دوسال پیش اگر اشتباه نکنم،این مطلب قرار بود توی مجله"آستانه"،توی قسمت تئاترش چاپ شود،که نشد.اما حالا اینجا میشود چاپش!کرد.مجله البته در لحظه آخر اگر اشتباه نکنم توقیف شد.البته چاپ هم شد ولی توی همان چاپخانه توقیف شد....من هم داشتم توی کاغذ پاره هایم میگشتم مثل همیشه تا یک چیزی برای "نصفه نیمه" های این هفته پیدا کنم،که این را دیدم.

البته بعدا زیاد در جریان کارهای مجله نبوده ام و اگر کسی خبر جدیدتری از این قضیه دارد،خوشحال میشویم به ماهم بگوید.از نظرات خانمها "ف"،جیم،چ،ح،خ،دال،ذال ر و ز هم در این رابطه استقبال میشود!

++++آرتو در هیچ یک از ابعاد زندگی اش،عادی نبود.حتی در سخنرانی هایش هم تئاتر اجرا میکرد++++


"تو که کت پوست مار میپوشی..."                 

دوستی دارم که با حفظ سمت،همکارم نیزهست. فوق العاده طرفدار برشت و طبقه کارگر ومتنفر از بورژوازی مخصوصاً محیطهای روشنفکرانه ی کافه ای ِ ایرانی است..حالش خوب نیست.این را البته بقیه میگویند.بقیه دوستانم.که البته با حفظ سمت،حالشان هم خوب است.

حین کار داشت برایم توضیح میداد که ماها پرتاب شده ایم توی هستی.مثل توپی که یکهویی از وسط آسمان سوراخ شده ی یک استادیوم 100هزارنفری،تالاپی افتاده باشد میان بازی فینال جام جهانی ونداند کیست،کجاست وچکار باید بکند زیر لگدهای 22 آدم حرفه ای سرشناس و تماماً غریبه.روی این صدای تالاپ هم،خصوصاً تاکید میکند.برای همین میگوید ما فرصتی برای برگشت به عقب و مرور وشناخت و هویت وپایه واین حرفها نداریم.وباید از همین جا که هستیم انگار که اتفاقی نیافتاده،خیلی عادی و با سوت ملایمی گوشه لب،حرکت کنیم.وبه سرعت.تا حداقل ازینجا به بعدش را جا نمانیم.من البته موافق نبودم با این حرف.یعنی دوست داشتم که کاش اینطور نباشد...ولی هست.حالا هست.حداقل من هستم.

اینها را برای این میگویم که درین یکی دوشماره قبل خواستم همین مخالفتم را ثابت کنم،متعصبانه.وبرگردم وازاول بگویم که نمایش چیست؟کجاست؟به چه درد میخورد؟واصلا آیا باید به دردی بخورد یانه؟اما حالا میبینم که در بازی فینال،دیگر خیلی مهم نیست که کدام تیمها حذف شده اند وداوردرکدام بازی ها ناداوری کرده و غرور کدام ملیت شکسته شده و رسوایی کدام بازیکن یا سرمربی،آینده تیمی را خراب کرده است.چیزی که الان مهم است همین لگدی است که با قدرت تمام توی صورتم مینشیند و تازه اگر درست ومستقیم به سمت گل نروم،لگد بعدی شدیدتر خواهد شد.چیزی که مهم است الان،اینست که من در زمین کدام تیم هستم ودرزمین کدام تیم باید باشم.

اینها را البته توضیح ندادم برای دوستم آنموقع.چراکه هنوز میزهای شام چیده نشده بود و بشقاب ها وقاشق چنگالها واستیج و  گلهای روی میز وکلی کار دیگر بود که باید برای مراسم شب آماده میشد و نشده بود.وتازه یادداشتهایم را هم هنوز مرور نکرده بودم.کتابی را درحال خواندنش هستم با عنوان تئاتر وهمزادش که پراکنده ازآن یادداشتهایی دارم.این یادداشتها را برای مقالاتی که گاه توی مجله ای قرار است بنویسم؛برمیدارم. ودلم میخواهد گاهی که وقت میکنم سری بهشان بزنم.بخاطر همین رفتم سراغ واجبترین کار:

"...اگر تئاتر اصیل مانند طاعون است تنها به دلیل قابلیت سرایت آن نیست،بلکه به علت نیروی مکاشفه آن در دستیابی به حقایق است.بدین معنی که نیروی نهفته در شقاوتی را که سرچشمه شرارت و تباهی روح انسان است و ممکن است در یک فرد ویا در یک ملت تجلی کند به جلو میراند تا راه خروجی یافته وسرازیر شود..."

"...تئاتر نیز مانند طاعون بازتاب این وقایع خونبار واین جدایی ازلی است وبنابراین گره از کشمکش ها واختلافات میگشاید، نیروها را آزا د می کند وامکانات را برمی انگیزد. و اگر این نیروها وامکانات به دنیای تباهی وسیاهی تعلق دارند گناه آن نه به گردن تئاتر ونه به گردن طاعون،بلکه به عهده زندگی است..."

من مسوول چیدمان وهماهنگی مراسم عروسی هستم در یک تالار پذیرایی در شهر شما.والبته نویسنده بخش تئاتری این مجله.

شب میشود و سردبیر با یک اس ام اس به قول خودش پاچه گیری مقاله اش را طلب میکند و من با یک بی سیم غیر قانونی دردستم و لبخند از سر وظیفه ای که تحویل داماد میدهم،برلبم وصدای یک کرولال که از بلندگوهای سالن پخش میشود و یکی ترجمه میکند که: "میگه چقد خوشکله،چه لبایی داره/خانم این لاله متاسفانه زبون نداره"،در گوشم؛مانده ام که الان باید به عوت بروم،به تیرک بخورم یا گل شوم.

اما چرا من اینها را میگویم؟به شما چه مربوط است که من کی هستم؟چکار میکنم؟اصلا به تئاتر چه مربوط است این اراجیف؟

ربط اینها به تئاتر:مطلقاً هیچ ربطی ندارند.اگر....اگر تئاترهمان ادا و اطوارهایی باشد که چند نفر آدم بیکارِشکم سیر روی سن در می آورند و چهره درهم میکنند و حرفهای قلبنبه سلنبه میزنند.اما اینها بی واسطه خود تئاتر میشوند اصلا اگر...اگر آن لبخند زورکی روی صورتم خوب جواب دهد.اگر آن آقای داماد و پدر محترمش برای ایفای نقش شادمان وحاتم منشانه شان برای آن شب خوب تمرین کرده باشند واگر من بتوانم بدون واسطه،با شنیدن یک ترانه شیش وهشتی سطحی ولی خلاق،ابراز علاقه یک لال مادرزاد را به یک دختر تصور کنم.واگر همین الان کاملاً بی ربط ،بگویم من دانشجوی شیمی سال پنجم کارشناسی این دانشگاه هستم،که میگویم!

اس ام اس درست وقتی آمده که من نزدیک استیج رقص هستم ودارم با بیسیم گزارش لحظه به لحظه سالن را به مدیریت میدهم.گروم و گرروم صدای سابها و اکوها توی سالن هیچ کس را تحریک نکرده تا برای یک شب شادی دسته جمعی حرکتی بکنند و دستی بیافشانند،بغیراز دو سه نفر که با خط اتوی شلوارشان میشود خربزه قاچ کرد و احتمالا از خانواده داماد هستند،یا ازطرف خانواده داماد پول داده شده اند که مجلس را گرم کنند." تو که کت پوست مار میپوشیو لباسای مارکدار میپوشی...."آنها هم از سر وظیفه تکانی به خودشان میدهند و قری به کمر میاندازند که ترجیح  میدهم به بهانه سرکشی به آشپزخانه کمی ازین فضاحت دور شوم.

"کوچه ها باریکن دکونا بستس،خونه ها تاریکن تاقا شکستس

                                    از صدا افتاده تارو کمونچه،مرده میبرن کوچه به کوچه"

دوتا از بچه ها نشسته اند کنار اجاقی که بیخودی میسوزد.سیگارمیکشند.با اینکه آشپزخانه زیاد از سالن و باندها واکوها دور نیست اما سکوتی عجیب اینجا خودنمایی میکند.انگار که دود سیگار بچه ها جمع میشود کنار پنجره ها و شیشه ها را عایق صدا میکند و فضا را برای گوش دادن به این آهنگ فرهاد آماده.میروم کنارشان.و ازینکه از آمدنم نمیترسند ویکهویی بلند نمیشوند تا خودشان را به کاری مشغول نشان دهند تا بهشان ایراد نگیرم؛خوشم میاید.بی هیچ حرفی سیگاری کنارشان آتش میزنم و بی سیم را هم خاموش میکنم.برای لحظاتی من هم از مدیریت نمیترسم.دود آشپزخانه را میگیرد و این اصلاًخوب نیست.اما این فضا را حتی به قیمت اخراج شدن از کار از دست نمیدهیم.یکی دوبار مهمانی میاید و آب یا چیزی میخواهد ولی با دیدن فضا و حضور سنگین و سکوت بی تخفیف ما،به خودش اجازه صحبت کردن نمیدهد و میرود.آهنگ دارد تمام میشود که یکی از بچه ها حال میکند دوتا تیکه آخری را با سوت همراهی کند.ماهم کم کم خوشمان میاید و ...

"نگا کن مرده ها به مرده نمیرن،حتی به شمع جون سپرده نمیرن

                                              شکل فانوسین که اگه خاموشه،واسه نفت نیس هنووووز یه عالم نفت توشه"

قبل از اینکه دوباره وارد سالن شوم میرم دُپینگ کنم.کتابم را قایم کرده ام یک جایی کنار در.یکی دو صفحه اش دوساعت نگه ام میدارد.توی راه به دوستم برخوردم که یک ظرف شیرینی در دست گرفته و برای شارژ سمت میز بار میاید.یک جوری به ظرف خیره شده که فکر میکنم درحال دیدن آینده ی جهان است درآن.شبیه گویهای جادوگری.نگرانش میشوم.باید چیزی بپرسم.

_خوبی؟

_سیگار داری؟

_چته؟

_میگم برشت چرا با این موج وجد و خشونت آرتو مخالف بود؟

_بیا این سیگارو بگیر برو بیرون بکش وبیا.

_مگه بات شوخی دارم مردک؟

_خوب آخه وسط جشن،با این ظرف شیرینی،برشتو از کجات...

توی حرفم میپردکه:وسط جشن آره؟ظرف شیرینی؟از کجام درآوردم؟نیم ساعت پیش وسط جشن نبود که رفتی بالای منبر که بیا میخوام برات مقالمو بگم؟

یادم نمیاید همچین حرفی زده باشم.این روزها خیلی چیزها را یادم نمیاید.مثلاً همین دیروز یکهویی یاد مادربزرگم افتادم.ولی یادم نمیاید که مرده است یا زنده.اس ام اس دادم به برادم که فلانی،ماردبزرگ زنده است یا مرده؟جواب نداد.نگران شدم.فکر کردم شماره را اشتباهی وارد کرده ام.نگاه کردم به شماره وهرچه فکر کردم یادم نیامد که این شماره مال برادرم هست یا نه؟آمدم خانه چای گذاشتم.لیوان اول چای را که ریختم یکهویی لرزمم گرفت عجیب.وعرق سردی که روی پیشانیم بود داغی لیوان چای را برایم مشخص کرد.فکر کردم نکند من اصلا برادری ندارم.وهرچه فکر کردم چهره برادر احتمالیم را به یاد نیاوردم.تصمیم گرفتم فقط به گل فکر کنم و ذهنم را از تیمهای حذف شده و ناداوریها منحرف کنم.برای همین قبول میکنم که آن حرف را زده ام اما اجازه میخواهم از دوستم که بگذارد جوابش را بعداً بدهم.این را البته نمیگویم.چرا که میشناسمش.چراکه او از آن آدمهایی نیست که سوالی داشته باشد و بتواند 2 ساعت بی جواب آن زندگی کند،مگر اینکه جوابی وجود نداشته باشد.مخصوصاً حالا که پای برشت و پرولتاریای آلمان به وسط کشیده شده وقضیه یکجورهایی ناموسی شده برایش. کتابم را برمیدارم وباهم بیرون میرویم.همینطور که سیگار میکشد زُل زده به دهان من:

آرتو معتقده تماشاچی قبل ازینکه با عقلش درک کنه با احساسش میفهمه.بخاطر همین بوسیله نورای لرزان و رنگای تند و عصبی و صداهای عجیب غریب،یابه هر وسیله ی دیگه ای میخواد سیستم عصبی ودرواقع سیستم دفاعی عقل گرای تماشاچی رو از کار بندازه و وارد روح اونا بشه تا بیواسطه درونشونو به ولوله بندازه.اما برشت،خودت میدونی.اصلا نمیخواد توهم واقعیت رو برای تماشاچی ایجاد کنه و نمیتونه تحمل کنه مخاطبش،با قهرمان همذات پنداری کنه و احساساتی بشه.برای همین تو همه ی اجراهاش درست در اوج لحظه ی احساسی نمایش،یهو نمایشو قطع میکنه و بازیگرا از نقششون میان بیرون (البته میدنی توی سیستم برشت از اولش هم بازیگرا توی نقش نمیرن و...)و مثلا با کارگردان(خود برشت روی صحنه میاد) راجع به کمی حقوقشون یا وضع نامساعد تمرینا جرو بحث میکنن. 

 یا خیلی نامربوط تیتر روزنامه های سیاسی اون روزو میخونن.برشت میخواد تماشاچی فعالانه توی نمایش شرکت کنه.راجع به اتفاقی که داره روی سن میافته(و ارتباطش با جامعه)فکر کنه.قضاوت کنه وتصمیم بگیره.تئاتر اون یه تئاتر تعلیمیه.یه تئاتر سیاسی.هدفش آموزش به کارگرا،به طبقات پایین تر جامعه اس.برا همین نمیتونه تحمل کنه که یکی فارغ از همه اتفاقات و جنایاتی که داره بیرون میافته،بیاد و بگه خوب حالا لحظاتی همه باهم یکی بشیم به ناخودآگاهمون رجوع کنیم و از آزاد  کردن نیروهای درونمون احساس خوشحالی کنیم.البته اینجوریم نیس که من گفتم.تو نگاه سطحی اینجوری بنظر میاد ولی عمیقتر که بهش فکر میکنی میبینی اینم مثل برشت یا مثل همه تئاترای دیگه داره یجورایی به...

یکی از مهمانها به شیشه میزند وبه ظرف شیرینی که در دست دوستم است اشاره میکند.سیگار را نصفه خاموش میکند و میرود تا پیدا شدن سوال بعدی در ذهنش،زندگی اش رابکند.من هم میروم سراغ دوپینگ و کتاب ویادداشتهایم.

"همانطور که در طاعون یک دمل عظیم،چه اخلاقی وچه اجتماعی به صورت دسته جمعی تخلیه میگردد؛همانند آن تئاتر نیز برای آن خلق شده که دملها را به صورت گروهی و اجماع تخلیه کند"

برای آنتونن آرتو چیزهای نهفته موجود در ناخوداگاه آدمی جنبه های مهمتری از هستی انسانی را در بر دارد. او معتقد بود اگرتجربه ‌مناسب تئاتری در اختیار انسان قرار داشت خود را از دست وحشیگری‌ها نجات می داد. خود آرتو گفته است:‌«‌این تفرقه و گسیختگی غم انگیز و اسفباری که بر هستی ما حکم‌فرماست از آنجا نشات می‌گیرد که پدیده‌های زندگی به ما پشت کرده‌اند به طوری که دیگر قادر نیستیم نیروی محرکه حیات را باز یابیم؛ در واقع در هیچ عصری ما شاهد این همه جنایت نبوده‌ایم، جنایاتی که به طرز اعجاب‌آوری رایگان هستند و توجیه آن این است که ما به درجه یی از ناتوانی رسیده‌ایم که دیگر فکر و اراده ما از آن ما نیست و در دست نیروهایی است که ما را رهبری می‌کنند. تئاتر برای آن آفریده شده که زشتی‌های درون انسان را پاک کند و باید به این وظیفه خود در قبال این جنایات عمل کند.‌»

بی سیم را روشن میکنم و میایم توی سالن.انگار خبری شده.یکی دونفر آن وسط مست کرده اند و یک جور از خود بیخود میرقصند.همین انگار بقیه را برای همراه شدن  ترغیب کرده و حتی مرا....اما انگار صاحب جشن برای حفظ آبرو میخواهد آنها را به بیرون هدایت کند.ولی او نمیداند با آدم مست چطور باید حرف زد،برای همین دارد سروصدا میشود.مدیر تالار هم مگسی شده و دونفر را گذاشته سر کوچه که به محض دیدن اماکن خبر دهند تا یک خاکی توی سرش بریزد.کاردش بزنی خونش در نمیرود ومگر من مریضم که حالا بروم دم پرش؟ میروم گوشه ای و تا آرام شدن قضایا چند صفحه از یادداشتهایم را که لای کتاب مورد علاقه ام "تئاتر وهمزادش"آنتوان آرتو گذاشته ام،میخوانم:

"....آنتونن آرتو(Antonin Artaud ) یکی از اولین نظریه پردازان جنبش سوررئالیسم و از بزرگترین نظریه‌پردازان تئاتر در دهه 1930 است و ایده و اصطلاح تئاتر مشقت از ابتکارات او است.بعدها طبق پیشگویی های او موجهای تئاتری آوانگارد که تاکید بر روی وجد دسته جمعی، تئاتر زنده و تئاتراتفاق داشتند؛پدیدار شدند. جمعی از نظریه پردازان، کتاب تئاتر و همزادش اثر آرتو را عهد عتیق تئاتر لقب داده‌اند(در برابر عهد جدید تئاتر: به سوی تئاتر بی‌چیزگروتفسکی). آرتو را  مهرپرست، پیرو زرتشت و مانی، جادوگر، کافر، پیغمبر و قدیس نامیده‌اند و برای هریک از این اتهامات دلائلی وجود دارد. تئاتر مورد نظر آرتو را به نام‌های مختلفی ترجمه‌کرده‌اند: تئاتر شدت، تئاتر مشقت، تئاتر خشونت، تئاتر قساوت، تئاتر شقاوت و..‌. از وقایع مهم زندگی آرتو که او را به سوی تئاتر موردنظرش رهنمون شد دیدن تئاتر بالی در سال1931 بود. « بالی، جزیره‌ای در اندونزی است و دارای نمایش‌هاس سنتی، تئاتر سایه و حرکات موزون خلسه‌آور است‌. ظاهراً آرتو حرکات موزون خلسه را دیده بوده، حرکات موزونی‌‌که شبیه به‌کاتاکالی هندی است و در آن حرکات انگشتان و دست‌ها، نحوه نگاه‌داشتن و خم‌کردن بالاتنه و حالات چهره(یا فقدان حالت،که مثال بارز آن نگاه بی‌روح بالیایی است) » آن‌چه در تئاتر بالی برای آرتو جالب توجه بوده تفاوت‌های آن با تئاتر رایج اروپا و فرانسه آن زمان بود که نمایشنامه، دیالوگ و دکلاماسیون (دکلمه‌وار گویی) در آن از اهمیت زیاد و گاهی افراطی برخوردار بود تا جایی که به قربانی شدن اجرا، ژست و حرکات تئاتری می‌انجامید. بعضی از این تفاوت‌ها عبارتند از: سادگی شرقی که با مَنریسم تئاترهای اروپایی در تضاد بود، تکیه بر ژست و حرکت که با کلام‌محوری تئاتری رایج در تقابل بود، بدویت روستایی و قبیله‌ای که با جلوه‌‌های زندگی مدرن در تئاتر آن زمان متفاوت بود، و نیز خشونت نامحسوس و بدوی ناشی از بدویت تئاتر بالی که نظم و بی‌خشونتی ظاهری تئاتر رایج را به چالش می‌کشید....آرتو نیز در مخالفت با تمدن ماتریالیستی، عقل‌گرا و گاهی ضددینی زمان خود، روی‌آوری به آیین و اسطوره را یکی از راه‌های برون‌رفت از بحران می‌دانست...." آرتو یکی ازکارکردها و اهداف بنیادی تئاتر را رساندن بازیگر- تماشاگر به نوعی وجد، شور و هیجان سرشار از احساسات و خشونت می‌دانست که معنای غایی کاتارسیس می‌تواند باشد. . این سوءتفاهم معمولا در مورد واژه خشونت رخ داده است و ژاک دریدا درباره آن گفته است:«‌مسئله‌ای که آرتو مطرح‌کرده و به دلیل نبود واژه‌ای بهتر در زبان، نام خشونت بر آن نهاده، چیزی است که به کلی از فناوری تئاتری امروز فراتر می‌رود.» خود آرتو سعی کرده بود مسئله خشونت را توضیح دهد و از سوء تفاهم جلوگیری کند. ا وگفته بود:‌«من تئاتری بی‌رحم را پیشنهاد می‌کنم ولی از وقتی که من این واژه بی‌رحمی را به زبان آورده‌ام همه خیال کرده‌اند منظورم خون است. ولی تئاتر بی‌رحم یعنی تئاتری دشوار و سبع، اول از همه برای خود اجراکننده. ‌از جنبه بازنمود هم، صحبت از شقاوت و بی‌رحمی یی نیست که هر کدام‌مان با تکه تکه کردن تن یکدیگر، با بریدن اعضای بدن مان و یا مثل امپراتوران آشوری، با برافراشتن مناره‌ای از کیسه‌های پر از گوش یا بینی انسان‌ها، می‌توانیم علیه دیگری اعمال کنیم، بلکه از بی‌رحمی‌ای حرف می‌زنم بسیار هولناک‌تر و ضروری‌تر از آنچه که چیزها می‌توانند از بیرون بر ضد ما اعمال کنند.‌» نمایش خشونت از سوی اجراگران برای تماشاگران را می‌توان شبیه به همذات پنداری ساختاری در تئاتر درمانی دانست. همذات پنداری ساختاری همان نقطه‌ای‌ است که در سایکو درام(تئاتر درمانی) به عنوان نقطه‌‌ اوج شناخته می‌شود. مرحله‌ای که روان‌پزشک به بیمار تبدیل می‌شود. بر همین اساس در تئاتر مشقت، اجراگر به بیمار تبدیل میشود تا تماشاگر _ بیمار با دیدن بیماری خود درمان شود. به نظر آرتو بعید بود تماشاگر مقصودش را با ذهن منطقی دریافت کند از این رو پیشنهاد می‌کردکه شیوه‌هایش را از طریق حواس یا دستگاه عصبی به کار گیرند و حالت دفاعی تماشاگر رادر هم شکنند. او با حمله به تماشاگر می‌کوشید مقاومت او را در هم شکند و از نظر اخلاقی و روحی تطهیر نماید و برآن بودکه در درجه ‌اول بر احساسات تماشاگر نفوذ کند نه بر تفکر آن‌ها، زیرا تماشاگر نخست تحت تأثیرحواسش است و با آن می‌اندیشد. "

بحران رفع شده است.دوباره به سمت سالن میروم و بازهمان دوسه نفرقبلی روی استیج رقص هستند و ازادا اطوارهایی که دارند به جای شادی از خودشان درمیکنند،میشود فهمید که اوضاع عادی است.مردم هم دوباره نشسته اند و دارند راجع به گرانی میوه و وضع هوا و قیمت ماشینهای دوگانه سوز،همان بحثهای کسل کننده شان را میکنند.همه چیز خوب است غیر ازین سوالی که مدام توی گوش من جیغ میکشد: یعنی شما آمده اید عروسی؟ اهمیت نمیدهم.این قصه هرشب است.آرامش خسته کننده این دقایق را کسی دوست ندارد با لحظاتی از شادی هیجانی والبته همراه با ریسک عوض کند.عوض نکنند به من چه؟خوب آخر با کت پوست مار ولباسهای مارکدار که نمیشود کُردی رقصید.نمیشود دست افشانی کرد.پای کوبید.بالا پایین پرید. شام را آورده اند.آشپز هم حاج غلامرضاست که با آن لبخند همیشگی و طرز خاص دست دادنش_که مثل پهلوانان قدیمی ساعد دستت را میگیرد و توهم باید همین کار را بکنی_بچه ها را به وجد می آورد.دیگر کاری با سالن نداریم.فقط یکی را میگذارم که هراز چندگاهی سری بکشد میان میزها و کمی،کسری اگر هست شارژ کند.خودم هم با بقیه بچه ها میرویم برای چیدمان غذا. خسته ایم. ومسیر آشپزخانه تا سرمیزهای شام را باید سینی بدست چندین بار طی کنیم.از وقتی من سرپرست شده ام رسم این است که توی یک صف همه بچه ها می ایستند وسینی ها را دست به دست میکنند.البته این بود قبلاً.تنها تفاوتش این است که نفر اول که سینی را میاورد باید حرکتی ،ژستی به خودش بدهد.بلنگد مثلاً یا چه میدانم مست باشد انگار ونفر بعد علاوه بر گرفتن سینی و حرکت او،حرکتی به آن اضافه کند و به همراه سینی به نفر بعد بدهد تا آخر...کمتر خسته میشویم.میخندیم به هم.وگاهی مهمانها را جلوی روی خودشان بدون اینکه متوجه شوند سوژه میکنیم.و بیشتر میخندیم. موقع شام است.کاری نیست غیراز جمع کردن میزهای پذیرایی که بچه ها را میفرستم و دوباره میروم سراغ کتابم و نوشته ها:

" آرتو تئاتر را به طاعون تشبیه میکند چرا که فکر میکند طاعون تنها یک بیماری جسمی نیست بلکه هجوم یک نیروی معنوی است که گاهی اشخاصی که اصلاً با آن تماس فیزیکی نداشته اند را چنان به مرز جنون و بیماری میکشد که طاعون زدگان واقعی را نه. طاعون را به مثابه یک موج معنوی میداند که بدون نیاز به محیط مادی به هرکجا و هرکس که بخواهد نفوذ و سرایت میکند. "طاعون زده ای که با تمامی علایم نشانه های دردی مطلق به دامن مرگ میرود بدون آنکه در درون جسم او ماده ای ویران ومتلاشی شده باشد به بازیگری میماند که احساساتش دل ژرفا را میکاود و تماشاگر را دگرگون و منقلب میسازد بدون آنکه بهره ای برای واقعیت داشته باشد." اعمال وحشیانه و هرزه ی طاعون زدگان یا نجات یافتگانی که در فضای تب آلود و وهم انگیز یک شهر طاعون زده به جان هم می افتند و به غارت و گاه کتمجویی از محتضران درحال مرگ میپردازند به آنچه در صحنه اتفاق می افتد تشبیه میکند.چراکه درصحنه نیز بازیگران آنچنان یک موضوع غیر واقعی را در خود حل وهضم کرده اند و آنچنان پیرامون یک اتفاق غیر واقعی به عمل میپردازند که انگار دچار تب و وهم یک طاعون زده شده اند.که نمیدانند دراین شهر بیمار،آیا آنها هم بیمارند یا نه؟باید بمیرند یا ازین آخرین ثانیه های احتمالی حیاتشان نهایت لذت را ببرند ونهایت طغیان و سرکشی را انجام دهند؟و همین ابر وهم آلود وتب زده است که از صحنه وتوسط بازیگر به تماشاچیانی که در فاصله ای نشسته اند و هیچ تماس فیزیکی با آنها ندارند،سرایت کرده و آنها را نیز مبتلا میکند....."آنچه مهم است این است که بپذیریم بازی تئاتر نیز مانند طاعون یک هذیاناست.هذیانی ارتباطی و مسری" ...در عصر کلاسیک قهرمان تراژدی و دیوانه دو شخصیت مجزا بودند. قهرمان تراژدی در ژرفاهای هستی خویش سیر می‌کرد و در راه عقلانیت گام بر می‌داشت ولی شخص دیوانه اسیر ظلمت و هذیان و برابر با نیستی بود. اما با آرتو جنون بار دیگر به مفاهیم تراژیک پیوند می یابد و مجنون می‌تواند قهرمان باشد. قهرمان در آثار او بر اثر یک دیالکتیک ناشی از عقلانیت، قهرمان نیست، بلکه دارای مشخصه های قهرمان‌های دیوانه ی تراژیک است. چن چی یک دیوانه ی تمام عیار است و این گونه است که تئاتر شقاوت آرتو وحشی‌گری ابتدایی(primitive) و طبیعی را به تئاتر بر می گرداند " آنتونن آرتو" در‌"چن چی"*پدر ویران گر است و بدین ترتیب درون مایه می‌تواند جذب اسطوره‌های کهن شود. چن چی بیمار است چون جامعه بیمار و طاعون گرفته است. از نگاه دلوز، بیماری یک فرایند نیست بلکه توقف در فرایند است و مکانی است که ما در آن فرو می‌افتیم. ژرفای متن آرتو نیز چیزی جز خلاء نیست، یک جنون معادل با نابودی. به گفته ‌فوکو، اینگونه نیست که جنون آرتو در رخنه‌ها و منافذ اثرش لغزیده باشد، بلکه جنون او غیاب اثر، مرگ متن و مرگ نویسنده است؛ دهن گشودن رخنه‌ها و منافذ متنی است که خود را متلاشی کرده و آرتو را به گودال جنون می‌افکند. اینجا متن در غرقاب نیستی فرو می‌رود و از این طریق بی معنایی خود را نشان می‌دهد، بدین گونه که همچون یک فرم بیمارگونه ظاهر می‌شود... "

  شام تمام شدو مهمانها هم کم کم درحال ترک سالن اند.اینجور وقتها اگر زرنگ بوده باشیم وکارها را تقریباً تمام کرده باشیم میشود D.J را_بواسطه رفاقتش با بچه ها_ نگه داشت تا نیم ساعتی برای خودمان بزند و بخواند و بتکانیم خودمان را.که اینگونه میشود.هنوز کارهای جزئی وانتهایی جمع کردن میزها مانده است که چشمکی به d.j میزنم و شروع میکند.بچه ها انگار ندای وحی را شنیده باشند عالم و آدم را رها میکنند و میپرند روی استیج.من هم میروم وباقی خرده کارها را انجام میدهم تا کسی بهشان ایراد نگیرد.یکیمان جنوبی است..اما بیشتر سرخپوستی میرقصد تا بندری.سینه را جلو میدهد،دستهایش را به اطراف بدنش وبالا میبرد.انگشتها را باز میکند و وبا حرکات نا منظم سرو کمر میرقصد.وبقیه هم هر کدام به نحوی وحشیانه وبدوی فقط حرکت میکنند.ولی انقدر آزادانه و فارق از نگرانی برای لباس و ترس آبرو این چیزهاست که حتی d.j ومدیریت هم به جمع کشیده میشوند و میخندند و میرقصند.وسوالی که همیشه ازمن میپرسد را باز تکرار میکند مدیریت:اینا از ساعت 8 صب اینجا داشتن کار میکردن الانم که دو ِ شبه.چیزی زدن خداوکیلی؟ ومن هم ازآنجا که نه فرصتش را دارم که توضیح بدهم ونه اگر توضیح دادم او میفهمد،میگویم:آره چیزی زدن..یکی یه سیلی تو گوش همدیگه. وخودم هم میروم روی استیج،چشمها را میبندم ودرست روبروی بلندگو میرقصم.البته بچه ها میگویند :رقص توام دانسیه برا خودش ها.همین جاییم که میبینم داماد وپدرش بخاطر سروصدا جلب شده اند دوباره توی سالن...وبعد کم کم بقیه مهمانها از راه میرسند.دوراستیج می ایستند و دست میزنند.کم کم آنها هم به میان ما می آیند و برای لحظه ای هم که شده خودشان را دربین ما گم میکنند_هرچند بیشتر از ما هستند_وآزادانه شادی میکنند و جیغ میکشند وبالا پایین میپرند. دوستم حالش خوب است.میگوید کاش میشد سر همه چهار راهها چندتا ساب و بلندگو یک D.J گذاشت با یک سری پرسنل خسته.میگویم الان گل شدی یا بخاطر بازی جوانمردانه رفتی عوت؟ -رفتم عوت.اما چرا همیشه ما باید موقعیت گلمان را بزنیم عوت برای بازی جوانمردانه و پاسخی نباشد؟ میگویم:...پاسخی نباشد. راستی،من هنوز دانشجوی سال آخر شیمی هستم و سرپرست تالار پذیرایی شهر شما و...نویسنده. 

____________

*چن چی:اقتباس آرتو از "خاندان چن چی"شلی و استاندال منابع: آرتو، آنتونن. تئاتر و همزادش. مترجم: نسرین دخت خطاط. تهران، قطره، 1384، آرتو، آنتونن. خاندان چن چی(نمایشنامه). ترجمه: دکتر بهزاد قادری اسپینله

پیسکاتور،اروین.تئاتر سیاسی          


برچسب‌ها: نصفه نیمه ها
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۱ساعت 2:23 توسط رضا بهرامی |