اینکه در هر لحظه ای میتوانی انتظار این را داشته باشی که یکی بپرد جلوت و یک میکروفون بگیرد جلوی حلقت و ازت بخواهد نظر بدی شاید یکی از مظاهر دموکراسی باشد. از جلوه های دوست داشتنی و ایده آل حق شرکت در سرنوشت خویش به ازای هر شهروند. حق شهروندی. اینکه نظر شما هم مهم است دوست عزیز. نه تنها مهم است بلکه «باید» هم آن را عنوان کنید. ما باید آن را بشنویم. باید آن را با بقیه شهروندان به اشتراک بگذارید. شما باید حرف بزنید. این راهی است که ارتباطتان را بقیه مردم حفظ میکنید. توی جامعه فعال میمانید. عضوی از جامعه حساب میشوید. این نشانگان زنده بودن شماست. نه فقط حیات اجتماعی سیاسی و چه و چه، که این نظر داشتن و اعلام کردن این نظر مهم تر از همه نشان دهنده حیات فردی و ارگانیک شماست. 

شما باید همیشه صلواتی پر شالت ضامن آزاد داشته باشی تا برای اینکه لال از دنیا نرفته باشی آتشش کنی.

گروهی درست کرده ایم برویم کردستان شب عیدی. رفتیم. جایتان خالی چقدر هم خوش گذشت. یک چیزی هم میخواستم بنویسم درباره اش ننوشتم. خیلی چیزها میخواستم توی این چند سال بنویسم ننوشته ام. قسمت زیادی اش برای این بوده که وقت نداشته ام. کار میکرده ام مثل سگ. صبح تا شب. قرض و قوله و قسط و برنج و گوشت. آدم متاهل یک خوشی دارد و یک خوشی. این که زن دارد. خیلی هم خوب است زن داشتن. ولی برای نگه داشتنآن یک خوشی تمام داشته ات و نداشته ات را لاجرم باید بدهی. البته زن داشتن و به تبع آن داشتن «یک خوشی» از نداشتن «هیچ خوشی» طبیعتا خیلی بهتر است.

یک دلیل دیگر هم نگفته ام خیلی از این ها و ننوشته ام شان همین حق گفتن است. این حق گفتنی که معلوم نیست من داشته ام از قبل یا دارنده ام کرده اند. هدیه تروا. تو حق داری حرف بزنی. آنوقت دیگر از حرف زدن نمی ایستی. خود همین حرف و علاقه به حرف زدن و عطش حرف زدن و شهوت روایت کردن و لذت تعریف کردن دیوانه ات میکند. اسیر میشوی به همین حقی که نمیدانستی داریش و حالا نمیخواهیش اصلا. رخنه میکنند سربازان آبدیدۀ کلمات و استعاره ها از اسب چوبین حق توی وجودت. میریزند ویروس وار همه دروازه های روحت را باز میکنند به میکروفنهای عالم. از هر منفذی چیزی درز میکند به جهان. فس و فس و فس آنقدر هدر میدهی از خودت و هدر میروی که دیگر جذابیتت را برای میکروفنهای جهان و بعد هم خودت از دست میدهی و مثل توپ چهل تکه سوراخی می افتی گوشه انبار یک سالن متروک. حالا هر چقدر هم که در حافظه کبود پوستت تصاویر لگدهای بزرگان فوتبال را در مهمترین مسابقات جهان داشتی باشی، باشی.

کریمی همکار افغانستانی ماست توی کتابفروشی. قصه اش خیلی مفصل تر از اینهاست. تکیه کلامش را اما میخواهم قرض بگیرم فقط اینجا. وقتی میخواهد یک چیزی بگوید، نظرش را درباره موضوعی بیان کند، انگار دارد با هزار نفر همزمان توی ذهنش چت میکند و فقط گاهی به به فاصله باز کردن لبهایش است که تو کلمه ای از آن بحث داغ و همهمه چندین نفره را میشنوی. کلماتی که انگار ناخواسته از دهانش پرتاب میشوند بیرون. انگار نشسته باشی ترک موتور و باد بیاید. راننده توی باد بخواهد چیزی به تو بگوید که پشت سرش نشسته ای. کلمات بریده بریده و بی ارتباطی که توی هوا دشت میکنی را باید بچسبانی به هم و اگر توانستی بهشان یک معنی ای بدهی. کریمی توی این گفتگوی مدام درونی اش که گاهی کلماتی از آن را نیز با توبه اشتراک میگذارد نظر چندین نفر دیگر توی ذهنش را هم جویا میشود. برای همین گاهی وقتی درباره موضوعی حرف میزند بدون اینکه تو چیزی گفته باشی خودش مثال نقضش را می آورد و خودش را توی بحث شکست میدهد. ممکن است ببینی یکهو وسط حرف زدن با تو بی مقدمه ساکت شود. چون کسی توی ذهنش ایراد حرفش را پیدا کرده است. او برای فرار از این وضعیت ناهنجار و ایجاد ارتباط سالم با بقیه – حداقل برای نشان دادن اینکه میتواند این ارتباط را انجام دهد، هرچند مصنوعی- وسط حرفهایش گاهی میگوید: «نه اینکه...». بعد از جمله ای که ممکن است مثال نقضی داشته باشد بلافاصله این نه اینکه را میگوید با مکثی در حد صدم ثانیه ادامه حرفش را پی میگیرد. توی آن صدم ثانیه چندین نفر توی ذهنش را با همین نه اینکه راضی کرده که : باشد لعنتی ها. بگذارید گهم را بخورم بعد درباره چند و چون این قضیه خودمان مفصل حرف میزنیم، الان دارم ادای حرف زدن با یکی دیگر را در میاورم، آبروداری کنید.

شاید هم من انقدرپارانویا و خل مغز هستم که این فکرها را میکنم.

میخواستم این تکیه کلام را قرض بگیرم: نه اینکه. نه اینکه تو پخی بوده باشی و واقعا توپ فینال یک جام جهانی بوده باشی. خیر. توپ پلاستیکی گل کوچیک بچه دبستانی های آبادی تان هم نبوده ای. ولی وقتی یکی میکروفن بگیرد جلوت که نظرت را بگو. که چه فکر میکنی. که از تجربیات خودت نتیجه گیری و بگو. که بگو . که بگو. خوب تو  هم توهم برات میدارد که حتما چیز گفتنی ای باید داشته باشی دیگر. که حتما این تجربیات چیز واقعا چیزی بوده است که هی میخواهند بگویی شان. همینطورهاست که فریب میخوری و برخورد تصادفی قوزک پای حسن شل با خودت را والی زیدان تصور میکنی با پای غیر تخصصی اش که روی پاس کارلوس بهت زده شده توی فینال چمپیونز لیگ.

و بازهم  نه اینکه  حالا خود همین والی زیدان به لورکوزن خودش چیز معنادارتر یا با ارزش تری باشد از همان برخورد تصادفی پای حسن شل به لایه دوم توپ پلاستیکی ای که تو باشی، نه. اما همه اینها بوسیله همان یک میکرفون که جلوی حلقت گرفته میشود که بگو، دومینووار سلسله ای از توهم معنا را ایجاد میکند برای پاسخ به آن میکروفن. برای فرار از مسئولیت گفتن. یک چیزی داشتن برای گفتن. از هفت سالگی پای تخته باید پاسخ بدهیم. چیزی را سرهم کنیم از آن چیزها که دانسته ایم و تحویل آقای عصبانی و چوب به دست بدهیم تا از سر تقصیراتمان بگذارد و اجازه دهد بتمرگیم سر جای خودمان و به فلاکتمان ادامه دهیم و یک فلک زده دیگر را صدا بزند که مثلا محمد قربانی اقرا.

 

علی همکار کتابفروش ما پارسال، وقتی هنوز یارو دوست دخترش نزده بود دهنش را سرویس کند، یک بار توی راه پرسید نظرت درباره ازدواج چیست؟ گفتم اگر هیچ خوشی نداری ازدواج کن. فکر کرد ازین جک بامزه ها دارم میگویم خندید. بعد هم رفت خواستگاری و دختره ولش کرد و معلوم نشد چطور شد که کارش کشید به جلسات مداوم روان درمانی. حالا هم هر به چند وقت یکبار یک عکس از خودش میگیرد و میگذارد توی اینستاگرام که : «من».

روز آفش را گذاشته دوشنبه ها. جلسه اش هم قاعدتا همین دوشنبه ها میشود. خیلی از این سلفی ها را هم غروب یا شب دوشنبه میدیدم توی اینستاگرامش گذاشته. انگار بعد از هر جلسه درمان به خودش بیشتر نزدیک میشده یا خودش را بیشتر کشف میکرده. بالاخره این ارتباطات اینجوری یک همچون استعاره ای باید داشته باشد.

علی برای حسین خیلی حرف میزد توی این یکی دوسال. همان اول از قصدش برای ازدواج و گیر و گرفتهای شدید و خفیف توی رابطه اش گرفته تا همین حالا از جلساتش که چطور دارد تغییرش میدهد. به من البته نمیگوید. همکلام خوبی برای این حرفها نیستم. وقتی که دارم رد میشوم از کنارشان که قفسۀ آمریکای لاتین یا آلمان را شارژ کنم فقط میشنوم که مثلا علی دارد میگوید: امروز صبح بدون اینکه ساعتم زنگ بزند بیدار شدم، یک ربع قبل از ساعتی که آلارم را تنظیم کرده بودم. این از موفقیتهای کوچکم است. یا چند وقت پیش داشت با رحمن گوشۀ تئاتر و سینما درباره این حرف میزد که آیا این طبیعی است که بعد از چند جلسه و گفتن بعضی حرفها که خیلی پشت و پسله ذهنش بوده، اضطراب سراغش آمده و تنهایی توی خانه نتوانسته طاقت بیاورد و زده بیرون؟ رحمن هم گفت آره. رفته بودم با «با آخرین نفسهایم» را از توی قفسۀ زندگینامه سینماگران بردارم بدهم به مشتری.

این کار توی کتابفروشی و تعریف کردن از اتفاقاتی که آنجا می افتد یک امکان لوسی در روایت در اختیار آدم میگذارد که نمیدانی اگر ازش استفاده کنی لوس است یا اگر استفاده نکنی. مثلا همین که دو نفر دارند درباره یک چیزی جلوی یکی از قفسه های کتاب حرف میزنند و تو موضوع صحبت آنها را در کنار عنوان یکی دوکتاب از قفسه ای که کنارش ایستاده اند بیاوری.

کاری نداریم.

یادم نیست به علی داشت میگفت یا به توی یکی از سخنرانی های عمومی اش بود که این قضیه را گفت.- آخر حسین اگر قصد نکند که با کسی خیلی آرام و خصوصی حرف بزند در بقیه اوقات جوری کلمات را از حنجره اش به بیرون پرتاب میکند انگار که گلوله توپ از نمیدانم اف چند. اینطوری انگار دارد پشت یک میکروفون بزرگ برای ملتی کوچک در سالن اجتماعات حرف میزند و احساس هیتلر را دارد آنوقتها که میلیون میلیون آدم مربع مربع درست کرده بودند منظم روی چندین هزارمتر زمین که فرمان حرکت بگیرند- 

این قضیه که نمیخواهد بچه دار شود. او و همسرش تصمیم گرفته اند بچه نیاورند از بس که خودشان هم اضافی اند. از بس که مسئولیت خودشان را هم نمیتوانند به گردن بگیرند چه برسد به یکی دیگر.

از بس که چقدر تلاش کرده اند تا ببخشند پدر و مادر خودشان را و خودشان را بخاطر مسئولیتهایی که به عهده شان بوده و هردوطرف به نوبه خودشان انجام نداده بودند. حواستان هست؟ مسئولیتهایی که وقتی بزرگ شده اند و توی کتابها و فیلمهای آموزشی دیده و خوانده اند و فهمیده اند که باید میداشته اندشان. که وقتی بچه بودند در برابر خودشان مسئول بوده اند که فلان چیز روی شان اثر مخرب نگذارد ولی قصور کرده اند. که پدرمادرشان مسئولیت تاثیرنگذاری بر بچه ها را درست انجام نداده اند و آنها را یک جوری بار آورده اند. «یک جور». بالاخره آدم هرجور که بزرگ شود «یک جور» بزرگ شده است و تاثیراتی را گرفته. آدم همیشه که اینقدر نمیفهمیده. آدم بخش اعظمی از عمرش را در دوران کودکی طی میکند. یا حداقل بخش مهمی از عمرش را در نادانی میگذراند.  تا آن لحظه که آن چیز را ندانسته بودی نادان بودی. فرض کن در 80 سالگی بفهمی که مثلا پدرت کسی دیگر بوده است.

یا بفهمی  آن روز وقتی یازده سالت بود و برادرت را دیدی که سیگار میکشد و رفتی به پدرت گفتی و فلان شد و بهمان شد، آن یارو کس دیگری بوده تو اشتباه دیده ای و هفتاد سال رابطه با برادرت و مادرت و با خودت اشتباه بوده است.

یک عالم «نه اینکه» اینجا لازم است درباره این مثالها و ربطشان به مسئولیت واینها. باید ادای حرف زدن را ادامه دهم پس خودتان نه اینکه ها را پیدا کنید و بگذرید.

بعدتر توی یک بحثی باز این صحبت پیش آمد. حسین گفت بزرگمهر حسین پور یک جایی گفته که این گورخوابها، کارتن خوابها، معتادها و بی مصرفهای جامعه باید مقطوع النسل شوند. شهرداری باید آنها را عقیم کند تا تولید مثل نکنند. نه اینکه نسل خیلی مفید و پویایی دارند مثلشان تولید نشود دیگر. حسین پور گفته مالیات ما و تلاش و زحمت ما هدر اینها میشود. ما راضی نیستیم شهرداری از ثمره عمر ما و کار و تلاش ما هزینه نگهداری اینها را بدهد. و تازه اینها بعدش بروند با هم جفت گیری کنند و دوباره ادامه نسلشان، زالوی ادامه نسل ما شود. اینها البته فحوای کلام بزرگمهر بود که حسین میگفت. بعد هم قضیه خودش را گفت و همسرش که نمیخواهند بچه دار شوند. مثل خودشان را نمیخواهند تولید کنند. اینکه آنها همین را هم با کلی اعصاب خردی و بار بسیار به دوش کشیدن تصمیم گرفته اند. آن هم فقط درباره خودشان. بزرگمهر چطور توانسته چنین نظر فاشیستی ای بدهد درباره دیگران؟ حسین میگفت فردا اگر یکی دیگر در حد همین بزرگمهر گفت مثلا کچلها هم باید عقیم شوند چه؟ چطور میشود کسی این حرفها را بزند؟ چرا باید اجازه بدهیم این حرفها گفته شود؟ ما مسئولیت داریم، نهادها و ارگانها مسئولیت دارند جلوی این جوراظهار نظرها را بگیرند، با اینها برخورد کنند.

حسین البته حق دارد. انصاف میگوید. حسین چیزی میگوید. حسین درباره چیزی که بزرگمهر گفته چیزی میگوید. بزرگمهر درباره حق و حقوق خودش چیزی گفته.از حق گفتنش درباره گفتن از حقش استفاده کرده. حسین هم همنیطور

و من دارم گفته های آنها را بازگو میکنم. چون فکر میکنم باید بگویم. نمیدانم از کی بود. رفتیم سیزده بدر. خوابیدم توی هوای خوب. خوش گذشت. برگشتیم. فیلمی هم دیدیم. بعد پیغامهای زیادی آمد از گروهی که توی واتزاپ داریم. همین گروهی که درست کرده ایم هماهنگ باشیم با هم برای رفتن به کردستان. سفر نوروزی. حالا بچه ها همچنان توی آن فعال هستند و علاوه بر حداقل 6 گروه دیگری که همه مان عضوش هستیم و تقریبا هم اعضا همینهاست، این یکی را هم نگه داشته ایم و حرفهایمان را این تو میزنیم. یکی پرسیده برای کمک به سیل زدگان چکار کنیم؟ به کی پول بدهیم؟ کی بهتر و سریع تر خرج میکند؟ بعد هم بحثی شده به روال همه گروههای دیگری که تویش هستیم درباره لزوم اعتماد به ارگانهای آموزش دیده و متخصص رسمی و دولتی. به سیاق همین بحثها کسانی هم آمده اند گفته اند نه اینطور نیست جمعیت امام علی و نرگس کلباسی و علی دایی بهترند از کمیته امداد و هلال احمر. به همین شکل بحثها ادامه دار شده تا اینکه رفیقمان که توی کردستان میزبانمان بود به آن یکی که سوئیس است و قرار بود بیاید و برساند خودش را به ما توی این سفر و نتوانسته بود گفته تو اروپایی نمیدانی، همینطور برای خودت چیزی میگویی. خیلی حرفهای دیگر هم زده شده که میدانید. درباره مسئولین بی سواد، دولت ناکارآمد و فاسد، جدایی مردم و از دولت و اینجور چیزها.

اینها را که خواندم آمدم اینجا و فکر کردم چیزی باید بگویم. بله همین بود. داشتم به میکروفن بزرگ جامعه، میکروفن بزرگ زندگی شهری و مدرن فکر میکردم که غلاف توی حلق ماست. نظر میخواهد ازمان. میخواهد که حقمان را بدانیم. در سرنوشت خودمان دخالت کنیم. حرف بزنیم. بحث کنیم. چیزها را نقد کنیم. کمک هنوز نکرده مان را دنبال کنیم تا به دست آدم درستش بیافتد. که حساس باشیم نسبت به آنچه اطرافمان اتفاق می افتد. بدانیم کجا چه شده و درباره اش به هم اطلاع بدهیم. از هم درباره اخبار و چیزها اطلاع بگیریم. میکروفونی که بلافاصلاه با ورودش به قاب تصویرمان برای پیشکش کردن حق نخواسته و ندیده مان، مسئولیت عظیم این حق را جلوی چشممان می آورد.

مسئولیت حساس بودن، نظر داشتن. مسئول بودن حتی از سوئیس برای سیل زدگان لرستانی. مسئولیت محیط زیستی کردستانی ها، گلستانی ها، ارومیه ای ها و همه شهروندان در قبال محیط اطرافشان، در قبال درختانی که نباید قطع شوند، سدهایی که نباید زده بشوند، دریاچه هایی که باید احیا شوند، جنگلهایی که باید نگهداری شوند، کارخانه هایی که باید نظارت شوند. مسئولیت درباره کره زمین. در قبال بشریت. نه فقط خودمان، انسانهای حاضر و زنده ای که چندسال راه پیدا کرده ایم به این دنیا و چند سال دیگر راهمان را ازآن گم میکنیم، بلکه در قبال نسلهای بعدی، انسانهای دیگری که بعد از ما خواهند آمد. بچه هایمان. نوه هایمان. اگر هم بچه نخواهیم، نسل دیگران، همنوعانمان. ما در برابر همه انسانها مسئولیم. بچه های همسایه مان، همسر بزرگمهر حسین پور، خواهرزاده های حسین و حتی آن بچه های آن گورخوابها که شهرداری هنوز تصمیم نگرفته عقیمشان کند.

 

 

امروز وسط گردش سیزده به در زنم گیر داده بود از بچه یکی که خیلی بانمک و خوش زبان بود عکس بگیرد. ذوق مرگ داشت میشد از دست بچه. یک سال است جدا جدا درباره بچه فکر میکنیم. جداجدا اسم انتخاب میکنیم و نقشه میریزیم. بین خودمان ولی حرفش که میشود میترسیم. از مسئولیت هاش و از تعهداتمان. از همه آن کارهایی که باید انجام دهیم در قبال یکی دیگر که باید پدر ومادرش شویم. مایی که هنوز خودمان بچه های کس دیگری هستیم و تکلیفمان با حق و حقوق و مسئولیتهایی داشتیم و نداشتیم هنوز روشن نیست.

به این فکر میکنم که توی آبادی ما حسن شل چطور زندگی میکند. مدرسه راهش نمیدهند. نه اینکه سیستم آموزشی او را از تحصیل محروم کرده باشد، نه. از بس بچه ها اذیتش کرده اند برای پای چلاق مادرزادی و لکنت زبانش پدرمادرش نگذاشته اند برود دیگر. بیست سی تا گوسفند دارند حسن میرود آنها را میچراند. غروب به غروب می آید مزدش را میدهد بستنی و چه میدانم کیک یا مینشیند توی کلوپ صمدماریو بازی میکند. گاهی هم برای اینکه منتی سر بقیه گذاشته باشد میرود دو تا توپ پلاستیکی از مغازه میخرد یکی اش را همانجا جر میدهد میکند لایه دیگری و با غروری پدرانه می اندازد جلوی بقیه همسالانش که بازی کنند. بعد هم همانطور که به بستنی اش لیس میزند دویدن بچه ها دنبال توپ را نگاه میکند و کیف میکند. توپی هم اگر سمتش آمد بی خجالت پای چلاقش را جلو می آورد و از برخورد احتمالی اش و خنده و مسخره بازی بچه ها در ادامه اش قهقهه میزند.

پدر حسن شل هم صبح ها از خواب بیدار میشود و اگر زمستان یا بهار باشد میرود مینشیند روی سکوی دکان آقامحمد و با بقیه مردهای آبادی قاپ بازی میکند و جک میگوید. اگر هم تابستان باشد میرود سر یونجه و شبدرو لوبیاش به هرس و آبیاری و کود و داشت.

هم حسن شل و هم پدرش از موهبت داشتن نظر و حق مسلم شرکت در سرنوشت خودشان محروم اند. توی حلق آنها هیچ میکروفنی نیست و تصویر روبرویشان چیزی بزگتر از بستنی غروب و هرس فردای لوبیا نیست. شاید عروسی پسر ناصر که جمعه هفته دیگر دورترین پرسپکتیو آنها از برنامه های آینده و مسئولیتشان نسبت به جهان باشد.

پدر و مادر حسن جد و اجدادشان و خیلی های دیگر توی آبادی ما قرنهاست با آتش خدایان کنار آمده اند. ندزدیده اندش. آتش سوزان و درخشانی را اگر به درختی در بیابانی دیده اند نرفته اند کرم بریزند و برش دارند و ازش افسانه درست درست. دلشان نخواسته ادای حرف زدن با دیگری را دربیاورند. قرنهاست فقط به صدایی که از جهان میشوند پاسخ داده اند. از خودشان برای جهان صدا درنیاورده اند. قرنهاست زندگی کرده اند و مرده اند.  

 

 

نشستم اینها را بنویسم بازی بارسلونا از دستم رفت. پاپ ژان پل نمیدانم چندم همین چند روز پیش قبل از سیل و طوفانهای اخیر توی گلستان و لرستان و پلدختر درباره مسی گفته بود که او بهترین بازیکن جهان است، او نابغه است اما خدا نیست.

البته پاپ چند روز پیش این حرفها را زده و  نمیدانسته قرار است توی ایران سیل و طوفان بشود. حتی اگر میدانسته هم باز دلیلی نداشت که این حرفها را درباره مسی نزند. او نظر خودش را گفته است. نظر هر کس محترم است.

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۸ساعت 3:19 توسط رضا بهرامی |