گفتم حالا که خوابم نمیبرد وقت خوبی است برای سر زدن به این "اطلس جهان". همیشه یک چیز ناراحت کننده ای توی دل این وبلاگ هست که آزارم میدهد. وقتهایی هست که می آیم اینجا و از زور بی حوصلگی مینشینم و نوشته های قبلی ام را میخوانم. گاهی خجالت میکشم گاهی مغرور میشوم.
چند وقت پیش مُعین داشت تعریف میکرد که نشسته بوده و عکسهای خودش را از بچگی تا حالا نگاه میکرده است. گفت و گفت تا رسید به اینجا که : "یک لحظه سختم شد. نگاه کردم به سیر زندگی ام و اینجایی که هستم و این چیزی که هستم." میگفت یکهویی انگار سختم شد. اشک همینجور بیخودی توی چشمهایم جمع شد از بس که نمیدانستم. از بس که نمیفهمیدم. از بس که دلم نمیخواست باور کنم. از بس که روی نگاه کردن توی چشمهای همه ی آن عکسهاي خودم را نداشتم. از بس که دلم میخواست یک چیز بهتری داشتم تا به معینِ پانزده ساله بگویم. از بس که دلم خواست مثل پدری که دلش میخواهد شب که به خانه می آید با پا در را باز کند از زور دستهای پرش، دستهایم پر باشد برای کودکی هایم. سرم را بگیرم بالا و برای معین هیجده ساله بگویم نگران نباش تا اینجا انقدر از آرزوهای بزرگت را به دست آورده ام و از این به بعد هم باقی اش را به یاری خدا به دست می آورم. از بس که دستهایم را ببین که چقدر بزرگ شده است که این همه چیزهای بزرگ تویش جا شده.
به دستهای معین نگاه کردم. با اینکه ظاهرش شبیه دستهایی بود که خوشم میاید، تویش هیچی نبود. خالی بود. نرم بود و خالی. فقط گاهی با سیگاری که روشن میکرد شبیه کارخانه ای میشد که فقط دود میکند تا کارخانه بودنش را ثابت کند، نه چیزی تولید میکند، نه کارگری در آن کار میکند و نه حتی کسی دیگر به آن میگوید کارخانه.
امروز روی آخرین پله برقی ایستگاه متروی تجریش به دستهایم که نميدانم چرا انقدر محکم کناره ي رونده ی پله را گرفته بود خیره شدم. برشان داشتم و نگاهشان کردم. هنوز پینه هایی از ده دوازده سال پیش رویشان مانده. خوشحال شدم و یاد حرف غلام افتادم آنموقع که رفته بودم توی حموم تا در اصلاح سر و صورت و پشت موهایش بهش کمک کنم. دیدم خیلی دارد طول میکشد من هم لخت شدم و رفتم زیر دوش. دست که کشیدم به صورتش انگار زبریِ چیزی را حس کرده باشد دستهایم را گرفت جلوی صورتش و نگاه کرد :
-علی روز قیامت به دستای پینه بسته بوسه میزنه.
دستهایم را زود کشیدم و تیغ را ازش گرفتم تا میزان کنم اطراف ریشش را و صورتش را بریدم آمدم بیرون. از بس که دستهایش مثل زمین بعد از شخم قاچ قاچ بود. تا آخر آن روز هم همش پیرمردهایی میدیدم که میشد توی شکاف کونه ی پایشان دانه پاشید و منتظر شد تا فصل برداشت محصول بدهد. آخر شب هم که مادرم ازم خواست دستهایش را برایش چرب کنم با آن پماد بد بوی مخصوصش دیگر طاقتم طاق شد و گفتم فردا باید برگردم تهران، کار دارم.
هیچ کاری نداشتم.
هیچ کاری نداشتم.

یک شباهتی هست بین دستهای آدمها با آن چیزی که فکر میکنند. با آن چیزی که هستند. تیتراژ ابتدایی فیلم رضا موتوری است یا قیصر اگر اشتباه نکنم. کیارستمی ساخته است. یک مجموعه ای است از خالکوبی های جاهل ها که یکی یکی فیلمبرداری شده و پشت سر هم می آید. بدن هایی که هرکس دلش خواسته یک چیزی رویش بکشد. یکی عقاب یکی "عشق" یکی "مادر" یکی هم روی دوطرف گُرده اش یک عروس و دامادی کشیده که این دوتا کتف را که به هم نزدیک میکند عروس و داماد هم را میبوسند.
آنها دلشان خواسته تنشان یک چیز اضافه ای داشته باشد. یک چیزی باشد که غیر از خودش یک چیز دیگری را هم نشان دهد. یک چیزی که دلشان خواسته وقتی کسی بدنشان را میبیند، اطلاعاتی درمورد آن بدن، یاشخصی که صاحب آن بدن است، بدهد.
حتی یکی از آنها روی یکی از لمبرهای مبارکش تصویر خوشکلی کشیده که بیننده برای دیدن کامل آن تصویر مجبور است کمی آن حوزه را وارسی دستی بکند.
این بدنها دیگر فقط نگه دارنده ی آن آدم نیستند.( روی بدن یکی از مدلهای معروف نقاشی تهران درست همین عبارت به انگلیسی تتو شده است :this body holds me.انگار خواسته بر واقعیتی به این حد بدیهی، تاکید کند. یا با به کلام در آوردن این واقعیت، آن را جایی در حوزه نمادین ثبت کند. حوزه ای که واقعیتهای حتی بدیهی تنها با به "زبان آوردن" در آن به رسمیت شناخته میشوند.). آن آدم خواسته چیزی بیش از آنچه که این بدنها میتوانند نشان دهند، از آنها بخواهد. خواسته تاریخ تازه ای روی دیواره های عمارتش ثبت کند.
خیلی ها میگویند ما توی جهانی نمادین زندگی میکنیم. از بس که زبان یعنی نماد. با اختراع زبان و استفاده ی آن از طرف آدمها دیگر چیزها خودشان نبودند. "قاشق" نمادی بود برای وسیله ای که ما برای خوردن غذا از آن استفاده میکنیم. و ما برای حرف زدن با هم، فهميدن هم و زندگی کردن مدام در حال مبادله این نمادها هستیم. جیزها دیگر خودشان نیستند فروکاسته شده اند به نمادهایی آوایی و نوشتاری که ما مکرراً درحال استفاده از آنها و مبادله آنها با دیگران هستیم. به همین دلیل ماهیت "کار"ها و "روابط" هم عوض میشود. ما دیگر فقط آن "رابطه" را نداریم، فقط آن " کار" را نمیکینم . ما درحال انجام دادن کنش متقابل نمادین هستیم. نظریه ای که وبر توی جامعه شناسی میدهد و لاکان توی روانکاوی پی میگیرد.
گویی تحمل "امر واقعی" سخت تر از این حرفها است. بایدچیزی باشد تا به آن اضافه شود و در کنشی عجیب از هیبتِ آن بکاهد. درست مثل عددی منفی که به عدد دیگری "اضافه" شود. درست مثل یک سیاهچاله که حتما باید به کهکشانها اضافه شود تا گاهگاهی یک ستاره ی پیر را یا یک منظومه ی بدشانس را توی خودش بکشد و از جهان تفریق کند.
این شاید همان کاری است که آن جاهل ها دارند با بدنشان میکنند.چیزی به آن اضافه میکنند تا چیزی را از آن کم کنند. اینکه تحمل این بدن،(به هر دلیل) به این شکل لخت و واقعی و بی پرده سخت است. آنهم بدن مردانه ای که اگر عضلانی و خوش تراش نباشد با آن همه پشم و پیله و چربیهای ناهنجار، چندش آور خواهد شد!
مادربزرگم روی چانه اش یک خالکوبی به شکل ضربدر داشت. میگفت "دختر" که بوده پدر و پدربزرگش به غربتی ها(کولی های ییلاق قشلاق کن!) گفته اند تا برایش درست کند. این کار را خیلی قبل تر ها برای علامت گذاشتن چارپایان میکرده اند تا توی گله گم نشوند یا بتوانند از بقیه تشخیصشان دهند.
نمیدانم مادربزرگم ممکن بوده است گم شود یا تشخیصش توی بقیه دخترها ( آنها نه خواهر بوده اند که فقط دوتاشان از دوازده سالگی رد شده اند و بقیه هرکدام به طریقی مرده اند) سخت بوده یا نه. اما به نظرم اینکار حس مالکیتی شبیه به مالکیت بر احشام و زمینها را به پدر و پدربزرگش میداده است. انگار ضربدر روی چانه ی دخترک( غیر از تاثیر ماورایی دفع بلایی که میتوانسته داشته باشد- که گویا داشته، مادربزرگ تا 80سالگی عمر کرد!-) چیزی به او اضافه میکرده و توضیحی بیشتر از وجود خود او میداده است. انگار تحمل این واقعیت که این دخترها، آدمهایی هستند مثل آدمهای دیگر و روزی باید بروند پی زندگی خودشان،- یا حتی بیشتر از این، اینکه آنها ممکن است خواسته و نیازهایی از جنس خواسته های آدمیزادی داشته باشند- امری غیر قابل تحمل میبوده و باید به طریقی خنثی میشده است. انجام همان کاری که با اموال دیگر میکنند، با این دخترها، ضربدری به چانه آنها اضافه میکند که آنها را از جوهره ی آزادی که هر آدمی دارد، تهی میکند. آنها را به اموالی قابل دستکاری، قابل تغییر و قابل اِعمال قدرت بدل میکند. به نظر میرسد که همه این کارها را میشد با فقط "انجام دادن" آنها عملی کرد. یعنی به دخترها امر و نهی کرد یا صاحبشان بود و مثل یک مایملک با آنها برخورد کرد. اما چیزی وجود دارد که انجام این کار را سخت میکند. چیزی "واقعی" و لخت و برهنه. چیزی آشنا از جنس گوشت و پوست و خون که هرلحظه به آن مردان یادآوری میکند که اینها اجسام تخت بی روح نیستند، اینها "آدم" هایی هستند که نه درست مثل تو اما بسیار شبیه اند به تو، حداقل شبیه تر از گاو و گوسفند به تو. اما این ضربدر با اضافه شدن روی چانه آنها را از جوهره ی مهیب و غیرقابل تحملشان خالی میکند. چیزی را که میتوانست در بر ابر این اِعمال قدرتها، جایی در ناخودآگاه آنها، یا در ناخودآگاه پدرانشان، مقاومت کند، از بین میبرد. این ضربدر همان نمادی است که برای نامیدن چیزها و استفاده کردن ازشان به کار برده میشود. این ضربدر نمونه ای خشن از به کار بردن زبان، در زندگی آدمیانه است....آدمیانه!!!! این از کجا آمد؟؟
ما هم برای زندگی کردن مجبوریم روی چانه ی همه ی دخترکان مِیلمان ضربدر بزنیم. روی چانه ی همه واقعیتهای تحمل ناپذیر، صحنه های دلخراشی که میبینیم، حرفهای کاملا درست و دقیقی که درباره خودمان میشنویم، واقعیتهای سفت و سخت و اجتناب ناپذیر و زشتی که درمورد خودمان میدانیم، ضربدری بزنیم و به نام دیگری بخوانیمش تا بتوانیم به زندگی ادامه دهیم.

باید برای تحمل دستهای زمخت و زبر و خشنمان، عباراتی امیدوار کننده و جبران کننده پیدا کنیم. باید یک سوژه مفروض به دانستن برای خودمان درست کنیم که همه آنچه را نمیتوانیم به کسی بگوییم توی ذهنمان به آن سوژه حواله کنیم. اویی که از همه چیز آگاه است. اویی که بر دستهای پینه بسته ی ما بوسه میزند.
مداوم باید برای یافتن دلیل یا دلایلی برای این طور بودنمان باشیم. برای زنده ماندنمان. باید به ادامه دادن ادامه دهیم و هرلحظه چیز تازه ای به این خود زشت و واقعی مان اضافه کنیم تا به مرگ رضا ندهیم.

اگر چیز تازه ای نیافتیم باید بسازیمش. و چیزهای تازه اولین بار در شعر ساخته میشوند. اینها دیگر برخلاف همه آن اشیا و امور بیرونی و ملموس که اول آنها بودند و بعد ما برایشان اسمی پیدا کردیم، اول باید نام گذاری شوند، خواسته شوند تا بعد در دنیای بیرون ساخته شوند. اول باید رمان سفر به ماه نوشته شود تا بعد به ماه سفر کینم.
امشب که از فروشگاه برگشتم برای معین یک بسته ماژیک رنگی خوشکل میخرم تا روی همه ی عکسهای بچگی اش ریش و سبیل بکشد. چه میدانم روی چانه شان ضربدر بزند. ابروهای اخمویشان را باز کند.
خودم هم میام اینجا و توی این اطلس جهان تاریخ زندگی ام را مینویسم. آنموقع که معین داشت قضیه عکسها را تعریف میکرد من به وبلاگم فکر میکردم و اینکه چقدر وقتهایی که حالم داشته از خودم به هم میخورده است آمده ام اینجا و به جای نوشتن خوانده ام. چقدر از این که این همه سوژه ی مفروض به دانستن برای خودم دارم، حالم بهتر شده است. همه ی حرفهایی که نمیشود و نباید خیلی جاها زد را ( نه همه شان را) اینجا زده ام تا "سوژه مفروض به دانستن"م بخواند و بداند و روی پینه های قلب و مغزم بوسه بزند.
و البته خیلی وقتها هم که خوشحال بوده ام و زندگی را بی اینکه هلش دهم یا مثل الاغی گاری بر پشت بِکشم، سوار شده ام و راه برده ام؛ آزار دیده ام از همه ی تاریخی که اینجا نوشته ام و همه ی آن چیزهای کمی که منم.
مثل، درست مثل آن دعایی که پسرک بعد از امتحانش از روی درماندگی به درگاه خدا( سوژه مفروض به دانستن و توانستن) کرده بود که خدایا پایتخت انگلیس را پاریس...بگردان. و بعد بزرگتر که شده بود و چیزهایی فهمیده بود، خجالت کشیده بود از این کارش و از چیزی که بود حالش به هم خورده بود.
نمایشنامه ای هست به نام اطلس جهان. نقشه ی زندگی یک پیرمرد است که در تولد 70 سالگی اش بچه هایش برایش درست کرده اند. نقشه ی جغرافیایی است که همه ی نقطه ها و شهرها و روستاهایی که پیرمرد در آنجا بوده را علامت زده اند و خطی کشیده اند از آنها به هم تا رسیده اند به جایی که پیرمرد حالا ایستاده.
تا مثلا خوشحالش کنند.
این درست همان کاری است که من نادانسته با خودم میکنم وقتی که میروم توی آرشیو وبلاگم و چیزهایی را میخوانم و میرسم به تاریخ امروز.
تا مثلا خوشحال شوم. و باز برسم به این پتک "نمادین" که عکسش آن گوشه ی وبلاگ است و سالهاست دارد با درِیل نگاهش تا مغز استخوانم را کنکاش میکند.
دیگر خوابم گرفته است و سیگارم را هم یکجا داده ام به مستهای واحد روبرو. یکی دوساعت دیگر هم باید راه بیافتم بروم آن "شهر" کتاب . از بخت بد هم امروز نوبت بخش فلسفه است که باید مرتب شود. خوبی اش این است که میشود با همین تکنیک همه ی متعلقات و نوستالژیها و باقی مزخرفات چسبیده به یک کتاب را با زدن ضربدری روی چانه اش کند و ریخت دور. میشود تبدیلش کرد به یک شیء. به چیزی که مورد معامله است. چیزی که قرار است فروخته شود. همین. مثل بیل. مثل قاشق. و این تکنیکی است که سه ماه طول کشید تا یاد بگیرم و توی آن سه ماه درست مثل زنی تنها توی خیابانِ 4صبح که هرکس از راه میرسد به او تجاوز میکند و قسمتی از هستی اش را به یغما میبرد، چیزهایی از خودم را فروختم.....چقد فیلم هندی شد این آخرش.
اصلا آمده بودم اینجا یک چیز دیگری را بگویم ها...به خدا. نمیگذارد که این معین و این کی بُرد داغان که نگاه آدم را به دستهایش می اندازد.
ـــــــ
* یا life of pi
"لطفا کتابهام را نخوان" عنوان کتاب بود. نامه های نیچه به مادرش.
چقد دلم خواست یک عالمه کتاب بنویسم و اسم همه شان این باشد : لطفا کتابهایم را نخوان.
دوباره بخش کتاب شهرکتاب سایه سابق و بوک سیتی فعلی را دست گرفتم. توی خیابان دزاشیب است. آنها که نمیدانند بدانند و آنها هم که میدانند خوب خوش بحالشان.
چندروزی هست که رفته ایم و مثل سگی که تا نشاشد جایی را در قلمرو خود بحساب نمی آورد، ماهم زدیم داغان کردیم دکوراسیون و چیدمان کتابها و خلاصه هرچیز که مربوط به قسمت فارسی میشد و دوباره چیدیمشان. حالا که مینشینیم گاهی وقتها چای بخوریم خیالمان راحت است. انگار توی قلمرو خودمان داریم چای میخوریم.
هستیم دیگر. دارم دوباره یک چیزهایی درباره هملت و مکبث میخوانم و مینویسم. از پایان نامه هم عقبم. درواقع هنوز جدی شروع نکرده ام ببینم چقدر عقبم! واینکه امروز فرهاد را درست در مرز دیوانگی دیدم وقتی سرکلاس درست مثل آخرین دیالوگهای لیرشاه، در اوج جنون داشت حرف میزد و لیرشاه را تحلیل میکرد. و من خوشحال بودم از اینکه تحلیلی که دارم از مکبث میکنم- با توجه به شکل نگاه فرهاد- تحلیل جالبی خواهد شد. و البته خوشحال بودم ازاینکه اگر قرار بود لیرشاه را هم بخوانم و چیزهایی بنویسم، احتمالا چیزهایی نزدیک به همین حرفهایی که فرهاد امروز زد مینوشتم. با این تفاوت که به جای اصرارِ -انگار ذاتیِ -او به تغییر در زمان و مکان بواسطه ی تغییر در کنش، من تغییر در "دیگریِ بزرگ" یا همان "سامان نمادین" لاکانی بواسطه تغییر و تخطی در هنجارهای زبان را مبنا قرار میدادم. و اتفاقا آنجا کُردلیا مقصر میشد بخاطر فرهنگ ستیز بودنش و ایجاد تشویش در نظام هماهنگ و مجازی ای که در زمانه اش وجود دارد و لیر وابسته به آن است و ... خلاصه سرتان را درد نیاورم باز ربطش میدادم به دیوار زبانی که شکسته میشود و باقی ماجرا.
دیگر اینکه یک عینک هم گرفته ام دایره ای. از این وودی النی ها. از این لئونی ها و تازه داده ام شیشه هایش را هم سبز!! کرده اند و ...واضح است که هنوز به چشمم نزده ام. فقط گرفته ام که گرفته باشم.
انگار دختری که شب بخوابد صبح بلند شود زن شده باشد. فقط خریدن چنین عینکی چنان کاری را با من کرده است.
ولی احتمالا ابادی که بروم بزنم.
دیگر اینکه رفتم. ساوه رفتم توی یک کشتارگاه مرغی و کمک حاجی- برادرم- کلی از سبدهای مرغشان را رنگ زدیم. با این فس فسی ها که مثل تفنگ هستند و وصلشان میکنی به پمپ باد و دکمه شان را فشار میدهی رنگ را یکدست و قشنگ میپاشند روی آهن. شب هم کشتارگاه راه افتاد و من نخوابیدم و رفتم دزدکی تماشا کردم و بعد هم با یکی از سلاخها رفیق شدم و بردم تمام کارخانه را مثل یک تورلیدر نشانم داد و دو سه تا عکس هم از آن آشویتس مرغها گرفتم و...خلاصه جالب بود. کامیون کامیون مرغ زنده می آمد. دوسه نفر میگرفتند این مرغها را از لنگ آویزان میکردند به چنگکهای روانی که مرحله به مرحله مرغها را به مرگ و دیگ آبجوش و پرکنی و سلاخی و دل و روده و خون و سنگدان و ...تا بسته بندی، میبردند. مرغها میرفتند جلو یک یاروی سیبیل از بناگوش دررفته ای آنجا ایستاده بود و برای اینکه ذبح مرغها توی آنهمه ماشین آلات اسلامی باشد، با یک حرکت سریع چاقو یکی یکی میکشتشان. بعد این مرغهای آویزان همینجور یک دور بیخودی توی یکی از اتاقها میزدند تا خونشان حسابی ریخته شود و میرفتند توی یک دستگاهی که آب جوش را با فشار میزد به پرو بال بیجانشان. بعد هم یک ردیف بیست متری بود که ده پونزده نفر ایستاده بودند و مرغها که میرسید هرکدام یک انگولکی بهشان میکردند. یکی که همان اول ایستاده بود یک دستی میکشید به تاج و نوکشان و همینجور میکندشان. یکی یک تیغ دستش بود و یک ضربه کوچک میزد روی سینه مرغها و یکهو یک عالمه آت و آشغال میریخت بیرون. و خلاصه تا آن انتها مرغها تبدیل شده بودند به همان جسدهای سفید و خوشرنگی که توی مغازه ها میبینید. تازه همه این خون و کثافت و دل و روده میرفتن توی یک مجرایی که از زیر جاده میگذشت و میرسید به ساختمان روبرو و آنجا توی یک زودپز غول آسا پخته میشد و پودر میشد و در نهایت تبدیل میشد به غذای نوادگان همین مرغها توی مرغداری ها.
خلاصه دنیایی بود برای خودش. یک بوی عجیبی هم بود که ما بخاطر فرار از آن قبل از شروع کار با آن پیسولتهای رنگپاش چندتا پیس، مثل این اسپری های خوشپو کننده، رنگ توی هوا میزدیم و بعد مشغول میشدیم.
بعد هم حسین را برداشتم بردم آبادی. محرم بود و عاشورا بود و خلاصه مراسم و اینجور حرفا.
بعد هم رفتیم اصفهان...هان قبل از همه اینها رفته بودم قم. یعنی دعوتم کرده بودند. جشنواره فیلم اشراق بود. طلبه ها فیلم ساخته بودند. البته فیلمهای دیگری هم بود که اگر سازنده اش طلبه نبود، حتما میبایس درمورد طلبه ها و روحانیون و این جور چیزها میبود. رفتیم. به عنوان منتقد و متفکر سینمای مذهبی! البته این عنوان را آنجا به ما گفتند. یعنی همه چیزش عالی بود. غیر از خود فیلمها و جشنواره که "مجبور بودیم" ببینیم. البته یکی دوتا فیلم خوب هم تویشان بود اما نشستن توی تاریکی برای چهار پنج ساعت و دیدن آنهمه فیلم کوتاه و...آنهمه سه روز و هر روز دو وعده. در کل خوب بود. خیلی هم قمی ها خوب اند. خیلی هم هتلهاشان باکلاس است. خیلی هم خدماتشان و مهمان نوازیشان عالی است. به ما که خوش گذشت.
اینجا را میگفتم. آمدیم با حسین اصفهانو رفتیم با بچه های قدیمی "باران" گردش و...بد نبود.
بعد هم شب برگشتیم. یعنی همین خودش کلی قصه دارد که باز برگشتیم قم و از بس که از اصفهان به تهران ماشین نبود و از قم آمدیم و رفتیم شهر کتاب و فوقع ماوقع.
یعنی که هستیم. زنده ایم. یک خورده مشغولیات اینجوری هست که گاهی زیاد میشود ولی دلم میخواهد اینجا را بنونیسم مدام. و دست شما درد نکند که همچنان پشت این در بسته و سراغ میگیرید و یادداشت می اندازید که "آمدیم نبودید رفتیم".. البته حالا که شهر کتاب، بالاخره اینترتش را روبراه کرده و سرو سامان بهتری هم گرفته شاید از آنجا هم بشود گاهی وقتها به اینجا سر زد. توی خیابان دزاشیب است شهر کتاب. توی یک محله ی جالب. تهرانی های جالبی که آدم را مجبور میکنندکتابهای خاصی سفارش بدهد. قرار بود آنجا را بنویسم. یعنی قرار بود کمی دیگر بگذرد ( 5،6 ماه پیش که آنجا تعطیل شد گذاشته بودم چیزها و اتفاقات و آدمهای آنجا-به قول سعید محسنی- رسوب کنند تویم تا بعدا بنویسمشان). حالا دوباره که میروم مثل لیوانی که تفاله های چایش ته نشین شده باشند و با حرکتی باز معلق شوند، گل آلودم.
و به قول میرزا آقا تبریزی
زیاده عرضی نیست.العبدالاقلّ میرزا رضا