کفش من یک سال و نیمش است. مطمئن نیستم سن کفشی را چطور محاسبه میکنند. از وقتی تولید میشود. یعنی از همان موقعی که آخرین کوک اوستا کفاش را میخورد. یا از وقتی آخرین هزاری پول مشتری بعد از سه بار شمردن توسط فروشنده و با کلی اخم و تخم راضی شدن و گفتن خدا بده برکت.

به هر صورت من یک کفش دارم که میخواهم مقاله ای درباره آن بنویسم. 

من نمیدانم مقاله به متنی میگویند که حتما تویش چند جمله از زایش تراژدی نیچه کش رفته شده باشد یا بلغورهای ژیژک و دلوز و فوکو را کسی تویش بالا آورده باشد، یا از ساختار و تاویل متن فکت آورده باشد. من نمیدانم مقاله به چیزی میگویند که مقدمه و بدنه و نتیجه گیری داشته باشد. من نمیدانم فرق مقاله با مثلا شعر چیست. یا مثلا آیا نمیشود در جستجوی زمان های از دست رفته یا یادداشت های کافکا را مقاله به حساب آورد یا نه. من نمیدانم یک مقاله برای نوشتن بهتر است یا یک رمان. همیشه به این فکر میکنم که اول مقاله ها را نوشتند و بعد بر طبق آنها بقیه چیزها را نوشتند، یا اول رمان ها بودند بعد مقاله ها. من اصلا قصد ندارم این قضیه ی باستانی مرغ و تخم مرغ را حل کنم.(چه وجاهتا!)

من فقط یک کفش یک سال و نیمه دارم که میخواهم درباره اش یک مقاله بنویسم.

کفش من قهوه ای سوخته است. من فکر میکنم اولین چیزی که هر کس باید درباره کفشش مطمئن شود، رنگ آن است.

کفش یک سال و نیمه ی قهوه ای سوخته من که میخواهم یک مقاله درباره اش بنویسم، کمی به خاکستری میزند. نه آنطور خاکستری که بگویی خوب این خاکستری است رنگش همین است، نه. یک خاکستری یواشی است برای خودش که فقط بعضی وقتها معلوم میشود که خاکستری است. بنابر این ("بنابر این" یکی از واژه های مهمی است که در هر مقاله ای باید به کار رفته باشد وگرنه آن مقاله مقاله نیست)، عرض میکردم، بنا براین نوشتk یک مقاله درباره کفش یک سال و نیمه ی قهوه ای سوخته ای که فقط بعضی وقتها معلوم است که خاکستری است، کار بسیار دشواری است. چرا که اولین چیزی که هرکس باید در مورد کفشش مطمئن باشد رنگ آن است. و چطور ممکن است کسی بخواهد درباره کفشی مقاله بنویسد که اصلا فرض کن یک سال و نیمش هم باشد، فرض کن قهوه ای سوخته هم باشد، ولی فقط بعضی وقتها معلوم باشد که خاکستری است؟

امشب که از در در آمدم و کفشم را دیدم، فهمیدم کفش من همیشه خاکستری بوده است. همیشه خدا خاکستری بوده است و من نمیدانم به چه دلیلی فکر میکردم قهوه ای سوخته است. من مشکل بینایی ندارم. البته غیر از عینک نمره دو و نیمی که میزنم و گاه گاهی پریدن پلکهایم و اشک بی دلیلی که روزی دو سه بار بی اینکه فهمیده باشم دور عینکم را خیس میکند. اما مگر عینک برای رفع نقص چشم نیست؟ بنابر این اگر چشم من مشکلی هم داشته باشد آن دکترِ فهمیده آن را فهمیده و درمانش کرده است.

امروز کفش من مطلقا خاکستری بود. و من تصمیم گرفتم تا وقتی که کفشم خاکستری مانده است، از فرصت استفاده کنم و مقاله ای که یک سال و نیم است منتظرم تا درباره اش بنویسم را بنویسم.

الان که دارم این مقاله را مینویسم کفشم روبرویم است و قبل از نوشتن هر جمله ای اول نگاهی به آن می اندازم و از خاکستری بودن رنگ آن مطمئن میشوم. چرا که به نظر من اولین چیزی که هرکس باید درباره کفش خودش بداند، رنگ آن است.

بسیاری به اشتباه فکر میکنند مهم ترین مساله درباره کفش آدم سایز آن. اما این واقعیتی درباره کفش نیست. این یکی از مختصات فردی شماست. سایز کفش، اندازه کفش شما نیست. این، اندازه ای تقریبی برای نشان دادن طول پای شماست. کفشی با سایز مثلا 42 ممکن است غیر از پای شما به پای یک میلیارد نفر دیگر هم بخورد. بنابراین سایز 42 حتی یکی از ویژگی های فردی مربوط به پای شما نیست. به همین دلیل است که رنگ کفش، قبل از هر چیز، حتی قبل از سایز آن، مهم ترین چیزی است که آدم باید درباره کفش خودش بداند.

در بسیاری موارد برای خرید کفش جدید به مشکل رنگ برمیخوریم. مشکلی که ابدا درمورد سایز به آن بر نمیخوریم. ما همه انسانهای بالغی هستیم و میدانیم که وقتی به فروشنده ای میگوییم :" این کفش همه چی اش خوبه ها، فقط کاش یه سایز بزرگتر/کوچیکترشو داشتین که اندازه پام میشد"، با آگاهی کامل بررسی کرده ایم که فروشنده سایز بزرگتر/کوچکتر آن را ندارد. ما تنها به این خاطر این جمله را میگوییم چون به طرز ابلهانه ای فکر میکنیم گفتن این جمله که هیچکدام از رنگهای کفشهای این مغازه مال من نیست؛ نوعی بی ادبی است. ما همچنان به طرز ابلهانه ای فکر میکنیم برای در رفتن از آن مغازه حتما احتیاج داریم تا چیزی را بخواهیم که مغازه دار در فراهم کردنش ناتوان باشد. ما در سالهای بعد از دو هزار زندگی میکنیم و دانستن اینکه " ما تنها وقتی توانایی انجام کاری را داریم که ناتوانی بقیه در انجام دادن بعضی کارها را به آنها یاد آوری کنیم"، جزو بدیهیات است.

کفش من بندهای سیاهی دارد. حلقه هایی که بندهای کفش من از آنها رد میشوند زرد است. حاشیه های هر لایه از چرم کفش من با نخهای تیره ای دوخته شده است که زیر یک سال و نیم واکس دیگر معلوم نیست چه رنگی بوده اند. کف کفش من، منظورم کف داخل آن نیست، چون فعلا آمادگی حرف زدن درباره هیچ یک از جزئیات داخلی آن را ندارم، یک تکه لاستیک منعطف زرد کثیف است که میتوانی آن را با دو دست بگیری و خمش کنی. خم کردن کفش را تا آنجا میشود ادامه داد که یکی از درزهای وسط آن باز شود و دنیای سیاه و پر رمز و راز داخل آن برای لحظه ای هویدا شود. بعد از این دیگر نمیتوان این کار را کرد چرا که هنوز آمادگی حرف زدن درباره محتویات داخل آن را ندارم.

من خوابم می آید و دیگر نمیخواهم مقاله نوشتن درباره کفش یک سال و نیمه ی قهوه ی سوخته ام را که تازگی فهمیده ام خاکستری است ادامه دهم.

+ نوشته شده در جمعه ۹ خرداد ۱۳۹۳ساعت 4:54 توسط رضا بهرامی |