دیروز

               " شعری از دابلیو اس مروین"

 

 

دوستم می‌گوید پسرِ خوبی نبوده‌ام من

   می‌فهمی که

   می‌گویم پس چی که می‌فهمم

 

   می‌گوید

   می‌دانی که

   دیر به دیر سر می‌زدم به مامان و بابام

   می‌گویم آره خب، می‌دانم

 

   می‌‌گوید حتّا تو همان شهر هم که زندگی می‌کردم

   ماهی یک‌بار می‌رفتم دیدن‌شان

   یا از این هم کم‌تر حتّا

   می‌گویم آره خب

 

   می‌گوید بارِ آخری که رفتم بابام را ببینم

   می‌گویم بارِ آخری که بابام را دیدم

 

   می‌گوید بارِ آخری که بابام را دیدم

   درباره‌ی زندگی‌م ازم پرسید

   که ببیند جیبم خالی نمانده

   رفت تو اتاقِ بغل و

   یک‌چیزهایی آورد داد بهم

 

   می‌گویم آهان

   دوباره یادِ سردیِ دستِ پدرم می‌افتم

   بارِ آخری که دیدمش

 

   می‌گوید پدرم برگشت در آستانه‌ی در و

   دید که ساعت‌مچی‌م را نگاه می‌کنم

   گفت می‌دانی که دوست داشتم بیش‌تر بمانی و

   حرف بزنی باهام

 

   می‌گویم آره خب

 

   می‌گوید ولی اگر سرت شلوغ است

   دوست ندارم حس کنی مجبوری بمانی

   چون من این‌جام

 

   چیزی نمی‌گویم

 

   می‌گوید بابام گفت

   شاید هم کارِ مهمی داری که باید برسی بهش

   شاید هم با آدمِ مهمی قرار داری و

   دوست ندارم زورکی نگه‌ت دارم

 

   از پنجره بیرون را نگاه می‌کنم

   دوستم بزرگ‌تر از من است

   می‌گوید به بابام گفتم آره، خب

   کارِ مهمی دارم

   بعدش هم گذاشت رفت

   می‌دانی

   امّا نه باید جایی می‌رفتم و

   نه کاری که بهش برسم.

ترجمه محسن آزرم/به نقل از وبلاگشان(شمال از شمال غربی)

+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۸۹ساعت 16:5 توسط رضا بهرامی |