یا
مرز ایران و توارن دقیقا کجاست؟

پدربزرگ همیشه چیزی برای بخشیدن داشت. چیزهایی که بخشیدنشان ضرری نداشت. چیزی هم از کسی کم نمیشد. چیزهایی که شاید مال خودش نبود، مال هیچکس نبود. اما بهمحض اینکه میبخشیدشان بهاندازه کسی که میتوانست آنها را داشته باشد باشکوه و سخاوتمند میشد. یک روز بارانیِ اردیبهشت میدیدی جورابهای کلفت پشمیاش را پوشیده و آمده جلو در که فلانی، میایی برویم علف بیاوریم؟ میگفتم توی این هوا؟ میگفت پس چی که توی این هوا. کاهدان پر از علوفه است، البته که برای همین هوا میخواهیم برویم. ازبسکه میدانست رگبار خنک اردیبهشت را زیر رگههای کمزور و یکدرمیان آفتابِ بعدازظهر چقدر دوست دارم. بله که پدربزرگ برای چیزهایی که واقعاً مال خودش بود شتاب بیشتری برای سخاوت داشت. گوسالۀ تازه به دنیا آمده را وقتی میدید آنهمه ذوق لکههای قهوهای خوشرنگ پیشانیاش را میکنم در سفیدی یکدست سرو گردنش:
- این گوساله برای این بچه است. نه کسی میفروشد نه کسی میکشد.
و این را یکجوری بلند و رو به همه میگفت که کسی فردا نیاید بگوید یادم رفته بودم یا نشنیدم یا حتی نگوید مجبور شدم و دستم تنگ بود. بک جوری که هیچکس بعداً هیچ جوری نتواند هیچ حرفی بزند چون او تصمیم گرفته بود این گوساله برای من باشد.
درخت زردآلوی پیری بود توی باغمان که هرروز بعد از مدرسه میامدم و ازش بالا میرفتم. بعد هم یکجور خودم را بین شاخههایش پنهان میکردم که هیچکس نبیندم. آنوقت ساعتها مینشستم تا ببینم کی می آید رد بشود از آنورها و چه ها میگویند با هم وقتی ندانند کسی دارد آن بالا به حرفهایشان گوش میدهد. یکبار که پدرم ویرش گرفته بود ببیند وقتهای تنهایی چکار میکنم و با کی میروم و منویاتم چیست گیر داد که این همه وقت کجا میروی که پیدایت نیست؟ وقتی گفتم بالای زردآلو باور نکرد. بعد نفهمیدم چرا اینطور بی دل و بی هوا نفرین میکند. خوب که هرچه دلش خواست گفت و دید راضی نمیشود، رفت یک تکه چوب از حیاط برداشت که بیافتد به جانم. اولین و آخرین بارش بود که قصد کرد بزندم. و زد. من هم ایستادم و همینطور مبهوت نگاه کردم فقط. بعد که پدربزرگ آمد و با دادوقال حایل شد میانمان تازه یادم افتاد که میتوانستم فرار کنم یا فریاد بزنم و کمک بخواهم. پدربزرگ دیگر پیر شده بود. نه زورش و نه زبانش به پدر نمیچربید. برای اینکه غائله را بخواباند گفت چکار داری بچه را؟ راست میگوید. آن زردآلو را داده ام به خودش. از ذوقش میرود صبح تا شب آنجا روی درخت شاخه ها و برگهایش را میشمرد. بعد هم که پدر رفت دستش را آورد و اول جای چوب ها را نوازش کرد. آخر هم گفت عرضه نداری اقلا فرار کنی بچه؟ حسابی پکر شدم. چند دقیقه بعد ولی پرسید حالا واقعا رفته بودی روی درخت؟ همانطور گریان سرم را تکان دادم که یعنی بله. گفت که چکار کنی، شاخه ها و برگها را بشماری؟ سرم را تکان دادم که یعنی نه. گفت حالا دیگر گریه نکن. برو هروقت خواستی هرچقدر خواستی بالای درخت بمان. اصلا کاغذ مینویسم که درخت برای خودت است، خوب است؟
نشسته بودم یک روز بالای زردآلو، میان شاخه های انبوه و کلفتش و به میلیونها برگ سبز و زردی نگاه میکردم که توی باد شرِّوشر صدا میکردند. حرفهای بریده بریده چند نفر که نزدیک میشدند توی صدای برگها گم میشد. جلوتر که آمدند یکی شان گفت کجا بساط کنیم؟ پسر قربانعلی بود. میرفت تهران خیاطی میکرد. آن روزها هرکس تهران میرفت یعنی اوضاعش خوب بود. برای همین هم پسر قربان اولین حقوقش را که گرفته بود لباسهای نو خریده بود و برگشته بود آبادی تا رفقایش را سور بدهد. دو بست تریاک اعلا گرفته بود با آبمیوه و جوجه و فلان و چنان.
پسر صفر گفت زیر آن زردآلود پناه خوبی دارد. زغال هم همیشه خدا پیدا میشود توی باغهای اینها از بس که همیشه آتششان میزنند.
پسر قربانعلی گفت کسی نبیند آنجا یک وقت؟
پسر عمه ام هم همراهشان بود. گفت تو هم از وقتی رفتی تهران خایه هات رو کشیدن ها.
پسر صفر گفت: آره اینجور بی خایه هواخواه هم زیاد پیدا کنی. شنیده ای که قضیه علی شیر و پسر نایبعلی را که؟
پسر قربانعلی گفت بخواب بابا گه نخور. یک جور فحشی بود که نشنیده بودم تا حالا. حتما از تهران بلد شده بود. بقیه هم کمی نگاه کردند و دست آخر پسر عمه ام گفت نمیدانم کدام پدرنامردی است که یک سال در میان میاید باغ و کشت و کار دایی ما را آتش میزند.
پسر صفر گفت یعنی تو نمیدانی که خود دیوثش آتش میزند؟
پسرعمه ام گفت زر مفت نزن بابا. این همه بدبختی دارد بجای اینکه اینها را بزند به یک زخمی بیاید محصولش را آتش بزند؟
پسر قربانعلی آمده بود و زیر زردآلو داشت از اجاق سنگی به جا مانده از چند روز قبل زغال های درشت تر را برمیچید. گفت هرکس آتش زده دمش گرم. زغال و اجاق ما عملی ها رو آماده کرده. یک جوری با افتخار گفت ما عملی ها که بقیه هم خوششان آمد و آمدند نشستند کنار منقل تا بساط را به پا کنند.
پسر صفر گفت چاه ویل دایی تو. اگه آتش نزنه طلبکارهاش دست از سرش برنمیدارند. به دو تا شون هم نمیرسه این محصول.
پسر عمه ام گفت جان بکن دیگر آن صاحب مرده را بیاور بیرون هلاک شدیم که.
پسر صفر گفت من از همین حالا خارشک افتاده به جانم. و شروع کرد ادای خاراندن پشتش را درآوردن. دستش را میبرد همه جا زیر پیرهن و توی شلوارش و با صدا میخاراند.
2.
سالهاست توی ذهنم قبل از خواب تصویر بعلاوۀ نشانگر یک تفنگ دوربین دار را میبینم که انگار نگهبان خواب هایم است. قبل از خواب از برج بلندِ آگاهیِ هنوز زایل نشده ام به بیرونِ قلعه نشانه میگیرد. هیچ وقت ندیده ام چیزی یا کسی توی آن بعلاوه باشد. هیچ وقت صدای شلیکی نشنیده ام. همیشه فقط کمین است. همیشه آماده باش خطری که نمیدانم چیست. شاید به خاطر همین باشد که بهترین تفریحم از وقتی بیاد می آورم نشانه گیری و پرتاب است. حالا یا با تیرکمان یا با دست یا توی بازی های کامپیوتری.
چند وقت پیش برای اولین بار یکجا از این قضیه حرف زدم. از بعلاوۀ قبل از خواب و از پرتاب. امسال همسرم برای تولدم یک کمان گرفته است. برند آرش. سه تا هم تیر دارد. یک هفته ای باهاش ور رفتم ولی توی خانه نمیشود کاری کرد. نه فضایی هست برای تیراندازی، نه اگر هم باشد میتوانی با خیال راحت زه را بکشی تا آنجا که میتوانی. باز هم هیچی به هیچی. آخر دوباره پناه برده ام باز به بعلاوۀ قبل از خواب و انتظار گرگی، دزدی کسی چیزی که بیاید و نگهبان ندیده و نشناخته آیا بزند آیا نزند.
3.
رفته بودیم شمال یا یک همچون جایی. توی اتاقهای تنگ یک مهمانسرا نشسته یا خوابیده بودیم. مرد و زن. زیاد بودیم. چهره ها آشنا نبود. یا اگر بود دوستان دوستانم بودند. آشناهای سلام و علیکی. لباسهایمان خیس بود هنوز. انگار میخواستیم بخوابیم. یا مثلا از آب تنی برگشته بودیم و حالا دراز کشیده و مشغول گفتگو بودیم. لباس من یک شلوار تنگ سیاه بود و پیرهنم را یادم نمیاید. بعد که نگاه کردم دیدم همه همچین چیزی پوشیده اند. یکی از آشناها که آشناتر بود گفت بیا پیش ما. چند تا دختر بودند. یعنی نگفت بیا پیش ما. مثل همه خوابها تو فقط تصویر کسی را میبینی و بعد تصویر بعدی که میبینی مثلا رفته ای در جمعشان. بعد توی خواب نتیجه گیری میکنی که حتما فلانی دعوت کرده بیا که تو الان اینجایی. فقط تصویر است. از اصوات فقط گاهی اگر جمله مهمی به نظرت آمده باشد یادت میماند. وگرنه همیشه همه اش فقط تصویر است. رفتم. همه شان دختر بودند. ولی نه مثل همه خوابها قشنگ. دو سه تاشان معمولی بودند و حتی میشود گفت زشت. یکی شان ولی بهتر بود. باز تصویر آشنا را دیدم و توی تصویر بعدی دخترها داشتند با من بازی میکردند. انگار آن آشنا از من اجازه گرفته بود که دخترها میخواهند باهات بازی کنند. گفتم چه بازی ای؟ و خوب توی همه خوابها مگر دخترها چه بازی ای با همه پسرهای خواب بین می کنند. شرمی نداشتم. یا اگر داشتم یادم نمی آید. ولی خودم را بی رغبت و مغرور نشان میدادم. یک جایی دیدم همان دختری که از بقیه بهتر بود به حالت قهر بلند شد که برود. گفت که چرا عجله کرده ام و هول شده ام که سریع تر برسم به اصل مطلب. جایی یکی از مراحل را انجام نداده ام. بقیه هم رفتند. بی که کامم برآمده باشد دنبال شلوار و شورتم میگشتم. همه خواب بودند. دیگر انگار دم دمای صبح بود. لخت و عور از میان درازکشیدگانِ خواب میرفتم و گوشه و کنار را دنبال شلوارم میگشتم. دست آخر نه شلوارم را پیدا کردم نه شورتم را. بالای سر یکی از خوابیده ها دیدم دو تا شلوار هست. پشت و رو شده. انگار بخواهد شنهایشان را بریزد پشت و رو کرده. یا همینطور بی خیال شلوار را درآورده باشد پشت و رو. یکی شان را برداشتم و پوشیدم. رفتم توی یکی از اتاقها. عکسهایی به دیوار بود. شمع و حلقه گل هم بود. مثل این فیلمهای شرقی یا مکزیکی ها که یک دیوار را از عکسها و یادگاری های خانوادگی پر میکنند. نمیدانم داشتم چکار میکردم یا میخواستم چه بکنم که در چشم به هم زدنی ناگهان دیدم شلوارم از پایم پایین کشیده شد و انگشتهای کوچکی میمالاندندم. برگشتم دیدم دختر کوچکی شاید چهار ساله با صورتی عاری از هرگونه احساس نگاهم میکند. بعد مچ دستش را در نمایی بسیار نزدیک میدیدم که در دست بزرگتری محکم فشرده میشد. دست من بود. داشتم مواخذه اش میکردم. بعد لقمه ای را میدیدم از نان و پنیر و گوجه که دستی به سمتم می آورد و از تصویر خارج میشد. سر سفره صبحانه بودیم با خانواده پر جمعیت دختر بچه و مچ دست او همچنان در دست بزرگی فشرده میشد. مادرش میگفت مگر چه کار کرده؟ کسی می گفت چه میخواستی بکند؟ میدانی چه کرده؟ میخواهی همان کاری که کرده را با او بکنم تا ببینی چکار کرده؟ از چشمهای اشکبار و درشت مادر که ملتمسانه به من خیره شده بود فهمیدم من گفته ام. بقیه خانواده هم سکوت کرده بودند. انگار که همه چیز را از قبل میدانستند. فقط منتظر ادامه ماجرا بودند. آنطرف سفره، کنار مادر، چهره آشنایی پیدا کردم. خواستم از او بپرسم اینجا کجاست و چه اتفاقی دارد می افتد. گفت خودمان میدانیم چه کرده. او خودش قربانی است.چهرۀ آشنا دختری بود از دوستانم که چند سالی میشد خارج از کشور درس میخواند. گفتم یعنی پدرش؟ مادرش گفت طلاق گرفته ایم، ناپدری اش. گفت مدتی است داریم روی اش کار میکنیم. اما نشده است. چهرۀ آشنا گفت مجبور شده ایم کلاسهای توجیهی بگذاریم. همه چیز را توضیح بدهیم هم برای او هم برای بقیه خواهر برادرهایش. که اصلا این مسائل جنسی چیست و چطور باید بشود و چطور میشود. نشسته بودم گوشه ای و نگاه میکردم به نخی که از کنارۀ شلوار کشیده شده بود. شلوار سیاه بود با نوارهای سفید کنارش. از پاچه اش یک نخ سفید گلوله شده بود و کش آمده بود.
آشنای خارج رفته با کاغذی در دستش پدیدار شد. میگفت تابحال این کار نکرده ام. با حسرت میگفت و ندامت. گفت این شرح سفر ماست که اینجا نوشته ام. کاغذی بود که هربه چند خط سفیدی، یکی دوخط نوشته هم داشت. با خودکار قرمز و تندوتند و با عجله نوشته شده بود. انگار که بخواهد رفع تکلیفی تعداد صفحات بیشتری را پر کند. بعد هم یک بسته پول داد بهم. گفت این هم غرامت. انگار لابلای آن نوشته ها یک رضایتنامه طوری هم بود. انگار آن کاغذ را نوشته بود که از برهنگی این معامله شرم آور و این غرامت داد و ستد کم کند. مثلا آن کاغذ شرح مسافرت بود. یک متن مثلا ادبی که میخواست با دادن آن، صمیمیت و دوستی به معامله بپوشاند. خیلی ناراحت شدم. نه برای خودم. برای اینکه حس کردم آنها حتما همۀ این کارها را اقلا یک بار دیگر هم انجام داده اند. وقتی که مثلا توی دادگاه از ناپدری غرامت میگرفته اند. و حالا این بیماری علیرغم همه تلاشهایشان به بقیه خانواده هم سرایت کرده و خود این دختربچه قربانی از همه دچارتر است.
گفتم پول را نمیگیرم ولی کاغذ را بده. وقت خواب شد. خواهرهای آن دختر به همراه این آشنای خارج رفته مان که انگار او هم از خویشان خانواده بود توی رختخوابهایمان کنار هم نشسته بودیم. مراسم قبل از خواب را انجام میدادند. مادربزرگ خانواده هم بود. چهرۀ آشنای خارج رفته چیزهایی گفت که نفهمیدم و بعد بسته ای کاندوم درآورد و به هر کس یکی داد. منتظر شد تا همه آن را باز کنند و کنار رختخوابشان بگذارند. به دخترهای کوچک هم داد. خودش هم برداشت. به من هم داد. به بقیه نگاه کردم و همان کار را تقلید کردم. به مادربزرگ هم داد. قرار شد بخوابیم. داشت چشمم گرم میشد که یکی از خواهرها، نُه یا ده ساله شاید، به رختخوابم نزدیک شد. با عشوه و آرام داشت میگفت من امشب.....
تلفنم برای باز هزارم بود که زنگ خورد. بیدار شدم. محمدحسن بود از پخش گسترش. گفت حرمسرای قذافی تجدید چاپ شده چند جلد بگذارم؟
بلند شدم. تشنه ام بود. رفتم یکی از آبمیوه هایی که از سید گرفته بودم را باز کنم چند قلپ بخورم. عطش داشتم. آبمیوه ها از دو سه روز پیش بیرون یخچال مانده بود. سید هر شب ساعت هشت یا نه تازه مغازه اش را باز میکند. تلویزیونش را میگذارد روی شبکه قرآن و خودش چشم می دوزد به کلماتی که یکی یکی قرمز میشوند و سعی میکند همزمان با قاری از رویشان بخواند. پدر سید اقلا بیست و پنج سال توی همین مغازه به مردم بستنی و آبمیوه طبیعی میداده است. حالا خودش چند سالی است تنها توی مغازه مینشیند مثل پدرش به مردم معجون دست ساز و آبمیوه های کم یاب و نمیدانم چی میدهد. مخصوصا آبمیوه هایش معروف است که میگویند پدرش میپزد و باید همیشه توی یخچال گذاشت وگرنه الکلی میشوند. میشوند شراب.
4.
مبل ساز اذیتمان میکند. بهمن پارسال قول داد یک میز چنان و چند صندلی چنین برای ما بسازد. بعد گفت نمیشود. بعد دوباره گفت یک ماه دیگر میشود. بعد خورد به عید. بعد هم گفت پولی به ما نداده اید که چیزی بخواهید و بعد که گفتم شماره کارت بده جواب نداد و خلاصه گذشت تا دو هفته پیش. رفتیم حضوری سفارش دادیم و پول دادیم. گفت سه روز دیگر. بعد هم گفت یک هفته دیگر. دیروز که میز را آوردند 20 سانتر عرضش کم بود.
خانه مان کوچک است ولی خوشمان می آید ازش. همسایه ها بدجنس نیستند اما بدقلق اند. تُرک و مازنی و بلوچ. پارسال که خانه خریدیم هنوز بازار مسکن راکد بود. پولمان را جمع کردیم و به هر زور و ضربی بود خریدیم. قرار شد یک ماه بعد سند بزنیم. نزدیم. گفتیم ماه بعد، فروشنده نیامد. گفت هنوز سند آماده نشده. یک ماه دیگر هم گذشت. به بنگاهی زنگ زدیم که فلانی اینطور شده است. گفت من جمع کرده ام بنگاه را. گفتم آخر این که نمیشود. گفت تو چقدر بداخلاقی. گفت بلد نیستی با مردم حرف بزنی همین است که کارت پیش نمیرود. یک هفته دمغ بودم. گفتم آخر مرد حسابی چکار کنم؟ گفت راه بیا. سه ماه دیگر هم گذشت. خانه کم کم گران شد. رفتیم دوباره پشت قولنامه از فروشنده قول گرفتیم که ماه دیگر سند بزن. گذشت. عید شد. زد و پدرش فوت شد. ده روز پیش زنگ زد گفت خانه سه متر و چهل و پنج سانتریمتر اضافه شده. یاللعجب. گفتم چطور؟ گفت شهرداری یک جوری متر زد، نمیدانم دارایی و چه و چه یک جور متر دیگر. گفتم حالا چه میشود؟ گفت هیچ، سه متر و چهل و پنج سانتریمتر به عبارت متری فلان میلیون تومان میشود بیسار تومان که باید فردا بدهی تا برویم محضر. سند هم آماده است. گفتم آخر این که نمیشود همینطور یکهو. گفت اگر نمیخواهی از طریق قضایی پیگیری کنم خانه را پس بگیرم. گفتم لااله الا الله . گفت آیه نخوان فردا هفت صبح جلوی بانک منتظرت هستم. ضامنِ فلان هم بیاور که وام خانه را هم منتقل کنیم.
زنگ زدم به بانک که مدارک چه بیاورم. گفت نامۀ کسر از حقوق و مدارک ضامن و فلان قدر پول و سه قسط جلو جلو و فلان. نامه و ضامن را جور کردم و دوباره زنگ زدم بانک که بپرسم خود ضامن میشود نیاید یا چی. گوشی را که برداشت گفتم فلانی هستم یک سوال دیگر داشتم. گفت خیلی سوال میکنی ها. آن هم تلفنی. گفتم جان؟ گفت:« جانت رو هم بکش یه تکونی به خودت بده بیا اینجا تا خودم حضوری جواب سوالاتت رو با رسم شکل حالی ات کنم». خدا شاهد است. کارمند بانک مسکن صبح شنبه ساعت ده صبح در جواب اینکه من یک سوال دارم چنین چیزی گفت بهم.
حالا سه مترو چهل پنج سانتیمتر به خانۀ ما اضافه شده است. خانه مان همچنان کوچک است. همسایه ها همچنان بدقلق و ما تمام دار و ندارمان را گذاشته ایم این خانه را خریده ایم که حتی اگر این سه مترو چهل و پنج سانتیمتر را هم نداشت ازش خوشمان می آمد. خانه ای که سندش را بعد از هفت ماه هنوز بهمان نداده است و بخاطرش مجبوریم هم بکشیم برویم تا آقای ناوه کش مسئول محترم بانک مسکن جواب سوالاتمان را با رسم شکل حالی مان کند.
5.
دیروز برادرم زنگ زده نمی آیید برویم آبادی؟ گفتم خیر است. گفت تعطیلی است. گفتم تا ببینیم چه میشود؟ شیفت هستیم. هم من هم زنم. باید قسط بدهیم حالا حالاها. میخندد. میگوید آفرین، مرد باید قسط بدهد. گفت میخواهیم خواستگاری هم برویم. گفتم به سلامتی. برای پسرت؟ گفت نه آقام. هیچ نگفتم. گفتم به سلامتی. طرف همان است که عمه بزرگ دیده بود؟ گفت نه یکی دیگر. زن خوبی است. حاجی تحقیق کرده. گفتم بچه؟ گفت دارد ولی با پدرش است. طرف طلاق گرفته. گفتم چرا؟ گفت نمیداند دقیق. گفتم نمیتوانیم بیاییم شیفت هستیم.
از وقتی مادرم نیست تا حالا دو بار برای پدرم خواستگاری رفته ایم. من که نه البته. خودشان. این آخری که همزمان هم شده بود با خواستگاری خودم. قهر کرده بود که چرا به فکر من نیستید؟ مگر من آدم نیستم و از این حرفها. گفتم به برادرها اول بروید برای او زن بگیرید. رفتند و تا من خواستگاری کنم و بساط عروسی بچینیم، آنها طلاق هم گرفته بودند و زنک عده اش هم تمام شده بود. کاری نداریم.
توی این مدت بالاخره اعتراف کرد که معتاد است. پدرم هیچ وقت تریاکی به من آن معنا نبود. حتی تریاکی ها هم یک آیینی دارند. یک رفتاری دارند برای خودشان. پدرم ولی در تمام این مدت برای خودش کنار گاو ابلق گوشه طویله یک سوراخی درست کرده بود و سرش را کرده بود آن تو و بی دلیل، بی لذت و بی رمق تریاک میکشید. یک بار که مادرم به رویش آورده بود کلی هم ناراحت شد و تا یک هفته همه مان را نفرین میکرد. نفهمیدیم چرا. یک پسر عمو دارد پدرم خیلی با هم عیاق اند. از همین ها که میگویم معتاد اند ولی رفتار دارند. آیین دارند. تشکچه و پیکنیک شان را با احتیاط و با مناسک خاص خودشان حمل و نقل میکنند و خلاصه. گفتم عمو برو با این پسر عمویت بکش. برو بنشینید توی آن اتاق کناری. منقل و نمیدانم چی هم گرفته ام گذاشته ام. بروید قشنگ رفتار کنید. برو بهش بگو کسی ناراحت نیست از چیزی. برو بهش بگو با خیال راحت بنشیند و لذت ببرد. برو بگو بچه ها که ایرادی ندارند. بگو ولی آنطور کرت و کثیف زیر درختهای مش غلامرضا یا آنطور توی کاهدان و طویله که نمیشود. رفته بود که بگوید اینها را پدرم بهش گفته بود که ترک کرده ام. کسی که تا دیروز کشیدنش را منکر میشد امروز ترک کرده بود. خلاصه. یکی را توی اِن اِی پیدا کرده بود که بشود رفیقش یعنی. طرف ماشین سنگین داشت. دردسر ندهم توی کمتر از یک سال تمام ایران را گشتند. یکهو میرفت و سه روز خبری نبود ازش. بعد از کلی تماس بالاخره یک بار جواب میداد که بله بندرعباسم. شاید یک هفته دیگر بیایم.
الغرض. یک روز گفت میخواهم حیوانها را بفروشم. گفتیم چرا؟ گفت برای عروسی فلانی. آتش گرفتم. گفتم به برادرها نگذارید بفروشد ها. نکند اینها را هم حرام کند و تازه آنهم به نام من و عروسی من. میدانید که نه به من چیزی میرسد نه به هیچکس دیگر. اینها فقط حیف و میل میشود و مثل بقیه وقتها که چیزی را میمالید زمین اگر بپرسیم چه شد زبانش دراز است که دادم برای عروسی فلانی یا برای چی. نگذارید ها.
نتوانستند. فروخت و طویله خالی شد. فروخته بود که بی دردسر بتواند یک هفته دوهفته ای که نیست خیالش راحت باشد که حیوانها گرسنه و تشنه نیستند و احتیاج نیست هربار به کسی بگوید بیاید هوایشان را داشته باشد. فروخته بود که بتواند برود برای خودش. برود آزاد تا بندرعباس و برگردد برود آستارا و چه میدانم ارمنستان و بعد هم کربلا و کجا و کجا.
ولی بهمحض اینکه طویله خالی شد دوباره هوای سوراخش را کرد و چپید توی طویله. حالا وقتهای بیشتری را توی طویلۀ خالی میگذراند تا آنموقع که پر از حَشَم و حیوان بود. موقع غذا هربار عروسش، زن بردارم، باید بیاید توی حیاط نزدیک در طویله و یک جوری که انگار دارد توی کوچه صدا میزند داد بزند آقا! کجایی؟ بیا سفره پهن است. بعد هم زود برود توی خانه و منتظر بنشیند تا آقا از توی طویله بیاید بیرون و برود دست و صورتش را بشوید و بیاید بگوید مش نایبعلی گفت من را صدا میزدی، رفته بودم محلۀ بالا مثلا.
کاری نداریم. توی این مدت که مادرم نیست نکرد حتی مثل بقیه، سه شنبه ها برود جمکران. یا چه میدانم ماهی یکبار برود مشهد. یکسره مثل پسرهای نوجوان موبایل قدیمی اش را دست گرفت و اس ام اس پشت اس ام اس.
به برادرم میگویم اگر این بار هم نشد چه؟ اگر مثل دفعات پیش؟ میگوید خوب؟ میگویم بعدش چه، تا کی می خواهیم برویم خواستگاری؟ میگوید خوب تو میگویی چه کنیم؟ سرش را که نمیتوانیم ببُریم، پدرمان است. میگویم میتوانیم بس کنیم. حاجی،برادر دیگرم، توی چند تا آبادی آن حوالی مسئولیتهایی دارد. دهیار است یا شورا یا چی. میگوید توی هیچ آبادی نیست که بروم و غریبه یا آشنایی نگوید راستی خبر داری که فلانی بالاخره زن گرفت؟ میگوید هیچ کس دیگر نیست که آقا بهش نسپرده باشد برایم زن پیدا کنید. به همه گفته بچه هایم دیگر فقط به فکر خودشان اند. میگویم شوخی میکنی. میگوید کاش شوخی بود.
پدرم انسان عجیبی است. میتوانی ازش بپرسی مثلا سال 65 پانزدهم اسفند چه اتفاقی افتاد یا او چه میکرده. او هم اولش بگوید یادم که نمیاید دقیق ولی... آنوقت با جزییات برایت تعریف کند که چه بر سر منافقین آمده بود آن سالها و برادر عمه زا عزت الله که قبلترها توی ساواک بود چطور اعدام شد 16 ام اسفنند 65 و پدربزرگ که خدا رحمتش کند از غربتیها رفته بود خر بگیرد که سرش کلاه گذاشته بودند و آنوقت که برگشته حقش را بگیرد یکی از زنها بچۀ نوزادش را چطور آورده و میخواسته بکوبد توی سر پدربزرگ که نمیدانیم مشدی نعمت یا کی مانع شده و بچه را توی هوا گرفته جوری که آسیبی نبیند و گذاشته اند زمین و خر را سوار شده اند و فرار کرده اند که قتل بچه را گردنشان نیاندازند و دیه نگیرند و فلان و چنان...
میتواند ضرب سه عدد 3 رقمی را با علاقه بهت جواب بدهد.
پدرم آدم عجیبی است. توی اولین برخورد غیر رسمی اش با پدر عروسش، پدر زن من مثلا، میتواند وقتی که دارد از توی جیب کتش قبض تلفن همراهش را دربیاورد و بپرسد که فلان چیز چرا انقدر گران حساب شده، بسته کاندومش را زمین بیاندازد و وقتی تو سریع خم میشوی آن را برداری بدهی بهش پایش را بگذارد روی آن و بحث را عوض کند.
پدرم آدم عجیبی است. او انقدر با جدیت و با غیض، نفرین وار میگوید که فرزند او نیستیم که خیلی وقتها باورم میشود.
خیلی وقتها دلم میخواهد باورم بشود.
مادرم، یک شب که من هم خوابم نمی برد، در زمینۀ صدای خروپف پدرم تعریف میکرد که زن سَرمدی ها را میشناسی؟ همان که یک ماه پیش پسرش را بردند زندان. همان که شوهرش را توی بیابانهای قم پیدا کرده بودند. آنطور تکه تکه. زنش با یکی از دوستان پسرش که خانه شان میرفته فرار میکند. بعد زنک میگوید به او که باید بروی شوهرم را سر به نیست کنی.
نفهمیدم چرا آن شب آن طور پر از سکوت، پر از بغض و شاید پر از حسرت مادرم این چیزها را تعریف میکرد.
پدرم آدم عحیبی است و خیلی وقتها با خودم میگویم پدر چه کسی عجیب نیست.
یعنی همه پدرها همینطور عجیبند؟
یعنی من هم اگر پدر بشوم همینطور عجیب خواهم بود برای پسرم؟
زندگی چقدر عحیب است.
دیشب باز خواب دیدم مادرم ایستاده یک گوشه کنار دیوار و لبخند میزند. قبل از خواب هم «بعلاوه» باز کمین کرده بود و همه جا را خوب وارسی کرده بود. امن امن بود. خواب دیدم مادرم ایستاده تکیه داده به دیوار و خوشحال لبخند میزند. چشمانش پر از تلالو چیزی درخشان بود. بعد هم که من آنطور با تعجب نگاهش میکنم میگوید من که نمردم، خودم را به خواب زده بودم تا همه فکر کنند مرده ام. همه از من قطع امید کنند. بعد بیدار شوم با خیال راحت زندگی ام را بکنم. گفت دلم که نمیخواسته هیچ وقت بمیرم. ولی دلم میخواست...بعد تصویر چند حادثه مثل تصادف یا بیماری یا شیون برای مرگ کسی را میبینم. انگار خیالات مادرم. انگار میگوید دلم میخواسته اتفاقی بیافتد که بقیه راحتم بگذارند. از چی؟ نمیدانم. چطور؟ نمیدانم. فقط میخواسته بدون اینکه توی چشم باشد و دربارۀ خودش و خانواده اش حرفی بزنند بتواند بچه هایش را بزرگ کند. بتواند برایشان زن بگیرد. به قول خودش بتواند همۀ آن کارهایی که از یک مادرشوهر خوب میشود سراغ گرفت را برای عروسش انجام دهد، نه اینطور که اینجا به سرش آمد. خلاصه. گفت حالا هم آمده ام تا فقط تو را ببینم، برایت یک غذا درست کنم، روی پاهایم بخوابانمت و پتو رویت بکشم و بروم.
بعد که رفت سید را دیدم که ریشهای بلندش را از ته تراشیده بود. دیدم همۀ آب آلبالوهایش شراب بوده و توی شکمهای ما آتش است.
خواب دیدم که فروشندۀ خانه و زنش می آیند خانۀ ما. کلید دارند. خودشان در را باز میکنند. فروشنده بر خلاف آن چیزی که همیشه از او دیده بودیم، بسیار مبادی آداب و محترمانه زنش را با تعارف میکند که اول شما. بعد که هر دو وارد میشوند، به دیوارهای خانه نگاه میکنند. کابینتها را باخجالت چک میکنند و همه جا را که وارسی کردند که آسیبی ندیده باشد بالاخره به من که دائم میپرسم آخر چه شده میگوید ما...والا ....نمیفروشیم دیگه.
6.
رفتیم. شیفتهایمان را غیبت کردیم و رفتیم. یک روز دیرتر راه افتادیم که بعد از خواستگاری رسیده باشیم. ساعت سه و ده دقیقه رسیدیم ترمینال. گفتند ماشین ساعت سه رفته است. یکی گفت ماشین ساعت 4 خالی دارد. رفتیم بلیط بگیریم گفتند ماشین فلان شهر هم هست سه ونیم. از شهر شما هم رد میشود. گفتیم آن را بده. آمدیم بیرون دیدم یکی آمد گفت بلیط چهار را گرفتی؟ گفتم نه سه و نیم را. رفت. کمی بعد یکی زنگ زد گفت بیا دفتر یک مشکلی برای بلیط پیش آمده. رفتم گفت بلیط شما برای فلان شهر است ما نمیتوانیم صادر کنیم. گفتم ولی صادر کرده اید که. گفت بگذار زنگ بزنم بپرسم. زنگ زد گفت میگویند آن اتوبوس اگر شما را سه راهی نرسیده به ترمینال شهرتان پیاده کرد ما ضامن نیستیم. گفتم ها؟ گفت بله. گفتم آخر همکارتان گفت میرود ترمینال. چشم غرّه ای به همکارشان رفت و گفت همکارم نمیدانسته. خلاصه بلیط چهار را داد دست ما. نشستیم توی اتوبوس. همان یارو دوباره آمد گفت بلیط چهار را گرفتی؟ گفتم این طور دستور داده بودی. گفت غصه نخور زودتر از آن سه و نیمیه میرسیم. اصلا تو که مال شهر مایی چرا باید با اینها بری؟ گفتم خوب. تا عوارضی ناراحت بودم. نه بخاطر اینکه نیم ساعت زودتر یا دیرتر میرسیم. بخاطر اینکه توی شهر خود آدم، توی کشور خود آدم، جایی که همه با هم به یک زبان حرف میزنند نمیتوانم حتی انتخاب کنم که کدام بلیط را میخواهم. نمیتوانم حتی مطمئن باشم که یک میز بعد از دادن پولش درست و به موقع به دستم برسد. نمیتوانم از مسئول پاسخگویی بانک یک سوال بپرسم بدون اینکه تمام عقده هایش را سرم خالی کند. نمیتوانم یک خانه خریده باشم وقتی که خانه ای خریده ام. خدایا...نمیتوانم یک بلیط بخرم برای خودم، حتی وقتی که آنرا خریده ام.
حالا چند روزی است میگویند ترامپ گفته فلان و چنان. یکی نیست بهش بگوید عمو تو دلت خودش است. اینجا یک بلیط اتوبوس به اختیار خودت نمیتوانی بگیری آنوقت تو میگویی چه. انگار یک شیر پاک خورده ای هم رفته زیر پیام ترامپ که گفته مثلا ساعت 2 مواضعم را اعلام میکنم نوشته 2 جدید یا 2 قدیم. الله الله که این جمله را باید با آب طلا نوشت و قاب کرد و زد سردر تمام وزارتخانه هایمان و تمام اداراتمان و تمام بانکهای مسکنمان و تمام آپارتمانها و بنگاههایمان و تمام ترمینالها و اتوبوسها و بازراهای مبلمان: «ایهاالناس! 2جدید یا 2قدیم؟»
الغرض. عوارضی شد. رفت راننده برگههایش را داد امضا کردند. برگشتنی زد به پایم که ببین این همان اتوبوس سه و نیم است. نگفتم زودتر میرسیم. دیدم راست میگوید. گفت تازه اینها سه راهی قبل از ترمینال هم پیاده ات میکردند. دیدم اگر این هم راست باشد که...
ترجیح دادم ناراحت نباشم. حتی خوشحال هم نباید میبودم. چطور ممکن بود از چیزی مطمئن بود. چطور ممکن بود کسی راست بگوید. اصلا دیگر چه اهمیتی داشت که کسی راست بگوید یا دروغ. اصلا چرا باید کسی به خودش زحمت میداد که چیزی بگوید. چرا چیزی باید اهمیت می داشت.
7.
از وقتی ازدواج کرده بودم دلم میخواست با کمک برادرها یک دستی به سرو گوش خانۀ پدری بکشیم. چه میدانم، یک طبقه به آن اضافه کنیم یا مثلا حیاطش را آباد کنیم. حیف بود. جای به آن خوش آب و هوایی با آن مناظر و صدای پرندگان آن طور نیمه خراب و چکه کنان آفتاده بود. حتی صحبتهایی هم کرده بودیم.
به اینها فکر میکردم توی راه و به آن باغمان که چند سال پیش نفهمیدیم چرا آتش زدند. مثل خرمن پربار چند سال قبل ترش که بعد از مدتها محصول خوب آمده بود و باز آتش گرفت. آن هم روز بارانی. آن هم فقط خرمن ما را. باغ را برادرم سریع گفت شخم بزنند تا تاک تازه بکاریم و زردآلو. بعد از شخم دیگر همانطور مانده بود و کسی پیگیر احیایش نشده بود. فکر میکردم چه خوب میشد باغ را هم احیا کنیم. یک خانه باغ هم تویش بسازیم. هیچ کجا که خانه و باغ خود آدم نمیشود.
خواستگاری تمام شده بود که رسیدیم. گفتند بد نبوده. برادرها گفتند ولی میشد بهتر هم باشد. حاجی گفت رکب خوردیم. حرفهایمان را یک کاسه کرده بودیم ولی آنجا که رفتیم تازه فهمیدیم که پدر قولهایی داده. گفته بودند دودانگ از خانه را باید مهر زن کنید. اینها بلند شده اند که بیایند، زن گفته خودش این قول را داده. قول داده از آن خانۀ دوهزار متری دو دانگش را نامت میکنم. گفته اند کدام خانه را میگویی؟ گفته همان خانه ای که مینشینید. گفته اند دو هزار متر؟ گفته بله. خلاصه. هرطور بوده قبول کرده اند. گفتم خوب چرا مثل همه سکه ای، رقمی چیزی توافق نکرده اید؟ این که نمیشود؟ گفتند دیگر شده، میگویی چکارش کنیم؟ گفتم هیچ، سرش را که نمیتوانیم ببُریم، پدرمان است.
کمانم را برداشتم برویم تا باغ. همسر و برادرم و دختر برادرم. پدر هم آمد. چندتایی تیر زدیم. یکی از تیرها هم گم شد توی شلوغی علفها. پدرم هم انداخت. تیر دوم را که انداخت و آن هم به سیبل نخورد خیلی عصبانی شد و گفت نمیتوانم بابا دستم میلرزد. دستش نمیلرزید البته. از اینکه نتوانسته بود به سیبل بزند ناراحت بود. گفت این باغ کناری را میبینی؟ مال حاج علی بازنه ای است. انگور خوبی دارد. سیبهایش هم جوان هستند. نمیرسد که توجه کند باغ را میخواهد بفروشد. گفتم چقدر؟ گفت فلان. گفتم این که خیلی کم است. گفت همین است دیگر. گفتم میخواهد واقعا بفروشد؟ گفت آره کسی نمیخرد. گفتم من میخواهم. بهش بگو همین فردا پولش را میدهم. نگاهی به من کرد و باز نگاهی به باغ انداخت. گفت خودم مگر مرده ام، چرا برای تو بگیرم؟ خیلی سریع گفت این را. انگار ناخودآگاه بدون اینکه فکر کند. بعد گفت این باغ هم مال توست، چه فرق میکند. همین که شخم زده ایم را تو بکار برای خودت. اصلا اینها همه اش مال شماست. هیچ نگفتم. برادرم داشت تیر می انداخت. جوری که برادرم هم بشنود گفتم بنویس کاغذ بده. گفت باع. گفتم والا. برادرم نگاه کرد. گفتم خانه ای که تویش زندگی میکنیم،خانه ای که مال خودمان است را امروز میفهمیم مال ما نیست، آنوقت میگویی این باغها مال ماست. اگر توی شناسنامه ام ثبت نشده بود که ما پسر توایم و تو هم پدرمان، این را هم منکر میشدی. گفت باع. زیر لب نفرین کرد و رفت کمی آنطرف تر. همسرم با دختر برادرم مسابقه گذاشته بودند. برادرم رفت دنبال تیری که انداخته بود بگردد. ما به تیرانداختن مشغول بودیم. یک لحظه برگشتم ببینم کجا رفته پدرم. پنجاه متر آنطرفتر همینطور سرپا پشتش به ما داشت میشاشید. یا من اینطور فکر کردم. طوری ایستاده بود که انگار آلتش را در دستش گرفته بود و آن را میتکاند. انگار میخواست قطره های مانده روی آن را بتاراند. برگشتم رو به سیبل. گفتم همه فقط به سیبل نگاه کنید. هیچ کجا غیر از آن را نگاه نکنید. همه حواسها آنجا میخواهم مرز ایران و توران را مشخص کنم. برادرم داشت پدرم را نگاه میکرد ولی بقیه همه حواسشان به سیبل بود. تا آنجا که زورم میرسید زه را کشیدم. رها کردم. به دایره قرمز خورد. از سیبل پانزده سانتری رد شد. توی تنۀ درخت زرد آلودی پیر نشست.
نمیدانم حالا این درخت چندشاخه دارد؟ چند برگ دارد؟ نمیدانم آیا این چیزها اصلا اهمیتی هم دارد. گاهی فکر میکنم دیگر معلوم نیست کدام یک از چیزهایی که میدانیم را خواب دیده ایم و کدامشان را توی بیداری زندگی کرده ایم.