معلوم نیست چیست این. چطور معلوم باشد. معلوم نیست از کجا یک چیزی چطوری افتاده توی دامن کسی. چطور معلوم باشد. آسمان سوراخ شده و یک چیزی از توی آن سفیدی کورکننده ول شده افتاده پایین.
نشسته بودیم سر میز که غذا را بیاورند. رقصیده بودیم به دل. چرخ و واچرخ زده بودم برای خودم انگار که آنجا کسی نباشد، تنها، تنها رقصیده بودم. وسط شلنگتختههای جوانهای آبادی، زیر نورهای آبی و سبز و قرمزی که از یک جایی نزدیک دهان مطرب بیرون میامد و میریخت روی دیوار پشت سرمان و روی بدنهایمان و روی سروصورتمان. توی عروسی خودم که نشد ولی این بار رفتم و به عنوان یکی از ساقدوشهای زوری داماد از بام همسایه رفتیم بالا و چندتایی سیب و هلو پرت کردیم برای مردم. به دومن یار زدیم یعنی. نار بود یعنی.
رسم است هنوز و بهترش همان است که قدیم تر اجرا میشد. عروس نشسته بود کنار داماد تکیه به دیواری که رویش پارچهای قشنگ انداخته بودند. نگاه میکردند دوتایی به مردم که میرقصند. بعد داماد بلند میشود و میرقصد. کسی یک انار رسیده و آبدار میدهد دست داماد. همه کنار میروند. داماد نشانه میرود به جرز لای آجرهای دو رج بالاتر از تاج عروس و هرچه زور دارد به بازو میاندازد و انار را رها میکند. بالای سر عروس گلولهای از ترشی و شیرینی منفجر میشود و دانههای یاقوت میریزند به همه جا.
بهترین شیوهی اجرای آن را در عروسی محمدجواد دیدم. پسر هیبت یا حبّت یا حجت. اسم پیرمرد به نظرم محبت بوده باشد و مردم شکل کوتاه شدهاش را به کار ببرند: حبّت. همان که یک تابستان سرکار گذاشته مرا که بدون اینکه خودم ادعا کنم به بچهتیزهوش آبادی مشهور شده بودم. از لوبیا چیدن میآمدیم. همقدم شدیم با او که گوالی شبدر بار خرش کرده بود و خودش هم سوار بار شده و پاها را یکوری انداخته بود و چانهاش را تکیه داده بود به چوب دستیاش که ستون کرده بود روی گوال. ناغافل گفت سپنجپونزهدوایهفدهسهایبیست. ای یعنی چه؟
یک ربع طول کشید تا بفهمم اصلا سوالش چیست.
جوابش بیست بود. بیست.
پسر حبت برای عروسیاش دیوار خوبی پیدا نکرده بود که با عروسش تکیه بدهند به آن و مراسم را تماشا کنند. شاید هم از عمد تیر برق نهچندان ضخیم ادارهی برق را که وسط میدانگاهی جلوی خانهشان بود انتخاب کرده بود برای تکیه دادن بهش.
موقع نار زدن که شد رفت و در دورترین انحنای شعاع حلقهی رقص ایستاد. اناری نهخیلی بزرگ هم دستش دادند. نگاهی به عروس کرد و نگاهی به تیر نازکی که صندلی عروس تکیه به آن داده بود. شلاقی انگار توی تن و بدنش تاب بخورد، دستش را موج داد و مچش را چرخاند و انار را شلیک کرد.
سفیدی لباس عروس خون شد. انار چنان بالای سرش ترکید که فرصت نکرد لمبوی سرخ و شیرینش را بپراکند به همهجا. دانه.ها پاشید به اطراف و خون انار سفیدی لباس عروس را رنگین کرد.
بعد هم سینه سپر کرد و با غرور، زیر کف و سوت رفقایش آمد نشست کنار عروسش زیر تیر برق رنگین.
از بالای بام که پایین آمدم دیگر نرفتم برقصم. عروسی پسرخالهام بود که باشد. عروس هم دختر خواهرم بود، باشد. دیگر دلم میخواست بنشینم یک گوشه و نگاه کنم به جوانها که یکی یکی عرصه را به نوبت از آن خود میکردند و چرخ و واچرخی و ناز و غمزهای بروند. بعضی هم هنوز مثل مردان کمروی قدیمی دستها را فقط بالا میآوردند و خشک و خجالتی تکان میدادند. سر را کج میکردند و کمر را به هزار قسم و آیه آونگ میکردند که یعنی ریتم.
نشستم. نشسته بودیم با آقاولی پسر آقاحسن باغبان. علی و مهدی هم بودند برادرهای عروس. بچههای خواهرم. مهدی بدون اینکه فرصت نفس کشیدن به خودش بدهد داشت خالی و پر، راست و دروغ جاخان به هم میبافت و تحویل میداد. حرف که کم میآورد گوشیاش را جلویمان میگرفت و قهقهه زنان میگفت این را دیدهای دایی؟ من روزی پنجبار اگر این را نبینم روزم شب نمیشود. دیوانهای را فیلم گرفته بودند که تلاش میکرد دکلمهی شعری مذهبی از آن شاعری که گفته بود شاید این جمعه بیاید را تقلید کند. به جای اینکه بگوید مثلا دوست دارم برای کفترهای حرمت گندم بیاورم، هرچند ثانیه یکبار میگفت: آقا! گندم بریزم برات؟ آقاجان! بازم گندم میخوای بریزم؟
یک لحظه وسط حرفهایش برای کشیدن یک نفس به خودش استراحت داد که فرصت کردم از آقاولی بپرسم چه خبر؟
پسر آقاولی روی پایش نشسته بود و داشت خوابش میبرد. هوا خنک بود و داشتند غذا را میآوردند سر میز. نوشابه و ماست را گذاشته بودند و کلی طول کشیده بود تا پلو و مرغ را بیاورند. مرغ را را که آوردند پسر آقاولی همانطور که نگاهش به بشقاب پدرش بود گفت «سه تا ازم پِرّید صَرا ظُری که نِشتِیدِم. اِو رختم رفت.* »
نفهمیدم چطور ناغافل یاد دستشویی رفتن افتاده بود با دیدن مرغ و مسمای عروسی و در جواب سوال من از پدرش که چه خبر این را گفت. آن سه تا چی بودند؟ دانههای انگور هضم نشده یا لوبیا یا چی. به تخم مرغ مربوط میشدند یا به مرغ یا به برنج.
اسد توی گروهی که یکسال پیش زده بود برای دعوتمان به کوهدشت نوشته« ما امانت را بر آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه کردیم، پس، از برداشتن آن سرباز زدند و از آن هراسیدند و انسان آن را برداشت. به راستى، او بسیار ستمگر و نادان است.
دوستان مومن و کافر عزیز و گرامی این آیه رو چطور تفسیر میکنید؟
در انسانشناسی اسلامی این یکی از آیه های محوریست . چطور میفهمیدش ؟ چه سمبلی به ذهنتون میرسه در مورد امانت؟ و صفات انسان؟»
معلوم نیست چی فکر میکند که یکباره نیمهشب پنجشبهای بعد از چندماه سکوت همچین چیزی توی آن گروه متروکه مینویسد.
خوابم نمیبُرد از زور خستگی. بعد از چندبار این پهلو آن پهلو شدن رفتم زیرش نوشتم« کودک تُخسیه که وقتی همه ریش سفیدا، کَت و کُلفتا، کوه و بیابونای کهن _پدرا_، ابر و آسمونای دلگنده _مادرا_ بیدل و دماغ و کم حوصله نشستن رو سکوی جلوی خونهها و جرز لای آجرا رو با نوک انگشت میخراشن یا تکیه دادن به آفتاب دم غروب و بافتنی میبافن؛ پا میشه و میره توپشیطونکی که از کون آسمون افتاده توی حیاط بغلی رو برمیداره باهاش بازی میکنه.
همه سرگرم میشن.
برای همین باید بخشیدش. »
اینو که نوشتم یاد آقامرتضی پسر آقاولی پسر آقاحسن باغبون بیامرزی افتادم اون شب توی عروسی که گفت سه تا ازم بیرون افتاد سر ظهری که نشسته بودم روی سنگ توالت بشاشم. آب ریختم رفت.