوار می‌کنند
حتا ما را تشویق نمی‌کنند
میان جفت جفت حیوانات
ما کناری ایستاده‌ایم
و نقش انسانی را بازی می‌کنیم
که در کشتی نوح
کناری ایستاده است
و به جفت جفت حیوانات چشم دوخته است
و دلش می‌خواهد شعری بخواند
اما دریازده می‌شود

[در اینجا نوح کبوتری را دنبال کلاغ می‌فرستد]


- آه چرا از جای‌مان جنب نمی‌خوریم آیا کشتی ما به گل نشسته است؟
: دیگر دیر شده. باید استراحت کنید. 

تهران شهر بزرگی است
همه‌چیز فرمالیته است
صبح فردا که بیدار شویم نقش قرص‌های ضدافسردگی پیرمردی را بازی می‌کنیم
که روی جعبه‌ی قرص‌ها نشسته
و یادش رفته که افسرده است
و پرستار دوباره باید دنبال ما بگردد
که آرام شود پیرمردی که فراموش کرده
شب گذشته حیوانات پلاستیکی چینی‌اش را
جفت جفت سوار کرده
بر کلاه زارا
که نوه‌اش از فرنگ فرستاده
همراه عکسی یادگاری که در پایان کنسرت آخر شجریان در اروپا با گوگوش برداشته شده است

- هنوز در امتداد شبیم خانم پرستار
: دیگر دیر شده. باید استراحت کنید. 

پیرمردی که فرمالیته است
و در آسایشگاه دوست دارد دکتر مصدق صدایش بزنند
وقتی سوار بر تخت آسایشگاه
از پنجره به اتوبان خیره است
هر چقدر هم که توضیح می‌دهد
برج میلاد نقش فانوس دریایی را خیلی بد بازی می‌کند
کسی به خرجش نمی‌رود

[در اینجا حیوانات در کلاه زارا جفتگیری می‌کنند]


وقتی پرستار می‌گوید همه  بالا می‌روند از برج میلاد
تا پیدا کنند از آن بالا خانه‌شان را این پایین
پیرمرد توضیح می‌دهد
نفت ملی شده بود که...
که حرفش یادش می‌رود و
یاد خاطره‌ای می‌افتد
که او را توامان یاد مزه‌ی گس خرمالوها و عطر چای و بوی نفت می‌اندازد

: وقتی فراموش کنی فراموشی داری فراموش می‌شوی...
: دیگر دیر شده. باید استراحت کنید. 


پرستار پنجره را می‌بندد تا باران تو نیاید
پیرمرد می‌گوید
پیدا کردن خانه چه فایده‌ای دارد از آن بالا
وقتی این پایین کسی در خانه نیست تا برای آدم دست تکان بدهد تا به آدم لبخند بزند

پرستار فرمالیته لبخند می‌زند
از جعبه‌ی قرص‌ها
ما را سوا می‌کند
و زیر زبان پیرمرد می‌گذارد

[در اینجا کلاغ به آخر قصه می‌رسد و خودش را به فراموشی می‌زند و دیگر هرگز سوار کشتی نمی‌شود]

"پوریا عالمی"/انگار نه انگار


برچسب‌ها: شعر مردم
+ نوشته شده در شنبه ۶ آبان ۱۳۹۱ساعت 2:45 توسط رضا بهرامی |

تا شدم حلقه به گوش در میخانه  عشق

هر دم آید غمی از نو به مبارکبادم


برچسب‌ها: حافظ
+ نوشته شده در دوشنبه ۱ آبان ۱۳۹۱ساعت 23:21 توسط رضا بهرامی |

به شانه های تو خو گرفته ام

آنچنان که ایگناسیو   به ساعت پنج عصر

شهید* غلامرضا بروسان

ــــــــــــــــــــ

هرکس  فقط یک شعر توی عمرش گفته باشد،وآن شعر همین باشد که آن بالا نوشته شده؛وبعد بمیرد.به هر علتی که مرده باشد،شهید است....و نپندارید که شهیدان مرده اند....

 


برچسب‌ها: غلامرضا بروسان
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۱ساعت 0:8 توسط رضا بهرامی |

جانمی،

انقدر زیبایی که نزدیک است باران ببارد.

 

 

ریچارد براتیگان

+ نوشته شده در پنجشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۰ساعت 23:44 توسط رضا بهرامی |

قسمتی از شعر بلند وزیبای سامر نبی بخش:


....به تمام دلایلی که به خودم مربوط است

هر صبح اسلحه ای روی پیشانی تو می گذارم

و شلیک می کنم

اما تو همچنان در خانه راه می روی

با من حرف می زنی

با من می خندی

با من لباس می پوشی و هزار کوفت و زهرمار دیگر که ثابت می کند/باید این گلوله ها را یک بار توی سر خودم خالی کنم.

**

ویلاگ ایشان با شعرهایی متفاوت اینجاست:

http://www.samer.blogfa.com


+ نوشته شده در جمعه ۱۱ آذر ۱۳۹۰ساعت 2:24 توسط رضا بهرامی |

 
بر زمینه‌ی سُربی‌ صبح
سوار
خاموش ایستاده است

و یالِ بلندِ اسبش در باد
... پریشان می‌شود.



خدایا خدایا
سواران نباید ایستاده باشند
هنگامی که
حادثه اخطار می‌شود.



کنارِ پرچینِ سوخته
دختر
خاموش ایستاده است
و دامنِ نازکش در باد
تکان می‌خورد.

خدایا خدایا
دختران نباید خاموش بمانند
هنگامی که مردان
نومید و خسته
پیر می‌شوند.



۱۳۵۲
احمد شاملو
+ نوشته شده در پنجشنبه ۵ آبان ۱۳۹۰ساعت 3:15 توسط رضا بهرامی |

 

چه‌قدر خوب است
که صبح بيدار شوی
به تنهايی
و مجبور نباشی به کسی بگويی
دوست‌اش داری
وقتی دوست‌اش نداری
ديگر

ريچارد براتيگان

+ نوشته شده در شنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۰ساعت 14:49 توسط رضا بهرامی |

 

امروز
ذهنم پر است،
از يك ماديان و كره اش
فردا،
برايت شعري عاشقانه خواهم نوشت

حسین پناهی

+ نوشته شده در یکشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۰ساعت 12:24 توسط رضا بهرامی |

  

چگونه می‌شود به آن‌کسی که می‌رود این‌سان

   صبور

   سنگین

   سرگردان

   فرمان ایست داد؟

   چگونه می‌شود به مرد گفت که او زنده نیست، او هیچ‌وقت

   زنده نبوده است...

فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در یکشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۰ساعت 1:24 توسط رضا بهرامی |

 

به خانه مي رسم

و پله ها مرا تا دم در دنبال مي كنند

اين روزها

از قرص هاي تو وقت و بي وقت ترم

تنهايي ام را از چشم پنجره ها مي بينم

كج كج نگاه مي كنم

به باراني كه خستگي از سر و پاش مي بارد

و با من نزديكي مي كند

تو با چاي هاي دم نكشيده

با گريه هاي دم به ساعت

مي آمدي

مي رفتي

همين جاها افتاده بودم...همين جاها

و با اشياء گم شده همذات پنداري مي كردم

تو را نيم رخ دوست داشتم

خودم را از دور...

                                                  شعری از صدیقه حسینی

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۰ساعت 1:28 توسط رضا بهرامی |

Homer Simpson: Marge, When I'm with you, I get that feeling like when i got that smart kids report card by mistake, And for a minute, I thought had all As, And that my name was Howard Simberg

The Simpsons /S20E05 / Matt Groening

هومر سیمپسون: مارج، وقتی با توام، حس وقتی رو دارم که اشتباهی کارنامه اون بچه زرنگه رو گرفته بودم و یه دقیقه فکر می‌کردم همه اون 20ها مال منه و اسمم هم هاوارد سیمبرگه.
سیمپسونها / فصل20قسمت5/ مت گرونینگ

+ نوشته شده در سه شنبه ۲۱ دی ۱۳۸۹ساعت 3:43 توسط رضا بهرامی |

 

 

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود

                                         زهرچه رنگ تعلق پذیرد آزاد است

+ نوشته شده در یکشنبه ۳۰ آبان ۱۳۸۹ساعت 17:14 توسط رضا بهرامی |