با زندگیات میخواهی چکار کنی؟ این یک تکه کیک نیست جلوی چشمانت. یک آچار که توی دستت باشد. یا حتی یک تکه گل مجمسهسازی که ندانی میخواهی چه چیزی با آن درست کنی. این خود تو هستی. «با زندگی ات میخواهی چکار کنی»، همزمان هم آچار هم تکه کیک هم مجسمه و هم دستهای توست. آقای دارن هاردی به تناوب از استادش نقل قول میکند توی کتاب. از آدمهایی که میگوید که مسئولیت کارشان را خودشان به عهده میگیرند. آدمهای موفق. آدمهایی که مسئولیت رابطه شان را با همسرشان، با خانواده شان با همکارانشان، دوستانشان خودشان به عهده میگیرند. تمام مسئولیت را نه فقط نیمی از آن را. اینها آدمهایی هستند که میدانند با زندگیشان میخواهند چه کار کنند. یکبار منشی آقای هاردی از او درخواست اضافه حقوق میکند. آقای هاردی به او میگوید که این پول را به او نخواهد داد ولی چیز با ارزش تری به او میدهد. آقای هاردی به منشی میگوید با آوردن فقط یک وعده غذا برای دو روز در هفته از خانه او ماهیانه چقدر میتواند پس از انداز کند. بعد منشی شروع به انجام این کار میکند. پس از سه هفته او قهوه اش را هم دیگر از استارباکس نمیگیرد، با دوستان عیاش هم وقت کمتری صرف میکند و به این ترتیب بعد از مدتی کلی پول ذخیره میکند. آقای هاروی میگوید حالا منشی اش میلیونر است و همه اینها از همان دو وعده غذایی شروع شد که به نصیحت او از خانه با خودش آورد.
یک جایی خوانده بودم که سارتر یا یکی دیگر گفته همه چیز زندگی شما به عهده خود شماست. شما زندگیتان هستید. همه آنچه هستید حاصل تصمیمهای خودتان است و به خاطر همین شما مسئول تمام آن چیزی هستید که هستید. تمام آن چیزی که میتوانید انجام دهید و تمام آن چیزی که نمیتوانید. تا آنجا پیش رفته که میگوید حتی اگر فلج هم بدنیا آمده باشید مسئول آن خودتان هستید نه کس دیگر. این شمایید. با یک پا، یک گوش، نصف دست یا صورت. این زندگی شماست. با آن چه میخواهید بکنید؟
آقای پاتریک ملروز بعد از یک هفته عجیب توی آمریکا، وقتی برای تحویل گرفتن خاکستر پدر تازه مرده اش از انگلیس به آنجا رفته است، تصمیم میگیرد مصرف مواد را ترک کند. او تا بحال چند بار این کار را کرده است. او به انواع و اقسام داروها، مخدرها و نوشیدنی ها معتاد است. اوقات کمی از روز یا شب او را هشیار میبینیم. اوقاتی در حد یکی دوساعت که توی این زمانهاست که تصمیم میگیرد ترک کند و تا پایان این زمان بالاخره خودش را شکست میدهد و تصمیمش را عوض میکند. او روزی حداقل یک بار جلوی خودش شرمگین میشود. روزی حداقل یک بار زیر قول خودش میزند. روزی حداقل یکبار به زندگی ای که پشت سر گذاشته نگاه میکند و چیز دیگری را برای پیش روی خودش تصور میکند. کمتر از یک ساعت بعد رویای پیش رو به گنداب قبلی متصل میکند و فاضلاب گذشته توسعه پیدا میکند. خاکستر پدرش را که میگیرد تمام تلاشش را میکند تا به آن بیاحترامی کند و یک جوری آن را از بین ببرد. خاکستر پدر از بین رفتهاش را. نمی تواند. این بار واقعا تصمیم میگیرد که ترک کند. به دوستش در انگلیس زنگ میزند و این خبر را به او میدهد. دوستش میپرسد خوب است، چه کار میخواهی بکنی؟ الو... گفتم به جایش میخواهی چکار کنی؟ پاتریک ملروز جواب نمیدهد. چند لحظه فکر میکند. بعد گریه میکند.
چه خوب میشد اگر میتوانستیم به پاتریک ملروز یک نسخه از کتاب اثر مرکب دارن هاردی را بدهیم. او پس از خواندن فصل اول در تصمیمش برای ترک کردن استوار میشد. میانه های فصل دوم گیلاس مارتینیای که حین خواندن کتاب دستش گرفته بود را زمین میگذاشت تا بتواند سرنگی را که توی دست دیگرش فرو کرده و پس از تزریق فراموش کرده بیرون بیاورد را بیرون بیاورد. بعد آرام خودش را جمع میکند و از توی وان بیرون می آید و لبه آن مینشیند. کف پای چپش لیز میخورد و شلپ می افتد توی وان دوباره. کتاب و همه چیز می افتد توی وان. سرنگ هم توی این اوضاع به یک جایی توی پشتش فرو میرود. اما او تصمیم خودش را گرفته است. کتاب را بیرون می آورد. میگذارد جلوی پنکه تا خشک شود و در دو ساعت آینده ای که تا خشک شدن کتاب باید صبر کند به این فکر میکند که اول باید قرص را کنار بگذارد یا هروئین و کوکایین را. مشروب و سیگار که چیز خاصی نیست. قرص قبل از همه. آدم بهتر است قبل از اینکه به فکر دویدن باشد اول چند قدمی بتواند پیاده روی کند.
اینجا قسمت اول سریال تمام میشود و ما نمیفهمیم پاتریک ملروز با زندگی اش میخواهد چه کار کند.
یک جایی هست فانته توی از کتاب «غبار بپرس» تعریف میکند که چطور دختری را از غرق شدن در دریا نجات میدهد. فانته آنجا هم واقعا نویسنده کتاب است هم شخصیت اصلی داستان. اسم یارو البته باندینی است توی داستان. آرتورو باندینی.
فانته توی آن داستان با دختری توی کافه آشنا شده است. کافه ای که هربار برای پرداختن پول مشروب در آن با مشکل تازه تری روبرو میشود. دختر کافهچی دوستدختر یک قلچماق است توی همان کافه. هرجور که هست اینها بالاخره با هم جور میشوند. زیرانداز و خرت و پرت و خوراکی، ساحل دریا، پیک نیک. دختر میگوید هوس آبتنی کرده ام ولی شنا بلد نیستم. همینجاها برای خودم بازی میکنم. فانته نمیرود. از دور فقط آبتنی معشوقهاش را زیر آفتاب طلایی توی آبهای آرام تماشا میکند. کم کم دختره دور میشود و یکهو شروع میکند به فریاد زدن. دختر هرچند ثانیه یکبار پیدا میشود فریادی میزند دستی بالا میکند و دوباره فرو میرود. فانته میپرد توی آب. میرود که دختر را نجات بدهد. به صدا گوش میکند. سمت آن میرود. دیگر چیزی نمیشنود. به سرعت به محل آخرین صدا میرود. زیر پایش خالی میشود. آب تمام تنش را میبلعد. تازه یادش می آید که خودش هم شنا بلد نیست. یکی دو قلپ آب میخورد و بیرون می آید. شروع میکند به دست و پا زدن. تلاش میکند خودش را نجات بدهد. چشمش میخورد به دختر که چند متری آنطرف تر دارد میخندد. دختر میگوید حسابی ترسوندمت ها؟ فانته ولی دارد غرق میشود. دختر فکر میکند که شوخی باحالی با او کرده ولی فانته واقعا دارد میمیرد.
توی آن آخرین نفسها و گشاد شدن چشمها و انقباض ناخودآگاه عضلات ران و پشت و دست، فانته دارد با خودش فکر میکند این چیزی است که باید بنویسم. باید مینوشتم. این را یادم باشد بنویسم: دختری که همچین شوخیای با معشوقش کرد و یارو واقعا غرق شد. چیز کَرهای از آب در میآید. او با اینکه میداند جان به در نخواهد برد و همینجا وسط اقیانوس به همین شکل احمقانه و پوچ از بین خواهد رفت اما دلش میخواهد فکر کند چنین صحنه ای را او نوشته. میتوانسته او نوشته باشدش. وقتی خودش واقعا دارد توی همچین روایتی دست و پا میزند باید این حق را به او داد که میتوانسته راوی چنین صحنه ای باشد. اگر او استعداد مردن توی چنین داستانی را دارد چرا استعداد نوشتن چنین داستانی را نباید داشته باشد؟
فانته البته نمیمیرد آنجا. هرطور که هست نجات پیدا میکند. همین چیزها را هم احتمالا مینویسد. از همان دختر و پیک نیک و شوخی.
فانته خودش نویسنده بوده و داستانهای باحال مینوشته. توی همۀ زندگیاش هم سعی کرده همین چیزهای باحال را بنویسد. توی همۀ زندگیاش هم همیشه پدرش برادرش دوستش همسرش کسی بوده بالاخره که بهش بگوید یه کاری بکن مرد. فانته توی داستان «اخوت انگور» که با کج سلیقگی «رگ و ریشه» ترجمه شده، میگوید هرشب پدرم میامد و چشمهای قرمزم را که از کتاب خواندن آن طور شده بود میدید، میگفت باید ببرمت دکتر. میگفت چهات شده؟ با زندگیات میخوای چی کنی؟ پدره به فانته میگوید برو از این خونه. از این شهر برو. برو سوار قایق شو. از خودت محافظت کن. مرد باش. میدونی مرد بودن یعنی چی؟ مردها کار میکنن، عرق میریزن. زمین میکنن، ضربه میزنن. چند دلار به جیب میزنن و خرجش میکنن. بعد چندخط جلوتر میگوید ولی یک شب که باران اُریب به سقف خانه شان میباریده روح بزرگی به زندگی اش وارد شده. کسی که بیشر از همه پسرها و پدرها را میشناخته. کشیش ها و جنایت کارها را. کسی که معصومیت و گناه و عشق و آگاهی را بهتر از هرکس میدانسته. اسم او فئودور میخائیلوویچ داستایوفسکی بوده. فانته با خواندن برادران کارامازف، شیاطین و ابله فکر میکند افق های بیشتری برای دیدن پیدا کرده. دیگر از پدرش متنفر نیست. او را دوست دارد حتی. تصمیم میگیرد خانه اش را ترک کند. وارد دنیا شود. میخواهد مثل داستایوفسکی فکر و حس کند. میخواهد بنویسد.
یکی دو قسمت دیگر باید از سریال بگذرد تا بفهمیم که پاتریک ملروز وقتی که هنوز بچه بوده، شش یا هفت ساله، پدرش از او سواستفاده جنسی میکرده است. به مدت چند سال به اشکال مختلف به او تجاوز میکرده است. مادرش هم هیچ کمکی در این سالها به او نمیکرده و حالا او در بیست و مثلا هشت سالگی نمیداند چرا اینهمه مجبور است به مواد فکر کند. مجبور است به چیزی فکر کند که او را از فکر کردن به خودش، به گذشتهاش و آینده ترسناکش باز دارد. نمیداند تا بحال زندگی با او چه کرده است. نمیداند که از حالا به بعد او باید با زندگی چه کند. برای همین است که وقتی پشت تلفن پرسشی با تاخیر از لندن به نیویورک می رسد که حالا میخواهی چکار کنی؟ بجای مصرف مواد میخواهی با زندگی ات چکار کنی؟ پاتریک جایی سمت راست دوربین را نگاه میکند، خیره میشود انگار به پشت سر تماشاچیای که تو باشی، چشمانش پر از اشک میشود بعد برمیگردد رو به تلفن عمومی، سرش را روی جعبه سرد فلزی تلفن میگذارد و قطرات بزرگی از اشک از چشمانش سرایز میشود و جایی بیرون قاب فرو میریزد.
اولین داستان از کتاب مجموعه یاد نئون بخیر فاستر والاس نمونۀ غریبی از همین دوتا آدم است. آدمهای قبل و بعد از نقطهای روی تایملاین زندگی که در آن حضور داری. آدمهای گذشته و آینده ای. آدمهایی که همه میگویند تویی. حتی نمیگویند تو بودهای، یا تو خواهی بود. آنها هر لحظه تواند. توی دوازده خرداد هفتاد و نه توی زیرزمین مدرسه شبانه روزی، جایی که آزمایشگاه علوم میشود بعدها. توی هفده فروردین سالها بعدش جایی نزدیک سعادت آباد، توی بیمارستانی که از شانس گه تو لوکیشن خوبی برای فیلمها و سریالهاست و هرچقدر هم که ازش فرار کنی، یک روز ناغافل توی تلویزیون یا سینما لابی مسخرهاش را میبینی و تمام آن روز برایت مرور میشود. تمام روزهای قبل و بعدش برایت مرور میشود. بیمارستانی که مادرت توی آن مرده. بعد از یک خودکشی طولانی. توی به روایتی اول اردیبهشت شصت و هفت وقتی که از همان مادر بدنیا می آمدهای. وقتی خانمناز بدون این که به آیین سرخپوستها اول سرش را جلو بیاورد و بپرسد : «هی، فلانی دلت می خواهد به این دنیا بیایی یا نه؟»، دست انداخته پس گردنت و خِرکش آورده ات بیرون. توی هشت اردیبهشت و هشت تیرماه که عقد و عروسی میکنی. توی نمیدانم چند هزار و چهارصد و چند که آخرین نفست را خواهی کشید. همه این لعنتی ها تویی. نه اینکه تو بودهای یا تو خواهی بود، تویی.
یاد نئون بخیر درباره کسی است که میداند آدم مزوّر و دورویی است. میداند ریاکار و دروغگو است. کسی که میداند وقتی دارد با شما حرف میزند، همزمان نشسته و شما را زیر نظر دارد. همزمان نشسته و خودش را هم زیر نظر دارد. کسی است که نه توی دو نقطۀ همزمان از خط زمانی زندگی خودش، بلکه توی دو نقطۀ همزمان از خط جغرافیایی خودش ایستاده است. لحظه فقط یکی است. او اما دوتاست. شاید هم بیشتر.
حرف زدن با یک روانشناس خبره که قاعدتا در مقام «داننده» همیشه همه چیز را میداند، باید برای همه لذت بخش باشد. انگار نشسته باشی جلوی گوی پیشگوی جادوگران و توی آن نگاه کرده باشی و با صدای ملکۀ توی سفیدبرفی پرسیده باشی : آینه! زیباترینِ جهان کیست من اگر نیستم؟ بگو. برای آدم توی نئون فاستروالاس اما اینطور نیست. او دانندۀ خودش است. حرف زدن با هیچ جام جهان بینی او را سرگرم نمیکند. بیشتر شبیه گرفتن گویی است که ورزشکاران بدنساز برای قوی کردن مچ دست با آن بازی میکنند. نئون فاستر والاس به همه جای خودش نور میتاباند. انقدر خودش را واکاویده که دیگر چیزی نه برای خودش نه برای کسی مانده است. هر گوشه از خودش چشمهایی را جا گذاشته که با آنها روزی به به مغاک خودش سرک کشیده است. چشمهای روزی گریان از تحقیر در آن گوشه، چشمهای درخشان از غرور گوشه ای دیگر.چشمهای خجالبت زده، چشمهای خندان، چشمهای خواب آلود. چشمهای ترسیده و چشمهای مبهوت از زیبایی در گوشه ای دیگر. او آنقدر در این دوییّت خودش خبره شده که درنهایت یکی از آنها را پَر میدهد از قفس چشمها و از دنیایی دیگر به آن یکی نگاه میکند. دست آخر میبینید داستان را دارد مُردۀ همین قهرمان داستانی که قصهاش را میخوانیم روایت میکند. مردهای که پر داده شده تا بتواند حالا نه فقط از نقطهای همزمان در دو جغرافیا، که نقطه ای همزمان در دو معنا، دو آگاهی، دو انرژی و دو جهان دیگر حضور داشته باشد، تو فرض کن یکی جهان حرکت و حیات دیگری جهان سکون و ممات.
آقای سارتر در بودلرش نوشته بود که چطور بودلر از این حضور مضاعف رنج میبرد. از نظارت دیگری بر خودش. دیگریای که بدبختانه خودش است. حضور قاطع بیتخفیف یک مزاحم همیشگی. مزاحمی که تویی.
آقای سارتر میگوید بودلر برای همین شعر خوب میگفته. برای اینکه کلماتش همزمان طنین چند نقطه از جغرافیا چند نقطه از زمان و چند نقطه از آگاهی را بازتاب میدهند. منشوری است هر شعر او که با هر چشم که نگاهش کنی، رنگ تازه ای از خودش متصاعد میکند. این رنگها در شعر او، چشمهایی است که او از خودش بیرون کشیده و یک به یک در گوشه های تنگ و تاریک کلماتش جاساز کرده است. همینطور که داری شعری از او میخوانی و بی توجه جلو میروی ناگهان خشکت میزند، دو تا چشم جلوی خودت میان شعر میبینی که همینطور خیره به تو ایستاده است. انگار تابلوی سفیران هولباین که وقتی غرق در ظرافت و جزییات طرح و دوخت دو سفیر توی نقاشی هستی و داری به پوست باطراوت صورت آنها غبطه میخوری و نیروی جوانی و زندگی و امیدی که توی نگاهشان هست را مزه میکنی ناگهان جمجمۀ کریه و تیره ای را درست وسط تصویر میبینی که کجکج ایستاده و در تمام طول این مدت که تو غرق در تماشا و حظّ از زیبایی بوده نگاهت میکرده است. بهت پوزخند میزده و نگاهت میکرده است. در سکوت و تاریکی مطلق کمین کرده بوده و به جزءجزء حرکاتت دقیق شده است. در تمام لحظه هایی که چیزی کشف میکرده ای، نقاش را ستایش میکردهای، حسرت میخوردهای، محظوظ میشدهای، او بی صدا آنجا بوده است. حالا ناگهان حفره خالی چشمانش را جلوی خودت میبینی که خیرهخیره نگاهت میکنند. صدای قهقۀ دوری را از گور عمیق آن چشمخانه میشنوی که تمام تو را ریشخند میکند. درست روبروی تو وسط تابلو، نقاش این جمجمه را کشیده و قرار داده است. نه جایی در گوشه و گم و تاریک، درست در وسط. فقط برای اینکه نگویی دور بود مبهم بود حقه بود ندیدم.
اینها چشمهایی است که بودلر را نگاه میکند در تمام زندگی اش. چشمهایی که او هرجا که دستش آمده، مشتی از آن را توی شعرهایش پاشیده، انگار مینهایی که قرار است خوانندۀ صدسال دیگرش را منفجر کند. قدم به قدم میان کلماتش چشمهایی است که توی گورخانهشان اگر ناغافل پا بگذاری تا ابدالدّهر سقوط میکنی بدون اینکه بیافتی.
آقای پارک چان ووک نه فقط توی اولد بوی، که توی تمام سه گانهاش، همدردی با آقا و خانم انتقام، آدمهای شخصیتش را از هم جدا میکند. جمجمه ترسناک و تیره و آگاه اولد بوی همان است که انتهای فیلم توسط زن هیپنوتیزم کننده اش از سفیران زیبای درونش جدا میشود و میرود که برود. میرود تا شخصیت بتواند بدون آگاهیاش به زندگی ادامه دهد. بدون خودی که در گذشته اش بوده است. خودی که هیچ وقت دیگری نمیشود و نبوده است. خودی که حتی حالا هم هنوز حضور دارد و خودش است. اوست که میرود. یکی از خودها. در غیر این صورت او نمیتواند نه خودش را ببخشد به خاطر گناه زنا با محارم نه میتوان با خود نبخشیده اش به زندگی اش ادامه دهد. او ترجیح میدهد دیگر به آگاهیاش آگاه نباشد. ترک عظیمی میان خودش در نقطه اکنون و اینجا و اینطور، با خودش در نقطهای چند درجه متفاوتتر از همین مختصات ایجاد میکند. تَرَکی در معنا، در زبان (هم به معنای عام آن هم به معنای آن تکه گوشتی که توی دهان میچرخد). آقای اولدبوی بعد از تحمل مجازاتش تصمیم میگیرد قُل بی زبان و کودک و نادان خودش را نگه دارد و آن یکی قُل دانا و بزرگ و رنج کشیده اش را مثل پوستی از تن بکند و رها کند تا برود که برود.
آقای پارک چان ووک اما بهترین استعاره اش از این دوقلوی به هم چسبیدۀ ترسناک انسان را توی همدردی با آقای انتقام رو میکند. این بار شخصیت اصلی نه فقط بی زبان و لال، که کر نیز هست. یک گنگ خواب ندیده که فقط دیدن برایش کافی است تا یک عالمه رنج برده باشد و یک عالم انگیزه برای جبران رنجهاش داشته باشد. برای انتقام.
صحنه ای هست توی آقای انتقام پارک چان ووک که همین گنگ نشسته و فیلمی از تلویزیون می بینید. بعد برمیگردد به یکی که کنارش نشسته با ایما و اشاره میگوید:
شنيدم که اين تو استراليا اتفاق افتاده. یه مرد . به گمانم دو تا سر داشته
-دو تا سر؟
- اون سردرد مي گرفت. با دو تا سر. اون هميشه سردرد داشت. مي دوني چه کار کرد ؟ آخر به يکي از سرهاش شليک کرد.
- به چپي يا راستي ؟
ما هیچ وقت نمیفهمیم که باید به چپی شلیک کنیم یا راستی؟ کسی چه میداند همه این خودکشی ها شاید حاصل یک اشتباه محاسباتی باشد در شلیک به چپی یا راستی.
یک رسمی هست چینی ها دارند. مجسمه ای از کسی میسازند. در نهایت دقت و ظرافت. آنها سعی میکنند مجسمه را در اوج تطابق با شخصیت مورد نظر بسازند. با بهترین مواد و امکانات و با صرف هفته ها و ماهها وقت بر سر جزییات بیشمار صورتی که هر شخص میتواند داشته باشد. در نهایت وقتی مجسمه کامل و آماده شد آن را از ارتفاعی پرت میکنند تا خورد و خاکشیر شود. آنوقت دوباره کار را از سر میگیرند. تمام خرده ها و تکه ها را جمع میکنند مثل یک پازل بینهایت، با صبر و حوصلهای که در تصور نمیگنجند آنها را یک به یک به هم وصل میکنند تا دوباره مجسمه شکل اولیه خودش را پیدا کند. برای چسباندن تکه های شکسته از گِل طلا استفاده میکنند و وقتی پرتره کامل شده ردی از نوار باریک طلا توی ترکهای سر و صورت و چشم و گوش و تمام آن چیزی که هویت آن شخص است را گرفته است. آنها اعتقاد دارند، هرکس بعد از پاره پاره شدن و دوباره جمع شدن در خودش است که خودش را میشناسند، میفهمد. بقیه هم تا وقتی او ترک نخورده این ترک ها را پر نکند فقط پاره هایی از او میبینند.
این شاید تلاش غیر قابل وصف آدمهایی باشد که ایستاده اند وسط خودشان. میانۀ میدانی که دور تا دورش را لشکری از خودشان گرفته است. لشکری که همه آنها همزمان فرمانده و سرباز ارتشی هستند که تویی. تک تکشان همزمان حضور تو هستند در نقطه های جغرافیایی، معنایی، زمانی و زبانی مختلف. و آن رگه های طلا تلاش توست برای گرفتن این حشرات موذی و چموش و پرشمار و چسباندنشان به هم وقتی یکییکی دارند فرار میکنند و سُر میخورند از زیر دستانت. سر آخر تنها اگر توانسته باشی دانه دانه آنها را جمع کنی و به هم بپیوندی شان میتوانی زندگی کنی. به زندگی ادامه دهی. اما اگر حتی یک تکه کوچک از آن را فراموش کرده باشی یا از دستت در رفته باشد، جایش چنان درد زجرآور و غیرقابلی تحملی میگیرد که دیگر چارهای باقی نمیماند جز اینکه مثل آقای انتقام به یکی از آنها شلیک کنی. یا به جای خالی آن تکه گمشده در صورتت. یا به خود صورت ناکاملت بدون آن تکه.
امروز من و آقای سعدی و آقای منجی دوعالم متولد شدیم. پریروز زهرا یک کیک بدون گلوتن پخته بود. موقع بریدن کیک قرار شد آرزو کنم. چیزی به ذهنم نمیرسید. قرار شد فعلا کیک را ببرم و تا روز تولدم درباره آرزویم فکر کنم.
نگار دوست زهراست. همان که با هم رفتند اول اروپا را گشتند سه چهار سال پیش و پارسال هم رفتند آمریکای جنوبی. امسال نگار تنهایی رفته ژاپن. هر روز کلی عکس و فیلم از بازارها و غذاهای ژاپنی میگیرد میفرستد. امروز غذاهای عجیب و غریب دریایی شان را خورده بود.
زهرا دوست دارد همه جا را ببیند. دوست دارد تجربه کند. با پوست و گوشت خودش. با دستهایش. دوست دارد صدای آبشار را نیاگارا را واقعا بشنود نه اینکه توصیفش را مثلا در یک شعر عاشقانه از شاعری آرژانتینی بخواند. او دنبال افقهای تازه ای نیست که یکی مثل داستایوفسکی به رویش بگشاید تا او در آن گستره فکر کند. او میخواهد توی همۀ پهنههای وسیع جهان با پاهای خودش بدود. زهرا توی کار صادر کردن بلیط برای مسافران مختلف از سراسر دنیا به سراسر دنیاست. یکی از همکاران چینی زهرا ما را به شام دعوت کرده است تا از او تشکر کند. گفتم میخواهم لابستر سفارش دهم. با تعجب نگاهم میکند. کمتر پیش میاید تصمیمی بگیرم. معمولا بر خلاف آنچه آقای دارن هاردی توصیه میکند برای من اتفاقها خودشان حادث میشوند و من تاثیر چندانی روی چگونگی شان نمیگذارم. آخرین باری که دلم یک چیزی را هوس کرده است یادم نمی آید. میگوید نمیشود زشت است. میگویم چرا؟ وقتی خودش دعوت کرده. میگوید خیلی گران میشود حتما. نمیخواهیم که آدم عوضی باشیم. حالا که بالاخره تصمیمی گرفته ام و از لاک خودم بیرون آمده ام پافشاری میکنم که نه واقعا دلم میخواهد لابستر بخورم. دارم منوی رستوران را توی اینترنت چک میکنم ببینم حالا دارند لابستر یا نه که یادم می افتد این عملگرایی و تصمیم گرفتنم هم چیزی جز ادامۀ همان انفعالم موقع چیزی خواندن و نوشتن و فکر کردن نیست. لابستر فقط برای این انقدر توی ذهنم مانده که فاستروالاس توی یکی از جستارهایش درباره آن نوشته است. درباره جشنواره ای که هرساله برگزار میشود و لابسترهای زیادی به شکلی فجیع کشته و خورده میشوند.
توی این مدت به چندتا چیز برای فکرکردن بهشان موقع فوت کردن شمع تولد رسیده ام. اول ماشین ظرفشویی است. فکر میکنم نیمی از دعواهای زن و شوهری من و زهرا با آمدن یک ماشین ظرفشویی ناپدید میشود. بعدش هم به یک ماشین فکر کردم که مجبور نباشم همیشه یکی اینور و آنور ببردمان. آخر هم یاد هانی افتادم. دوست کره ای زهرا که چندباری ازمان دعوت کرده برویم کره. هانی مترجم سفارت کره است و ما تاحالا او را ندیده ایم. برای همین با وجود اینکه هرچند وقت یکبار یک هدیه عجیب میدهد یکی از یقه دیپلماتهای سفارت برایمان بیاورد هیچ وقت چیزهایی که میگوید را جدی نمیگیریم. دلم خواست بتوانم بروم کره. بروم برزیل. بروم با پاهای خودم توی بازارهای ژاپن بچرخم و غذاهای دریایی سفارش بدهم. میخواستم حداقل اگر هم از کشور خارج نمیشوم به انتخاب خودم بوده باشد. امکان خارج شدن را داشته باشم و نروم.
به جای همه اینها در نهایت آرزویم این شد که در مهمانی آقای چینی لابستر بخورم. این را امروز صبح وقتی زهرا بهم گفت تولدت مبارک گفتم. گفتم این آرزوی من است و او دیگر مخالفت نکرد. من فکر میکنم این لابستر خاصیتی جادویی خواهد داشت و بعد از خوردن آن بالاخره مثل منشی آقای هاردی یا استادش یا خودش میفهمم که با زندگی ام میخواهم چکار کنم. اگر هم نشد حداقل اینش است که یک چینی را تیغ زده ام.
برای شروع سی و یک سالگی تصمیم خوبی است به نظرم. تمام مسئولیتش را هم به عهده خواهم گرفت.