امروز برای اولین بار در طول تاریخ قمیت نفت به منفی ۳۷دلار رسید. یک چیزی هم میدهند یعنی.
فرنود میگوید پیرمردی آمده بود که دم و دستگاهش را کنسر گرفته بود، قرار بود برداریم کلا. برداشتیم، وضعیت عجیبی پیدا کرده بود آن ناحیه تناسلی بدون ابزار تناسلی.
دادیم دست خودش ، گفتیم ببر بده نمونهگیری کنند. هفتهی بعد که آمد گفتیم کوش؟ گفت گذاشتم خانه، تنکابن. گفتیم باید میبردی میدادی آزمایشگاه که نمونه بگیرند. فرنود میگفت پیرمرد سکوت کرده و خیره شده به موازییک جلوی در.
فرنود گفت دلم بهحالش سوخت ولی گفتم پدرجان چارهای نیست، آن آلت را دیگر نمیتوانی پیش خودت نگه داری.
چهمیدانم. اینطور شدهام که ببینم امروز چهجور اتفاقهایی میافتد و بعد توی ذهن خودم بگویم اگر میخواستم چیزی بنویسم از این وقایع چطور استفاده میکردم.
برای اولینبار در طول زندگیام با پدیدهای به عنوان پسانداز مواجه شدهام. درکش برایم مقدور نیست برای همین زهرا بار مسئولیت را بهدوش میکشد. قرار شد برای اینکه ارزش ریالمان کم نشود برویم طلا بخریم.
دیروز رفتیم یک طلافروشیای بسته بود. تا یارو بخواهد بیاید من کلافه شدم و بهانهگیر. برگشتیم. طلا نمیدانم پانصدو نودوچندهزارتومان بود. امروز که زهرا دوباره قیمت گرفته گفتهاند ششصدو بیستهزار تومان. آدمی که خوابش سرجایش باشد، استراحت و آرامشش بجا باشد میداند که ۲۰ دقیقه تحمل و صبر به اندازهی گرمی بیست و چندهزار تومان فرق معامله میشود. برای یک گیجوگمِ خسته و داغان و کمرمق ولی ایستادن جلوی یک طلافروشی برای تبدیل چندرغاز ریال به چُسمثقال طلا به همانقدر بیمعنیست که ...که...که نمیدانم چقدر بیمعنیست.
درواقع اصلا بیمعنی نیست فقط علیالسویه است. و در حالتی که بیخوابی و خواب همزمان کلافهات کرده است، ترجیح میدهی روی مبل توی خانهی خودت درحال غلتو واغلت زدن باشی تا جلو دکان زرگری به انتظار.
چه میدانم. آخرالزمان شده است، زنبابایم زنگ زده تولدم را تبریک میگوید، بعدش هم گوشی را میدهد به پدرم و میگوید پدرت هم میخواهد با تو صحبت کند. انگار مادری که با چشمغره به بچهاش بگوید بیا به خالهبزرگت بگو که چقدر دوستش داری.
چهمیدانم. امروز یک کتابفروشی دویستمتر پایینتر از کتابفروشی ما باز شده. خوشحالم برایشان. برای خودمان هم خوشحالم. فکر میکنم زیادتر شدهایم. هرروز که از پنجرهی کتابفروشی ساختمان درشت بیمهی البرز را و آنطرفتر هیکل شرکت رجا را و اینطرف روبرو بانک تجارت را و همینطور تا پایین این راسته از سر کریمخان تا پایین قرنی ساختمانهای کتوکلفت آموزش و پرورش و هیاکل نخراشیدهی دیوان عدالت اداری و کوچهی آنهمه بیمه و بیمارستان آپادانا و پایینتر داروخانهها و مغازههای فروش گاوصندوق و...میبینم به نظرم میرسد که توی کوچهی هشتسالگی هستم، تنها، کسی زیرابم را زده و حالا گولاخهای چندسال رفوزهی محل که حالا همکلاسیام شدهاند به انتقام تهمتی بیاساس و احمقانه میخواهند دخلم را بیاورند، آنهم فقط بهخاطر اینکه ریاضی یا انشایم بهتر از آنهاست.
خوشحالم که تعدادمان توی کوچه بیشتر شده. چندتایی بودیم توی این راسته، هرچه بیشتر بشویم قویتریم. زورمان که قرار نیست بهکسی برسد فقط طاقتمان بیشتر میشود.
اسمش را گذاشته دی. اول اردیبهشت باز کرده است.
چهمیدانم. خوشحالیام گاهی انقدر بیدلیل و لخت است که وقتی برمیگردم و بعدا نگاهش میکنم شرمم میشود. انگار وسط مرور آلبومی خانوادگی در حضور خانوادهی همسرت ناگهان به عکس کودک خردسالی رسیده باشی که لختوعور دارد آببازی میکند، آنوقت یکی بپرسد این شومبولطلا کیه اینجا؟ و تو بگویی من.
یک گربهای داشتم بچهتر که بودم. مادرش توی کاهدان زاییده بود و رفته بود. چشمهایش هنوز بسته بود که هرروز بهش شیر خورانیدم و گرم و نرم نگهداشتمش تا بههم رسید. یک روز مادرم از دست اعتراضهای وقت و بیوقت برادرم برداشتش برد رها کرد توی باغهای کنار آبادی. انگار کتکم زده بودند. غریب گیراورده و حسابی مالانده بودندم. حتی بعد اژ یک هفته وقتی خود مادرم کسی را فرستاده بود تا پی گربه بگردد و حتی یارو هم انگار چیزی شبیه آن و یا شاید واقعا خود گربه را پیدا کرده بود و آورده بود برایم بلکه خلقم باز شود؛ توفیری نکرده بود و انگار چیزی ازم کنده شده بود که دیگر پیوند زدنش محال باشد.
گربهای که یارو آورده بود واقعا شبیه مال خودم بود. حتی صداش هم که میکردم واکنش نشان میداد اما در نگاهش اعتماد نبود. دیگر اهلی نبود. چیزی بود ترسخورده و بیاطمینان و مضطرب. چیزی ازش رفته بود. چیزی از همهی ما رفته بود. چیزی که دیگر برنمیگشت. مثل خُلق هفتسالگی من، مثل آلت آن پیرمرد.
یک روز با اتوبوس داشتم برمیگشتم خانه. شلوغ بود و دمکرده. یک عالم دست دارزکرده برای چسبیدن میلههای سقف، سیاه و خاکستری ستون شده بود. ساقهها. جنگلی که نگاهت فقط ساقههاش را قاب گرفته باشد. برگ و بن آن خارج از تصویر. مثل تابلویی از سهراب، یا چنارهای کیارستمی. جوری که انگار برگها و ریشه نه فقط خارج از تصویر که خارج از جهاناند. ساقهها معلق در فضا، نه برآمده از جایی نه رسیده به جایی.
مسکوب یکجا توی «سوگ مادر» میگوید انگار درختی زمینش را از دست داده باشد. خودش هنوز باشد، جریان حیات را توی ساقه و ریشه و برگش حس کند ولی به جایی وصل نباشد. ریشهها در هوا ساقهها در هوا برگها در هوا. مادر زمین بود. درخت چگونه میتواند باشد معلق در فضا؟
گوشی موبایلم را درآوردم و همینطور که در چنین احوالاتی بودم خواستم قابی سیاهوسفید، بریده از این دستها بگیرم. غرق توی صفحهی گوشی بودم و خیره به ترکیب دستها که یکهو از عمق ساقههای بیجان کارگران و کارمندان دهونیم شب در راه برگشت بهخانه یک جفت چشم را دیدم که زل زدهاند به من. نفهمیدم تازه آنجا پیدا شده یا از قبل هم بوده است. چنان دقت و تمرکز و درعین حال بیتفاوتی و رفعتکلیفیای توی حالتش بود که گویی در تمام این مدت مرا زیرنظر داشته و میپاییده است.
دکمه را زدم و عکس را گرفتم و گوشی را سریع توی جیبم گذاشتم. بعد هم تا آخر مسیر دیگر به آن سمت نگاه نکردم و سعی کردم از این فکرهای احمقانه و تشبیههای ذهنی بیمعنی و انتزاعی دست بکشم و به چراغهای واقعی خیابان توجه کنم. به تابلوها نئون فروشگاههای لباس ورزشی، دفترخانههای رسمی، آزمایشگاههای پاتوبیولوژی و راهنماهای سبز نام خیابانها و پلها و ایستگاهها.
به خانه که رسیدم عکسی که گرفته بودم را دوباره تماشا کردم. اثری از چشمها در آن نبود.
چهمیدانم. یکبار دیگر هم توی اتوبوس وقتی داشتم یواشکی از همین عکسهای صدتایهغاز میگرفتم یک جفت چشم دیگر دیدم که بهنظرم خیلی شبیه آن چشمها بود. خیره و درشت. بیروح و خصمانه. پیاده که شدم دیدم از در جلویی آن چشمها هم پیاده شد. غضبآلود نگاهم کرد و رفت. اسدالله امرایی بود. بعدها فهمیدم هممحل ماست. چندبار توی کتابفروشی آمده بود صحبت کرده بودیم. انقدر بود که اگر توی اتوبوسی شلوغ همدیگر را ببینیم بشناسیم. شاید پیش خودش فکر کرده که این کتابفروش ویرش گرفته دنبال نویسندهها و مترجمهایی که کتابی ازشان خوانده بیافتد و در محیطهای عمومی یا شخصیشان عکس بگیرد. یا چهمیدانم هر فکر دیگری. هرچه بود. غضبآلوده نگاه کرد و رفت. بعدتر فهمیدم هم محل ماست و یک چهارراه آنورتر خانه دارد.
تصمیم گرفتم آن چشم ناپدیدشده توی عکس اول را به این قضیهی کمابیش بیربط ربط بدهم-مثل بقیهی کارها و فکرهایی که در طول زندگیام میکنم- و از دل این پیوند فرخنده نظریهای استخراج کنم با این نام «پدیدهی اسْداللهامرایی». یک چیزی مثل «سری فیبوناچی» و «سری کوشی» در ریاضی یا «پدیدهی لایدن فلاست» در فیزیک.
این پدیده در مواقعی اتفاق میافتد که ناظر در حال نگاه کردن منظریست که تماما ساخته و پرداخته ذهن خود اوست و مابهازی بیرونی ندارد ولی منظر طاقت ماندن در انتزاع را نیاورده و خود را به جهان واقع عارض میکند. در این حالت منظر، ناظر را به تحدی میخواند، جای آن دو عوض شده و موجودیت و واقعیت از هردو طرف سلب شده و تنها موجود میان آن دو نفس دیدن است.
فرنود گربههایش را توی خانه جراحی کرده است. آنها را اخته کرده تا از اضطراب و هیجان تولیدمثل رهاشوند و به زندگی خودشان بپردازند. دوستشان به ندا، زن فرنود، گفته حداقل یکبار گربهی مادهای خانهتان میآورید رها میکردید کنار این دوتا نر. ندا عذابوجدان گرفته است.
زهرا به ندا میگوید از کجا معلوم الان راضیتر نباشند؟
فرنود تعریف میکند یکبار گربهای نیمهجان را از دست بچههای شرور کوچه نجات داده و بعد با یک چاقوی چندکاره که تبر هم میشود سرش را زده که زجر نکشد.
میگوید اولش فکر میکردم با یک ضربهی تبر سرش جدا میشود. مجبور شدم چندین بار تبر را بالا بیاورم و روی گردن بچهگربه بکوبم. وقتی که بالاخره سرش جدا شد متوجه شدم کسی کنارم ایستاده است. یکی از همان بچهها که از همه کوچکتر هم بود آمده بود ببیند با گربهی درحالمرگ چکار میخواهم بکنم.
امروز یکم اردیبشهت از آخرین سال از سدهی چهاردهی هجری است و ما هنوز طلا نخریدهایم.
امسال طلا گران میشود. میتوانیم به جای خریدن طلا برویم نفت بخریم. برویم توی بیابانهای آمریکا که چاههای نفت را مثل انگشتی در حلق زمین فرو کرده و آن را در حالت تهوع مدام قرار داده اند. برویم بگوییم نفت شما را خریداریم. به ازای هر بشکه که ازشان میخریم ۳۷ دلار هم ازشان بگیریم و بیاوریم اینور زمین توی یک شب ظلمات ببریم وسط کویر. دلارها را چندتا چندتا لولهکنیم بگذاریم روی دهانهی هر بشکه و آتش بزنیم. مثل فیلمها وقتی که باک بنزین ماشینی را منفجر میکنند.
چی روشن بشود آسمان.
سری کوشی به دنبالهای از اعداد میگویند که هرچه جلوتر میروند به هم نزدیکتر میشوند. اعدادی بدون ترتیب و بیربط را میریزی توی یک فرمول و قدمبهقدم جلو میروی. با هرقدم این اعداد همگراتر میشوند. در نهایت آنقدر به هم مربوط و نزدیک میشوند که جواب همهشان یکی میشود. خود «یک» میشود. واحد.
چهمیدانم. اردیبهشت است بیتردید.