2. خوشنام کرد است. فردین هم کرد است. فردین و خوشنام هم اتاقیهایت هستند. فردین و خوشنام هرروز عصر مثل دو تا دوست میروند و قدم میزنند. مرتضی سنی است. سنی حنبلی. فردین هم سنی است. سنی شافعی. خوشنام هم سنی است. سنی شافعی. مرتضی میگوید شافعی ها نزدیکترین شاخه سنی ها به شیعی ها هستند. فردین جامعه شناسی میخواند. خوشنام آموزش زبان. مرتضی تاریخ. خوشنام بعضی وقتها باغلامایش را در می آورد و برایمان یک آهنگ تکراری را میزند. مرتضی بو میدهد. حداقل هفته ای یکبار یکی از ما به او تذکر میدهیم که باید حموم برود. و هفته ای هفت بار تذکر میدهیم که بعد از تمام شدن کارش در دستشویی سیفون را بکشد. امین از بوی مرتضی کلافه میشود.
خوشنام با مرتضی قهر است. آنها پنج ماه است با هم حرف نزده اند. یکبار خوشنام دوتا مهمان داشت. از فامیلهایش بودند. آن شب مرتضی مثل بقیه شبها به همه بی اعتنایی کرد. آمد نیم ساعت توی اتاق نشست و بعد گفت بلند حرف نزنید. این را به همه گفت. من، فردین، خوشنام و دوتا مهمانهایش. این اولین جمله ای بود که بعد از وارد شدنش به اتاق گفته بود. ما به هم لبخند زدیم. بعد برای مدتی هر کس با لیوان چای و قندی که توی دستش داشت ور رفت. مهمانهای خوشنام از او سوالی پرسیدند. ما آرام به حرف زدن ادامه دادیم. خوشنام رفت زغال قلیان را عوض کند. مرتضی گفت توی اتاق دود راه نیاندازید. وگرنه میروم و به نگهبانی میگویم. این را به مهمانهای خوشنام گفت. و اتفاقات دیگری هم افتاد. وقتی که مهمانهای خوشنام رفتند. او با مرتضی دعوا کرد. فردین نگذاشت که آنها همدیگر را بزنند. فردین دو متر قد دارد و حداقل صد کیلو وزن.
3. آقای صحت سرش را از در نیمه باز تو می آورد. من و بقیه را میبیند. هرکس از ما که نگاهش با او برخورد میکند سرش را اندکی خم میکند. او هم همینکار را میکند. زود میرود. آقای معجونی دارد با فندکش ور میرود. یک آقای جوانی می آید و رشید و خانم عابدی را صدا میزند و میگوید لطفا لباس عوض کنید. آقای معجونی پکی به سیگارش میزند و میگوید بفرمایید.
4. پویا مدتی است که از آفریقای جنوبی آمده است. پویا در این مدت غرق در زیبایی شناسی است. او کانت را نمیفهمد وقتی میگوید امر زیبا، بی هیچ توضیحی. او یکبار برایم تعریف کرد دختری را دیده توی خیابان که از روبرو می آمده. پویا داشته با گوشی اش ور میرفته. نگاه کرده که زمین نخورد. چشمش به دختر افتاده که یک کوله پشتی شاید آبی روی دوشش بوده و داشته به سمتش می آمده. پویا نمیتواند بگوید دختر داشته با چه سرعتی به طرفش می آمده. یک چیزی بوده مثل راه رفتن با عجله ولی دختر عجله ای نداشته. به محض اینکه پویا دختر را دیده، از کنارش گذشته است. پویا فکر کرده که منظور کانت را فهمیده. پویا جالا مالدیو است و برای سمینار فساد در دستگاه دولتی چیزی آماده کرده است. من به پویا میگویم: لامصّب تو مهره مار داری.
پدر پویا روز عید مرد. وقتی که با او تماس گرفتم فقط همین را گفت: رضا سلام. بابام امروز مرد. دارم میرم اونجا. به بچه ها بگو زنگ نزنن. گفتم باشه و به بچه ها گفتم بابای پویا مرده. دارد میرود آنجا. بهش زنگ نزنید. بچه ها به پویا زنگ نزدند. اما پویا به من زنگ زد. و از من درباره مادرم پرسید. من با پویا حرف زدم.
5. من چند روز است از خودم خجالت میکشم. چون فکر میکنم دارم این روزها کارهای خنده داری انجام میدهم.
6. آقای گودرزی میگوید به او بگو بعد از مصاحبه، صحبتها را کد گذاری میکنیم و بعدا برای رفع ابهاماتی که پیش آمده باز باید مزاحمشان بشویم. میگویم باشد و زود قطع میکنم. فندکم را به آقای معجونی میدهم. دختری که آنجا نشسته است به من نگاه میکند. لبخند میزند. نگاهم که با او برخورد میکند. سرم را کمی خم میکنم. کمی لبخندش پهن تر میشود. به آقای معجونی میگویم باز خدمتتان خواهم رسید. برای بعضی ابهامات.
7.فردین با یک بسته چای وارد میشود. میگوید چای خریده ام. خوشنام هم بعد از او می آید. دست خوشنام یک پلاستیک قند است. میگوید قند خریده ام. بلند میشوم و شلوارم را از چوب لباسی بر میدارم. کیف پولم را در می آورم. مرتضی می آید توی اتاق. چراغ را خاموش میکند. خوشنام پلاستیک قند را محکم توی سر مرتضی میزند. پلاستیک پاره میشود. قندها همه جای اتاق پخش میشوند. مرتضی می افتد. فردین به من میگوید فندک داری؟
8. آقای معجونی فندکم را پس میدهد. میگویم قابل ندارد. آقای صحت یک بحظه از جلوی در نیمه باز رد میشود. میرود توالت. دختری که به من نگاه میکند دندانهای سفیدی دارد. مثل دانه های قند.
9. خوشنام چراغ را روشن میکند. فردین قند ها را جمع میکند. یکی از قندها توی کیف پول من افتاده است. قند را به فردین میدهم. میگوید به درد نمیخوره، خونی شده.
10. پویا میگوید چهار سال بود پدرم را ندیده بودم. بعد گوشی اش را در می آورد و میگوید: اینا نمیفهمن به خدا. ببین چی برام فرستادن. هرچقدر هم آدم باز باشه دلیل نمیشه به جای تسلیت براش جک بفرستی. بعد جلوی پایش را نگاه میکند که زمین نخورد. بعد میگوید بابام،..میدونی...میگویم: آره. بعد میگوید: ولی مرگه رضا، مرگ. میگویم: آره مرگ. میگوید: چشمای تاریک میدونی؟ میگویم: آره. تلفنم زنگ میخورد. جواب میدهم. پویا میگوید کی حالا قراره مصاحبه کنی باهاش؟ میگویم فردا.
10. میپرسم: آقای معجونی، به نظر شما مشکل تئاتر ما کجاست؟ آقای صحت توی دستشویی سیفون را میکشد.
بعد از توقيف شدن روزنامه قانون، فعلا اينجا هستم.
قسمتي از مطلب بلند "شكسپير و معضلات تازه اش" در اين شماره مشق آفتاب منتشر شده است. "همسايه هملت" عنوان مطلب كوتاهي است كه به مناسبت زادروز شكسپير در مجله وجود دارد.
مقاله اي هم تحت عنوان "هنر و معناي زندگي" در قسمت "انديشه" اش دارم.