نمیدونم چرا فکر کردم چیز قابل عرضی می‌تونه باشه. کشتن یه پشه توی یه شب سرد زمستونی کار عادی و البته عاقلانه‌ایه.

مخصوصا اگه از صدای پروازش وسط شب کلافه بشی.

اما خوب...

خونه‌ی ما قدیمیه. از اینا که یه فضایی جدا داره برای حموم و دستشویی، اون وسط هم یه فضای خالی هست که تعبیه شده برای ماشین لباسشویی.

پشه که میاد به شیوه‌ی شکار قدیمی‌ها خونه رو به اجزای مختلف تقسیم می‌کنم و سعی می‌کنم عرصه رو برش تنگ کنم و توی یه فضای کوچیک‌تر گیرش بندازم که مبارزه عادلانه بشه. جثه‌ی بزرگ من در مقابل کوچکی و چابکی اون توی کل خونه عملا نبرد رو نابرابر می‌کنه و جنگ رو از پیش مغلوبه. برای همین کل خونه رو خاموش می‌کنم فقط چراغ همون بخش کذایی رو روشن می‌ذارم. بعد از مدتی بالاخره حبّ نور عقل کوچک پشه رو زایل می‌کنه و از تاریکی به روشنایی پناه می‌بره. اونجا یه در داره که کل خونه رو از فضای شست وشو و قضای حاجت سوا می‌کنه. می‌رم داخل و درو پشت سرم می‌بندم. حالا تازه می‌شه گفت داریم تن‌به‌تن می‌شیم. حموم معمولا جای خوبی برای دعوا نیست. پر از سوراخ سمبه است و زیر هر شیلنگ و پشت هر لیف و حوله و کیسه می‌تونه قایم بشه. برای همین از قبل در حموم رو، که ایضا فضایی داخل اون فضای کذاست می‌بندم. می‌مونه اون وسط بالای لباسشویی و اتاقک کوچک کناری که مستراح باشه. اونجا باز دوباره چراغ رو خاموش می‌کنم و لامپ مستراح رو روشن. پشه انگار چیزی فهمیده باشه حرکاتش تندوتیز می‌شه و اینو نه فقط از سرعت پروازش از فرکانس زیرتر صدای اعصاب‌خوردکنش هم می‌شه فهمید. این صدا در گستره‌ی آوایی درست همون کاری رو می‌کنه که یه دریل صنعتی در حال تخریب آسفالت در گستره‌ی جغرافیایی یک کوچه. می‌رم توی توالت و این در رو هم پشت سر خودمون می‌بندم. ما توی آبادی‌مان مگس نداریم. مَگَز داریم که گویا حالت دعایی مواجهه با این موجود بوده که بعدا تبدیل به اسمش هم شده. هرچند که در نهایت هم این کار کمترین تاثیری نداشته و بزرگوار به تخم مبارکش هم نگرفته و هرکجا را که دلش بخواهد و هرکه را که دلش بخواهد می‌گزد. نعوذو بالله من‌یشا و ما یشا.

سر سلسه‌ی اینها البته خرمگز است. همونها که زرد و سیاه تندی دارند و بزرگتر از حالت معمول‌اند و انگشت شصت عجیب و غریب کاظمِ اوسّا صادُق که می‌پرسیدی چرا انقدر یوغور است می‌گفتند خرمگز گزیده‌. از همان‌ ها. بعد می‌شد همین مگز که بعدا توی کتاب علوم سوم یا چهارم دبستان فهمیدیم اسمش زنبور است. قوز بالا قوز. نه تنها می‌گزد از آنجا که مگز است بلکه اقتضای طبیعتش این است از بس که زن است. تازه نه زن معمولی که بورش. این از این. سیاهی‌های یک در میان بورش هم بخاطر این است که زن است‌ و چشم و ابرو و مژگان هرچقدر هم که زنْ بلوند باشد، سیاه باید باشد و تیر مژگان و ناوک دیده و اینها.

شاخه را که پایین تر بیایی می‌شود پخشَه. همان پشه. این را بلد بودیم از صدقه سر پسرعموها و دخترعموهایی که از تهران می‌آمدند و هر حشره‌ی در پروازی را پشه می‌گفتند و ما به دیده‌ی اغماض می‌پذیرفتیم که خرخدا و کفشدوزک و پخشه و زنبور و حتی ملخ‌های کوچک و سوسکهای زرد را هم این‌ها به اشتباه پشه می‌گویند ولی منظورشان همان پشه است. پشه همان است که دست‌هایش را قبل و بعد از هر عملیات حفاری، انگار مسلمان پاکیزه‌‌ای باشد و به حکم دین قبل و بعد از غذا بخواهد بهداشت سروصورت را رعایت بکند، به هم می‌مالد و تمیز می‌کند که گفته‌اند النظافةُ من الایمان. همان.

پس تا اینجا شد زنبور و پشه. اما مگس. مگس زنبور نیست، پشه هم نیست. مگس همان چیزی است که توی چم‌بزرگ، آن مرتع وسیعی که گاو و گوساله را برای چرا می‌بردیم و بالای آبگیرها و جوی‌ها کم‌رمق آن هر تابستان دسته دسته جمع می‌شدند و موقع حرکت از میانشان مثل دانه‌های ریز برف یا ذرات غبار در باد‌دَمه( بعدا خواهم گفت که باددمه باد شدیدی است که همراه خود ذرات ریز غبار و خاک را به سرو صورت و چش‌وچالت می‌کوبد) به سروصورت و چش‌وچالت می‌خورند و برخلاف باددمه که بالاخره راه گریزی از آن خواهی داشت، هیچ مفری از این‌ها نیست اگر به دامشان افتی. گاوی گوساله‌ای اگر از مسیر این آبگیرها رفت نباید دنبالش رفت وگرنه تا ساعتی اسیرشان خواهی شد. حشرات بالدار کوچکی که تک‌به‌تک نه قابل تشخیص‌اند نه حتی نامی برای نامیدن دارند. آنها را فقط گروهی دیده‌ای. در دسته‌های چند صدتایی یا چندهزارتایی. این دسته‌هاست که لایق نامیدن شده‌اند: پخشه کوره. یک الگوی عجیب توی زبان انگلیسی هست برای نامیدن دسته‌های ماهی. این هم چیزی شبیه به همان است. یک ماهی نامش فیش است. دو ماهی از یک نوع باز هم اس جمع نمی‌گیرد و همان فیش است. هزاران ماهی، از آنها که مثل پرستوهای بهاری یا پاییزی دسته‌دسته حجمی در آسمان تشکیل می‌دهند و انگار موجی دیوانه در باد، ابر و باد متحرک سیاهی در هوا درست می‌کنند باز هم فیش است.

اما اگر یک ماهی از نوعی دیگر، مثلا یک کوسه به این گله بزند و بخواهد رقص جمعی آن‌ها را به هم بریزد و از آن میانه طرفی ببندد، به مجموع آن‌ها می‌گویند فیشِز. هزاران هزاران ماهی از یک نوع هنوز فیش‌اند و فقط اگر به عنوان مثال یک دلقک‌ماهی بهشان اضافه شود تازه جمع بسته می‌شوند. ماهی‌ها. عجایب. شبیه الف است در داستان بورخس. تمام جهان جمع در گویی‌است در زیرزمین تاریک و نمور خانه‌ای. تمام معانی جهان همان الف است هنوز. و بلافاصله بعد از حضور «ب» همه‌چیز پراکنده می‌شود. لاجرم «پ» و «ت» و بقیه هم می‌آیند و با وجودی که پیش از این همه‌شان مستقل‌اند بودند و فقط اسم همه‌شان «الف» بود و جسم‌شان از هم مجزا و کردار و رفتار و سکناتشان از هم سوا بود، اما فقط بخاطر داشتن اسم مختص به خود از دایره‌ی الف( مگر عمود نبود مثل الف قامت دوست؟!... حالا کاری نداریم) بیرون می‌جهند و هرکدام سری توی سرها در می‌آورند. مثل نوشتن که بیرون جهیدن از صف مردگان است. حالا هرچقدر هم که آن مردگان خوش‌نام و عاقبت‌بخیر و فضیلت‌مند می‌خواهند باشند، باشد.

الغرض آن توده‌ی سیاه وزوزوی در حرکت پخشه کوره‌ای است منفرد.

این همان پشه است که مالاریا از گونه‌های سرشناس آن است.

خلاصه این از آن‌ها نبود. اینکه قرار بود توی توالت خانه‌ای قدیمی‌ساز گیرش بیاندازم و در نبردی برابر شکستش دهم تا خواب یک شب زمستانی‌ام را نجات دهم.

این پخشه بود. یا به زبان معیار مگس.

توی توالت چندین دقیقه استقامت به خرج دادم و ایستاده با حوله‌ای سفید در دست گوشه‌ی بالای در را هدف گرفتم تا در میانه‌ی راهش آسیبی بهش بزنم و بعد که کم‌جان شد و به استغاثه افتاد کلکش را بکنم.

توی آن یک‌ونیم‌متر در یک‌متر فضای مستراح، اضطراب پخشه را دیدم و هرچه صبر می‌کردم تا مغزش فراموش کند که لحظاتی پیش در وضعیت هشدار بوده است، فایده نکرد.

شنیده بودم حافظه‌ی ماهی‌ها دو ثانیه است. بلافاصله بعد از واکنش به خطر جانی دوباره به وضعیت همه‌چی آرومه من چقدر خوشبختم برمیگردند. پشه‌ها که مغزشان از ماهی هم کوچکتر است پس چرا انقدر دیر یادشان می‌رود؟

یادش نرفت. هرچقدر صبر کردم همچنان هیستریک بال می‌زد و مضطرب وزوز می‌کرد. توی هوا یکی دوبار بهش صدمه زدم با حوله و بعد که احتمالا بخشی از بالهایش له شد و شکست و در حرکتش نقصانی حاصل شد ضربه‌ی آخر را وارد کردم و خلاصش کردم.

افتاد کنار دیوار. چند ثانیه‌ای نگاهش کردم و وقتی که مطمئن شدم مرده بیرون آمدم و فاتحانه به زنم گفتم کشتمش‌. نپرسید حتی چی را. نمی‌دانم نشنید حرفم را یا برایش اهمیت نداشت. جواب نداد. هیچی هیچی.

الان سه ساعت بیشتر است که از مرگ پخشه در توالت خانه‌ی قدیمی‌سازمان می‌گذرد ‌و منی که انقدرها هم دل‌رحم نیستم دلم آشوب است. سنگدل هم نیستم اما همچون تبی که خون به رگم خشک می‌کند می‌دانم که وزوز پشه‌‌ای در شب زمستانی خاری‌است در چشم خواب چندساعته‌ای که اگر بتوانی بی‌کابوس بخشی‌ از آن را به استراحت بپردازی. اما انگار چیزی توی قلبم جابجا شده. لحظات استیصال پشه توی آن چاردیواری تنگ و بعدش احتضار غریبانه‌اش از ذهنم بیرون نمی‌رود.

می‌توانستم در اصلی که خانه را از آن فضای کذایی جدا می‌کرد ببندم و بیایم با خیال راحت تا صبح بخوابم. نه او کاری به من داشت نه من تا حالا مجبور بودم بیدار بمانم و اینها را بنویسم.

وزوزی که بیرون از من بود را کشتم و حالا وزوزی درون خودم سربرآورده است. آن که بیرون از من بود را می‌شود کشت به نحوی بالاخره. صدای درون خودت را چه‌کار می‌خواهی بکنی؟

یک پشه چرا باید اینقدر ذهن کسی را درگیر کند؟ پشه‌ای که حضورش فقط عذاب است و غیابش قاعدتا باید مفرح ذات باشد.

نمرودی مگر؟ تیری به کسی نیانداخته‌ای در برج بابل‌ات که ادعای خدایی‌ات را کسی بخواهد به سخره بگیرد با پشه‌ای که از راه دَماغ دِماغت را مختل کرده باشد.

یک‌بار هم سر صبحانه‌ پشه‌ای آمد سالها پیش که با دست تلاش کردم دورش کنم. وقتی که سماجت کرد و نرفت لیوانی برداشته سروته رویش گذاشته و زندانی‌اش کردم. مادرم که با چای برگشت سر سفره لیوان را دید. چایم را جلویم گذاشت، لیوان را از روی پشه برداشت و با نگاهش دنبالش کرد که رفت و دور شد. دور و دورتر شد. از در گذشت و رفت. هفتمین قند را که داشتم توی استکان چای‌ام می‌انداختم مادرم بالاخره به حرف آمد و گفت این مادربزرگت بود. گفتم کی؟ گفت همین که زیر لیوان بود.

مادربزرگ خون مادرم را به شیشه کرده بود سالها. تازه یک هفته می‌شد که مرده بود.

چیه این زندگی‌.

+ نوشته شده در یکشنبه ۲۵ دی ۱۴۰۱ساعت 4:14 توسط رضا بهرامی |

‏سلام احمدجان.

امیدوارم به زودی بیای و این‌ چیزهایی که نوشته‌ام را برایت بخوانم. چیز زیادی نیست. درباره‌ی دوتا گربه نوشته‌ام که هرروز توی حیاط خانه‌ی پشتی نیم‌ساعت جلوی هم مرنو می‌کشند و دست آخر هم همانجا روبروی هم خوابشان می‌برد.

درباره‌ی دخترم نوشته‌ام که هنوز اسمی ندارد و منتظرم بیایی تا یکی دوتا اسم پیشنهاد بدهی و بعد از اینکه هیچ‌کدام را قبول نکردم چندتا درشت بارم کنی.

یک‌چیزهایی هم درباره‌ی خواب‌هایم نوشته‌ام که مثل بقیه‌ی نوشته‌هام، مثل بقیه‌ی زندگی‌هایمان سروتهی ندارد.

چند روز است دلم می‌خواهد بیایم جلوی زندان اوین ولی یهش که فکر می‌کنم می‌بینم هیچ فایده‌ای ندارد. نه برای تو نه برای من نه برای آنها که آنجا منتظرند.

شاید هم بخاطر تنبلی‌ست.

تو تنبل نیستی. کار اگر برای انجام دادن باشد انجامش می‌دهی. مثل من به این فکر نمی‌کنی که برای کی چه فایده‌ای دارد. کاری که انجام بشود حتما برای یک جای جهان فایده دارد دیگر.

‏«انجام» دادن هرکاری خودش فایده است. تو اینطور فکر می‌کنی. تو اینطور زندگی کرده‌ای و هنوز هم همینطوری هستی.

روزهایی هست که از خودم می‌پرسم چکار می‌شود برای احمد کرد؟

برای بقیه چکار می‌شود کرد؟

یک کتابی دارم می‌خوانم به اسم ه‌ه‌ح‌ه. همین است اسمش واقعا. طنین خنده‌ای است انگار. هه هه هه هه. درباره‌ی سو‌قصد به هایدریش نفر دوم اس‌اس نازی است. وقتی که اوایل جنگ دوم می‌روند و چک را تسخیر می‌کنند. این می‌شود فرماندار آن مملکت اشغالی. شروع می‌کند به گرفتن و کشتن آدم‌ها. یهودی و غیر یهودی هم ندارد. هرکس که به ژرمن‌های آریایی شبیه نباشد یا به نظرشان برسد که نمی‌تواند خودش را شبیه کند، می‌کشند.

چند هزار نفری را به شیوه‌های مختلف می‌کشند و بعد می‌بینند اینطور ممکن است روحیه‌ی جلادهایشان تضعیف شود از این همه سلاخی انسان. یکی‌شان هست توی یک روز نزدیک هفده‌هزار نفر را قتل عام کرده است. فکرش را بکن. فرض کن اصلا اینها آدم نبوده‌اند. اصلا جاندار هم نبوده‌اند. فرض کن هفده‌هزار تیرک چوبی ۷۰ کیلویی بوده باشد‌. یا هفده هزار گونی آرد یا خاک. جابجا کردن اینها، روی هم تلنبار کردنشان یا حتی دفن کردن اینها چقدر کار می‌برد. چقدر مشقت بار است. برای همین به این فکر می‌افتند که چطور این «مساله» را با هزینه و زحمت کمتری «حل» کنند. هایدریش به آیمشن دستور می‌دهد که راه‌حلی برایش پیدا کند. بقیه‌اش را هم که همه می‌دانند. خلاصه توی چک، مثل بقیه‌ی کشورهای تحت سلطه‌ی رایش سوم خفقان است و بردگی و مرگ. گرو‌ه‌های مقاومت را هم درهم شکسته‌اند. گروهی از بیرون می‌آیند تا این «قصاب پراگ» را ترور کنند. نقشه می‌کشند و سر یک پیچ در یکی از خیابان‌ها قصد دارند نقشه‌شان را عملی کنند. فکر می‌کنی مهمترین دغدغه‌شان چیست؟ یک تراموا آنجا هست که چند نفری از مردم عادی غیرنظامی دارند ازش پیاده می‌شوند. سوقصدکنندگان نگران اینند که شاید شاید در این حمله به «هیولای بلوند» به غیرنظامی‌های اطراف آسیبی برسد.

نمی‌دانم چرا این را تعریف ‏کردم.

آها... یاد آن شبی افتادم که سربازان اس‌اس بعد از این سوقصد می‌ریزند توی شهر و تمام خانه‌ها را می‌گردند و نزدیک شش هزار نفر را در همان ساعتهای اول بازداشت می‌‌کنند. هیتلر از همان برلین تلفنی دستور می‌دهد که چندهزار نفری را علی‌الحساب تیرباران کنند. ولی یکی از خود همین چکیها ‏که توی دم‌ودستگاه فرمانداری است راضی‌شان می‌کند که کار درستی نیست و ممکن است مردم را بی‌دلیل علیه خودمان بشورانیم.

خلاصه داشتم به آن چندهزار نفری فکر می‌کردم که آن شب توی پراگ از خانه‌ها بیرون کشیدند و بردند. برای آنها چکار می‌شد کرد؟

تازه به این فکر کن که سوقصد هم موفقیت‌آمیز ‏نبوده. درست در لحظه‌ای که دو چریک جلوی ماشین هایدریش را گرفته‌اند و رخ به رخ شده‌اند و اسلحه را درآورنده‌اند که شلیک کنند، ضامنش یا سوزنش یا نمی‌دانم کجای تفنگ گیر می‌کند و ماشه عمل نمی‌کند و فقط تق‌تق‌تق صدای برخورد اجزای داخل تفنگ است که شنیده می‌شود. تصورش را بکن. انگار کمدی باشد. چریک دیگر ی که آن‌جا بوده یک بمب دستی پرت می‌کند سمت ماشین و بالاخره ضربه‌ای بهشان می‌زند. اینها فرار میکنند اما هایدریش و راننده‌اش سرومروگنده آنجا ایستاده اند و حتی دنبال اینها هم می‌کنند.

نمی‌دانم چرا دارم اینها برایت تعریف می‌کنم. حتما وقتی بیایی چیزهای قشنگ‌تری برایت تعریف می‌کنم اما فعلا با همین چیزها سرگرم‌ام. کتابفروشم و هرطرف که سر بگردانم غیر از کتابها و داستانهایی که توی خودشان دارند چیز دیگری نصیبم نیست. این هم زندگی من است. یک وقت‌هایی توی خواب نصف شخصیت‌های یک‌کتاب با نصف مشتری‌های کتابفروشی قاطی می‌شوند و من هم آن وسط گیر می‌افتم که حالا کدام به کدام است. من توی کتابی هستم که دارم می‌خوانمش یا آدم‌های کتابی که دارم می‌خوانم آمده‌اند توی زندگی من.

ناراضی هم نیستم‌. همین است دیگر. آدم اگر ماجرای خوبی برای دنبال کردن توی زندگی واقعی نداشته باشد می‌رود سراغ کتاب‌ها.

ولی ما که این‌همه ماجرا داریم از جان ‏کتاب‌ها چه می‌خواهیم؟

شاید چون ماجراهای خودمان را کتاب نکرده‌ایم. می‌دانی توی همین آلمان چندین سال مردم درگیر این بودند که «تقصیر کی بود؟» یا «چطور شد که اینطور شد؟». یادت هست «گفتگو در کاتدرال» را که بهت دادم پاراگراف اولش را هم همان موقع برایت خواندم؟ ترجمه‌ی بی‌نظیر کوثری ‏چه می‌کرد.

۰«...دقیقا در کدام لحظه پِرو خود را به گا داده بود؟». رمان با این سوال شروع می‌شود و بعدتر قهرمان داستان هم این‌ را از خودش می‌پرسد:« کجا بود، دقیقا کی بود که من به گا رفتم». تمام رمان جستجویی است برای یافتن پاسخی به این سوال.

توی این کشور‌ها با تمام بدبختی‌ و ضاجراتی که کشیده‌اند آخرسر یک شیرپاک خورده‌ای آمده و این سوال را پرسیده. اهمیت پرسیدن این سوال را فهمیده و به بقیه هم فهمانده. نه اینکه حالا به دقیقه و ثانیه یا به سانتیمتر و میلیمتر بشود فهمید دقیقا کی و کجا بود که اینطور شد. نه. همینکه ما می‌پذیریم که اینطور شده و البته خود ما هم ‏باعث و بانی اینطور شدنش بوده‌ایم کافی است. کافی که نیست ولی خوب شروع خوبی است. طبق همین ایده است که یاسپرس درست بلافاصله بعد از اتمام جنگ خانمان‌سوز دوم «مساله‌ی تقصیر» را مطرح می‌کند. کتابش هم هست. آمدی می‌دهم بخوانی. می‌گوید تا وقتی که ‏ما (تک تک نفوس آلمان) نپذیریم که در این جنایت بزرگ جهانی، در این جنگ احمقانه شریک بوده‌ایم و هرکداممان به سهم خودمان مقصریم، نمی‌توانیم به زندگی تحت لوای «آلمانی بودن» و با هویتی آلمانی زندگی ادامه دهیم. ما همین بوده‌ایم که بوده‌ایم. یک کتابی هم تازه درامده (می‌بینی احمد، هرجا که باشم و جان‌به‌جانم که بکنند باز هم کتابفروشم. از هر فرصتی برای معرفی و توضیح کتابهایم استفاده می‌کنم تا بلکن نظر کسی را جلب کنم مگر بخردشان) به اسم «از آلمانی‌ها چه می‌آموزیم.» یا «درس‌هایی که از آلمانی ها». مصطفی ترجمه کرده. برادر روحول. توی مقدمه‌اش حرف قشنگی زده بود. یادم نیست از کی نقل قول کرده بود ولی گفته بود ایده‌ی این خانم سوزان نیمن هم همین است که پذیرش پیشینه‌ی تاریخی مثل پذیرش جبر جغرافیایی، جبر خانوادگی است. شما که انتخاب نکرده‌ای فرزند کی و کی باشی. شده‌ای. اسمت رضاست مثلا فامیلت هم بهرامی. پسر ارضیه و شکرخدایی. توی هیچکدام ازینها تو مختار نبوده‌ای. تغییرشان هم نمی‌توانی بدهی. اما می‌توانی بکاوی که پدرت که بوده، چه‌کار کرده.پدربزرگت کیست. بخش‌هایی‌ش شرمنده‌ات می‌کند و به قسمت‌هایی هم افتخار می‌کنی. اینها را که دانستی و پذیرفتی و «بخشیدی» تازه به بلوغ رسیده‌ای. می‌گوید بلوغ توی کشورها هم چنین چیزی است.

«رگ و ریشه» را بهت دادم؟ کتاب جان فانته را. به نظرم یک‌بار درباره‌اش حرف زده‌ام برایت. بعید است از کتابی خوشم آمده باشد و مخت را نخورده‌ باشم سرش. یارو دارد بچه‌دار می‌شود.... نه این نبود. آن یکی کتابش بود. چیز بود... همین‌ چی بود اسمش. هان. «سرشار زندگی»

آخ.آخ. وقتی از این سوتی‌ها توی کتابفروشی می‌دهم دیدنی است. یک جوری دست و پایم را گم می‌کنم که حد ندارد. پیش خودم می‌گویم طرف حالا فکر می‌کند همه‌ی این چیزهایی که گفتم همینطور کتره‌ای و روی هوا بوده.

خلاصه. توی سرشار زندگی یارو دارد بچه‌دار می‌شود.زن حامله‌اش می‌رود توی آشپزخانه و چون سنگین شده تکه‌ای پارکت کف آشپزخانه زیر پایش می‌شکند و فرو می‌رود «... و این ابتدای ویرانی است.» یارو دستش خالی‌ست و ندارد تعمیر کند خانه را. برای همین شال و کلاه می‌کند می‌رود آبادی‌شان تا پدرش را که دست‌به‌آچارست بیاورد برای کمک. ادیسه‌وار توی این سفر دوباره روابطش را با پدرش، مادرش خانواده‌اش و فرزندی که در شکم همسرش است مرور می‌کند. چیزهایی را انگار جاانداخته باشد دوباره بازخوانی می‌کند. چیزهایی را تازه می‌فهمد.

گفته بودم وقتی خودم فهمیدم دارم بچه‌دار می‌شوم چقدر به هم ریخته بودم؟ نه‌ فرصت نشد. حالا وقتی بیایی همه را برایت تعریف می‌کنم نگران نباش. داشتم دیوانه می‌شدم. مگر به این سادگی‌هاست احمدجان؟ این‌ها را باید حضوری بگویم. جهنمی بود خلاصه. گذشتم. هرطور که بود گذشتم. خودم فکر می‌کنم سیاوش‌وار گذشتم. سخت بود قبول کن. تعریف از خود نمی‌کنم. امیدوارم به روز خودت هم بیاید که اینجور با پوزخند نگاه نکنی.

خلاصه این آقای باندینی هم توی کتاب سرشار زندگی دست آخر می‌فهمد که باید پدرش را ببخشد. مادرش را ببخشد. نه بخاطر جنایت خاصی که مثلادرحقش کرده‌اند یا ظلمی چیزی. نه فقط به این دلیل که از قضای روزگار آن‌ها پدر و مادرش هستند. زن و مردی روستایی‌زاده و روستایی‌منش. زمخت و ساده و مهربان. متعصب و سخت‌گیر درعین‌حال دل‌رحم و خاکشیر. آنوقت است که تازه آزاد می‌شود. باری انگار از روی دوشش برداشته می‌شود. نویسنده‌ای است که در شهری بزرگ دارد دست و پا می‌زند و تمام تلاشش را کرده و می‌کند تا از خانواده و ریشه‌هایش برهد. هرگز هم موفق نمی‌شود. تازه آنجاست که می‌فهمد موفقیتش در فهمیدن و پذیرش ابدی همین عدم موفقیت است. آنجاست که بالاخره می‌پذیرد که او هم پسر کسی‌ست و گریزی از آن نیست. لاجرم کسی هم فرزند اوست و آن فرزند هم از این چنبره گریزی ندارد. این چنبره نامش زندگی است.

راستی گفتم برایت؟ دیشب بالاخره تکان خورد. زهرا دستم را گرفت و یکباره گذاشت روی شکمش. با دستش دیگرش هیس داد. عین ماهی که توی آب بلغزد زیر دستم حسش کردم. لغزید و رفت. قابل توصیف نیست احمدجان. قسمت خودت که شد می‌فهمی.

یک‌ساعت شکمش را می‌بوسیدم. یکبار دیگر هم تکان خورد و توی صورتم احساسش کردم. دخترم آن زیر، توی شکمش مادرش داشت برای خودش بازی می‌کرد.

می‌خواستم اسمش را بگذارم گلابتون. یادت می‌آید توی آن سریال قدیمی، وقتی حسین پناهی آنطور کجکی نگاه می‌کرد به زنش چطور می‌گفت: گلی گلی گلابتون.

البته نمی‌خواهم از اینکه چنین اسمی برایش گذاشته‌ام ناراحت شود. حق هم دارد. فکر کن پدرت فقط به این دلیل چنین اسمی برای تو انتخاب کرده باشد که عاشق لهجه‌ی شیرین لری حسین پناهی توی سریالی بوده باشد که در آن زنی دارد که موقع صدا کردنش، چندبار پلک می‌زند و کج‌کج مثل گربه‌ها نگاهش می‌کند و با غمزه می‌گوید: گلی..گلی..گلابتون.

نمی‌دانم این‌چیزها را چرا برایت تعریف کردم. البته که مدتی‌ست ندیده‌امت و گپ نزده‌ایم. برای همین حرفهایم سرزیر می‌کند. از همه‌ی منافذم کلمه بیرون می‌زند. کتابفروش هم اگر آدم باشد و کسب و کار و میل و معاشش هم کلمه باشد، خوب انتظار دیگری نمی‌شود داشت.

دیشب گلی که تکان خورد... ( با اینکه روی افرا یا تیام توافق کرده‌ایم هنوز ناخودآگاه بهش میگویم گلی) گربه‌ها باز شروع کردند. چنان شاخ و شانه‌ای برای هم می‌کشند که می‌گویی الان است که همدیگر را جروواجر کنند. بعد از چند دقیقه مرنوها به ناله شبیه می‌شود. کشیده‌تر و حزن‌انگیزتر می‌شوند تا در نهایت به سکوت ختم می‌شود. هیچ کاری نمی‌کنند. نه فصل جفت‌گیری‌شان است نه جنگی بر سر قلمرو دارند. هرروز هرشب همین بساط است. میاییند فقط به هم یادآوری می‌کنند که من اینجایم. دیگری هم پاسخ می‌دهد من هم اینجایم. و انقدر این را تکرار می‌کنند تا این اضطراب وجودی را فراموش می‌کنند و برای چند ساعتی آرام می‌شوند و می‌توانند بخوابند.

یکی دوبار تصمیم گرفته‌ام تفنگ بادی بخرم و از پنجره وقتی که دارند جیغ می‌کشند بزنمشان. حتی یکبار دوتا کیوی سفت را که توی یخچال مانده بود و دیگر نمی‌خوردیم برداشتم و سمتشان پرت کردم. به سنبل الطیب هم فکر کرده‌ام. همین است دیگر؟ همین که گربه.ها را حالی به حالی می‌کند. بروم از عطاری بگیرم و روی تکه گوشتی چیزی بمالم و پرت کنم برایشان.

تصورش را بکن. دوتا گربه که روی پاهایشان بند نیستند و دارند برای هم ترانه‌های بندتنبانی میومیو می‌کنند وسط حیاط. من هم توی پنجره‌ی طبقه‌ی چهارم تفنگ کشیده‌ام و مثل آن یارو تک‌تیراندازه که جی‌اف‌کی را با ترور کرد نشسته‌ام و نشانه رفته‌ام.

اینها را باید حضوری برایت بگویم. اینطور فایده ندارد.

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۱ دی ۱۴۰۱ساعت 16:39 توسط رضا بهرامی |