از دماغم آوردند فیلم به این خوبی را،این همه خردسال و زن و پیر ونوزاد گدا.
بله..بله...ولی پس چرا درقفس هیچ کسی کرکس نیست؟آنوقت آن دوست فرهیخته و هنرمند ما توی نامه یعنی اداری اش،میگوید:به نظر من هنر به شدت شخصی است.مگر میشود آخه آقاجان.کدام شخص،کدام هنر؟کدام شخصیت؟مگر وقتی از انقلاب به سمت چهارراه ولیعصر داری پیاده میایی و هر دوسه متر یک گدا میبنی،شخصیتت همراه تو نیست؟ (گدا هم نیستند...یارو زنه بچه اش را بغل کرده بود با سرو وضع مناسب حتی،یک ساعت مچی دستش گرفته بود و هرکس رد میشد آرام و با کلی خجالت میپرسید ساعت میخرین آقا؟)شخصیت آدم که فقط موقع خلق اثر هنری اش کنارش نیست که.همیشه همانجاست.نمیشود از خیابان پانزده خرداد رد بشوی و از مُثل افلاطونی حرف بزنی که.میشود؟
یاد آن شب افتادم که داشتیم میامدیم به سمت خانه.یکی را دیدیم توی سیاهی،کنج دیوار وستون یک مغازه،کنار پیاده رو دراز کشیده است.سیامک همینطوری گفت:میبینی؟من هم بی حواس گفتم آره خوب.مدتی گذشت و رد شدیم ازش.پرسیدم مگه کی بود؟گفت:میشناسیش.بعد هم هرچه پرسیدم تا خانه نگفت که نگفت.آنموقع البته نمیدانستم گاهی وقتها سیامک همینجوری یک چیزی میپراند و انقدر خودش جدی اش میگیرد که قضیه کاملا جدی به نظر میرسد.رسیدیم خانه.شام را هم خوردیم اما دلم آرام نمیگرفت.آخر آنموقع انقدر آدمها و رفقای عجیب وغریب داشتم ودورم بودند که این فرض که یکی شان همینجوری دلش خواسته شب راکنار پیاده رو بخوابد،فرض غریبی نبود.حتی این فرض که احتمالا یکی شان مجبور شده آنجا بخوابد هم حتی.رفتم دوباره توی خیابان.نزدیک یارو شدم.عاقله مردی بود.اما هنوز توی تاریکی درست نمیتوانستم تشخیص بدهم.جلوتر رفتم.از صدای پایم حرکتی کرد.بعدش هم دوباره غلتی زد و به آن پهلو خوابید.انگار که به این جور صداهای پا عادت داشته باشد.گفتم هی عمو؟عمو باتوام.بیدار شد و زاغ شد توی چشمهایم.گفت ها.دیدم نمیشناسمش اما هنوز هم حرف سیامک توی گوشم بود و رفقای عجیب اطرافم در خاطرم وسیاهی شب،رازآلود.نمیدانستم چه باید بگویم.ترسیدم.گفتم حالا بلند میشود و دوتا کشیده میخواباند توی گوشم که چرا از خواب ناز بیدارش کرده ام.خودم را جمع و جور کردم و پرسیدم:اینجا چرا خوابیدی؟ترسید بنده خدا.فکر کرد از اماکنی جایی هستم.شروع کرد بی هوا همینطور کلمات را بی هیچ ترتیب منطقی از دهانش پرتاب کردن:من دیپلم دارم.حسینعلی..باقری اسم خیابون..برادرام...یکیش توی توحید میخوابه..اسم خیابون باقریه ..مدرک ..ایناها دیپلم...اون یکی تو مسجد یزدخواستی هاس...دلم سوخت برایش.گفتم نترس.چیزی خوردی؟گفت این مسجده..حاجی محمدی..یه وقتایی یه چیزی میاره.گفتم امشبم آورده گفت نه.چی خوردی پس؟نون..ایناها..پلاستیک نون خشکهایش را نشانم داد.یکسری حرفهای دیگری هم راجع به این که مالک اصلی آن منطقه و خیابان او برادرانش است-7برادر بودند که همه گدایی میکردند-و اسم خیابان به خاطر نام فامیل آنهاست که باقری شده است وازین چیزها.گفتم چی میخوری برم برات بگیرم؟گفت پنیر.نونا خشکن.پنیر نرمش میکنه.نگاهش کردم.رفتم یک مغازه شبانه روزی پیدا کردم یک سری چیز میز خریدم آوردم گذاشتم کنارش.برگشتم خانه.به سیامک گفتم:چی میگفتی پس این که آشنا نبود.سیامک هم انگار بغ کرده بود.یک گوشه نشسته بود و با همان سنگینی بی تخفیف بار اولی که گفته بود،گفت:چرا آشنا بود.میشناختیش...دوباره دلم رفت.اینبار نه بخاطر اینکه ممکن است یارو از دوستان وآشنایانم باشد بخاطر اینکه ممکن است خودم باشم..ممکن است همه دوستها و آشنایانم باشد...دلم آوار شد توی دستهایم.زدم بیرون و هق هق زدم زیر گریه.حالا گریه نکن کی گریه کن.نمیدانم چرا بند هم نمیآمد.یکسالی میشد گریه نکرده بودم.آنهم بعداز آن اشکهای زورکی سر خاک مادربزرگ....تا آخر محسن آمد و نیم ساعت در گوشم وزوز کردو ده دقیقه ای هم بغلم کردوهمان گوشه پیاده رو باهم گریه کردیم تا آرام شدم.....بعدش هم گذشت و گذشت تا چندوقت بعدش که محسن خودکشی کرده بود . کتاب"فرنی وزویی"که از من امانت گرفته بود را کنارش پیدا کرده بودند.هنوز هم خون کنار بعضی صفحاتش پاک نشده.نمرد...رگ را خوب وعمقی زده بود...اما به هر ترتیب که بود نمرد.بعد که گوشی را رسانده بودند دستش توی بیمارستان و من هرچه فحش خواهرومادر که بلد بودم و تا آنوقت به کسی نگفته بودم را بهش گفتم،آرام با همان حال یک آدم از مرگ برگشته گفت:رضا!راستی تویک بغل گریه به من بدهکاری.حالا احتیاجم است.بیا پسش بده.![]()
چطور شد که به این جا رسید نمیدانم.اما فیلم"اسب حیوان نجیبی است"را دیدم امروز.فیلم خوبی بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱.راستی قسمتی با عنوان "نامه ها" اضافه کرده ام به موضوعات وبلاگ٬که شاید به زودی...شاید..به زودی چندتا از نامه هایی که اینور وآنور و برای این و آن فرستاده ام(با کمی دخل وتصرف) آنجا بگذارم....شاید.
۲.آن قسمت از موضوعات که عنوانش هست ولی هیچکس تویش نیست را (ختنمچه و مهتابی٬همگنان قارو...)هم امیدوارم به زودی....امیدوارم بزودی تایپ کنم و بگذارم.
۳.زنگ زده ام بعد از یک ماه.میگویم الو؟میگوید رضا؟میگویم سلام.میگوید:ریش گذاشتی؟میگویم نه سبیل دارم.میگوید فقط سبیل؟میگویم نه یک دم گربه هم گذاشته هم زیر لب پایینیم.میگوید من ریش و سبیل گذاشته ام...و میخندد.بعد میگوید چرا زنگ زدی؟خودم میخواستم بهت زنگ بزنم ولی نزدم چون دوسه روز دیگر میخواستم بیایم پیشت.میخواستم یک دفعه ای باشد.بعدش هم میگوید هنوز دارم واحد پاس میکنم.وبلافاصله اضافه میکند:راستی نظریه اجرا ی ریچارد شکنرو حتما بگیر....بعدش هم میگوید چطوری رضا؟حالا من ساکت میشم تو حرف بزن.....
مهم نیست من چه میگویم.
۴.اگر تو نبینی من هم نمی بینمم*
۵.یک قسمت دیگر هم توی موضوعات اضافه کرده ام با عنوان "هایکو".بی هیچ شکی آن جا هایکوهای خوبی که میخوانم را خواهم نوشت!
۶.اینجایم٬
بر تلی از خاکستر*
۷ و ۸ و ۹و۱۰.یه چیز مهم دیگه هم میخواستم بگم.یادم رفت