مادر مرد. مادر مرد. مادر  مرد. مادر مرد. مادر مرد. مادر مرد.

مُرد مادر. مُرد مادر. 

مادر مرد. مادر مرد. مادر مرد. مادر مرد. مادر مرد. مادر مرد.

مَرد مادر. مَرد مادر.

الف.

دیگر چه میتوان گفت با آن یک الفی که این همه کار ازش می آید؟

مادر مرد. خدا رحمتش کند.

اسمش ارضیه بود. هیچ کس نمیدانست اسمش را با عین مینویسند یا الف. من هم نمیدانم. همینجوری فکر کردم باید با الف نوشته شود. مگر می شود که با الف نبوده باشد اصلا. حتما با الف است.

از اسمش خوشش نمی آمد. پدر مادرش را توی دلش برای اسمش سرزنش کرده بود روزی.

و سالها بخاطر این گناه بلند بلند توبه کرده بود.

اسم مرا گذاشته بود حامد. دوست داشت حامد صدایم کند. پدربزرگم اما گفته بود احمد. بعد هم که پدرم رفته بود شناسنامه بگیرد گذاشته بود رضا. توی خانه توی محل هرجا که کاغذبازی هنوز شروع نشده بود احمد بودم. توی دل مادرم اما حامد. مدرسه که رفتم فهمیدم اسمم رضاست. رضا بهرامی. از در مدرسه که بیرون می آمدم باز میشدم احمد. احمد بهرامی.

توی خانه نمیدانستم کیستم. گاهی وقتها که بغلم میکرد فکر میکردم حامدم. عصبانی که میشد از دستم رضا بودم. سرم که درد میگرفت همه چیز بودم. محمد و علی و فاطمه و زینب و امام رضا. گریه که میکردم عزیزم بودم. 

کارنامه ها که می آمد قربان قدوبالایت بودم.

یازده سالم که شد. از روی بار شبدری که گرده الاغ بود پریدم و شدم شبانه روزی. شدم مدرسه نمونه. آنموقع بچه ام بودم. غریبم بودم. رولم بودم.

هفت سال گذشت. آخر هفته ها که بر میگشتم آبادی شاه بودم. الله بودم: شا می آیِه، آلّا می آیَه. توی کوچه بود اگر که می آمدم گل از گلش میشکفت وقتی با آن رخت و لباس شهری و تمیز می دیدم و جلوی زنهای همسایه بلند میگفت شاه می آیه آلا می آیه. بلند میگفت. او که هیچ وقت هیچ چیزی را بلند نمیگفت....

دارم چکار میکنم؟

 

 

مهم نیست.

اوایل احمدرضا صدایم میکردند که با اسم برادرهایم جور دربیاید. علیرضا و غلامرضا.

گاز که گرفته بودمان تازه از حمام آمده بود. قبل ترش هم زهرا آمده بود. زهرا گفته بود نمیدانم چرا انقدر خوابم گرفت. سرم درد میکند. من گفته بودم خوب بخواب. از حمام که آمد دیدم قرمز است. گفت زهرا کو؟ گفتم خوابید. گفت تو بویی نمیشنوی؟ گفتم سرم درد میکند ننه. گفت میخواهی برایت... و افتاد. من هم افتادم. گفت گاز. فکر کردم که چه خوب مردنی است. من و مادر و زهرا. میخوابیم. و دیگر بیدار نمیشویم. خوابیدم.

دهانش باز نمیشد وقتی داشت با آخرین زورش بهم لگد میزد. بیدار که شدم دستش را گرفت سمت تلفن. من نزدیک ترین بودم به تلفن. سینه خیز رفتم سمتش. شماره ای گرفتم و گفتم بیایید..گاز ...مردیم...و دوباره افتادم.

زهرا و مادر را زیر کتفشان را گرفتند و بردند. من را مثل میتها، سر و ته. افقی. رو به زمین. دراز. خاک و سنگ و زمین را میدیدم که جلوی  چشمهایم حرکت میکرد. قی کردم رویشان. خط میکشیدم روی زمین و حاک و سنگ. توی ماشین انقدر صلوات فرستاد که بیدار شدم. مثل مستها شده بود. هذیان میگفت. میان صلوات نفرین میکرد. پدرش را و پدرم را و خودش را به من میگفت قربانت بروم صلوات بفرست. تا شهر یک ساعت بی وقفه صلوات فرستادیم. 

مادرم زن خوبی بود.

اسمش ارضیه بود. با الف.

حالا مادر مرده است. و نمیدانم کی کچا اسمم را چطور میگیود.

حامد نیستم دیگر.

یک ماه پیش شناسنامه و کارت ملی و بقیه مدارکم را دزدیدند. گوشی تلفن و هرچه داشتم.

بیست روز پیش هم از دانشگاه فارغ شدم. رضا و احمد هم نیستم.

روی هیچ نوشته ای اسمم نیست.

نمیدانم خوشحالم یا ناراحت.

مادر حالش خوب نبود که مرد. مادر یک چیزی میدانست که مرد. مادر مَرد بود که مرد.

کو مَرد دیگر که اینجوری بمیرد؟

شناسنامه پدر هم گم شد.

پدر گریه کرد. و خواهرم هیچ زیباتر نشد. من گریه کردم. دلم خواست نباشم. بعد دلم هیچ نخواست. و حتی نخواست این را به کسی بگوید. هر چندکسی هم نپرسیده بود. کسی هیچ وقت نپرسید.

دوستان زیادی دارم. رفقای خیلی خیلی زیادی که نمیخواهند گریه مرا ببینند. دوستان خیلی خوب خیلی زیادی دارم که نمیخواهند هیچ وقت گریه مرا ببینند حتی اگر دلم خیلی گریه بخواهد.

حتی اگر دلم خیلی خیلی زیاد گریه بخواهد.

 

 

مادر مرد. مادر خیلی مرد بود که مرد.

مادرم مرا به دنیا آورد. 

تا چهارده سالگی سردردهایی داشتم که کسی نمیدانست چیستند. مادرم اما بیشتر از هر کسی نمیدانست. مادرم با تمام وجودش نمیدانست وقتی که یک شب در میان تا صبح لالایی با دستمال خیس روی پیشانی ام میگذاشت.

ارضیه درد میکشید. 

ارضیه خسته بود. و ما همه میدانستیم چیست. من بیشتر از هرکسی میدانستم. 

من هر شب میخوابیدم. ولی صدای خروپف پدر نمیگذاشت مادر بخوابد.

دارم چکار میکنم؟

 

 

 

 

 

مهم نیست. 

 

 

جهان از ما بزرگتر است.

جهان از مادر هم بزرگتر است. 

جهان تنهاست.

خوش به حال جهان که هیچ وقت مادر نداشته است.

خوش به حال جهان.

+ نوشته شده در شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳ساعت 1:37 توسط رضا بهرامی |