......
سایه زن و مردی را میبینیم که خوابیده اند.زن بلند شده و درجایش تکان تکان میخورد.چند لحظه ای میماند و به مرد نگاه میکند.
زن(سفیه خاتون):عباس.بیداری؟....عباس آقا؟
عباسعلی(خواب آلود):همممم....
سکوت
سفیه خاتون:عباس آقا خوابم نمیبره.
عباسعلی:جنّی شدی توام؟
سفیه:دلم شور این بچه رو میزنه.
عباسعلی:فردا میزنمش.
سکوت
سفیه:برا منم سنگ قبر میخری؟
عباس علی:صلوات بفرس سفیه خاتون...خوابت میبره.
سفیه:چقدر جمع کردی؟
عباسعلی:میذاری کپه ی مرگمو بذارم یا نه؟
سکوت طولانی
سفیه:چکار کنیم این بچه رو؟
عباسعلی:بچه رو چیکار میکنن؟
سفیه:آب و دونش میدن بزرگ شه.
عباسعلی:می زننش.
سفیه:بیا این پولی که جمع کردی رو بذار کف مشتش بفرستش از این ولایت بره.
عباسعلی(بلند میشود مینشیند):لااله الا الله...
سفیه خاتون:بخدا منم سنگ قبر نمیخوام.توام خدا عمری بهت بده جمع میکنی دوباره.
عباسعلی:فردا افتادم مردم از لای آقات میخوای سنگ بیاری برام؟
سفیه:پشت سر مرده حرف نزن.
عباسعلی:لال شی الهی زن.من که هنوز نمردم.
سفیه:آقامو میگم.
سکوت
عباسعلی:خدا بیامرزش
سکوت
عباسعلی:نصرالله دوتا سنگ قبر گذاشته گوشه خونش.
سفیه:برا زنشم گرفته؟
عباسعلی:نه.اون یکی اش محض اطمینانه.
سفیه:اطمینان چی؟که از گور فرار نکنه؟
عباسعلی:دزدی.همه مردم چشمشون دنبال اون دوتا سنگه.امروزکه یکیش گم بشه.فرداش یکی مرده.
سفیه:سنگا دعایی ان؟
عباسعلی:خرفت شدی سفیه.اون سنگو هرکی بذاره برا قبرش نامی میشه تو ده.میشه اولین قبر سنگ دار.پس من برا چی دارم انقدر زور میزنم برا این سنگ؟امروز که بخرمش فرداش سرمو مذارم زمین میمیرم.
سفیه:بلا به دور.این چه حرفیه میزنی؟سایه ات بالا سرمون باشه 100 سال ایشالا.
عباسعلی:بخواب روده درازی نکن(دراز میکشد)
سکوت
سفیه:پس لااقل بیا یه حرفی باش بزن.
عباسعلی:با سنگ که نمیشه حرف زد.
سفیه:رحیمو میگم.
عباسعلی:رحیم خره.
سفیه:نگو بچمو.
غباسعلی:رحیم خره.
سفیه:نگو توروخدا.
عباسعلی:رحیم خره.
عباسعلی:بکپ ماخر.
سفیه:این بچه...
عباسعلی:بزار بره ببینم تهش به کجا میرسه.
سفیه:خوب من میخوام به تهش نرسه....هیشکی نباید به تهش برسه....اقلّکم بهش بگو که شیر برا ماهم شیر نیست.برا اوناهم پلنگ نیست...میگیم که نترسیم.
عباسعلی ناگهان بلند میشود نگاه تندی به سفیه میکند.بالش وپتویش را برمیدارد میرود.
سفیه:کجا؟
عباسعلی:قبرستون.
سفیه:بی سنگ قبر؟
نیره کاغذها را جمع میکند.سایه ها ناپدید میشود.رحیم وارد میشود.عباسعلی ناگهان از پرده بیرون میجهد و یقه رحیم را میگیرد.
.......
بعضی جملات هست توی بعضی نمایشنامه های کلاسیک که فهمیدنشان سخت است.دلیل آنهمه شعاری بودنشان سخت اشت.و سخت تر از همه بازی کردنشان است برای بازیگر.
برادرم سالها پیش یک جمله ای داشت برای خودش که هی تکرارش میکرد.جمله های دیگری هم میگفت که احتمالا یادم نیست!اما این روزها ترجیع بند همه حرفهایش این است که من همه چیز را انگار میدانستم.انگار از همان بچگی همه چیز را میفهمیدم.فقط حالا با بزرگتر شدنم دارد همه دانسته هایم برایم ثابت میشود.
برادرم البته آدم مغروری نیست.مغرور به معنای احمقش البته.وگرنه برای خودش مغرور است.مغرور احمق نیست.یعنی روی حرفهایی که اطمینان ندارد یا روی اعتقاداتی حتی،که بهشان قلباً و منطقا نرسیده پافشاری احمقانه نمیکند.با اینکه این روزها او "حاجی" آبادی است و احتمالا اگر کسی بخواهد قسم بخورد به سبیل او قسم میخورد،اما آدمی است برای خودش،افتاده.مهربان تا آنجا که کسی بتواند تصور کند.رئوف و ایثار گر.والبته بسیار حساس وتاثیر پذیر مثل بقیه اعضای خانواده مان._این حساس و تاثیر پذیرش را میگویم مثل بقیه اعضای خانواده،وگرنه در بقیه موارد خودم را میدانم که نیستم،_
منظورم از همه این حرفها آن است که برادرم حرف مفت نمیزند.اگر چیزی میگوید یا لازم است که برای کسی چیزی گفته باشد،یا اینکه انقدر نگه داشته حرفهایش را که چند جمله ای ازش سرریز میکند و تو میشنوی.
آن حرف این بود:هرچیزی میرود و سیرورت خودش را دارد و در طی این مسیر ابتدا تغییراتی میکند و بعد کم کم این تغییرات زیاد میشود.آنقدر که آن چیز به نهایت پیچیدگی خودش میرسد. ودر نهایت دوباره به همان سادگی وخالصیِ ابتدایی خودش برمیگیرد.میگفت مقصد همه مفاهیم،همه مقصدها،همه سلیقه ها،همه همه ها،ساده شدن است به ساده ترین شکل ممکن.
-البته "سیرورت"را نمیگفت.ولی من دلم خواست بکار ببرمش.خوشم می آید از این طرز "شدن"_
ادیپ: تو میدانی و نمیگویی؟اگر کور نبودی میگفتم حتما با دستهای خودت لایوس را کشته ای.تو درقتل او دخیل هستی.
تیرزیاس:آه که دانستن چه دردناک است.
بعضی چیرها هستند توی نمایشنامه های کلاسیک که شاید بخاطر نزدیک بودنشان به ابتدای اندیشه(البته تعبیر خیلی درستی نیست که ابتدای اندیشه را دوران سوفوکل و اوریپید و چه میدانم اریستوفان در نظر گرفت،فقط به این خاطر که در دوران طلایی تاریخ یونان بوده اند.دوران پریکلس.چه میدانم..دوهزارو پونصد سال قبل.چرا که همان موقع ها هم آدمهای خیلی پیچیده ای بوده اند و حرفهای و ایده های خیلی پیچیده ای مطرح کرده اند مثل افلاطون و ارسطو و که و که.انقدر پیچیده که هنوز هم که هنوز است،تفسیرهای تازه ای از حرفهایشان را میشود هرروز توی کتابفروشی ها دید.اما شاید بشود با کمی اغماض این را گفت که اول اندیشه درست و حسابی بشر،کمابیش برمیگردد به همان یونان و این حدود تاریخ)،ساده تر اند.به همان سادگی که هر مفهومی متولد میشود.
به همان سادگی که کودکی با صدای "تازه" و "عجیب" جغجغه ساکت میشود.به همان تازگی و نابی ِ لحظه ای که حوا عکس خودش را توی آب دید و فهمید زیباست و فهمید زیبایی قشنگ است.(حالا حوا بود یا هر ننه قمر دیگری،مهم نیست)به همان سادگی لذت بردن از غذا.به همان سادگی که کودکی میفهمد که "مادر" یعنی آرامش.به همان سادگی ِ فهمیدن طعم آلو در اولین چشش.
خلاصه که به همان سادگی که چیزها برای اولین بار به دنیا آمده اند.و به همان سادگی که برای اولین بار درک شده اند.
آه که دانستن چه دردناک است.
این جمله ای است بسیار ساده.بسیار سطحی و بسیار شعاری.
و در عین حال پیچیده،عمیق و بی پرده و از سر فروتنی.این سادگی اما بعدها طی مسیر تاریخ به طرق مختلف تغییر کرده،در نظر متفکران و نویسندگان و فلاسفه دیگر پیچیده شده،چیزهایی به آن اضافه شده و بسیار دشوار شده برای فهمیدن.
اگر همین باشد خیلی فهمیدنی تر است:دانستن چه دردناک است.
در مسیر تاریخ،ذهن بیمار بشر دلش خواسته همه آن چیزهایی که همین یک جمله توی خودش دارد را ازش بیرون بکشد و بریزد بیرون و به همه نشان دهد که چقدر فهمیده است و چقدر چیزها توی همین یک جمله ساده است و او همه اینها را دانسته.و البته توی این مسیر،توی این مسیر دانستن،کلی هم رنج کشیده و در نهایت خودش هم به همان سادگی رسیده است که از اول توی همان ایده بود.به همان چیز ساده ای که او این همه تلاش کرده بود تا ظرایفش را بیرون بکشد و لطایفش را بر خودش وهمه آشکار کند.به همان چیز ساده ای میرسد که خودش آنهمه درد کشیده تا پیچیده اش کند.به این که دانستن چه دردناک است.
و این اپیدمی نوع بشر است:فهمیدن طریقه رنج کشیدن نسلهای قبل،و ادامه راهشان با پافشاری بر این فهمیدن.پا فشاری برای فهمیدن این چیزی که آزار داده مردمان را. و درنهایت آزار دیدن از آن.
اپیدمی ای که همین انسان برای نشان دادن تمایز و برتری خودش از دیگر موجودات(جوجه تیغی مثلا)به آنها نسبت میدهد:سالانه شونصد هوار جوجه تیغی بخاطر رد شده از عرض جاده ای در فلان کشور میمیرند.جوجه تیغی ها نمیتوانند از سرنوشت هم عبرت بگیرند.چون آنها نادان اند.معیوب اند.جوجه تیغی ها نمیتوانند با هم حرف بزنند و دیگرانشان را از سرنوشت غمبار خویش آگاه سازند.چون آنها نادان اند.چون معیوب اند.برای همین با اینکه هرسال یک عالمه ازشان نفله میشود،باز سال بعد همین اتفاق را برایشان تکرار میشود و درد میکشند و احتمالا میمیرند.
این همان کاری است که آدمها میکنند. وتازه به آن هم میبالند.و تازه همین را نشانه خرمندی خودشان و اشرف تر بودنشان نسبت به دیگر مخلوقات میدانند.همین در مورد آنها(غیر آدمیان بی شرف)میشود نشانه نادانی.
دور نشویم از حرف.
اصلا آمده بودم بگویم برای فهمیدن احساس تیرزیاس موقع گفتن این دیالوگ،میشود بازیگرِ این نقش را فرستاد مافیا بازی کند.
"مافیا" یک بازی فکری و جمعی است که گویا اولین بار در یکی از خوابگاه های دانشجویی ایران اختراع شده.
بازی بسیار جذابی است.میتوانی شیوه تحلیل نمایشنامه را از آن یاد بگیری.میتوانی یک جور دیگری هم به زندگی نگاه کنی.همان جوری که وقتی میخواهی نمایشنامه ای را تحلیل کنی،ساختار نقشی را پیدا کنی،هدف کاراکتری را بفهمی،و مهمتر از همه کاری که یک پرسوناژ در طول یک نمایشنامه در حال انجام دادنش است را بفهمی.
البته بازی زیادش کاملا میتواند باعث بوجود آوردن ناهنجاری های روانی و مشکلات ذهنی بشود.و این را خیلی جدی میگویم.کم باید بازی شود.مدامش آدم را شکاک میکند."توهم توطئه" ای میشود آدم.اینها خصوصیتهایی است که یک منتقد باید نسبت به یک اثر هنری داشته باشد.یا یک کارگردان موقع موشکافی متن.در زندگی عادی،دیوانه ها فقط این طور زندگی میکنند.
حوصله توضیح دادن بازی را ندارم....بسیار شبیه به یک نمایشنامه است:آدمها حرف میزنند توی این بازی.بیشتر وقتها فقط حرف میزنند که فقط حرف زده باشند.حرفهایی که میزنند اصلا معلوم نیست با آن هدفی که در پی اش اند همخوانی داشته باشد یا نه.حتی بیشتر اوقات چیزی میگویند که هدفشان،رسیدن به عکس آن است.آدمها چند دسته میشوند توی این بازی(انگار شوخی شوخی دارم توضیح میدهم بازی را)دسته ای آنهایی هستند که حرفی که میزنند دقیقا با کاری میخواهند انجام دهند همخوانی دارد.اینها احمقهای بازی اند.بازیگران ناشی ای که احتمالا اولین بار است دارند این بازی را میکنند.یا بازیگران احمقی که بیرون از این بازی هم به همین حماقت هستند.دسته ای دیگر هستند که یک حرفی را میزنند.آن حرف اصلا برایشان مهم نیست.عکس العمل بقیه به آن حرف برایشان اهمیت دارد.به یکی تهمت میزنند مثلا،تا ببینند کی از این قضیه استفاده(یا سو استفاده)میکند.یکی را طعمه میکنند تا ماهیت بقیه را و هدفشان را بفهمند.آدمهایی هم هستند که از آن ابتدا خودشان را جای آن آدمهای احمق جا میزنند و حرفهایشان را بسیار ساده میگویند وبه ظاهر به دنبال نیل به همان حرفها هستند.اما در نهایت با مشخص شدن ماهیتشان مشخص میشود که همه حرفهایی که زده اند،با کاری که درحال انجامش بوده اند مخالف است.اینها آدمهای بسیار بدی اند.والبته بازیگرانی بسیار قهّار.
اینجوری است بازی که چند کارت رندوم بین بازیگران پخش میشود.هرکس مخفیانه کارت خود را میبیند و نقشش در بازی مشخص میشود.مثلا 5 پلیس و سه نفر مافیا.در طول بازی هیچ کس از هویت کس دیگری خبر ندارد.فقط از گفتگوهایی که بینشان ردو بدل میشود باید نتیجه گیری کنند که چه کسی مافیا است و با رای گیری عمومی او را بکشند.قوانین دیگری هم دارد این بازی که به جذابیت آن اضافه میکند.همه این گفتگوها و رای گیری ها در روز انجام میشود.و بعد از مرگ یکی از بازیکنان،همه چشمهایش را میبنند.یعنی شب شده.توی شب مافیا فقط چشمهایش را باز میکند و در سکوت کامل با اشاره به یک نفر او را ترور میکند.باز همه چشمهایشان را میبندند و وقتی باز میکنند مثلا روز شده و یک پلیس از بینشان کم شده.حالا باز باید با هم حرف بزنند و از اتفاقاتی که افتاده و روابط آدمها با هم تشخیص بدهند کی مافیاست و باز رای گیری کنندو اورا بکشند.که اغلب اوقات هم اشتباهی یک پلیس بخت برگشته کشته میشود.
دیدن فیلم های پدرخوانده و مرحوم(departed)هم برای درک بهتر بازی توصیه میشود!
البته قانون زیاد دارد و اینجا هم جای توضیحش نیست.اما همین که بسیار شبیه نمایشنامه است و روابط آدمها توی آن،وحرفها و اعمال آدمها توی آن،جذابش میکند.و البته تر اینکه بسیار شبیه زندگی.
برای همین است که بازی کردن مداومش ضرر دارد.همه بازیهای که خیلی شبیه زندگی میشود برای آدم عاقل ضرر دارد.تئاتر یکی از این مضرّات خطرناک است.
حرف این بود که توی این بازی شخصی که شب توسط مافیا ترور میشود.میتواند همانجا کنار بقیه بازیکنان بنشیند.اما او دیگر مرده است یا به اصطلاح سوخته است و دیگر در بازی نقشی ندارد و فقط باید در سکوت بازی را تماشا کند.یا برود دنبال کارش.این شخص میتواند مثل خدا(یکی از نقشهای بازی که در بازی تاثیری ندارد فقط فرمان "چشمهایتان را ببندید"(شب شدن) چشمهایتان را باز کنید"(روز شدن)یا فرمانهایی از این قبیل میدهد)همه ماجرا را از بیرون ببیند.هویت همه را بشناسد.بفهمد هرکس مافیاست یا پلیس و حالا با این آگاهی،حرفهای آنها را دنبال کند.
با شناختن هویت هر نقش،او دیگر میتواند هدف هرکس از گفتن حرفهایش را بفهمد،در صورتی که بازیگران درگیر بازی این را نمیدانند.او میتواند همه اتفاقات را ببیند.دلیل آن اتفاقات را بشناسد و عواقبشان را نیز پیش بینی کند.او درست مثل ناظری بیرونی و مسلط،همه را زیر نظر دارد اما هیچ حرفی به هیچ کس نمیتواند بزند و در روند بازی هیچ تاثیری نباید داشته باشد.
این وضعیتی است شبیه وضعیت تیرزیاس.آنجا که در جواب ادیپ میگوید: دانستن چه دردناک است.
مفهوم ساده ای که فقط با تجربه کردنش میتوان فهمید.
و این تجربه برای بازیگری که در مافیا مرده است و نظاره گر تلاشهای بیهوده بعضی،حماقتهای بعضی دیگر،و شیطنتهای مافیا است؛به خوبی قابل درک میشود.او از همه چیز آگاه میشود.پیشینه،حال و آینده بازیگران را میبیند و میداند اما هیچ حرفی به هیچ کس نمیتواند بزند.اشتباه کردن آدمها را میبیند.فریب خوردن و فریب دادنشان را میبیند و باید سکوت کند.
این یک نوع آگاهی درد آور است.و ساده ترین و شاید دم دستی ترین از نوع خودش باشد.از نوع این شکل آگاهی.
اما به درستی از همین نوع است.

___________________________
تیرزیاس،پیشگویی کور است.که در معبد دلف،انجا که خدایان یونان حضور دارند،با ایشان ارتباط دارد و از آینده و نیتهای آنها و آدمیان آگاه میشود.
کور بودن پیشگو،معبد دلف،خدایان یونانی،و شیوه آیینی این ارتباط مسایل اسطوره ای پیچیده ای از یونان باستان است که با وجود جذابیت زیادشان...الان حوصله گفتنش را ندارم!میتوانید خودتان پیدا کنید بخوانید دیگر اگردوست داشته باشید.
____________________________________________
*عنوان،دزدی است.مثل بیشتر عنوانها.دلیل این هم که تا حالا نگفته ام شان این بوده که فکر میکردم خیلی واضح اند که دزدی اند و چی هستند.بیشتر اسم فیلمی بوده اند که وسط نوشتن متن به ذهنم آمده یا به متنها میخورده.یا قطعه ای از یک شعر یا یک هچین چیزی بوده اند.این هم اسم یک کتاب است.یک کتاب خوب که البته به ادیپ و نمایش و اینها شاید خیلی مسقیم مربوط نباشد اما به این قضیه دانستن و درد این حرفها یک جورهایی مربوط است و به یک چیزهای دیگر هم...البته همه چیز یک جورهایی به همه چیز مربوط است...
هرچقدر گفته بودیم که یک هیتر برقی بگیر این خطر دارد،امروز و فردا کرده بود.البته برادرش مدیر ! آنجا بود و او باید تصمیم میگرفت.حسین که بنده خدا حرفی نداشت.اوهم ناراضی بود.
مجید توی دکه بوده وقتی آتش سوزی میشود.پایش میخورد به چراغ.واژگون میشود.آنجا هم که همه چیز سوختنی است.از روزنامه و مجله بگیر تا چیپس و پفک و چسک و بدتر از همه فندک و گاز فندکها.همین ها هم بوده که منفجر شده و زده صورتش را صاف کرده.
البته خیلی چیز نگران کننده ای نیست.کمی صورتش سوخته و پشت پایش.دکتر هم گفته خوب میشود.تازه حسین رفته پیش دکتر و گفته:آقای دکتر این داداش ما 24 سالش بیشتر نیست.جوونه.فردا میخوایم براش زن بگیریم.جاش که نمیمونه؟دکتر پرسیده:مگه خودت چندسالته؟
این را که تعریف میکرد حسین،یک سکوت ناخواسته ای کرد که اصلا دلم نخواست توی آن لحظه جای او می بودم.حسین خودش بیست و هشت سال دارد.پدرش پارسال فوت کرد.
یک مدتی آمد پیش ما توی شهر کتاب.بعد هم که آقای شهر کتاب سر همه مان را باهم کلاه گذاشت و دررفت.آمد با برادرش یک دکه ی روزنامه فروشی اجاره کرد و مشغول شد.
فردا میرویم دکه را ترو تمیز کنیم بلکن!بشود دوباره راهش انداخت.
کلی پودر سفید جمع شده توی آن یک لکه جا و مخلوط شده با خاکسترهای آشغالی.
حسین میخندد بیشتر وقتها.وقتهایی هم هست که ساکت است.یک جور سکوتی که دلت میخواهد همه دارایی ات را بدهی تا بفهمی به چه فکر میکند.
چیزها را حسین قشنگتر از من میبیند.آدمها را.چیزها را.با دوستانش دوست شده ام.از معدود آدمهایی است که بعد از این که از خودشان خوشم آمده از دورو بری هایش هم خوشم می آید.گروهی هستند برای خودشان.شاید ده پونزده نفری.هفت هشت دختر و همین قدر هم پسر.
برخلاف همه ی این دوستهای گروهی که متنفرم ازشان،اینها همدیگر را میفهمند.نمیدانم شاید بقیه آن گروههای دوستی هم همدیگر را میفهمند و من نمیدانم.اما با اینها که هستم خوشحالم.یک جور همدیگر را دوست دارند که توهم دلت میخواهد دوستشان بداری.و دوستت داشته باشند.یک جوری...یک جور خاص.همه اش این واژه ی "افلاطونی"توی ذهنم می آید برای توصیف این نوع دوستی که نمیخواهم به کار ببرمش.چون این نیست.یک چیزی است قشنگ تر از این.سبک تر ازین.شفاف تر و رنگی تر ازین.آدم وار تر ازین.اینجایی تر.
یک جور که وقتی نگرانت بشوند تند و تند نمیپرسند تو چته؟چطوری؟حالت خوبه؟ تند و تند زنگ.شرو ور به هم نمیبافند.می آیند بی هیچ مقدمه ای.بی هیچ حرفی از نگرانی.بی هیچ حرفی ازاینکه"ببین تو برای ما مهمی"،"ببین ما چقدر دوستهای خوبی هستیم که نگرانتیم".بی هیچ حرکت اضافه ای،-درست همانطور که پیتر بروک میگوید،وقتی که ایستادن روی صحنه را سخت ترین کار بازیگری توصیف میکند.وقتی که فقط ایستادن و حرکتی بیخودی انجام ندادن را زاییده ی اعتماد به نفس قلمداد میکند- می آیند توی دکه حسین مثلا چای میخورند.مینشینند توی آن چس مثقال جا.جمع میشوند توی خودشان و با هزار مکافات جاگیر میشوند آن تو ساندویچ گاز میزنند.توی سرو کله هم میزنند.بلند میشوند یک هویی دستش را میگیرند و میبرندش بیرون،...چرخ میزنند.چه میدانم.از همین کارهای معمولی که دیگر هیچ کس نمیکند.از بس که معمولی اند.
از بس که همه دیگر میخواهند معمولی نباشند.
اینجا اتفاق جالبی که دارد می افتد این است که دیگر آدم معمولی پیدا نمیشود.همه یکجوری میخواهند "خاص"باشند.متفاوت باشند.هر کس را که نگاه میکنی از بلیط بگیر دم بی آر تی گرفته تا سوپری سر کوچه،تا دانشجوی هنر و پزشکی واستاد و چستاد خاص اند.متفاوت اند.حالا انقدر"خاص"بودن زیاد و معمولی شده که دیگر "معمولی"بودن بیشتر توی چشم میزند.توجه بیشتری جلب میکند."خاص"تر است.
حسین یک آدم معمولی خاص است.دوستان حسین آدم های معمولی خاصی هستند.همانطور که آن اول اول،همه آدمها همینطور بوده اند.همینطور معمولی خاص.به زور خودشان را متفاوت نکرده اند.همه آدمها با هم فرق میکنند.ولی همه آدمها این را نمیدانند.اگر گاهی هم این را میگویند فقط برای نشان دادن فضل است.وگرنه به آن"آگاهی"ندارند.اینها ولی به این آگاهی دارند.به اینکه آدمها بی اینکه سرشان را از ته بتراشند یا لباسهای عجیب غریب بپوشند یا حرفهای قلمبه سلنبه بزنند،هم خاص اند.با دیگران متفاوت اند.
همین آگاهی کلی از دردسرهایشان کم کرده است.کلی از زحمتهای اضافی خلاصشان کرده است.
انتظارهای خیلی عجیب غریب از هم ندارند.خیلی ساده تر میگذرند از کنار خیلی چیزهای هم.اگر امروز فلانی حال و حوصله نداشت دهنش را سرویس نمیکنند که چرا حال و حوصله نداری؟یا چه میدانم...همین چیزها دیگر.همین چیزهای معمولی که هیچ وقت جدی جدی بهشان فکر نمیکنیم.ولی بعدا بهشان برمیخوریم و توی رابطه های خیلی جدی ترمان از همین ها صاف میشویم!
خلاصه که دکه سوخته.به درک که سوخته.قهوه خانه که میتوانیم برویم.چه میدانیم جک که هنوز بلدیم تعریف کنیم.من که نسوخته ام.تو که نسوخته ای.تازه اگر سوخته بودیم هم یک چیز دیگری بود که هنوز نسوخته بود.
می آید سر تمرین من.میدانم که به هزار چیز همزمان دارد فکر میکند.به دیه ای که برای خون پدر باید بگیرد و هنوز تکلیفش معلوم نیست.به دختری که کوچک است و پدر ندارد و خواهرش است.دختری که پسر نیست،دختر است!به مادری که دوتا پسر دارد که باید زنشان دهد.دختری دارد که کوچک است.که پدر ندارد.که دختر است.به دکه فکر میکند.به این که جای سوختگی روی صورت مجید نماند خدا کند.حتی به این فکر میکند که چه خوب میشد اگر همه رفقا جمع میشدند کنار هم،یک کاری را باهم میکردند که هم فایده ببرند هم همگی کنار هم باشند.
و به تئاتر هم فکر میکند.به اینکه تئاتر خوب است.به اینکه اتفاقی توی تئاتر می افتد که نزدیک است به لحظه تولد.به وقت مرگ.به جنس عشق.به این فکر میکند که به لحظه های آغاز تاریخ میشود رسید.
و به این که چرا بازیگرش توی تمرینهای قبلی انقدر گریه کرده است.و نگران است.که تمرینها را با این وضع ادامه دهد یا نه.چطور کنترل کند نیلو را وقتی که بعداز ده پانزده دقیقه تاریکی و حرکت و موسیقی،دیوانه میشود و تقریبا دیگر "نیست".چیزی شبیه به شمنیسم اتفاق میافتد.کجا میرود وقتی که دیگر آنجا نیست؟
به این فکر میکند که من،هنوز با بقیه آنقدر که باید صمیمی نیستم.و اینکه اینکار چقدر به صمیمیت احتیاج دارد.و من هرچقدر هم که بگویم هستم او باور نمیکند.چون دروغ میگویم.و او دروغ را میداند.
به همه ی اینها فکر میکند وقتی می آید سر تمرین من.ولی شروع که میکند دیگر مال من است.دیگر هیچ چیز نیست جز "رحیم"داستان من.مردی که دارد دیوانه میشود.مردی که دیوانه هست ولی نمیدانم.دیگر فقط به رحیم فکر میکند.به رحیم فکر نمیکند.از توی رحیم فکر میکند.میشود بازیگر من.و من خوشحالم از یک طرف که اینچنین بازیگری دارم.که رفیقی این چنین دارم_خیلی خیلی وقت است که این واژه را بکار نبرده ام،اما حالا میبرم:رفیق-و ناراحتم که چکار میتوانم بکنم برای فکرهایش؟
تمرینم که تمام شد دوباره میشود همان حسین که اگر غیر از من کسی کنارش باشد بسیار میخندد.ورجه وورجه میکند.توی سرو کله ام میزند و شعر میخواند.
تمام که میشود تمرینم دوساعتی ولیم تا تمرین او شروع بشود.و حالا من میشوم بازیگر او.و همه زورم را میزنم که به همه ی اینهایی که اینجا نوشته ام فکر نکنم.و فقط به این فکر کنم که زنی دارم که دوستش دارم.و به معشوقه ای قدیم،که دوست ترش میدارم.و گیر کرده ام مثل خر توی خرّه.و تکان بدهم خودم را و برقصم و به هیچ چیز فکر نکنم و بروم تا آوازهای مادری ام یادم بیاید و لالایی هایی که شاید یک بار توی شش ماهگی شنیده باشم را مثل بلبل بخوانم.
و نمیدانم چقدر میشود.چقدر میشومش.
اما خوب است این روزها.حتی اگر دکه سوخته باشد.حتی اگر حسین خنده رو،با آنهمه فکرهای عجیب غریب مجبور باشد نقش رحیم نویسنده من را بازی کند.حتی اگر من،گیر کرده باشم توی آوازهای مادری ام و بین دوتا زن و مردن بخاطرشان و کشتن مردی دیگر.
این روزها مثل یک نوع سخت پشت که از دویست میلیون سال پیش تا حالا هیچ تغییری نکرده و هنوز دارد توی سواحل اقیانوس آرام زندگی میکند،و به فسیل زنده معروف است،به آغاز تاریخ نزدیک ترم.

روی پل خواجو راه بروی
روی پل خواجو راه بروی
روی پل خواجو راه بروی
و به این فکر کنی که یارو نوشته است چند روز دیگر دنیا قرار است تمام شود.
زوی پل خواجو راه بروی
روی پل خواجو راه بروی
و به این فکر کنی که محسن میگوید به این کشکی ها هم نیست.حساب کتاب دارد.
روی پل خواجو راه بروی
و فکر نکنی....
روی پل خواجو گشاد گشاد راه بروی و بگذاری که فکر تورا بکند...
روی پل خواجو راه بروی
روی پل خواجو راه بروی
و به این فکر کنی که یارو نوشته است.بروید محبت کنید.بروید هرکس را میبینید در آغوش بگیرید.ببوسیدش،شاید دنیا جدی جدی تمام شد و نبوسیده مُردی.
روی پل خواجو راه بروی
و مردم را نگاه کنی
و نگاه کنی...
و فکر کنی که چطور میشود که تمام بشود به همین سادگی؟
که تمام ها چطور "می شوند؟"
که روی پل خواجو راه بروی
روی پل خواجو راه بروی
و تازه بفهمی که مدتهاست دیگر روی پل خواجو راه نمیروی.به چارباغ رسیده ای.دروازه شیراز را دور زده ای.برگشته ای تا رسیده ای به انقلاب.داری روی سی و سه پل راه میروی
روی پل سی و سه پل که راه میروی
روی پل سی و سه پل که راه میروی
روی پل سی و سه پل که راه میروی
به این فکر میکنی که چقدر آدمها نبوسیده مرده اند.
روی پل سی و سه پل که راه میروی
روی پل سی و سه پل که راه میروی
به جمله ای از "خیابان یک طرفه"فکر کنی و یادت نیاید.
روی پل سی و سه پل که راه میروی
نگاه کنی به جای خالی فلوت زن پیر سی و سه پل که شاید تنها تو میدانستی که او یک تبعیدی است.
از بندرعباس تبعید شده.بچه هایش را کشته اند.زنش را...زنش را چکار کرده بودند؟!
روی پل سی و سه پل که راه میروی
به این فکر کنی که یک جاهایی توی جهان هست که یک جور میدان مغناطیسی دارد که تا شعاع چندصدمتریشان "حافظه" کار نمیکند.
زمان خالی میشود.
روی پل سی و سه پل که راه میروی
به فلوت زن پیری فکر کنی که تنها آهنگی که بلد است را بیست و پنج سال آزگار روی همین پل نواخته است
تا دوران محکومیتش تمام شود.بتواند برگردد بندرعباس.زنش را ببیند.ببوسدش.بمیرد.

شب شده است.به خانه برگشته ای و هنوز سردت است.
سیگار میکشی و به این فکر میکنی که چرا این سرما بیرون نمیرود.
محسن باز پریود شده است.
مثل همه وقتهایی که به اصفهان آمده ای.و دارد باز از احترام به جهان حرف میزند.جهانی که از ما قدیمتر است.
جهانی که موقع حرف زدن باهاش یا در موردش باید احترامش را نگه داشت.
وضو گرفته است محسن.
محسنِ وضو گرفته را تا حالا ندیده بودی.
باز میکنی کتابی را که جلدش معلوم نیست.
نوشته است :
"سلام بر من روزی که زاده شدم و روزی که میمیرم و روزی که زنده برانگیخنه میشوم."
قرآن است کتاب.
از دماغم آوردند فیلم به این خوبی را،این همه خردسال و زن و پیر ونوزاد گدا.
بله..بله...ولی پس چرا درقفس هیچ کسی کرکس نیست؟آنوقت آن دوست فرهیخته و هنرمند ما توی نامه یعنی اداری اش،میگوید:به نظر من هنر به شدت شخصی است.مگر میشود آخه آقاجان.کدام شخص،کدام هنر؟کدام شخصیت؟مگر وقتی از انقلاب به سمت چهارراه ولیعصر داری پیاده میایی و هر دوسه متر یک گدا میبنی،شخصیتت همراه تو نیست؟ (گدا هم نیستند...یارو زنه بچه اش را بغل کرده بود با سرو وضع مناسب حتی،یک ساعت مچی دستش گرفته بود و هرکس رد میشد آرام و با کلی خجالت میپرسید ساعت میخرین آقا؟)شخصیت آدم که فقط موقع خلق اثر هنری اش کنارش نیست که.همیشه همانجاست.نمیشود از خیابان پانزده خرداد رد بشوی و از مُثل افلاطونی حرف بزنی که.میشود؟
یاد آن شب افتادم که داشتیم میامدیم به سمت خانه.یکی را دیدیم توی سیاهی،کنج دیوار وستون یک مغازه،کنار پیاده رو دراز کشیده است.سیامک همینطوری گفت:میبینی؟من هم بی حواس گفتم آره خوب.مدتی گذشت و رد شدیم ازش.پرسیدم مگه کی بود؟گفت:میشناسیش.بعد هم هرچه پرسیدم تا خانه نگفت که نگفت.آنموقع البته نمیدانستم گاهی وقتها سیامک همینجوری یک چیزی میپراند و انقدر خودش جدی اش میگیرد که قضیه کاملا جدی به نظر میرسد.رسیدیم خانه.شام را هم خوردیم اما دلم آرام نمیگرفت.آخر آنموقع انقدر آدمها و رفقای عجیب وغریب داشتم ودورم بودند که این فرض که یکی شان همینجوری دلش خواسته شب راکنار پیاده رو بخوابد،فرض غریبی نبود.حتی این فرض که احتمالا یکی شان مجبور شده آنجا بخوابد هم حتی.رفتم دوباره توی خیابان.نزدیک یارو شدم.عاقله مردی بود.اما هنوز توی تاریکی درست نمیتوانستم تشخیص بدهم.جلوتر رفتم.از صدای پایم حرکتی کرد.بعدش هم دوباره غلتی زد و به آن پهلو خوابید.انگار که به این جور صداهای پا عادت داشته باشد.گفتم هی عمو؟عمو باتوام.بیدار شد و زاغ شد توی چشمهایم.گفت ها.دیدم نمیشناسمش اما هنوز هم حرف سیامک توی گوشم بود و رفقای عجیب اطرافم در خاطرم وسیاهی شب،رازآلود.نمیدانستم چه باید بگویم.ترسیدم.گفتم حالا بلند میشود و دوتا کشیده میخواباند توی گوشم که چرا از خواب ناز بیدارش کرده ام.خودم را جمع و جور کردم و پرسیدم:اینجا چرا خوابیدی؟ترسید بنده خدا.فکر کرد از اماکنی جایی هستم.شروع کرد بی هوا همینطور کلمات را بی هیچ ترتیب منطقی از دهانش پرتاب کردن:من دیپلم دارم.حسینعلی..باقری اسم خیابون..برادرام...یکیش توی توحید میخوابه..اسم خیابون باقریه ..مدرک ..ایناها دیپلم...اون یکی تو مسجد یزدخواستی هاس...دلم سوخت برایش.گفتم نترس.چیزی خوردی؟گفت این مسجده..حاجی محمدی..یه وقتایی یه چیزی میاره.گفتم امشبم آورده گفت نه.چی خوردی پس؟نون..ایناها..پلاستیک نون خشکهایش را نشانم داد.یکسری حرفهای دیگری هم راجع به این که مالک اصلی آن منطقه و خیابان او برادرانش است-7برادر بودند که همه گدایی میکردند-و اسم خیابان به خاطر نام فامیل آنهاست که باقری شده است وازین چیزها.گفتم چی میخوری برم برات بگیرم؟گفت پنیر.نونا خشکن.پنیر نرمش میکنه.نگاهش کردم.رفتم یک مغازه شبانه روزی پیدا کردم یک سری چیز میز خریدم آوردم گذاشتم کنارش.برگشتم خانه.به سیامک گفتم:چی میگفتی پس این که آشنا نبود.سیامک هم انگار بغ کرده بود.یک گوشه نشسته بود و با همان سنگینی بی تخفیف بار اولی که گفته بود،گفت:چرا آشنا بود.میشناختیش...دوباره دلم رفت.اینبار نه بخاطر اینکه ممکن است یارو از دوستان وآشنایانم باشد بخاطر اینکه ممکن است خودم باشم..ممکن است همه دوستها و آشنایانم باشد...دلم آوار شد توی دستهایم.زدم بیرون و هق هق زدم زیر گریه.حالا گریه نکن کی گریه کن.نمیدانم چرا بند هم نمیآمد.یکسالی میشد گریه نکرده بودم.آنهم بعداز آن اشکهای زورکی سر خاک مادربزرگ....تا آخر محسن آمد و نیم ساعت در گوشم وزوز کردو ده دقیقه ای هم بغلم کردوهمان گوشه پیاده رو باهم گریه کردیم تا آرام شدم.....بعدش هم گذشت و گذشت تا چندوقت بعدش که محسن خودکشی کرده بود . کتاب"فرنی وزویی"که از من امانت گرفته بود را کنارش پیدا کرده بودند.هنوز هم خون کنار بعضی صفحاتش پاک نشده.نمرد...رگ را خوب وعمقی زده بود...اما به هر ترتیب که بود نمرد.بعد که گوشی را رسانده بودند دستش توی بیمارستان و من هرچه فحش خواهرومادر که بلد بودم و تا آنوقت به کسی نگفته بودم را بهش گفتم،آرام با همان حال یک آدم از مرگ برگشته گفت:رضا!راستی تویک بغل گریه به من بدهکاری.حالا احتیاجم است.بیا پسش بده.![]()
چطور شد که به این جا رسید نمیدانم.اما فیلم"اسب حیوان نجیبی است"را دیدم امروز.فیلم خوبی بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱.راستی قسمتی با عنوان "نامه ها" اضافه کرده ام به موضوعات وبلاگ٬که شاید به زودی...شاید..به زودی چندتا از نامه هایی که اینور وآنور و برای این و آن فرستاده ام(با کمی دخل وتصرف) آنجا بگذارم....شاید.
۲.آن قسمت از موضوعات که عنوانش هست ولی هیچکس تویش نیست را (ختنمچه و مهتابی٬همگنان قارو...)هم امیدوارم به زودی....امیدوارم بزودی تایپ کنم و بگذارم.
۳.زنگ زده ام بعد از یک ماه.میگویم الو؟میگوید رضا؟میگویم سلام.میگوید:ریش گذاشتی؟میگویم نه سبیل دارم.میگوید فقط سبیل؟میگویم نه یک دم گربه هم گذاشته هم زیر لب پایینیم.میگوید من ریش و سبیل گذاشته ام...و میخندد.بعد میگوید چرا زنگ زدی؟خودم میخواستم بهت زنگ بزنم ولی نزدم چون دوسه روز دیگر میخواستم بیایم پیشت.میخواستم یک دفعه ای باشد.بعدش هم میگوید هنوز دارم واحد پاس میکنم.وبلافاصله اضافه میکند:راستی نظریه اجرا ی ریچارد شکنرو حتما بگیر....بعدش هم میگوید چطوری رضا؟حالا من ساکت میشم تو حرف بزن.....
مهم نیست من چه میگویم.
۴.اگر تو نبینی من هم نمی بینمم*
۵.یک قسمت دیگر هم توی موضوعات اضافه کرده ام با عنوان "هایکو".بی هیچ شکی آن جا هایکوهای خوبی که میخوانم را خواهم نوشت!
۶.اینجایم٬
بر تلی از خاکستر*
۷ و ۸ و ۹و۱۰.یه چیز مهم دیگه هم میخواستم بگم.یادم رفت
-خاموش کن اونو رضا...چاییشو ریختی؟
-چرا؟
-چایی تو صددرجه بد طعم میشه.داره میجوشه.
سکوت
(به جعبه چای نگاه میکنم:چایِ معطر...انگلیسی)
-بستگی به چاییش داره.
-تو انگلیس نظر سنجی کردن بهترین طعم چایی وقتیه که توی هفتاد هشتاد درجه دم بکشه.
(بخار بالای قوری را بو میکشم.با این که سرما خورده ام دماغم هنوز زنده است.بوی بخار آبِ بی مزه ی قرمز را میفهمد.)
-تا حالا امتحان نکرده بودم.
سکوت
-میدونی آرش من فقط یه بار تو زندگیم یه چای درست کردم که بوی چایی میداد؟
سکوت
اونم تنها باری بود که ننم اومده بود خونم مهمونی.(مکث)البته چاییایی که ننم درست میکرد همیشه عطر چایی داشتن.نمیدونم چطوری درست میکرد.مث من همینجوری میذاشت آب سماور جوش بیاد بعد چایی میریخت تو قوری.قوریم میگرفت زیر شیر سماور.فیشششش.یک دقیقه بعد بوش اتاقو ور میگرفت.
(قندی توی لیوان چای میزنم.قرمز میشود.قند را به لبهام میگذارم و محتویات داخل قند را مثل اسنفجی که فشار بدهی و رنگ عوض کند،تو میکشم.سفید میشود دوباره.)
عطر چایی مال ننم بود آرش.(مکث)ربطی به دم کشیدنش توی صد درجه و مارکش نداره.
یک حبه قند را بدون اینکه توی چایی بزند به دهانش میاندازد.هندزفری اش را توی گوشش میچپاند.لیوانش را برمیدارد و میرود تا چای اش را توی اتاق گوش کند.تنها میشوم.لیوان را به دهانم میبرم....
-اووف...داغه این که بد مصب.
Shut the fuck up….please
"درست همینجا بود که بابا اون راسو رو زیر گرفت"
"جلوتر بود"
جو بی آنکه سرش را بر گرداند گفت:"فرقی نمیکنه کجا بوده.هرجا آدم یه راسو رو زیر بگیره همونجا جون می ده برای زیر گرفتن یه راسو"
ابهترین داستانهای کوتاه جهان/ارنست همینگوی/احمد گلشیری
ـ مجنون شده ام
- ما هنوز آنقدر عمر نداریم که بتوان شانس مجنون شدنی درآن قایل شد.*
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* این را یک دون ژوان گفت!دون ژوانی که فلسفه خوانده ولی متبحر درادبیات است.