نمايشنامه سفارتخانه
نويسنده: اسلاومير ميروژك
سفير كبیر قبل از يك جلسه مهم با نمايندهي كشور ميزبان، دكمهي سر دستش را گم كرده است و از اين موضوع نگران است. نماينده ميآيد و به او يك كره هديهي ميكند. كرهاي كه قارهها روي آن نيستند. چرا كه آنها "در اينجا نيستند". در دسترس نيستند قابل لمس نيستند. نماينده ميگويد: اگر ما بوجود آنها اعتقاد نداشته باشم، وجود نخواهد داشت. كه ميتواند درست هم باشد. مثل يك درخت.اگر اين درخت وجود داشته باشد ولي ما آنرا نبينيم، لمس نكنيم، براي ما وجود نخواهد داشت. – آگاهي مقدم بر وجود است- به اين ترتيب فقط وجود آن قسمتي از جهان را ميتوانيم قبول كنيم؛ كه از محدودهي ذهني بتوانيم به محدودهي عيني بياوريمش. ابژه شود. جوري كه با يكي از حواس پنجگانهمان بتوانيم با آن ارتباط برقرار كنيم. بنابر همين نظريه ميتوان سوبژه هایی را هم كه اصلاً واقعيت عيني ندارند، وارد عرصهي عينيت كرد. يعني اگر بتوانم از يك مفهوم، از يك شي انتزاعي، يك توهم واقعيت ايجاد كنم؛ وجود آن مفهوم يا شي را ميتوانيم باور كنم. همان چيزي كه در كتاب « جهان هولوگرافيك» به آن ميپردازد: تصوير سه بعدي چيزي كه وجود ندارد را به وجود بياوريم. چشم ما در ارتباط با اين تصوير، آن را باور ميكند و ذهن ما وجود آن را ميپذيرد.
در جايی نماينده ميگويد: "آدمهاي بدون ايمان، مثل بچههايي هستند كه آبنباتشان را گم كرده باشند. ما اين آبنبات را به آنها ميدهيم. ايمان را براي آنها عيني ميكنيم. ايمان به چيزهايي كه خودمان ميخواهيم. ايمان به اين ايدئولوژي كه: كشور ما ميخواهد دنيايي بهتر بسازد. دنيايي پر از عشق، پر از رفاه پر از خوشبختي مطلق. دنيايي كه ما فقط در آن وجود داريم." نماينده و كشورش ميدانند كه مردم براي ادامهي زندگي احتياج به هدف دارند و اين ايمان است كه به آنها هدف ميدهد. حالا آنها ايماني را بوجود ميآورند و به مردم عرضه ميكنند كه تأمين كننده اهداف خود آنها باشد. فيلم ماتريكس، ايدهاي شبيه به همين قضيه دارد، البته در گسترهي وسيعتر و با جزئيات بيشتر. در آنجا ما دقيقاً شاهد همين جهان هولوگرافيك هستيم.
تمام دنياي انسانها توهمي است از واقعيت كه به مغز آنها تحمل شده است. همهي مردم، در حاليكه از بدو تولد در يك خواب عميق هستند؛ حسگرهاي ذهنشان تحت تأثير سيگنالهايي است كه جهان را براي آنها معني ميكند. آنها هم اين را ميپذيرند در همان جهان ذهني كه برايشان تعريف شده زندگي ميكنند. سفير كبير ميگويد: شايد ايمان داشتن به اينكه روزي اين پرده از جلوي چشمشان بيافتد، اميدبخش باشد. ميتوانيم بعد از تمام شدن اين نمايش دست بزنيم و بگوييم آفرين. فيلم خوبي بود. و خوشحال باشيم و بگوئيم عجب شوخي جالبي.
اتفاقي كه در اين نمايش ميافتد ايجاد همين سوال و بوجود آوردن همين زاويهي ديد تازه راجع به مفاهيم انتزاعي صداقت، شرافت، آزادي افتخار، هويت و قدرت است. اينكه چه بسا تمام اين مفاهيم به همين طريق هولگرافيك يا توهم واقعيت، به ما خورانده شده باشند. و هيچ يك وجود نداشته يا ارزشي نداشته باشند.
اما بالاخره ما بايد زندگي كنيم. و براي اين زندگي به يك هدف و در نتيجه به در ايمان داشتن به يك چيز برتر، به يك چيز فراانساني. احتياج داريم.
چيزي كه براي «املي»(همسر سفير كبير) «عشق» است. براي پناهنده " خدا" است. و براي نماينده «قدرت» است. فقط سفير كبير است كه وقتي اين پرده از جلوي چشمش كنار ميرود، چيزي براي ادامهي حيات و دل بستن به آن ندارد. براي همين از پناهنده كمك ميگيرد.
( داخل كردهاي كه نماينده به سفيركبير هديه ميكند، يكي از مردم مخفي شده است. وقتي كره به سفارتخانه ميرسد. آن مرد از داخل كره بيرون آمده و تقاضاي پناهندگي ميكند.(منظور همین پناهنده است.)نماينده از سفير كبير ميخواهد كه پناهنده را تحويل بدهد ولي سفيركبير از اين كار امتناع ميكند)
پناهنده به سفير كبير «شرافت» را پيشنهاد ميكند. يكي از مفاهيم كه احتياج به «عامل» دارد يعني كسي كه شريف باشد. اولين مرحله براي شرافتمند بودن، "بودن" است.
سفيركبير براي اينكه بتواند به زندگي ادامه دهد بايد به چيزي معتقد باشد. تا قبل از اين، به اين اعتقاد داشت كه كشوري دارد و او هم سفيركبير آن كشور است و دارد زندگي میکند تا دستورات را از كشور مطبوعش بگيرد و به آنها عمل كند، يا بعبارت ديگر به كشورش خدمت كند. خدا را هم كه قبول ندارد چون از نظر او وجود داشتن، معلول ارتباط است. يك ارتباط دو سويه. و از آنجا كه «وحي» يك ارتباط يك سويه است.( تازه اگر وجود خود همین وحی را بپذيريم) و تا بحال ثابت نشده كه دعاهاي ما به خدا ميرسد يا نه، پس وجود خدا براي ما مشكوك است. و اصلاً از همين طريق است كه او باور ميكند كشورش «نيست» شده چرا كه او ديگر ارتباطي نميتواند با آنها برقرار كند.
اُتللو، سياهپوستي است كه در سفارتخانه كار ميكند. او از اختلاف طبقاتي خود با سفيران آگاه است و از آن ناخرسند. اما براي حفظ موقعيتش به دستورات سفير كبير و سفيران قبل ازو تمكين ميكند. ولي آنجا كه ديگر فشار زياد ميشود، او هم طغيان ميكند و به آن چيزي كه اعتقاد دارد، اعتراف ميكند:« آزادي».
واما كشوري كه سفارتخانه در آن قرار دارد. حكومت اين كشور بنا به گفته نماينده، مذهبي نيست. اما او و حكومتش ميدانند كه مردم احتياج به «اعتقاد داشتن» دارند. پس به آنها آبنباتهايي كه خود ساختهاند را ميدهند. احساسات ملي، اعتقاد راسخ به حكومت مردان، به اينكه حكومت صلاح افراد را بهتر از خودشان ميداند. (يك نوع حكومت كمونيستي افراطي). اين حكومت همان چيزي است كه جورج اورول دركتاب 1984 آن را ميسازد. همه چيز تحت كنترل، همه چيز برنامهريزي و خطكشي شده . واقعيت همان چيزي است كه دولت ميگويد. در آنجا مثلاً د"واقعيت تاريخي" عوض ميشود.مجلات، كتابها و همهي اطلاعاتي كه يك واقعيت تاريخي را گفته بودند، جمعآوري ميشود و از فردا همان واقعيت جور ديگري در كتابها و رسانهها عرضه ميشود. و همه هم بايد قبول ميكردند و قبول ميكردند. چون مسخ شده بودند. چرا كه نگران از دست دادن آبنباتشان بودند. چرا كه به حكومت«اعتقاد » داشتند. همانطور كه نماينده توي اين نمايش ميگويد: براي حكومت به مردم، كنترل احساس مهمترين عامل است: احساسِترس و احساس نفرت.
باختين در مقولهي بينامتنيت ميگويد كه هر متن، گفتگویي است ميان خود همان متن و متون قبل از آن.یکی از طرفهای گفتگوي سفارتخانه همين 1984 است. و البته نه با آن نگاه اعتقادي، بلكه با يك نگاه شك آميز كه شايد درست باشد. شايد واقعاً جامعهي ما همين1984 اورول است.
نماينده ميگويد: كاري ميكنيم كه مردم نه تنها از ما بلكه از خودشان هم بترسند. در 1984 ميبينيم كه بچهها، پدر و مادرها ر لو ميدهند.گاهي مردم، خودشان، خودشان را لو ميدهند و ميگويند: من گناهكارم. اعتقادم به «برادر بزرگ» سست شده است. مرا مجازات كنيد لطفاً. و نفرت هم از يك دشمن فرضي. دشمني قوي و در عين حال تحت كنترل. واين نفرت باعث ميشود كه مردم به حكومت خودشان پناه ببرند و آنرا حمايت كنند.
در پايان نمايش، ما بعنوان خواننده تقريباً متقاعد شدهايم كه قطعيتي در درستي حرفهاي هيچ كدام از اشخاص نيست. واقعيتي كاملاً بديهي مثل وجود داشتن يك كشور زير سوال ميرود و نقض ميشود. پس چه دليلي دارد كه حرفهايي كه اين واقعيت را سلب كردهاند، خودشان واقعي باشند؟ و حرفهايي كه براي رد اين واقعيت ثانويه گفته ميشود را چطورميشود باور كرد؟ و همينطور سير بيپاياني از عدم قطعيتها و شكها. همين قضیه است که باعث اضطراب بشر ميشود. ميشل فوكو در مقولهي سخن و قدرت ميگويد: هيچ سخني كه حقيقت باشد وجود ندارد. تنها سخنهاي كم و بيش قدرتمند وجود دارند. سخني كه اُرگان قدرت بگويد، در بين مرد به عنوان تنها حقيقت موجود،رسوخ خواهد كرد. و حقيقتهاي ديگر را هم مردم، بر حسب تطابقشان با اين حقيقت اوليه ميپذيرند.
اما سير بيپايان عدم قطعيتها و شكها و اضطراب بشر. بشر نگران اين است كه جهان معنايي نداشته باشد. كامو در جايي ميگويد:بزرگترين اضطراب بشر، تفكر راجع به پايان كار است. اما ما اميدواريم(بخاطر همان آبنباتهايمان) كه بعد از پايان نمايش، پردهها بيافتد و سفير كبير متوجه شود كه همهي اينها بازي بوده و دولت مطبوعش ميخواسته وفاداري او را محك بزند. تا همين سطح واقعيتي كه ميشناسيم برايمان باقي بماند و به همان اطمينان كنیم. چرا كه همين واقعيتي كه با آن به دنيا آمدهايم و از بدو تولد هميشه به آن اعتقاد داشتهايم تنها ايماني است كه ميتوانيم در اين فضاي بيپايان به آن چنگ بزنيم و معلق نباشيم. اميدواريم كه اينطور باشد و به قول سفيركبير : بعد از پايان نمايش، دست بزنيم و بگوئيم آفرين. واقعاً خوب بازي شد، شوخي خوبي بود.