آقای اعتدالی را دارند شیمیدرمانی میکنند. نشستهام در بخش انتظار مطب. کنار حدود بیست نفر دیگر از همراهانی که آنها هم کسی را دارند که چند متر آنطرفتر روی یکی از تختها خوابیده و سِرمی به مچ دستش وصل است. داروهایش با دز مخصوصی باید توسط پرستاری مجرب بهش تزریق شود. دو تا سرم بهش وصل میشود. یکی حاوی داروهای بیماریاش است و آن یکی حاوی داروهایی دیگر که باید جلوی عوارض داروهای اول را بگیرد یا حداقل بخشی از آن را خنثی کند. از حالت تهوعش جلوگیری کند، نگذارد از حال برود و از این جور کارها.
وقتی میرسم خوابیده روی تخت و پتوی تکنفره مسافرتیاش را هم رویش انداخته است. کولر باد مطبوعی بهمان میپاشد. کنارش یک کمد کوچک است و یک پایه سرم که هنوز چیزی بهش وصل نیست. کمی این پا و آن پا میکنم و میگویم میشود یک صندلی اینجا گذاشت نشست؟ میگوید نه، سِرم را که وصل کنند جلوی راه را میگیری. تازه بعد از وصل کردن سرم باید بروی آنور. منظورش بخش انتظار است.
نمیدانم چرا شروع میکنم بیمقدمه از مشکلی که چند روز پیش برای خواهرخانمم پیش آمده بود میگویم. حملۀ عصبی شدیدی که منجر به آسیب به خودش و بقیه شد. تا آرام شد و بردیمش دکتر و گفتند اختلال دوقطبی است که اگر کنترل نشود چنین حمله هایی خواهد داشت. آقای اعتدالی بلند میشود میرود دستشویی.
یک ماه پیش خانه یکی از دوستانمان جمع بودیم که پزشک است. بیشتر از نیمی از بقیه مهمانها هم پزشک بودند. موقع خداحافظی یکی از دوستانمان که منزلشان نزدیک است ما را هم رساند. خوشمزگیهای من گل کرده بود آن شب. این جور وقتها یک ساربان قهاری درون خودم دارم که افسار شترهای چموش لودگیام را محکم گرفته است. ساربان قدرقدرتی که همزمان که ظالم و بیرحم است گاهی برای کم کردن فشار و تلطیف فضای خشک و بیآبوعلف صحرای ذهنم کمی افسار را از پوزههای زخمی کرّهشترهای مست بلاهتم بر میدارد و جو را کمی اضافه میکند. این کار را میکند چون شترها را میشناسد و میداند فشار بیش از حد آنها را عصبانی میکند و اگر کینه شتریشان گل کند هیچ چاهِ حتی پر از ماری هم نمیتواند مانع از انتقامشان شود.
توی راه برای خالی از عریضه نبودن بیترتیب حرف میزدیم. باطل. راننده مردی بود قدبلند و چشمآبی. دکتر. روزها میرود و دستگاه تناسلی مردم را معاینه میکند و شبها میآید برای ما یا دوستان دیگرش از داستانهای جالبی که آنجا برایش پیش می آید قصه میگوید. چندتایی هم آن شب گفته بود. زندانیای را از راهی دور آورده بودند که مشکل آلتش را در حالت نعوظ بررسی کنند. اگر احتیاج به درمان یا احیانا جراحی دارد مشخص بشود. زندانی را تنها میگذارند و آقای دکتر با شرمندگی از اینکه مجلهای عکسی چیزی آنجا نیست که زندانی بتواند با دیدن آن احساس شهوت کند و نعوظ بهش دست بدهد، از او میخواهد چند دقیقهای تمرکز کند و تلاش کند تا اگر توانست و شد، آنها بیایند او را در حالت نعوظ معاینه کنند. دکتر بیرون میرود و چند ثانیه بعد به این فکر میکند که کاش حالا که تصویری چیزی نیست که یارو نگاه کند حداقل دستبند را از دستهای بیمار میتوانستند باز کنند تا طرف راحتی بیشتری داشته باشد. برمیگردد تا به بیمار سر بزند و این ایده را بررسی کند که میبیند یارو همینطور نشسته و به شلوار کثیف شدهاش نگاه میکند و نفسهای عمیق میکشد. انگار سیگار. میگوید چی شد؟ طرف میگوید تموم شد دیگه ببخشید. یارو را مجبور میشوند برگردانند این همه راه دوباره تا زندان تا شاید هفتههای بعد دوباره بهش نوبت بدهند بیاید قبل از اعدام یک بار دیگر معاینه شود. یا باز هم نشود.
توی راه به چشمهای خمار از خواب راننده و خانم دکتر که نشسته کنارش و مواظب است که آقای دکتر خوابش نگیرد نگاه میکنم. این جور وقتها خندیدن بهترین پادزهر خواب است. میگویم شما هم بدتر از ما زوج ایدهآلی هستید ها. ما که برای دیدن همدیگر باید مرخصی بگیریم از کارهایمان، شما هم که موقع دیدن همدیگر حرف قشنگی ندارید با هم بزنید. آقا که توی دستگاه تناسلی مردم میلولد صبح تا شب و خانم هم که درگیرِ...کمی مکث میکنم، ساربان شل میکند، ...دیوانهخانه. میخندیم. میرسیم. تشکر میکنیم. میروند. خانم دکتر روانپزشک است.
آقای اعتدالی برمیگردد. میگوید نمیدانم چرا اینجا که میآیم انقدر شاشم میگیرد. میگویم بخاطر باد کولر است احتمالا. کلیههات راه میافتد. میگوید آره. شکم رَوون به ز مادر مهربون. میخندیم. ممکن است یکبار که برای تزریق آمده و چند ساعتی زیر سرم بوده و شاشش گرفته باشد. او هم که نمیخواسته توی این مطب کوچک با این پایه و سرم دردسری برای خودش و بقیه بیماران و پرستاران درست کند که چند قطره بشاشد همه اش تحمل کرده. حالا هربار قبل از تزریق هم استرس آن قضیه را دارد و هم میخواهد که واقعا مثانهاش خالی باشد برای آن چند ساعت و تند و تند میرود دستشویی.
-عجب ضرب المثلی. طرفای شما اینو میگن؟
- نه بابا معروفه. همه میگن. یه بار به مامانم گفتم ناراحت شد.
- لعنتی این رو به هرکسی میتونی بگی غیر از مادرت. عدل رفتی به مامانت گفتی؟
- آره دیگه درباره مادراست.
- نه درباره شکم روونه ابله.
-ها... راست میگی. تا حالا اینجوری بهش نگاه نکرده بودم.
آقای اعتدالی در نوع خودش آدم خنده داری است. بیشتر وقتها از زور بیمزگی حرفهاش آدم به خنده می افتد. بقیه وقتها از سکون و آرامش و حوصله سر بریاش.
اینجا نشستهایم . تمرین انتظار میکنیم. تلویزیون مزخرفترین سریالهای سالهای دورش را در حالت میوت نشان میدهد. چند صندلی آنورتر آقا و خانم پیری نشسته اند که احتمالا جوانشان دارد سرم میگیرد. نگاهشان تلخ است و خسته. بی حوصله نیستند، کلافه نیستند، مستاصلاند و خسته. آنها فقط نشستهاند. کاری که حالا میتوانند بکنند همین است. کاری که باید بکنند. حتی اجازه ندارند آنور کنار فرزندشان باشند. اینجا نشستن مهمترین عمل زندگیشان در این لحظه است. نگاهشان ولی میگوید حاضرند هرچه دارند بدهند ولی دیگر مجبور نباشند اینجا بنشینند. حاضرند از همه چیزشان بگذرند ولی یکی بیاید بهشان بگوید دیگر احتیاجی نیست بنشینید، دیگر دلیلی ندارد اینجا بنشینید. بروید به زندگیتان برسید.
نشسته باشی توی اتوبوس، در یک جاده کفی خشک و بی آب و علف. جاده قم تهران مثلا. ولی چندین برابر طولانیتر. چندین ساعت راه. نشسته باشی توی صندلیهای هرچقدر هم راحت ولوو یا اسکانیا و خیره به پنجرهها تپههای خاکی را ببینی و آفتاب را که دور است. رنگهایی که نیست. بادی که حتی نمیوزد. اگر کیلومترشمار ماشین حرکت ماشین را نشان ندهد حتی خود شما و اتوبوستان هم فرو رفته توی زمینید و توی زمان. همه چیز بجای حرکت به جلو به داخل خودش کشیده میشود. به عمق حرکت میکند. به پایین. هرچه پایینتر میروی تاریکتر و ساکتتر و ساکنتر. ولی چارهای نیست. برای گذشتن از این مسیر باید بنشینی. باید طاقت بیاوری که تکان نخوری. بیتابی نکنی. برای رفتن باید بمانی. توی مسیر بیماری، این ماندنها، بزرگترین گامها هستند. برای گذشتن از این جاده بی آب و علف، صندلی ناراحت انتظار و تنهایی را باید بزرگوارانه طاقت کرد. برای آقای اعتدالی کتاب رگوریشه را آوردهام. نیم ساعت پیش پیام داد که میخواهد شروع به خواندنش کند. چند خوشه انگور و یک موز و چندتا دانه گیلاس هم توی ظرف کوچکی کنارش گذاشتهام که اگر دلش خواست بخورد. نمیدانم به چی فکر میکند. نمیدانم درباره من چی فکر میکند. نمیتوانم بفهمم درباره آینده خودش چه فکر میکند. چله تابستان است. اینجا خنک است اما اینطور که مردم توی صندلیهای سالن انتظار درحال ذوب شدن توی خودشان هستند انگار لایه اوزون درست بالای سر همین مطب پاره شده است.
گوشیهای تلفن آنقدر که باید سرگرم کننده نیستند. تلویزیون بیشتر آزاردهنده است تا آرامش دهنده. جیرجیر صندلیها انعکاس حوصله نشستگان است. کسی کتابی چیزی دستش نیست. بروشورهای درباره شیمی درمانی و بازیافتن انرژی در زمان بیماری چیزی نیست که برای پرکردن وقت کسی به سمتش برود.
آقای اعتدالی توی این مدتی که تحت درمان است نمیتواند به کارش ادامه بدهد. توی خانه میماند و تمرین ویولن میکند. گاهی از آهنگهایی که تازه یاد گرفته بزند چیزی ضبط میکند و برای من هم میفرستد. میان خش خش کشیدن آرشه روی تارها و قیژقیژی که شبیه صدای باز و بسته شدن در کافه ها در ظهر ساکت فیلمهای وسترن است باید حدس بزنم سمفونی چندم بتهوون دارد نواخته میشود.
آقای اعتدالی ایده ای هم برای یک داستان بلند دارد. چند ماهی است که درباره آن حرف میزند. حالا دست به قلم شده و بخش زیادی از آن را هم نوشته است. پسری جوان برای ادامه تحصیل در دانشگاه از خانواده خداحافظی میکند و سوار قطاری میشود که او را به شهر دانشگاهش خواهد رساند. توی راه چند نفر دیگر هم سوار میشوند و کنار او توی کوپه مینشینند. پیرمردی که میرود تا بچه ها و نوه هایش را ببیند. مردی که برای یک مصاحبه کاری مسافرت میکند تا فرصت شغلی تازه ای را آزمایش کند. عاقله مردی از دست زنش به ستوه آمد از بس که انگ خیانت و بی فایی زده بهش. حوصله معشوقه اش را هم ندارد و حالا به قهر از هردوتاشان سوار این قطار شده بی هدف تا بزند بیرون برود یک گوشه کناری تنهایی کند. خلاصه هرکدام به علتی. آخر یکجایی معلوم میشود اینها همه خود آن جوان بوده اند در سنین مختلف که هربار به مناسبتی سوار این قطار شده اند. ما حالا زمانهای اینها را روی هم انداخته ایم و اینها با خودشان همسفر شده اند. هیچ هم حرف هم را نمیفهمند. منتظرند به مقصد برسند از شر همدیگر خلاص شوند از بس که منزجر و ناشکیباند به هم.
به آقای اعتدالی میگویم فیلم آخر کوئنها را هم حتما ببین. دِ بالاد آو باستر اسکراگز. از گفتن روان و بیغلط اسم سخت انگلیسی اش خوشم می آید. بعد که فیلم را معرفی میکنم با خودم میگویم چی پیش خودم فکر کردم که به بیماری سرطانی روی تخت شیمیدرمانی چنین باعلاقه فیلمی را توضیح میدهم که دیدن مرگ از چند منظر را به آدم پیشکش میکند.
تا پیش از این خانمم چندبار درباره خواهرش حرف زده بود. خواهرش خیلی زود به دنیا آمده بود و مجبور شده بودند مدتی توی دستگاه نگهداری اش کنند. ریههایش هنوز شکل نگرفته بوده. انگشتهایش حتی آنقدر کوچک بوده که نمیشده به آنها دست زد. بعد از تولد هم باز چند باری درگیر بیمارستان شده اند. اینها را پدر خانمم برایمان تعریف کرده است. برای خانمم و خواهرش که چندین هزار بار گفته است. همه چیز را میگوید پدر خانمم. یعنی انقدر زیاد صحبت میکند و همیشه درحال حرف زدن است که تو فکر میکنی همه چیز را دارد میگوید. در حالی که او چیزهای خیلی کمی میگوید ولی این چیزها را هزاران بار تکرار میکند. من که تازه دوسال است وارد خانواده آنها شده ام میدانم که توی کدام جنگ کف پایش از وسط- مثل قاچ خوردن هندوانه، آنطور که خودش میگوید- شکاف خورده و مجبور بوده با آن پا چند کیلومتر راه برود. میدانم که بیست و یک روز توی جزیره مجنون تنهایی دوام آورده تا نیروهای خودی آمده اند و به دادش رسیده اند. میدانم کدام همرزمش الان به جرم اختلاس زندان است. کدام همرزمش سر او را در پروژه ای عظیم که همه دارایی اش را روی آن گذاشته بوده کلاه گذاشته و به خاک سیاه نشانده. میدانم که از وزرات گدا به دلیل مسایل امنیتی استعفا داده، چون از او چندبار خواسته اند جاهایی برود که نمیخواسته، حرفهایی بزند که نمیخواسته و کارهایی با بقیه آدمها بکند که نمیخواسته. میدانم که او به وزارت دفاع میگوید وزارت گدا چون بقیه همرزمانش وقتی توی وزارتخانه های دیگر مشغول به کار شده اند پول و پله ای آنچنانی نصیبشان شده است. شرح رشادتهایش در کوچه و خیابان وقتی یکی یک حرف نامربوط میزده را چندین بار شنیدهام. ماجراهایی مثل آن بار که با ماشینش مسافرکشی میکرده و مسافری سر کرایه اذیت کرده و بعد پررو بازی درآورده و او پیاده شده پشت چراغ قرمز و یک کپسول گاز فلفل را توی ماشینش خالی کرده و گذاشته یارو آن تو بپزد.
یا ماجراهای دیگری که همینطور پیش آمده و او شرح دعوا و زد و خوردش را با جزییات فراوان چندین بار تعریف کرده است. میدانم که خواهر خانمم را آنها نمیخواسته اند. یعنی پدر و مادرش. و این ناخواسته بودن را هربار که مسالهای برای دختر پیش می آمده، نه به ناراحتی و منت گذاشتن، به شوخی و خنده پیش میکشیده اند. میدانم که یکبار حتی همین دختر وقتی فقط سیزده یا چهارده سال داشته توی بازی- به گفته پدرش- لگدی به دست پدر زده که یکی از انگشتهایش را شکسته است.
میدانم که هربار که این دختر مسالهای برایش پیش می آمده به همسر من و بقیه و حتی این اواخر خود من میگفت که ضایعهای مغزی در کودکی برایش بوجود آمده که علت همه این خُلق عجیب و ناراحتی هایی است که تحمل میکند.
مدتی همسر دیگری هم اختیار کرده بوده که از او پسری هم میتوانسته داشته باشد. با تلاشهای دخترها و مادرشان مجبور شده یارو را طلاق بدهد و پسر هم- به گفته پدر- سِقط شده است.
حالا مدتهاست که خانواده با همین اطلاعات درباره بیماری دختر هر سه ماه یکبار او را پیش یک دکتر مغز و اعصاب میبرند و به بیتوجهی پدرشان بیتوجهی میکنند.
یکبار که خانه آنها مهمان بودیم، صبح زودتر بیدار شدم بروم دستشویی. دیدم پدر روی یکی از مبلهای پذیرایی نشسته و بی صدا گریه میکند. رفتم و برگشتم. چشمهایش خیس بود ولی دیگر گریه نمیکرد. دستم را کشیدم به شلوارم خشک کردم. رفتم نشستم کنارش و دست گذاشتم روی شانهاش. باز بغض کرد و گفت نگران آینده این بچه هستم. گفت این اتفاق شاید اگر برای کس دیگری رخ داده بود انقدر درگیر نمیشد ولی من نمیتوانم. گفتم میفهمم، سخت است. دروغ گفتم. نمیفهمیدم. اصلا نمیدانستم درباره چه دارد حرف میزند. فقط خوابم می آمدم و دوست داشتم زودتر سرو ته قضیه را هم بیاورم تا برویم به ادامه خوابمان برسیم.
دو هفته پیش که خواهرخانمم درگیر حمله عصبی میشود از خانه بیرون میرود و توی راهروها داد و فریاد راه میاندازد. درِ خانه همه همسایهها را میکوبد تا اینکه خانم ترقی پیرزن همسایه روبرو دلش میسوزد و در را باز میکند. او هم وارد که میشود اول خود را توی بغل پیرزن می اندازد و از ترسهایش شکایت میکند و حسابی گریه میکند. بعد خود پیرزن تبدیل به تازهترین ترسش میشود و دختر حسابی پیرزن را میکوبد و فرار میکند تا اینکه بقیه همسایه ها و مادرش میرسند. آنوقت است که اورژانس رسیده. دیگر از اینجا به بعدش را هر کس یک جور تعریف میکند. بالاخره او را به درمانگاهی میبرند و با چندتا آرامبخش کمی کنترلش میکنند. فردای آن روز دختر این خانم ترقی زنگ زده گلایه کند به پدرخانم من. نشسته بودند توی ماشین و داشتند دختر را که بیتابی میکرده میبرده اند
بچرخانند توی شهر تا کمی آرام شود. پدر خانمم آنوقت پشت فرمان کنار این دختر بیمارش چنان با یارو اوقات تلخی کرده و نعره زده که دختره آنطرف جریتر شده و فحش داده و از اینطرف هم این دختر بیمار توی ماشین بی تاب ترشده است.
من همه اینها را از زبان خانمم شنیدم که ساعت 12 ظهر از سرکارش زنگ زده بود و با صدایی به منتهای درجه آرام، خسته و غمگین میگفت توروخدا زنگ بزن با این دختر خانم ترقی حرف بزن. گفته میخواد ازمون شکایت کنه. گفته مادر من اینجا امنیت جانی نداره. گفته...بغض میکند...گفته...گریه میکند و میگوید بخدا خواهر من دیوونه نیست. آتش میگیرم.
قبل از اینکه پرستار بیاید و مچ دستش را سوراخ کند، آقای اعتدالی درباره دوست بچگیهاش گفت که پیش دکتری رفته و از افسردگیاش گفته. دکتر تشخیص دوقطبی داده و یارو را بسته به قرص و دوا. بعد از یکی دوسال که بستری شده و شک الکتریکی و چی و چی، گفته اند که مشکل تیروئید داشته. پرکاری یا کم کاری تیرویید علایم مشابهی با دوقطبی دارد. ولی یارو دیگر از کار و زندگیاش افتاده. ترک تحصیل کرده و چه و چه. آقای اعتدالی میگفت همین آدم وقتی ۱۶ یا ۱۷ سالش بوده موقع ادرار و انزال درد و مشکلاتی داشته که به خاطر حجب و حیا به کسی نگفته بوده تا بالاخره یک روز که موقع انزال به جای حالت طبیعی خون ازش جوشیده رفته پیش دکتر و فهمیده که مشکل پروستات دارد. آقای اعتدالی به خاطر بیماری خودش دیگر یک پا دکتر شده و همه چیز را درباره بدن میداند. میگوید پروستات بافت خاصی دارد. یک بافت اسفنجی که مویرگها همه جای آن را نمیپوشانند و برای همین نمیشود داروهایی را از طریق خون به آن جا فرستاد. آنتی بیوتیکهای ویژه ای میخواهد با عملکردی متفاوت. میگوید دوستش مجبور شد عمل کند. سوند بگذارد. سوند پدرش را درآورد. میگوید صبحها که بیدار میشده دوستش، آلتش در حالت نعوظ صبحگاهی بوده و لوله یا سوزن سوند میچسبیده به جدار داخلی مجرای ادرارش. بعد وقتی به حالت عادی برمیگشته بخشی از پوست داخلی همچنان چسبیده به لوله باقی میمانده و درد یارو را بیچاره میکرده. عفونت پروستاتش بخاطر اینکه دیر به فریادش رسید حسابی داستان شده بوده. آقای اعتدالی میگوید خودم هم مشکل باقی مانده ادرار داشتم. از دستشویی که میامدم توی راه باز فکر میکردم دستشویی دارم. بخاطر همین رفته پیش دکتر تا پروستاتش را معاینه کند. دکتر که او را شناخته گفته هم پدرش و هم پدربزرگش بیمار او بودهاند به همین علت. آقای اعتدالی میگوید کاش پدرم یا پدربزرگم بهم چیزی درباره این قضیه گفته بودند. میگوید آنها نه که مقصر انتقال این ژنها باشند، ولی اگر بپذیرند که این طبیعی است که ما به فرزندانمان چیزهایی هم از رنجها و بیماری و نقصمان هم به ارث میگذاریم، میتوانند برای هر نسل حداقل مواجهه با این مساله را سادهتر کنند. میتوانند...میگوید چه میدانم میتوانند درباره اش حرف بزنند فقط. مگر چه میشود؟
٭عنوان مجموعه شعری است از عطیه عطارزاده