دوباره بخش کتاب شهرکتاب سایه سابق و بوک سیتی فعلی را دست گرفتم. توی خیابان دزاشیب است. آنها که نمیدانند بدانند و آنها هم که میدانند خوب خوش بحالشان.
چندروزی هست که رفته ایم و مثل سگی که تا نشاشد جایی را در قلمرو خود بحساب نمی آورد، ماهم زدیم داغان کردیم دکوراسیون و چیدمان کتابها و خلاصه هرچیز که مربوط به قسمت فارسی میشد و دوباره چیدیمشان. حالا که مینشینیم گاهی وقتها چای بخوریم خیالمان راحت است. انگار توی قلمرو خودمان داریم چای میخوریم.
هستیم دیگر. دارم دوباره یک چیزهایی درباره هملت و مکبث میخوانم و مینویسم. از پایان نامه هم عقبم. درواقع هنوز جدی شروع نکرده ام ببینم چقدر عقبم! واینکه امروز فرهاد را درست در مرز دیوانگی دیدم وقتی سرکلاس درست مثل آخرین دیالوگهای لیرشاه، در اوج جنون داشت حرف میزد و لیرشاه را تحلیل میکرد. و من خوشحال بودم از اینکه تحلیلی که دارم از مکبث میکنم- با توجه به شکل نگاه فرهاد- تحلیل جالبی خواهد شد. و البته خوشحال بودم ازاینکه اگر قرار بود لیرشاه را هم بخوانم و چیزهایی بنویسم، احتمالا چیزهایی نزدیک به همین حرفهایی که فرهاد امروز زد مینوشتم. با این تفاوت که به جای اصرارِ -انگار ذاتیِ -او به تغییر در زمان و مکان بواسطه ی تغییر در کنش، من تغییر در "دیگریِ بزرگ" یا همان "سامان نمادین" لاکانی بواسطه تغییر و تخطی در هنجارهای زبان را مبنا قرار میدادم. و اتفاقا آنجا کُردلیا مقصر میشد بخاطر فرهنگ ستیز بودنش و ایجاد تشویش در نظام هماهنگ و مجازی ای که در زمانه اش وجود دارد و لیر وابسته به آن است و ... خلاصه سرتان را درد نیاورم باز ربطش میدادم به دیوار زبانی که شکسته میشود و باقی ماجرا.
دیگر اینکه یک عینک هم گرفته ام دایره ای. از این وودی النی ها. از این لئونی ها و تازه داده ام شیشه هایش را هم سبز!! کرده اند و ...واضح است که هنوز به چشمم نزده ام. فقط گرفته ام که گرفته باشم.
انگار دختری که شب بخوابد صبح بلند شود زن شده باشد. فقط خریدن چنین عینکی چنان کاری را با من کرده است.
ولی احتمالا ابادی که بروم بزنم.
دیگر اینکه رفتم. ساوه رفتم توی یک کشتارگاه مرغی و کمک حاجی- برادرم- کلی از سبدهای مرغشان را رنگ زدیم. با این فس فسی ها که مثل تفنگ هستند و وصلشان میکنی به پمپ باد و دکمه شان را فشار میدهی رنگ را یکدست و قشنگ میپاشند روی آهن. شب هم کشتارگاه راه افتاد و من نخوابیدم و رفتم دزدکی تماشا کردم و بعد هم با یکی از سلاخها رفیق شدم و بردم تمام کارخانه را مثل یک تورلیدر نشانم داد و دو سه تا عکس هم از آن آشویتس مرغها گرفتم و...خلاصه جالب بود. کامیون کامیون مرغ زنده می آمد. دوسه نفر میگرفتند این مرغها را از لنگ آویزان میکردند به چنگکهای روانی که مرحله به مرحله مرغها را به مرگ و دیگ آبجوش و پرکنی و سلاخی و دل و روده و خون و سنگدان و ...تا بسته بندی، میبردند. مرغها میرفتند جلو یک یاروی سیبیل از بناگوش دررفته ای آنجا ایستاده بود و برای اینکه ذبح مرغها توی آنهمه ماشین آلات اسلامی باشد، با یک حرکت سریع چاقو یکی یکی میکشتشان. بعد این مرغهای آویزان همینجور یک دور بیخودی توی یکی از اتاقها میزدند تا خونشان حسابی ریخته شود و میرفتند توی یک دستگاهی که آب جوش را با فشار میزد به پرو بال بیجانشان. بعد هم یک ردیف بیست متری بود که ده پونزده نفر ایستاده بودند و مرغها که میرسید هرکدام یک انگولکی بهشان میکردند. یکی که همان اول ایستاده بود یک دستی میکشید به تاج و نوکشان و همینجور میکندشان. یکی یک تیغ دستش بود و یک ضربه کوچک میزد روی سینه مرغها و یکهو یک عالمه آت و آشغال میریخت بیرون. و خلاصه تا آن انتها مرغها تبدیل شده بودند به همان جسدهای سفید و خوشرنگی که توی مغازه ها میبینید. تازه همه این خون و کثافت و دل و روده میرفتن توی یک مجرایی که از زیر جاده میگذشت و میرسید به ساختمان روبرو و آنجا توی یک زودپز غول آسا پخته میشد و پودر میشد و در نهایت تبدیل میشد به غذای نوادگان همین مرغها توی مرغداری ها.
خلاصه دنیایی بود برای خودش. یک بوی عجیبی هم بود که ما بخاطر فرار از آن قبل از شروع کار با آن پیسولتهای رنگپاش چندتا پیس، مثل این اسپری های خوشپو کننده، رنگ توی هوا میزدیم و بعد مشغول میشدیم.
بعد هم حسین را برداشتم بردم آبادی. محرم بود و عاشورا بود و خلاصه مراسم و اینجور حرفا.
بعد هم رفتیم اصفهان...هان قبل از همه اینها رفته بودم قم. یعنی دعوتم کرده بودند. جشنواره فیلم اشراق بود. طلبه ها فیلم ساخته بودند. البته فیلمهای دیگری هم بود که اگر سازنده اش طلبه نبود، حتما میبایس درمورد طلبه ها و روحانیون و این جور چیزها میبود. رفتیم. به عنوان منتقد و متفکر سینمای مذهبی! البته این عنوان را آنجا به ما گفتند. یعنی همه چیزش عالی بود. غیر از خود فیلمها و جشنواره که "مجبور بودیم" ببینیم. البته یکی دوتا فیلم خوب هم تویشان بود اما نشستن توی تاریکی برای چهار پنج ساعت و دیدن آنهمه فیلم کوتاه و...آنهمه سه روز و هر روز دو وعده. در کل خوب بود. خیلی هم قمی ها خوب اند. خیلی هم هتلهاشان باکلاس است. خیلی هم خدماتشان و مهمان نوازیشان عالی است. به ما که خوش گذشت.
اینجا را میگفتم. آمدیم با حسین اصفهانو رفتیم با بچه های قدیمی "باران" گردش و...بد نبود.
بعد هم شب برگشتیم. یعنی همین خودش کلی قصه دارد که باز برگشتیم قم و از بس که از اصفهان به تهران ماشین نبود و از قم آمدیم و رفتیم شهر کتاب و فوقع ماوقع.
یعنی که هستیم. زنده ایم. یک خورده مشغولیات اینجوری هست که گاهی زیاد میشود ولی دلم میخواهد اینجا را بنونیسم مدام. و دست شما درد نکند که همچنان پشت این در بسته و سراغ میگیرید و یادداشت می اندازید که "آمدیم نبودید رفتیم".. البته حالا که شهر کتاب، بالاخره اینترتش را روبراه کرده و سرو سامان بهتری هم گرفته شاید از آنجا هم بشود گاهی وقتها به اینجا سر زد. توی خیابان دزاشیب است شهر کتاب. توی یک محله ی جالب. تهرانی های جالبی که آدم را مجبور میکنندکتابهای خاصی سفارش بدهد. قرار بود آنجا را بنویسم. یعنی قرار بود کمی دیگر بگذرد ( 5،6 ماه پیش که آنجا تعطیل شد گذاشته بودم چیزها و اتفاقات و آدمهای آنجا-به قول سعید محسنی- رسوب کنند تویم تا بعدا بنویسمشان). حالا دوباره که میروم مثل لیوانی که تفاله های چایش ته نشین شده باشند و با حرکتی باز معلق شوند، گل آلودم.
و به قول میرزا آقا تبریزی
زیاده عرضی نیست.العبدالاقلّ میرزا رضا