دلم را گذاشته ام توی فریزر

میخواهم تازه بماند

تا برمیگردی

و چشمهایم را مثل عکش آدامس چسبی

چسبانده ام به شیشه ی پنجره

دستهایم را هم

شسته و انداخته ام روی بند

فقط

نگران اینم که بعداز اتو کردنشان

توی کدام گنجه زندانیشان کنم

که باز هوای چمدان بستن

به کله شان نزند

وشبانه

با پاهایم

برای فرار دست به یکی نکنند.

گوش پاهایم را پنبه کرده ام

با این وجود،

به محض خاموش کردن چراغ

تمام خانه،مثل زندانیان اعتصاب کرده

که سرها را به میله ها

وپاها را به زمین میکوبند؛

یکصدا وبی وقفه

تکرار میکنند:

جا    دّه......جا    دّه..... جا    دّه

پاهایم میلرزند

مثل معتادی که برای ترک به تخت بسته شده

درحالیکه یک گله دکتر

اطرافش مشغول تزریق و کشیدنند

+ نوشته شده در سه شنبه ۲ آذر ۱۳۸۹ساعت 15:46 توسط رضا بهرامی |