توی مجتمع کوروش طقبه پنجم، سرت را که از فروشگاه بیرون می آوری چشمت میخورد به تابلوی بزرگ ال سی وای کی کی توی طبقه پایین تر و کنارش عکس بزرگی از برانکوست با لبخند معقولی رو به دوربین. پایین عکس بزرگ نوشته شده ساعت لوندویل. سرت را که بر گردانی و بخواهی برگردی داخل سمت چپ دوباره همان تبلیغ است با عکس دیگری از برانکو. عکس را انگار درست بعد از بیرون آمدن از حمام از برانکو گرفته اند. لپهای سرخ –انگار از کیسه کشیدن محکم در زیر آب داغ- و دماغ قرمز و نارنجی پوست پوست شده. انگار به عمد از عکس را رتوش نکرده اند. چیزی به آن کم یا زیاد نکرده اند. طرف قرار نبوده سوپراستار یا مدل زیبایی باشد، قرار بوده یک کسی باشد که بتوانی به او اعتماد کنی. کسی که پشتت به او گرم باشد، یک آدم معمولی و ساده. یک آدمی که به اندازه خودش باهوش است. به اندازه خودش مودب و بانزاکت است. موهایش سفید شده توی عکس برانکو. ما اما از رنگ موی سیاه او را به خاطر داریم آن وقتها که برای اولین بارتیممان در رنکینگ جهانی رتبه اش به 17 ام جهان رسید و پیشنهاد ساختن مجسمه ای از او در فدراسیون مطرح شد و به اجرا نرسید. لبخند بی تکلف او در عکس و موهای سفید و دماغ و لپهای قرمز و زاویه و اندازه تصویر چهره برانکو در این تبلیغها ما را یاد خیلی دیگر از آدمهای معمولی اطرافمان می اندازد. نمیشود گفت این عمد در معمولی نشان دادن تصویر او در ایتن تبلیغها که خداتومن برای اجاره هر ماهشان هزینه میشود یک تصادف یا ناشی گری طراح بوده است. به عکس به نظر میرسد این از چیره دستی و ذکاوت طراح بوده است. این تصویر ناخداگاه ما را یاد آدمهای معمولی و ساده ای در اطراف خودمان می اندازد که به آنها اطمینان داریم. آدمهای ساده ای که حتما هم احتیاج نیست دوستی عمیقی با آنها  داشته باشیم یا پیوند خانوادگی ای ما را به هم مربوط کرده باشد، همینکه یک روز دیده باشیم طرف نیمی از غذایش را برده توی کوچه برای گربه ای که چند روز است بچه زاییده و او اتفاقی خبر دار شده، کافی است تا مهرش به دلمان افتاده باشد و به او مطمئن باشیم. آدمی که شاید مستخدم مجموعه ای است که ما در آن کار میکنیم و اوج دقت و پشتکار و تعهد کاری اش را در زمانبندی خوب چای آوردنش برای ما فهمیده باشیم. آدمی که شاید از حتی کشوری دیگر چندهزار کیلومتر راه را برخود هموار کرده باشد تا بیاید اینجا توی یک کتابفروشی مثلا و یک چای تازه دم دست ما بدهد. آدم معمولی و ساده ای مثل این نیروی خدماتی کسی است که ممکن است با دیدن برانکوی توی تبلیغ لوندویل به ذهن بیاید. کسی که وقتی صبح سلام میکند و دست میدهد یک لحظه احساس میکند چیزی از کف دستهای زمختش به کف دستهای تو منتقل میشود و بهت احساس امنیت میدهد. احساس در خانه بودن میدهد. احساس اینکه پشتت به کسی به چیزی گرم است. احساس ریشه دار بودن را. حالا اینکه شما به یک زبان حرف نزنید یا حتی دینتان توی آن ورق کاغذی که شناسنامه اش میگویند با هم فرق داشته باشد، باشد.

امروز سهیل من و حسین را صدا کرده و گوشی اش را جلو می آورد و بی حرف این کلیپ را پلی میکند. ما البته هرسه تایمان پرسپولیسی هستیم و احتمالا چیزهای بیشتری برای اشتراک و فهمیدن و شاد شدن و غصه خوردن بینمان هست، ولی بعید میدانم طرفدار هر تیم دیگری هم بود از حالت او موقع پخش شدنش این کلیپ و نگاه بی رمق و بغض خورده او منقلب نمیشد. انگار جوانی را بعد از شکست عمیق عشقی دیده باشی. حسرتی به همان یکرنگی و صافی.

ناراحت شدیم.

جنس این ناراحتی را هرکس کژطبع شتر نباشد میتواند بفهمد. ناراحتی از جنس تعصب تیمی و اینها نبود. بیشتر یک جور شرم بود. خجالت از اینکه نمیتوانیم کاری بکنیم. یک عده به نمایندگی از ما دارند گه میزنند به همه چیز و ما فقط میتوانیم حسرت بخوریم.

سهیل را چند دقیقه بعد جلوی در فروشگاه میبینم. من را که میبیند اشاره میکند به سمت ال سی وای کی کی. میگوید با این چکار کنم؟ نمیفهمم منظورش چیست. میچرخد سمت چپ و باز میگوید با این یکی چکار کنم؟ عکسهای برانکوست که از دو طرف زل زده اند به در فروشگاه.

دو سه روز پیش یک مصاحبه ای منتشر شد که با برانکو انجام شده است. گلایه کرده بود. وکیل باشگاه پرسپولیس برگشته بود بهش گفته بود ما یک پنی از پولت را بهت نمیدهیم. آن روز هم ناراحت شدم ولی سریع گذشتم و خودم را به کارهای کوچک و جزیی و تکراری همیشگی سرگرم کردم. این حرف منطقی را هم هی با خودم تکرار کردم که سرنوشت اینها چه ربطی به من دارد. برای خودشان کیف میکنند بازی میکنند، هیجان دارند، ما را هم به بازی میگیرند و از این طریق برای خودشان دکانی درست میکنند. بعد هم یکی پدرسوخته تر از خودشان می آید میزند زیر کاسه کوزه شان. حتی این حرف پدربزرگم را هم نیم شوخی نیم جدی با خودم تکرار کردم که بیست ودوتا آدم می افتند دنبال یک توپ گرد و آن سر دنیا و تو اینجا حرص و جوشش را میخوری. الحق که خیلی گاوی.

اما امروزسهیل دوباره پرتم میکند توی سرنوشت این آدمها. به این فکر میکنم که برانکو ر چهارسال حضورش در این باشگاه بی شک پرافتخارترین و زیباترین روزهای تاریخ آن را رقم زده است. به پنجره های بسته و بازیکنان متوسط رو به پایینی فکر میکنم که از روی ناچاری چنان تبدیل به مهره های ارزشمند و کلیدی شده بودند که حالا هرکدامشان برای خودشان ستونی بودند توی تیم. به یکدلی و اتحادی که چهارسال میان این بیست سی نفر آدم پدید آمده بود و توی هربازی از روی چمن به سکوها منتقل میشد و هزاران نفر را به جنب و جوش می آورد و از صفحه های تلویزیون پمپاژ میشد توی خانه ها و کافه ها محل کارها و ویترین مغازه ها و میدانها و اتاقهای استراحت بیمارستانها و...

اگر تیم عقب می افتاد خیلی باید بی انصاف و بددل میبودی که به برگشت تیم امیدوار نباشی. اینجور بود که درطول یک فصل تنها یک بازی را باخته بودیم چنان حسرت میخوردیم که انگار کارمان به نتیجه نرسیده بود، حتی اگر قهرمان لیگ و حذفی و سوپرجام شده باشیم. اگر آدم مستعدی هوا برش میداشت و جوگیر میشد و قدر خودش را نمیدانست و میخواست جو تیم را به هم بریزد همین آقای جنتلمن مودب بانزاکت چنان اقتداری نشان میداد که همه انگشت به دهان میمانند. به سادگی و خونسردی فرد خاطی را با تیپا بیرون میکرد تا حساب کار دست بقیه بیاید. آنوقت فصل بعد شده از یک چوب خشک بازیکنی در حد و اندازه های او و حتی با کیفیت و با دیسیپلین تر در پست او ساخته و پرداخته میکرد که یک دوره آقای گل لیگ شود و دوره بعد هم در کورس رقابت باشد.

و به آقای دیگری فکر میکنم که او هم توی همین کشور داشت با تیم ملی مان کار میکرد. کسی که به جای اینکه سرش به کار خودش باشد، همه فکر و ذکرش شده بود حاشیه سازی برای خودش و تیم ملی یک کشور. کیروش میتوانست با تیم ملی نتیجه بگیرد. قهرمانی جایی را بدست آورد. افتخار کسب کند ولی ترجیح میداد انرژی اش را صرف بدگویی از برانکو کند. کاری که نه به تیم او کمک میکرد نه به هیچ کس دیگر. حتی اگر تهمتهای او درست هم بود باز کمکی به کسی نمیکرد. او دنبال ایجاد بی نظمی بود. میدانست حاشیه اهمیت دارد. میدانست توجه ها خیلی وقتها نه به اتفاقی است که توی زمین می افتد بلکه به واکنشهای روی نیمکتها و صحبتهای قبل و بعد بازی است. او هم تیمش را از ستاره سالاری رهانده بود ولی به خودش تبدیل به مهمترین و پرسروصدا وپرحاشیه ترین ستاره تیمش شده بود. کادر فنی، بازیکنان، خبرنگاران و حتی تماشاچیان همه میبایست فقط از او قدردانی کنند، همه می بایست در خدمت او و افکار نبوغ آمیز او باشند چرا که تیم او کم گل میخورد. این نهایت دست آوردها و افتخارات او بود: کم گل خوردن. یکی از نازیباترین وجههای این بازی زیبا را برای نتیجه گرفتن انتخاب کرده بود. او نه با بردن تیمها که با نباختن به آنها میخواست نتیجه بگیرد. تیم او به ندرت گل میزد. آنقدر که اگر بعد از ماهها توی یک بازی بیشتر از یک میزد به عنوان یک رکورد محسوب میشد.

او با آوردن بازیکنانی از لیگهای دسته سه اروپایی، کیفیت لیگ و بازیکنان ایرانی شاغل در آن را به تمسخر میگرفت. بازیکنانی که دوره ای می آمدند چارتا کلمه فارسی یاد میگرفتند، پیرهن تیم ملی ایران را میپوشیدند، توی تیم او ذخیره میشدند یا به ترکیب بی رمقش راه میافتند و بعد از مدتی دوباره میرفتند پی کار وزندگی شان توی همان کشوری که ازش آمده بودند. بازیکنانی که نه قبل از کشفشان توسط او نه در دوران بازیشان برای تیم ملی و نه بعد از آن هیچ وقت ویژگی شاخص فردی یا فنی ای نداشتند. تنها فرمانبرداریشان مد نظر بود که اگر به آن تن میدادند میتوانستند چند صباحی بازیکن تیم ملی کشوری باشند.

تیم او هیچ وقت قهرمان هیچ کجا نشد. حتی مهمترین ویژگی آن یعنی گل نخوردنش هم فقط تا وقتی بود که به حریف قدری نخورده بود. جلوی تیمهای بی نام و نشان آفریقایی و آمریکای لاتین یا چه میدانم عمان و فیلیپین گل نخوردن هنر چندانی نیست. جلوی تیمی مثل ژاپن توی نیمه نهایی آسیاست که باید سه تا نخوری. گل اول را توی آن بازی حدود دقیقه 60 خوردیم. اما همانطور که گزارشگر گفت ما هیچ وقت بعد از خوردن گل نتوانسته بودیم بازی را برگردانیم، سهل است چنان شیرازه تیم به هم خورده بود که دعا دعا میکردیم زودتر بازی تمام شود بیشتر از این تحقیر نشویم. تیم او هیچ وقت آقای گلی نداشت. جادوگری تحویل نداد. کره ای که او آنهمه از بردنش خوشحالی میکرد و به آن مینازید را ما همیشه میبردیم، آنهم نه یک هیچ، شیش تاشیش بهش میزدیم. او یک جوری از  هویت بخشیدن به تیم ملی حرف میزد انگار همه این سالها تیم ما یک بدبخت بی هویت بوده. جوری میگفت حالا همه تیمها ایران را یک حریف جدی به حساب می آورند انگار تا پیش از این حریف تمرینی بودیم برایشان. یادش نمی آید که همان آلمانی که 8تا میزد به عربستان با کلینزمن و ماتئوس و کپکه و ...به زور ما را برد. آمریکا چطور توی جام جهانی بردیم. یوگوسلاوی را فقط به خاطر داشتن میهایلویچ بازنده شدیم. جام قبلی جهانی که نتایجمان باز هم بهتر بود. او با این حرفها چنان از تکنیک زدن توی سرمال استفاده کرده بود که حتی خودمان هم یادمان رفته بود که روزگاری تیممان شش تا هشت تا نه تا ده تا هفده تا به حریفان آسیایی میزده. در بازیهای دوستانه با بزرگانی مثل برزیل با همه ستارگان جوانش دست و پا بسته نبودیم و بازی زیبا ارائه میکردیم. تیم او حتی بازی زیبایی هم ارائه نمیکرد.

بعضی در مقام دفاع از او گفتند مدیریت را به ما آموزش داد. او مدیر لایقی بود. در مقابل هیچ وقت کسی به این توجه نکرد که در طول مدت این چهار سال وقتی تیم ملی همیشه آبستن حاشیه و دلخوری و جنجال بود، تیم او یک دست و یکدل، بی سروصدا و با کمترین تغییر به کار خود ادامه داد. این کار را هم نه فقط از سر رفع تکلیف بلکه با تمام توان و انگیزه و برای قهرمانی میکرد و به آن میرسید. در جواب تمام تهمتها و بی ادبیهای کیروش به برانکو او هیچ وقت پرخاش نکرد، حتی به خیلی از آنها واکنشی نشان نداد. تمرکز تیمش را فدای غرور احمقانه و دعوای شخصی و از سر حسادت و کینه نکرد. فقط قهرمان شد. فقط کار کرد، لبخند زد، خوشرویی و ادب به خرج داد و نتیجه گرفت. این اگر مدیریت نیست پس چیست؟

حالا آقایان به نمایندگی از باشگاه اول به او میگویند پول ندارند بهش بدهند بعد هم آنقدر بهانه های احمقانه می آورند تا طرف را دلسرد کنند و دست آخر هم به یارو میگویند حالا که اینجور شد یک قرون از پولت رو هم بهت نمیدیم دل آدم میگیرد. این موقع است که سهیل بغض میکند و ما ناراحت میشویم. به یارو باید پاداش هم میدادیم. باید ازش تقدیر میکردیم. باید به او میفهماندیم که ما قدر کار خوب را میدانیم. این شعور خود ماست که نشان میدهد فرق کار خوب با بد را میدانیم. پاداش و تقدیرمان از کار خوب بعد از حس خوبی که به انجام دهنده آن کار میدهند احساس خوبی به خود ما میدهد. به همان خوبی کار او. اینکه ما هم کار خوب را بلدیم. ما هم اینطور خودمان را در کار با کیفیت و خوب سهیم میکنیم. اما حیف. سهیل حسرت میخورد و ما ناراحتیم.

در همین مصاحبه آخر گفته بود بعد از قهرمانی در حذفی هیچ کدام از مدیران به ما تبریک نگفتند. گفته بود به ما حتی پاداش هم ندادند. برانکو از جیب خودش به تیم پاداش میدهد. خوب تیمی که هربار قهرمان شود و کارش را خوب انجام دهد ولی بعد از مدتی حتی پاداشهای معمول قهرمانی اش هم حذف شود، دیگر کارش انگار برای بقیه معمولی شده. برای خودش هم معمولی میشود. وقتی اجر نبیند کارش انگار همیشه فقط دارد وظیفه اش را انجام میدهد. پس فرقش با بقیه تیمها که آنها هم حقوق و مواجب میگیرند و وظایفی هم دارند ولی قهرمان نمیشوند در چیست؟ همینطوری است که تیم از قهرمان شدن از افتخار کسب کردن دلسرد میشود. تنبل میشود. اخمو میشود و به حاشیه دچار میشود.

این در صورتی است که کیروش در تمام این سالها برای هربار دیرکرد حقوقش چنان قشرقی به پا میکرد که موضوع تا سطح وزیران و امنیت ملی پیش میرفت. او دانسته بود با شارلاتان بازی و هوچی گری و توهین و تحقیر ما و مسئولانمان میتواند به خواسته هایش برسد. وقتی هم که میرفت تمام پولش را در کمتر از یک ماه تا قران آخر گرفت و رفت. حقش بود بله، وظیفه اش را انجام داده بود و باید حقوقش را میگرفت. ولی این قطر بود که قهرمان شده بود و دوره قبلی هم عراق.

حسین میگوید کامنتهای زیر کلیپ را نگاه کن جالب است. یکی آمده و دلسوزی کرده مثل ما. آخرش هم گفته او باید کمی از این اخلاق کیروش یاد میگرفت، با ما ایرانیها باید از موضع بالا حرف زد.

آتش میگیرم. به این فکر میکنم که یعنی فکر میکنی برانکو ساده لوح است؟ یا بلد نیست چنین کارهایی بکند؟ پیش خودش فکر نکرده که فحش بدهد بد و بیراه بگوید، تهدید کند، حاشیه درست کند؟ آدمی که توی دقایق آخر بازی نیمه نهایی با السد و جلوی ژاوی و گابی و عفیف و بغدادو کی و کی آن طور خونسرد کنار بازی ایستاده و دقیقه  91 تازه میخواهد یکی مثل ربیع خواه را بیاورد تو که جلوی اینها بایستد و دستورات تاکتیکی میدهد، عقلش نمیرسد که این کارها قبیح و چیپ دم دستی میتواند میانبری برای رسیدن او به پولش باشد؟

این دوگانه کیروش و برانکو یک دوگانه اشتباه است. یکبار یکی از دستیاران کیروش به یکی از پستهای اینستاگرامی برانکو کامنت ناخوشایندی نوشته بود. بعدا خبرنگار احمقی از برانکو پرسیده بود که واکنشت به این کامنت چیست. برانکو گفته بود من بیش از یک میلیون فالوور دارم نمیشینم یک به یک آنها را بخوانم و واکنش نشان دهم.  کیروش و دستیارانش و کلا آدمهای با کیروشی صفت به استعاره همین فالوورهای برانکوها هستند که میخواهند با گذاشتن کامنت حساسیت برانگیزی روی موفقیتهای او برای چند دقیقه ای خودشان را مطرح کنند. اینها یادشان میرود که چرخ پرهیبت و عظیم زمان از روی ما و تمام کارها و رفتارها و گفته ها و موفقیتها و شکستها و خیانتها و فداکاریهای ما میگذرد و غلتک وار لهمان میکند بی هیچ ترتیب و اولویت و تمایزی. تنها بعد از له شدن زیر این این غلتک عظیم تاریخ است که طرح له شده پیکرمان و شتک کردارمان هویدا میشود و کم کم نقش میگیرد. نقشی که حاشیه ساختن با حرف و قلدری و ادعا داشتن هیچ تاثیری در فرم و شکل نهایی آن نخواهد داشت. این طرح فقط ساخته کردار ماست بعد از رد شدن سنگینی زمان از آن.

به حسین میگویم اکانت آن کسی که این پیشنهاد را داده پیدا کند. میخواهم برایش بنویسم کاش اگر کسی را تشویق نمیکنیم به انجام دادن کار درست و هوشمندانه وحرفه ای و مرتب و متواضعانه حداقل او را به شارلاتان بازی و زرنگی های چپکی توصیه نکنیم.

حالا برانکو از پرسپولیس رفته است. به نظر میرسد برای دچار نشدن به صفتهای کیروش است که رفته است. یا شاید هم فکر کرده که دیگر وقتش است برود وتداوم دادن به این موفقیتها خیلی سخت شده بود. با چیزهای که از برانکو و تیمهایش دیده ایم و چیزهایی که از حرفها و رفتارش دیده ام به نظرم اینطور نیست. او ترس از چالشهای تازه ندارد. او میرود چون میخواهد برانکو بماند. چون انجام ندادن خیلی از این کارها برای او ارزشمند است. چون آدمها برای او ارزشمندند. به همین چلنگر چند روز یکبار زنگ میزند. من به پدرم یا برادرم هر هفته زنگ نمیزنم. گاه میشود که دوماه از هم خبر نداریم. ولی برانکو آمار تیم را میگیرد هنوز. پرسیده کی را گرفته اند؟ حیف است.

حالا برانکو رفته الاهلی و همه آنهایی که توی این مدت تمام تلاششان را  برای نوشانیدن جام زهر به او کرده اند میگویند او خودش میخواست برود.

سهیل میگوید من تمرینهای الاهلی رو میبینیم. زلاتکو که همونجوره. هیچ تغییری نداره. ولی برانکو نمیخنده. اون خنده هاش موقع تمرین با پرسپولیس دیگه نیست. به خدا من میفهمم.  ما فکر میکنیم سهیل کمی احساساتی شده. خودش هم میگوید که غصه دار است.

اما مطمئنم اگر ما پرسپولیسی هم نبودیم به تاثر او احترام میگذاشتیم.

+ نوشته شده در جمعه ۲۱ تیر ۱۳۹۸ساعت 19:27 توسط رضا بهرامی |