نقاشی،
که همه ی عمرش را درخت کشید.
نوشته بودم "درخت" ،
فقط.
نقاش مرد.
از بس که درخت شاعر بیشتر از همه درختهایی است که هر نقاشی بتواند بکشد.
نقاشی که مرد
شاعرتر از همه شاعران ذرخت نویس بود.
از بس که هیچ شاعری نمیداند که یک درخت،
چقدر درخت است.
که هدف هرچه سنگ است،شده اند....
زیر این نه آسیا کز گردش خون دل است
استخوانی آرد میسازیم و نان معلوم نیست
رفته بود.عضو شده بود..یه دوساعتی چرخیده بود.نوشته بود :"تنهایی چند نفره؟"
یک عالمه هم علامت تعجب گذاشته بود و اومده بود بیرون.دیگه نرقته....
اینجا با "تنهایی یعنی..."شرروع میکنیم و شعر میذاریم.
اول البته شعرو میگیم بعد میذاریم.یعنی اول ترش به تنهایی فکر میکنیم.بعد نگاه میکنیم ببینیم تنهایی کجاست؟کی میشه که یکی تنها میشه."یکی" که البته همیشه تنهاست.بعد فکر میکنیم به این که تنهایی دوتایی هم داریم؟سه تایی؟چندتایی؟بعد هی به خودمون فشار میاریم و استانیسلاوسکی وار!،شش تا سوال مطرح میکنیم ببینیم تنهایی دقیقا چیه؟ کی؟کجا؟چه وقت؟چی؟چرا؟چطور؟
همه این سوالا را میندازیم اول"تنهایی".یکم که جلوتر میریم یاد بکت میا فتیم....دیگه جلوتر نمیریم.یاد کامو میافتیم....دیگه جلوتر نمیریم...ژس واسه چی داریم فکر میکنیم؟..خوب،به این فکر نمیکینم.
به این فکر میکنیم که چطور فقط یه دیالوگ میتونه یه فیلم مزخرف طولانی بد رو به یکی از بهترین فیلمایی که دیدی تبدیل کنه...
وقتی که زنه - مثل همه زنایی که تازه فهمیدن دنیا تو همین خونه و همین بچه و همین آشپزخونه و همین مرد خلاصه نمیشه ـ تصمیم میگیره بره.کجا؟خودشم نمیدونه.چون تازه فهمیده آدمها فقط درحال حرکت شبیه به خودشونن.چون تازه فهمیده دنیا بزرگه.فهمیده بزرگی نه یعنی پول،نه یعنی تعداد سلامایی که هرروز بهت میشه،نه یعنی صداهایی بیشتری که بوی اسم تورو داره...بزرگی یعنی "زیادی".
باید توی فرهنگ لغتا این قضیه رو روشن کنن.که هرکلمه ای بستگی به جایی که داره به کار برده میشه،معنی یه کلمه دیگه رو میده.البته اون کلمه رو نباید به کار برد اون جا.مثلا برای توصیف وسعت دنیا نباید گفت "دنیا زیاده".باید همون بزرگی رو به کار برد:"دنیا بزرگه".اما باید دونست که الان این "بزرگی"یعنی زیادی.این معنی نباید فقط با کلمه بزرگی یا زیادی بیان بشه.باید با شکل کلمه "بزرگی" و معنی کلمه "زیادی" کفته بشه.
آره،وقتی زنه تازه بعد از ۳۵ سال سن اینو فهمیده و بادی انداخته تو غبغبش که یعنی من فهمیدم.من حالا فهمیده شدم.و بعد ساکشو بسته و به رسم سفرهای بوداییا خیلیم خلاصه و جمع و جور بسته و رفته.
بعد برای اینکه یک حرفی هم به مردی که غیر از نگاه کردن به او،کار دیگه ای نتونسته انجام بده،گفته باشه. گفته: همه آدمها وقتی خوب شناخته بشن ناامید کنندن...
مرده اما هیچی نگفته.مرده نگفته من توی بیست سالگی اینو فهمیدم.درست وقتی به اندازه کافی شناختمت.مرده نگفته من بادی به غبغب ننداختم از فهمیدن این.نگفته اصلا فهمیدن اینجور چیرا افتخار نیست.
مرده نگفته....فقط نگاه کرده. وبه این فکر کرده که حالا گفتنش فایده ای هم نداره.
به این فکر کرده که تنهایی نه این بودن بی تو.نه یعنی بودن یک جایی که تو نیستی.نه یعنی نداشتن دستات.پاهات یا هرجای مزخرف دیگه ات.تنهایی یعنی فهمیدن چیزایی که تو هنوز برای فهمیدنش زودی.
تنهایی یعنی نگفتن.تنهایی یعنی حرفایی که همیشه برای گفتنشون زوده.تنهایی یعنی دونستن جای ارزشمندترین گنجایی که میتونه وجود داشته باشه.ولی استفاده نکردن ازشون.نتوستن،یعنی تنهایی.نگفتن جای این گنجها یعنی تنهایی.نگفتن نتونستن یعنی تنهایی.
تنهایی یعنی فهمیدن ارزش نفهمیدن.تنهایی یعنی فهمیدن اینکه این درک(ارزش نفهمیدن)فقط از راه فهمدینه که بدست میاد.
تنهایی یعنی جاده ای که نیست...دور دستهای جاده ای که نیست.آبادی ای که توی دوردستهای این جاده چراغاش روشنه...
تنهایی یعنی باد.یعنی لحظه ای که باد درس میشه.یعنی بودن درست در مرزی که اختلاف فشارها به همدیگه میرسن.درست اونجایی که باد درست میشه.تنهایی یعنی نسیمی که کنار چشمه ای وسط یه آبادی به صورتت میخوره.صدای بچه هایی که توی کوچه های آبادی دارن دنبال هم میکنن.بوی نونی که معلوم نیست از تنور کدوم خونه داره میاد.تنهایی یعنی دونستن اینکه کدوم راهه که تورو به این آبادی آورده.
تنهایی یعنی نگاه کردن به دوردستهای جاده ای که نیست.برای آرزوی احساس کردن اول نسیم دنیا توی آبادی ای که نیست.
الغرض...
با این شروع کنین و شما هم بنویسین:
"تنهایی یعنی..."
البته شعر اگر باشه بهتره.کوتاه اگر باشه بهترتره.
انگار گنجه ای قدیمی را،
برای یافتن گردنبند عتیقه مادربزرگ.
توی هیچ "گنجه" ای نبوده است
پشت هیچ "گردنبند"ی
((مادربزرگ)) هم آنقدرها که به نظر میرسید بزرگ نیست.
ببین چطور توی یک گیومه ی فکسنی جا شده است.
او هم چیزی نمیدانست.
دست به یکی کرده اند واژ ها توی شعر من
تا گردنبندی که قرار بود
شعرش را برایت بیاورم،
به دستت نرسد.

تنهایی
یعنی
....
تنهایی یعنی...
یعنی رهگذری ناشناس که از گوشه ی یکی از صحنه های پرشکوه فیلم پدرخوانده عبور کرده است.
یعنی...
یعنی درختی که در شعر بلند شاهنامه،
فقط برای جور کردن قافیه،سایه ای بر رخش رستم انداخته است.
تنهایی یعنی
کودکی که بدنیا می آید،بزرگ میشودمیمیرد.
قبل از مردنش فهمیده است که او تنها کودکی نبوده است که
به دنیا آمده است،بزرگ شده است،مرده است.
یعنی جوانی مزلّف در طبقه ی پنجاه و هفتم یک آسمانخراش در نیویورک،مستندی راجع به انسانهای اولیه میبیند.
دوست دخترش زنگ در را میزند،کانال را عوض میکند تا آهنگی از تیلور سوییفت بشنوند.
و مستند در شبکه ی دیگر همچنان درحال پخش شدن است....
تنهایی یعنی واژه،
با حافظه ای به حجم بزرگترین ابرکامپیوتری که بتواند ساخته شود.
یعنی واژه در شعری عاشقانه.
یعنی خواننده ای که بعد از خواندن شعری عاشقانه،برای دوستانش تعریف میکند :"مرسی،خیلی شعرش قشنگ بود"
تنهایی یعنی .......ندارد.
هر واژه ی دیگری آنرا از تنهایی در می آورد،بی آنکه آنرا از تنهایی درآورده باشد.
تنهایی یعنی تنهایی.
بدون "یعنی".مماس با دماغم
پایین افتاد.
این،
همان لحظه ای است
که برای دیدن آنکه شبیه تو بود؛
در خیابان
مکث کرده ام.
۱.حال همه ما بد است.و این حال بد دارد شبیه یک رمان پلیسی مسخره میشود که از همان چند صفحه اولش میتوانی آخرش را حدس بزنی.یا حداقل شبیه اتفاقی که آخر می افتد را میدانی.و فقط برای این رمان را ادامه میدهی که کتاب دیگری دم دستت نیست و یک عالمه وقت داری و نمیدانی چکارش کنی.انگار که توی یک اتاق سه در چهار زندانی شده باشی به مدت نامعلوم و تنها چیزی که آنجا برای گذراندن وقت داری همین کتاب مزخرف است از یک نویسنده ناشناس و تازه کتاب ترجمه هم هست.و این را میرساند که نه تنها یک آدم با بی استعدادی تمام آنرا نوشته بلکه یک آدم بی استعدادتر فکر کرده که کتاب خوبی است و کلی وقت گذاشته تا ترجمه اش کند.وتازه چنگی هم به دل نمیزند این کتابِ معلوم نیست از کجایِ معلوم نیست کی نوشته ی کی مترجمِ کدام انتشاراتِ اینجا چکار میکند.
به هرحال این تنها چیزی است که هست.
نمیدانم چرا همیشه میرسد به این حرف یا شبیه این حرف که چاره ای غیر ازین نیست.مثل حرف بکت وقتی دلیل نوشتنش را میگوید.یا مثل افسانه سیزیف کامو.
به هرحال این سنگ ماست و میدانیم که با بالا بردنش از کوه رنج تحمل وزنش تمام نمیشود.فقط میتوانیم برای لحظه ای کمر راست کنیم و از آن بالای کوه نگاهی به اطراف بیانمدازیم ودوباره با شجاعت تمام ـبه قول کاموـپایین بیاییم به دنبال سنگ قل خورده تا باز بالا ببریمش.
یک جایی توی یکی از داستانهای چخوف بود انگار یک چیزی شبیه همین میگفت.
توی یکی از داستانهای سه گانه اش.مردی لای جلد بود انگار،شاید هم درباره عشق.جمله جالبی بود که بلافاصله یاد یکی از جمله های نیچه انداختم و به سرعت پرتم کرد توی یکی از صحنه های فایت کلاب و دوباره دیشب توی اتللو پیدایش کردم.که این البته باز تاییدی است بر این که آدمها آن چیزهایی که میخواهند ببینند را میبینند.میخواهند بشنوند را میشنوند.میخواهند فکر کنند را فکر میکنند.
خوب پس میشود این جوری فکر کرد که ته داستان را ما میدانیم.اما میخوانیمش چون چاره ای غیر از آن نداریم.و حالا که چاره ای جز دنبال کردنش نداریم میتوانیم شجاعانه به خواندن ادامه دهیم و منتظر فرصتی بمانیم برای جرواجر کردن کتاب.وحتی اگر دستمان رسید نویسنده و مترجم با هم.
۲.دیروز توی مترو یک آقای ظاهرالصلاح بیست و سه چهارساله بلند شد و صندلیش را به من تعارف کرد.و این یعنی یا من سنم را نمیدانم.یا قیافه ام غلط اندازاست(چقدر غلط بیاندازد؟۵سال،۱۰ سال،۲۰ سال.یعنی یک آدم بیست و سه چهارساله بلند میشود وجایش را به یک آدم چها و چند ساله میدهد؟)
۳.توی این ده روز اخیر این چهارمین بار است که بعضی از دوستان کمابیش صمیمی ام(این را برای حد آشنایی میگویم)توی خیابانی دانشگاهی جایی مرا دیده اند و با خوف و رجای بسیار پرسیده اند:آقا ببخشید این سوالو میکنم،اسم شما بهرامی نیست؟رضا بهرامی؟

عادت کرده بودم.یعنی سه چهار سالی هست به این عادت کرده ام که هر سه چهار ماه یکبار دوستانم نشناسندم.برای همین خیلی مهم نبود برایم.اما انگار قضیه دارد جدی میشود.
۳.یک جایی توی یکی از کتابهای آناگاوالدا اگر اشتباه نکنم،یک خانومی دارد از توی خیابان رد میشود بعد یک آقایی هم دارد رد میشود.بعد آنها به هم نگاه مبکنند بعد انگار هردوتایشان دلشان میخواهد یک چیزی بگویند.بعد خانومه نمیگوید.آقاهه میگوید.خلاصه سرتان را درد نیاورم.با هم حرف میزنند و آقاهه از خانومه میخواهد فردا بروند باهم توی کافه ای که میشناسد و چیزی بخورند.خانومه میگوید خوب ما که تازه هنوز ده دقیقه هم نشده همدیگر را دیده ایم...شما یک دلیل بیاورید برای آمدن فردای من.چرا باید بیایم؟
بعد آقاهه دست خانومه را میگیرد و به صورت دو روز نتراشیده اش میکشد و میگوید این آمدن شما حداقل کاری که انجام میدهد این است که دلیلی میشود برای تراشیدن این صورت زمخت..خانومه هم یک لبخند ملیحی میزند و فردایش توی کافه هم را میبینند و پس فردایش هم اصلا به ما مربوط نیست که توی زندگی خصوصی مردم سرک بکشیم.
الغرض،میترسیم دست یکی را بگیریم ببریم سمت صورتمان،تا آرنج توی ریشهایمان گم شود.
۴."حکایت قاعده مثل حکایت عشق است.قلبی جوان واله دختری جوان شده و همه ساعات روز خود را کنار او میگذراند و همه دارایی اش را هم در این راه نثار میکند که هرلحظه به دلدارش بگوید که یکسره شیدای اوست.حال فرض کنید ادیبی فاضل یا مردی صاحب منصب می آید و میگوید ای جوان محترم،عاشق باشید اما به شیوه ای انسانی.ساعت های روزتان را تقسیم کنید.بخشی را صرف کار بفرمایید و بخشی را هم که ساعات فراغت شماست،وقف این دختر خانم.دارایی تان را هم دستمایه قرارش بدهید و به کارش بزنید و از مازاد سود آن -چشم بخیل کور- برایش هدیه ای بخرید،آن هم نه هرروز.بلکه مثلا به مناسبت زادروزش و یا روزهای مقدس و غیره.حال اگر این انسان بگوید چشم،ما یک جوان به دردبخور خواهیم داشت و خود من به هر شاهی توصیه خواهم کرد که در دیوانداری اش شغلی برای او در نظر بگیرد.منتها اگر این جوان عاشق است،دیگری چیزی از عشقش به جا نمی ماند،واگر هنرمند است چیزی از هنرش."
*رنج های ورتر جوان/گوته/محمود حدادی
حرف حتما باید آدرس داشته باشد.و البته از یک آدم دیگر.اگر خارجی باشد چه بهتر.فیلسوف یا ادیب باشد باز بهتر.حالا فرض کن من این حرف را گفته باشم خودم زده ام.نه فقط نقل به مضمون،کلمه به کلمه اش را توی یک تماس تلفنی با برادرم.مگر کسی گوش میکند؟مگر مهم است اصلا.اما تو بگذارش توی گیومه و تهش هم چسان فسانش کن و بگو حضرت شامخ هگل.مردم بی اینکه بفهمند چی هست،حتی با غلط املایی در دوثانیه ازش اس ام اس میسازند و ...برای چی؟جدی؟
دقت کرده اید دیگر هیچ کس مثل آدم حرف نمیزند.مثل خودش حرف نمیزند.همه حرفهای تلویزیونی میزنند.یا اگر خیلی روشنفکر باشند اس ام اس هایشان را از حفظ میخوانند.
خدا میداند توی صف اتوبوس دانشگاه ایستاده بودیم دو نفر آدم،دانشجو،فوق لیسانس،داشتند مثل پینگ پونگ هی برای هم از جمله های قصاری که بلد بودند به سمت هم شلیک میکردند.بعد نوبت آن یکی میشد و بی آنکه هیچ ربطی به هیچ چیز داشته باشد یک حدیث از نیچه میگفت.بعد آن یکی از شکسپیر فکت می آورد راجع به اینکه ما همه بازیگریم.آنوقت آن یکی از برایان تریسی!!!که آقا قورباغه ات را قورت بده یعنی چی.
۵.گاهی وقتها فکر میکنم حرف زدن یادم رفته.و نوشتن حتی.گاهی وقتها دلم میخواهد ببندم همه چیز را بگذارم کنار وبروم دونده بشوم.
۶.فرض بفرمایید دقیقه ۸۹ است.جام جهانی است.فینال است.و شما دروازه بان تیم ملی کشور خودتان.کشور خودتان نه البته.یعنی بگذارید اینجوری فرض کنیم که شما به یک معجزه ای توانسته اید تابعیت یک کشور جام جهانی بروی فینال برس را بگیرید.و از قضا دارید توی دروازه تیم ملی آن کشور انجام وظیفه میکنید.حالا بهتر شد.....
+یک یارویی آمده است پیشمان امشب و دارد برای خودش آهنگهای قدیمی گوش میکند.ما هم یعنی حالمان خراب است و یک جوری نشسته ایم سیگار میکشیم که طرف فکر کند کشتی هایمان غرق شده.و ما با خیال راحت بی اینکه کسی بفهمد داریم آهنگهای در پیت قدیمی گوش میکنیم و حال میکنیم.بعداز مدتها دلمان خواسته شعر بگوییم....ولی نمیشود.آدمی که کشتی هایش غرق شده نمینویسد.فقط سیگار میکشد.آنهم یک جوری که هیچ کس نفهمد دارد از آهنگهای قدیمی درپیت لذت میبرد+
۶ را ولش کن.حوصله داستان گفتن و نتیجه اخلاقی گرفتن ندارم...
۷."ویلهم بگذار صادقانه بگویم که سوگند خورده ام اگر دختری را دوست داشتم و حق خود دانستمش،شده جانم را هم بگذارم،نباید با کسی جز من برقصد.تو که حرف مرا میفهمی؟"
*رنج های ورتر جوان
8.یک یارویی پیشمان است که هیچ چیز خاصی ندارد.هیچ چیزش جالب نیست.فقط یک آدمی است که خودش است.حرف که میزند حرفهای خودش را میزند.فکرهای خودش را میگوید.یارویی که پیشمان است بعداز مدتها ما را به دیدار یک آدم که خودش است امیدوار کرده است.
9.دلم خواسته یک شعر برای دستمال دزدمونا بگویم...
10."من از آن ساعت که او از من دزدید و به کام دل گذراند،چه خبر داشتم؟نه دیدم و نه بدان اندیشه کردم؛از آن رنجی به من نرسید.دیشب خوش خوابیدم.آسوده و شاد بودم.بر لبانش از بوسه های کاسیو نشانی نیافتم.آه!کسی را که دزد زده است و نیازی بدانچه از او ربوده اند ندارد،بگذار تا بی خبر بماند و چنان باشد که گویی هیچ مالش را نبده اند"
اتللوی مغربی/ترجمه زیبای م.به آذین
"آه. بهتر میدانم وزغی باشم در هوای نمناک سیاه چالی بسر برم تا اینکه بگذارم گوشه ای از آنچه دوست میدارم برای تمتع دیگران باقی گذارم."
اتللو

11. "شعرهایمان رفیق"
شعرهایمان رفیق،
بوی گه گرفته اند هیچ حواست هست؟
مرد شعرهایمان خسته،
زن شعرهایمان هرزه است.
شعرهایمان...
#
مثلا من،
دلم خواسته بود از هر سه نفری که میشناسم
یکی را بکشم،
جر بدهم،
بسوزانم.
وتو هیچ وقت نگفته ای اما پیداست
که من،
"یکی از همان سه نفر" تو هستم.
مثلا من دلم خواسته با یکی از هر سه دختری که میشناسم بخوابم،
و تو هیچ وقت نگفته ای اما پیداست که با هر سه شان قبل از من....
شعرهایمان....
#
شعرهایمان رفیق،
بوی نارنجکی را میدهد که قراراست
توی دستهای یک ناشی بترکد.
و آهو،رفیق
توی شعرهایمان.....
تُف،
میبینی؟
خیس کرده اند واژه ها توی شعرمان خودشان را،
انگار یهودیان مسافری که تازه از مقصد قطارشان مطلع شده اند.
دستمال دزدمونا ست،
گم شده یک جایی توی شعرهای ما.
بی آنکه کاسیو بوده باشیم.
شعرهایمان رفیق
ساختمان متروکه ای که توی هر اتاقش
مردی خسته،عقده هایش را در زنی گم شده قِی میکند.
ساختمانی که روزگاری تئاتری با شکوه بوده است.
دیوارهایی که آجر به آجرش بو میدهد...
شعرهایمان رفیق...
لاشه ای نیم خورده از شکاری شاهی،
آهویی که تیر خورده است.
فرار کرده است.
افتاده است،تنها مرده است.
لاشه ی نیم خورده ی آهوی زیبایی که بو میدهد.
کرم دارد.
جای دندان کفتار دارد.
آهوی زیبایی بی یک پا،
با نصف کتف.
و چشمهایی که سهم کلاغها بوده است.
شعرهای زیبایمان رفیق...
همه آنچه داشتیم...
همه آنچه روزی در فکر داشتنش بودیم.
از کدام واژه است،
این بو از کجاست،
رفیق....؟
۴/۸/۹۱
تنهایی درشکه چی نیس.
اسب درشکه چی نیست.
حتی مرگ پسر درشکه چی هم نیست.
تنهایی،
شب سردی است که درشکه چی،
مرگ تنها فرزندش را در اصطبل؛
با اسب گرسنه اش در میان میگذارد.
__________
*عنوان داستانی کوتاه از چخوف.

ماکاندو شده است،
هر شهری که برای ابرهای آسمانش شعرگفته ام؛
بی آنکه سرهنگ بوئیندیانا باشم.
اتوبوس جای خوابیدن نیست،
و کوچه جای خوردن مشروب.
_ امروز یک نفر خودش را روی ریل متر انداخت_
و هیچ چیز غمگین تر از زنی روستایی با یک عکس "ام آر آی" ،در یک شهر شلوغ نیست.
.......
......
...
بیا از تهران برویم.
لاپلاس:"طبق قوانین نیوتون با در دست داشتن حالت سیستم در یک زمان میتوان حالت بعدی آن را مشخص کرد.بنا بر این،اگر یک ابر هستی ای بتواند حالت کنونی جهان را بفهمد ،میتواند آینده آن را در هر زمانی پیش بینی کند."
من نه نیوتونم نه آن ابرهستی
_جهان هم نیستم_
اما خودت بگو،
تو را به جای کدام یک از واژه ها بگذارم
تا این نوشته شعر شود؟
جغرافیای رفاقت است خانه ما
آشپزخانه ابوظبی و
میز کار من تهران است.
تویی و جا کفشی و ماهیتابه و چند شهرستان دیگر...
من که هرچه کردم نشد ایران باشم هیچوقت
اما تو خلیج باش.
کارت نباشد به مشتهای گره کرده دستکشها در کشور همسایه
گیره نداشته اند که گره کرده اند به بند رخت.
تو خلیج فارس باش.
تازه،نگاه کن
خطه حاصلخیز شورت و شلوار راهم گره زده اند
حتی مردم جوراب را.
من که به هر ساز بندری که زدی عربی رقصیدم
اما تورا به جان مادرت خلیج فارس باش
خلیج همیشه فارس من باش رفیق
پاکت سیگارم خالی است میدانی....
انگار که واجبی کشیده باشند؛
خیابان خلوت است.
صدای روشن و خاموش شدن چراغ خطر
تنها پهلوان پنبه این شهر
برای گلاویز شدن باسکوت شب است.
و یک معتاد
-که هفت هشت روزی هست قاچاقی زنده است-
توی جوی خِس خِس میکند.
من،
روی خط عابر پیاده ایستاده ام.
وبه شدّت میدانم
تا خانه
به اندازه دو پاکت سیگار
راه باقی است.
پاکت سیگارم...
میدانی
من که هر چه عهد با تو بستم
ترکماچای بود،
کمی ایران باش...

دلم میخواهد بخوابم
مثل سگی که خوابیده است
بی اینکه بداند سگ است
گفتم پتو شوم
از بس که شکل تشکی در عشق
ـاما
این کیست که باز بین ما خوابیده؟ـ
بهار آمد وما درپی ایام دوانیم
خزان رفته و ما باز،هراسان نگرانیم
زمستان به سرآمد،غنچه ها جار زدند
گنه دور زمان چیست که ما خویش خزانیم؟
دیروز
" شعری از دابلیو اس مروین"
دوستم میگوید پسرِ خوبی نبودهام من
میفهمی که
میگویم پس چی که میفهمم
میگوید
میدانی که
دیر به دیر سر میزدم به مامان و بابام
میگویم آره خب، میدانم
میگوید حتّا تو همان شهر هم که زندگی میکردم
ماهی یکبار میرفتم دیدنشان
یا از این هم کمتر حتّا
میگویم آره خب
میگوید بارِ آخری که رفتم بابام را ببینم
میگویم بارِ آخری که بابام را دیدم
میگوید بارِ آخری که بابام را دیدم
دربارهی زندگیم ازم پرسید
که ببیند جیبم خالی نمانده
رفت تو اتاقِ بغل و
یکچیزهایی آورد داد بهم
میگویم آهان
دوباره یادِ سردیِ دستِ پدرم میافتم
بارِ آخری که دیدمش
میگوید پدرم برگشت در آستانهی در و
دید که ساعتمچیم را نگاه میکنم
گفت میدانی که دوست داشتم بیشتر بمانی و
حرف بزنی باهام
میگویم آره خب
میگوید ولی اگر سرت شلوغ است
دوست ندارم حس کنی مجبوری بمانی
چون من اینجام
چیزی نمیگویم
میگوید بابام گفت
شاید هم کارِ مهمی داری که باید برسی بهش
شاید هم با آدمِ مهمی قرار داری و
دوست ندارم زورکی نگهت دارم
از پنجره بیرون را نگاه میکنم
دوستم بزرگتر از من است
میگوید به بابام گفتم آره، خب
کارِ مهمی دارم
بعدش هم گذاشت رفت
میدانی
امّا نه باید جایی میرفتم و
نه کاری که بهش برسم.
ترجمه محسن آزرم/به نقل از وبلاگشان(شمال از شمال غربی)
چگونه وقتی....
وقتی چشمی برای نخواندن نیست
وقتی گوشی برای نشنیدن هم حتی
چگونه با قلمی که هنوز یکبار هم تراشیده نشده میشود "تجربه "را نوشت
بر کاغذی که یکبار هم مچاله نشده "تحقیر" را
چگونه میشود داغ زد؟
بر کاغذی که سالهای سال تا بخاری فاصله دارد چگونه میتوان از حرارت گفت
چگونه می شود از فاصله نوشت
توی کاغذی که از ابتدا تا انتهایش به سی سانت هم نمیرس
مشتاق مردنیم
اینجا جواز فوت
بی شعر سنگ قبر صادر نمیکنند
........
.................
شعری بگو رفیق
دلم را گذاشته ام توی فریزر
میخواهم تازه بماند
تا برمیگردی
و چشمهایم را مثل عکش آدامس چسبی
چسبانده ام به شیشه ی پنجره
دستهایم را هم
شسته و انداخته ام روی بند
فقط
نگران اینم که بعداز اتو کردنشان
توی کدام گنجه زندانیشان کنم
که باز هوای چمدان بستن
به کله شان نزند
وشبانه
با پاهایم
برای فرار دست به یکی نکنند.
گوش پاهایم را پنبه کرده ام
با این وجود،
به محض خاموش کردن چراغ
تمام خانه،مثل زندانیان اعتصاب کرده
که سرها را به میله ها
وپاها را به زمین میکوبند؛
یکصدا وبی وقفه
تکرار میکنند:
جا دّه......جا دّه..... جا دّه
پاهایم میلرزند
مثل معتادی که برای ترک به تخت بسته شده
درحالیکه یک گله دکتر
اطرافش مشغول تزریق و کشیدنند
بدون اینکه کسی بفهمد صبح میشود هرشب
ما...
بی رحمانه در حال مردنیم