"یک چیزهایی این زیر نوشته شده که نمیدانمشان اصلا!یعنی مثل تیری است که انداخته ای توی درخت گردوی همسایه برای زدن کلاغی چیزی.که نمیدانی هست یانه.در عوض چیزی که خوب میدانی این است که درست پشت این گردوی تنومند خانه همسایه است و خانه پنجره دارد و کله تاس همسایه دارد و ظرف و ظروف دارد و بچه ی شیرخواره دارد و خلاصه همه شان هم شکستنی.و این را مطمئنی که هست.

الغرض.این نوشته این طوری است برای من. و الان هیچی راجع بهش نمیدانم.تیری است که در کرده ام دیگر و کاریش هم نمیشود کرد!

کله کسی اگر شکست...همسایه ای آزار شد....شیشه ی پنجره ای خاکشیر شد....یا اصلا نه،صاف خورد توی شکم آن کلاغ  قارقاروی نحس؛بگویید...تیرم را من دیگر نمیبینم.شماها که آنورید،آنور دیوار همسایه اید میدانید به کجا خورده.

بگویید کجا خورد."

1.

بار اول تقصیر الاغ خرمان بود.که از یک پلاستیک جنبان ترسید.انگار یک آدم فضایی دیده باشد.هرچند الاغها نمیدانند آدم فضایی چیست.از بس که خرند......مگر ما میدانیم؟...خوب با اینکه ما الاغهای خری نیستیم،ما هم نمیدانیم آدم فضای چیست.تازه ما حتی توی بودن و نبودنش هم شک داریم واین همه داستان از خودمان در آورده ایم.خوب پس الاغها میدانند آدم فضایی چیست و تازه میدانند تکه پلاستیکی که یک آدم الاغ توی بیابان انداخته است و بی خودی تکان میخورد حتما حامل یک موجود فضایی است.

الغرض.الاغمان موجود فضایی توی پلاستیک لرزان را دید و ترسید و رم کرد.یادم است برادرم یک بری نشسته بود گرده الاغ و من که جلو نشسته بودم همه تلاشم را داشتم میکردم که خر بخت برگشته کمی،فقط کمی به سرعتش اضافه کند.و نمیکیرد.

یک چیز خیلی جالبی که در مورد خرها وجود دارد این است که همه فکر میکنند خرها نمیفهمند.یعنی حتی اگر به کسی بخواهند فحش نفهمی بدهند،خر را مثال میزنند که :خر نفهم!ولی خرها میفهمند.خرها تنها حیواناتی هستند که راه خانه را بعداز یک بار رفتن یاد میگیرند.و یک عالمه چیزهای دیگر راهم،که کلی موجودات خر نفهم دیگر،یاد نمیگیرند.حتی مهندس پور هم به این موضوع اذعان کرد که یکبار توی یک دهی گم شده بودند.یعنی رفته اند گردش اطراف ده.با صاحب یکی از مزارع میروند برای دیدن بیابان.بعد طی یک قضیه ای یارو مجبور میشود برگردد و به مهمانان میگوید شماهم خسته که شدید برگردید.بعد خسته میشوند مهندس پور اینا!میخواهند برگردند نمیدانند از کدام طرفی باید برگردند.سوار خر میشوند و ولش مبکنند تا خودش برود.خر نفهم آنها را صاف میبرد در خانه یارو.آنوقت پسر عموی ما 8،9سال پیش که آمده بودند یعنی دیدنمان،رفته بود توی باغمان برای خودش بچرد.من هم بودم البته.من باید زودتر برمیگشتم.او هم یکساعت بعد برگشت.وقتی به خانه رسید با غرور زایدالوصفی گفت میدانی چیست پسر عمو،بی اینکه از هیچ کدام از اهالی بپرسم تا اینجا آمدم.خودم پیدا کردم.من البته قضیه خر و پیدا کردن راه بعداز یک بار رفتن و چه میدانم اینکه بنده خدا!اینجا خانه عمویت است و تو حداقل سالی دوبار اینجا میایی و اینها را برایش نگفتم.بجایش گفتم.آفرین پسرعمو.تو باهوشترین پسرعمویی هستی که کسی میتواند داشته باشد.

برگردیم سر خر نفهم.

ظهر بود.از لوبیا چیدن برمیگشتیم.لوبیا ها رسیده بودند.بعد که رسیده بودند.خشک شده بودند.بعد که خشک شده بودند داشتند میریختند روی زمین.بوته هادیگر تحمل نگه داشتن پیله ها را نداشتند.پیله تلیکی روی زمین می افتاد و میترکید و این یعنی محصول به فنا.توی این مرحله بود که ما یادمان افتاده بود لوبیاها را باید چید.(.....یک عالمه چیز این وسط جا افتاده....)

چیدن لوبیا هم خودش داستانی دارد.لوبیا از معدود محصولات کشاورزی است که هنوز برای برداشتش ماشینی اختراع نشده(یا شاید هم شده و به ماها نرسیده،شاید هم آنها که محصولات کشاورزی اختراع میکنند اصلا نمیدانند لوبیا هم یک چیزی است که از زمین در میاید و یک محصول کشاورزی است.شاید هم اصلا دلشان نخواسته برای راحت شدن آن دسته از کشاورزان خر نفهمی که محصول به این سختی را پرورش میدهند چیزی درست کنند...الله اعلم.).برای همین هنوز به همان روش سنتی با دست چیده میشود و با کلی زحمت و دردسر.

این طوری است که میروی سر زمین.با همکارانت!که معمولا خانواده ات هستند. برادرت،خواهرت،مادرت، پدرت. کار کشاورزی اینجوری است.خانواده با هم کار میکنند.باهم استراحت میکنند با هم میخورند.البته غیر از باهم کارکردن،بقیه "با هم"ها حالت آرمانی یک زندگی کشاورزی خانوادگی است!همان تصوری که همه توی رویاهایشان از این جور زندگی دارند.حتی همان باهم اول هم کلی تویش شک است.(...اینجا هم یک عالمه چیز دیگر جا می افتد لاجرم...) و یا اگر از اعیان واشراف ده باشی،کارگران روزمزدت.بعد هر کس میرود سر یک "کرَت".(باید یک دایره المعارف با این نام بنویسم،دایره المعارف زندگی روستایی یا دهاتی یا یک چیزی شبیه این)."کرت"یکی از انواع تقسیم بندیهای زمینهای کشاورزی.یعنی هر زمین دارای تعدادی کرت است که در اکثر مواقع همه کرتهای یک زمین یک محصول واحد دارند.این کرت بندی زمین برای آبیاری بهتر انجام میشود.نوشته دارد شبیه به کتابهای دانشگاهی رشته کشاورزی میشود...خوب بشود...آب پخش نمیشود توی همه زمین و به قول قدیمی ها زمین "گزّه گزّه"آب میخورد.(بخوانید جا،به جا،بخوانید لکه به لکه بخوانید چه میدانم همان گزه گزه)به نوبت هر کرت را آب میدهند. تمام  که شد.آب را میبندند به کرت بعدی.این طوری فشار آب توی یک قسمت کوچک از زمین متمرکز میشود و همه آن قسمت سیراب میشود.

هرکس سر کرت خود را باز میکند.یعنی لوبیاهای سرکرت را میچیند و پرت میکند روی قسمت نچیده جلوتر.بعد مینشیند توی قسمت چیده شده و شروع میکند.همینطور یکی یکی از ساقه لوبیاها میگیرد و میکشد ومیچیند و میاندازد 10سانت جلوتر توی قسمت نچیده و الی آخر.حالا محصول مثل یک قالی است که روی دار زمین بافته شده و با چیدن هر ردیف لوبیا،انگار قسمتی از دار بریده میشود و فرش لوله میشود سر هم.آن پایین فقط ساقه های لوبیاست و این بالا بوته ها،برگها.که در هم "گیشگیده شده اند"(بخوانید تنیده شده اند).ساقه ها درست عین پای مرغ.درست مثل عکسی از زاویه دید یک بچه توی یک پیاده روی شلوغ در کشوری که اجازه میدهد زنهایش دامن تا روی زانو بپوشند و حتی این اجازه را میدهد که زیر دامن چیزی غیر از شرت نداشته باشند.یک عالمه پای مرغ که باید یکی یکی از توی خاک بکشی بیرون و پرت کنی روی کپه ی بوته ها.لوله کنی فرش لوبیا را و جلو بروی و به اندازه کافی که سنگین شد،جداش کنی از بقیه فرش و یک "بافه" در بیاوری و...همین.همه این کارها یعنی اینکه حدود یک متر مربع از یک زمین مثلا بیست هزار متر مربعی را چیده ای.برداشت کرده ای.

"بافه"دیگر خداییش توضیح ندارد.بافه همان کپه است که حتی شهریها هم میدانند چیست.کلی هم توی شعرها موقع توصیف موهای محبوب کاربرد دارد و استفاده شده.آنجا که میگوید مثلا "بافه موهایت".واگر یک شهری ای نداند بافه چیست یعنی واقعا دهاتی است!آنقدر دهاتی است که حتی یک شعر که موهای معشوق را به بافه تشبیه کرده باشد هم نخوانده.و اصلا چه معنی دارد من برای شهریهای دهاتی ای که نمیدانند بافه ای که ما توی دهاتمان به یک کپه علف-که قرار است خوراک گاو گوسفند شود-میگوییم،همان است که آن شاعران بزرگ برای مجیز معشوق گفتنشان بکار میبرده اند؟(بعضی جمله ها چقدر توی هم گیشگیده میشوند!انگار یک بافه کلمه را ریخته باشی روی هم و معلوم نباشد کدام کلمه فاعل کدام جمله است و کدام کلمه قرار است خوراک گاو بشود و ...)

دعوا نکنیم.ما همه شهریای متمدنی هستیم که اصلا دلمان نمیخواهد با این دهاتی های کون نشور "چلنج کنیم".بخوانید "کله برویم".

خلاصه داشتیم از یک نصفه روز خسته کننده برداشت لوبیا برمی گشتیم.ظهر بود.داغ بود.دور بود زمین تا خانه و ما خسته بودیم و دلمان میخواست خر  برود.خر زودتر برود...و خر نمیرفت.دیگر داشت زخم میشد پس گردنش از بس چوب را چلانده بودم توی چربی های زیر یالش.یک خورده سرعت داد به رفتنش و من خوشحال ازینکه توانسته ام خواسته ام را به یک خر نفهم بفهمانم.لحظه ای برگشتم برادرم را نگاه کنم که دیدم مرکبمان یک تکانهای عجیبی خورد و اینرسی مان را به هم زد و ترمز ناگهانی اش ما را با کله از شیشه جلو به بیرون پرت کرد.تکان ها درست مثل تکانهای هواپیما بود موقع فرود.هرچند ما هنوز سوار هواپیما نشده ایم اما حدس میزنیم که مسافران هواپیما هم موقع فرود تکانهایی شبیه به آنچه ما پانزده  شانزده سال پیش روی گرده خرمان حس کردیم،حس میکنند.و البته ازین تجربه مشترک،کلی هم به خود میبالیم.(.....پانزده شانزده سال شد؟........چقدر چیزها این وسط برای همیشه جا افتاد.....)

برای اینکه با سر زمین نخورم دستم را حایل بدنم کردم و ترق....شکست.

دستم را دیم که از ساعد شکست و درست یک زاویه قائمه تشکیل داد.نمیدانستم دست آدم میتواند علاوه بر مستقیم بودن،کج هم بشود.(این دسته کجه،به دسته موتورش میگفت آن دزد عیار توی "اسب حیوان نجیبی است...همینجوری!).توی بهت این کشف بودم که برادرم به سرعت آمد و دستم را با یک تکان از انحرافش برگرداند و به راه راست هدایتش کرد دوباره و...ترق.باز شکست.ولی راست شد.این دوتا "ترق"توی دلم آشوبی به پا کرده بودم که اصلا نمیدانستم باید چکار کنم.اینجور تجربه ها درست مثل اولین تجربه های عشقی آدم است.مثل تجربه مرگ.مثل آن لحظه ای  که کریستف کلمب تازه فهمید اینجا که آمده است هند نیست،آمریکاست(هرچند هیچ وقت نفهمید،خر نفهم)یعنی تو چیزی را توی خودت حس میکنی که قبلا حتی از وجودش هم اطلاعی نداشتی.مثل وقتی که اولین بار دست دختری را میگری.(/یا پسری را!متنها همه مرداند.....همینجوری)مثل وقتی که برای اولین بار با دیدن یک نفر،بالا تنه ات،از دیافراگم به بالا،میریزد توی شکمت.درست این را حس میکنی که یک چیزی افتاد.یک چیزی از یک جایی افتاد یک جای دیگر.و تو نمیدانستی که چیزهایی که بالای پرده دیافراگم هستند میتوانند بیافتند توی شکم.و اینجوری بود حالت من.یک اتفاقی افتاده بود که نمیدانستم چیست.

یک چیزهایی هستند که معلوم نمیشود چی هستند هیچوقت.یک چیزهایی که ترس نیستند،درد نیستند،گرم یا سرد نیستند،یک چیزهایی هستند که همیشه ما را ترغیب میکنند به ادامه دادن.که حتما یک چیز دیگری هست که من تا حالا درکش نکرده ام.یک تجربه ای که کلا فرق میکند با این زندگی.با این هوا.با این همیشه.

یادم است توی یکی از همین "همیشه" هایم بودم.وطولانی شده بود دیگر و داشت نگران کننده میشد(مثل این همیشه تازه ای که دیگر از نگران کنندگی به رد است...همینجوری).تقریبا چیزی نمیخوردم.و تحقیقا چیزی نمیگفتم و بیشتر ترجیح میدادم بخوابم تا بیدار باشم.انقدر که نمیدانستم کی خوابیده ام.کجا بوده که خوابیده ام و چرا مثلا الان توی اتوبوس دارم بیدار میشوم.

یک روز همینطوری بیدار شدم.اطراف را نگاه کردم.خوشبختانه توی خانه بودم.بیشتر نگاه کردم.خانه خودمان نبود.کف اتاق خوابیده بودم و یک عکسهایی به دیوار بود که نمیشناختم.صدای ریختن آب از یک جایی می آمد.بعد دیگر صدا نیامد.صدای باز شدن یک در آمد.بعد صداهایی شبیه راه رفتن یک موش توی جوب ساعت سه نصفه شب آمد.تقریبا هشیار شده بودم که دیدم یک جانور در قد و قواره آدم از در اتاق تو آمد.یک جانور بی نقص که آن لحظه میتوانستم به عنوان یک الهه بپرستمش.پاهایی قوی داشت.پاهایی که کاملا "پا" بودند.شکم داشت.مو داشت روی تنش.یک سینه پهن داشت.یک جفت دست که بی هیچ نقصی"دست"بودند.و البته آلت جنسی داشت.آلتی که آنهم کاملا "آلت" بود.من جانور جدیدی را به چشم های خودم میدیدم.

آدم را آنوقت بود که کشف کردم.آدم را بی لباس.آدم را لخت.همانطوری که بدنیا می آید.همانطوری که از دنیا میرود.همان طوری که همیشه هست.بی آنکه کسی به صرافت "همینطوری "بودنش افتاده باشد.آدم را که فقط فکر نمیکند.فقط حرف نمیزند.

درست مثل یک خرس،یا یک دلفین یا چه میدانم یک پلنگ.وقتی که توی باغ وحش نگاهش میکنی و میخواهی بدانی این است؟همان پلنگی که همیشه میگویند اینجوری است؟این همان خرسی است که این همه ترس باید داشته باشد؟

و من دیدم.آن آدم را که این همه ازش حرف میزدند را دیدم.

بعدا هرچقدر همخانه ایم پرسید که آن لحظه چت شده بود؟مگر جن دیده بودی؟نتوانستم برایش توضیح دهم که"چم شده بود".یک چیزی حس کرده بودم.یک حالی شده بودم که با تمام حالهایی که تا آنموقع توی زندگیم شده بودم،فرق میکرد.و همین باعث شد تا از آن"همیشه"نگران کننده بیرون بیایم.خوشحال بودم که هنوز یک عالمه چیز هست که اصلا نمیدانم چی هستند.چه حالی میکنند آدم را.خوشحال بودم ازینکه کشف کرده ام آدمها هنوز کلی احساسات عجیب غریب دارند که حتی اسمی برایش گذاشته نشده.فهمیدم آنجایی که تابحال فکر میکردم هندوستان است،آمریکایی است برای خودش.

تیلیک.ساعت برنارد به کار افتاد و زندگی دوباره جریان پیدا کرد.یادم باشد راجع به این لحظه های"همیشه"یک مقداری روده درازی کنم!عجیب اوقاتی اند.گاهی یک دقیقه بیشتر نیستند اما به اندازه ابدیت درازا دارند.پهنا دارند.اینجور وقتهاست که حس میکنی زندگیت دارد کش می آید.مثلا یک روز از عمرت بوده که به اندازه 6ماه کش آمده.صبح روز سی ام از ماه ششم که بیدار میشوی.تازه حس میکنی یک روز گذشته است.والبته کلی امیدواری که این صبح یک روز جدید باشد.ادامه کش دیروز نباشد.

یارو این جور وقتها میگفت :این کش به درد تنبون کانت میخوره.

سرتان را درد نیاورم دستم شکست.مرا گرفته بود و میکشید به سمت اولین آدمی که دیده بود،برادرم.

میدویدیم.نمیدانم چرا.هیچ چیز نمیفهمیدم.گرم بود فقط دستم.و یک جایی،یک جای دیگر بدنم که هیچ وقت نفهمیدم کجا یود.رسیدیم به آدمها.باور نکردند که دست من شکسته است.خانواده شوهرخاله مان بودند که داشتند جمع میکردند بروند ناهار بخورند.برادر شورهر خاله ام گفت از جا در رفته است حتما.اگر شکسته بود که این اینطور آرام نبود.الان فریادش گوش فلک را هم کر میکرد.و برادرم کلی قسم خورد تا باور کردند و ماشینشان را روشن کردند و من را بردند.فقط لحظه ای که دستم را ول کرد فهمیدم درد دارم.آن لحظه دیدم دستم رفت.دستم بی آنکه من بهش فرمان داده باشم،رفت.افتاد.و انگار یک لشکر مورچه همه استخوانهای بدنم را در همان لحظه گاز میزدند.خودم دوباره گرفتمش.دوباره داغ شد.مورچه ها ول کردند.رفیتم در خانه دایی مامدسن-بخوانید محمد حسن-میگفتند او در جا انداختن اعضای دررفته مهارت دارد.دایی دور مادرم میشد.چای آوردند.همه خوردند و چای من سرد شد.حتی اگر بهترین نوشیدنی دنیا را هم آن موقع جلویم میگذاشتند خاطره یک گاز مورچه ها اجازه نمیداد نگاهش  هم بکنم.شوهر خاله با خنده ای که حاکی از عدم باورش بود هنوز،روبه دایی گفت:میگه دسم اشکسّه.(میگوید دستم شکسته).دایی مامدسن هم لبخندی زد و پدرانه مرا به پیش خود خواند.بلند شدم.مورچه ها بیدار شدند ولی کسی گاز نگرفت.جلویش نشستم.شوهر خاله گفت:از جا در رفته گمونم.گفت دستت را ول کن ببینم.گفتم مورچه ها دایی.گاز مورچه.نگفتم این را.آرام انگشتان دست راستم را که دور ساعد چپم حلقه کرده بودم باز کردم.دستم هنوز توی دستم بود که مورچه ها تبدیل شدند به موش.به موشهایی با دندانهای بزرگ.به موشهایی قحطی زده ای که استخوانهای مرا با پنیر دانمارکی اشتباه گرفته بودند.و تازه آنجا بود که برای اولین بار از درد ضعف کردم.

دایی فهمید.دستم را به آرامی ازم تحویل گرفت.انگار پیشکشی استکان چایی که از توی سینی زنش روز خواستگاری تحویل گرفته باشد.خوشحال بودم ازین که او باور کرده است.تکان کوچکی برای معاینه به دستم داد.تمام اهالی خانه دایی یکهو ریختند توی اتاق.نمیدانستم میتوانم اینطوری هم داد بزنم.

دایی یک روسری خواست از اهل خانه اش و دستم را بست و گفت شکسته است.کار من نیست.ببریدش غینر.آنجا یک شکسته بند خوب هست.

آمدیم.نشستیم توی ماشین شوهر خاله و برگشتیم سمت خانه.توی راه همش من را یک بری نگاه میکرد و با خودش غرغر میکرد.انگار من خواسته بودم که دستم شکسته باشد،نه از جادر رفته.من را مسئول تشخیص اشتباهش میدانست.

آمدیم.مادرم یادم نیست چطوری عکس العمل نشان داد.من عکس العمل مادرم برای صدمه ای که به من رسیده باشد را فقط یکبار یادم است.آنهم وقتی بود که انگشتم لای در حیاط ماند و در را باد محکم به هم کوبیدو شصتم له شد.

انگار در دوره "نشان دادن بردباری"بوده مادرم آن موقع.چون زیاد یادم نمی آید بی تابی کرده باشد برایم.یا دلسوزی خاصی که توی ذهنم مانده باشد.ولی حتما بوده.حتما شبی بوده که من خوابیده ام و بی خبر از دنیا و مافیها خواب هفت پادشاه را میدیده ام ومادرم بالای سرم بیدار مانده است.چه،اگر این طور نباشد که اصلا قصه مزه نمیدهد.موتیفهای احساسی داستان در نمیاید.

انگار قبل از رسید به خانه،توی خانه پدر بزرگ خوابیده بودم...یک چیزهای مبهمی یادم.....نه آن مرتبه دوم بود.

خلاصه.آمدیم.ماردم هم بود.من هم بودم.برادرها نبودند.پدر بود و ...خواهر را هم یادم نمیاید...پدر بود و من بودم و شوهر خاله و.....

یک عواطفی هست که...در همان لحظه که آدم را متاثر میکنند.شاید ترسناک باشند،چه میدانم غصه آور باشد یا هرچی..بعد..بعد از مدتی،مثلا یکی دوسال بعد که نگاهشان میکنی خنده دار میشوند.یا خنده دارهایش،گریه دار.ولی تقریبا همه عواطف وقتی مدت زمان زیادی بر آنها بگذرد به سمت تلخی و غم میل میکنند.درست مثل این نمودارهای "حد".در طول مسیر هزار بار میتواند بالا،پایین شود خنده و گریه دار شود و لی در بینهایت همه شان تبدیل به خاطره خواهند شد.تبدیل به "جوانی کجایی که یادت بخیر"خواهد شد.تبدیل به "اون روزا"خواهند شد.و همه این جمله ها حتی اگر گوینده شان نگوید،یک "آه"مستتر در خود نهفته دارند.

برای همین است که وقتی جماعت بازیگر میخواهند یک جایگزین حسی استفاده کنند برای بازی احساسی شخصیت مورد بازیشان؛میبایست برگردند به تجربه های خودشان.به تجربه های دورودراز خودشان.آنها که دیگر همه تبدیلهایشان انجام شده.مثل عشقی،که حالا دیگر عشق نیست نفرت است.این حس را نمیشود توی یک صحنه عشقی جایگزین احساس شخصیت کنی.میزند نامزد و مامزد را میترکاند و همه را داغان میکند و میکشد و میشود تراژدی.میشود "تیتوس آندرانیکوس".

باید توی یک صحنه نفرت ازش استفاده کنی.توی یک صحنه بو بردن به خیانت.توی یک صحنه اتللویی....

میگفتم.پدر بود و من بودم وشوهر خاله.آن موقع ها هنوز از پدرم میترسیدم.....پدرم البته هیچ وقت مرا نزده بود...نزد...غیر از یکبار فقط.

-ولی آن یکبار هم زد هاا...زد ها....من فقط یادم است که یک چوب دست پدر بود...چوب سالم بود.بعد یکی دوثانیه چیزی نفهمیدم.چیزی ندیدم.فقط داغ شدم....بعد دیدم یک چوب دیگر دستش است.نصف چوب قبلی...دوباره داغ شدم....بعد دیدم یک تکه چوب اندازه "الُّق" دستش(یک تکه چوب ۷،۸سانتی)بلد نبودم فرار کنم!..بعد پدر دیگر هیچی نداشت تا باهاش من را بزند.من هم هنوز فرار نکرده بودم.بابام یکخورده ای هاج و واج من را نگاه کرد.بعد عصبانی شد.نمیدانم از چه!البته من یک کاری کرده بودم که بخاطرش میزدم(جان به این کلمه"میزدم")ولی عصبانیت آخر نمیدانم از چه بود.بعد هم آن الُّق را پرت کرد یک طرفی و رفت.انگار آخر سر خودش فرار کرد.یکی دوساعت بعد تکه های شکسته چوب را و کبودیهای تن وبدنم را پیدا کردم.تازه فهمیدم توی سر من خرد شده آن چوب به آن خوشدستی....-

الغرض.

من بودم.پدر،شوهرخاله...بقیه هم حتما بودند ولی فقط همین ها را یادم می آید.همین دوتا بودند که نگاه میکردند من را مثل یک مجرم.

جرم کرده بودم از بس که دستم شکسته بودم.از بس که خرمان آدم فضایی ها را بهتر از هر دانشمند خر دیگری دیده بود.از بس که دستم از جا در نرفته بود،شکسته بود.از بس که حالا میباید میشدم غوزی بالای بقیه غوزهای پدرم.از بس که غوزهایش شمردنی نبود از بس که زیاد بود ولی نمیدانم چرا من،چرا غوز من،توی آن همه،مثل ریگ توی آش "ترخنه دوغ" پیدا بود.از بس که باز باید خرجی اضافه روی دست خالی پدر میگذاشتم که هیچ وقت یادم نمیاید پر بوده باشد!

خلاصه،چس ناله بس است....

این از همان حس هاست که آنموقع ترس بود. درد نبود.رنج بود.غوز بودن بود بالای آنهمه غوزی که نمیدانم چطور جا شده بودند روی گرده ی پدر و از وقتی یادم می اید بودند آن غوزها و حالا هم که نیستند،جایشان مثل زخمهای هنوز خوب نشده ای،گاهی چرک میکند و عفونی میشود و بوی همه ی آن سالها را دوباره توی خانه میپیچاند و قبرستان میکند خانه را و مهی میگیرد اتاقها را که چشم چشم را نمیبیند و بعد از یکی دوروز تازه میفهمیم مه نبوده،گر مرده بوده است.

این از همان حسهاست که حالا شرم آور شده است دیگر.نه اینکه من شرمم بیاید از آن.خوب از یک بچه ی ۷،۸ساله چه انتظاری میشود داشت؟!نمیشود به اوگفت(هرچند میشود به اوگفت،ولی او خودش نمیتواند به خودش بگوید)که ببم جان.تو وقتی جایی ات آسیب دید باید دردت بیاید.باید همه هم وغمّ ات باشد گریه.باشد اینکه داد بزنی که آی ملت من دردم آمده،بیایید به دادم برسید.باید چشم چشم کنی و بگردی دنبال یک جفت چشم دلسوز.یک جفت دست نازشگر.یک دوسه تا آدم که صاحبت اند.که غم ات را آنها باید بخورند،دردت فقط مال خودت است.که هزار دوزو کلک ببندند برای اینکه یادت برود دستت...که داد نزنی...که حق با توست....که تو بچه ای....

این شرم را من نمیکشم..یعنی من تنها و برای آنموقع ام نمیکشم.برای ادمها شرمم می آید.برای اینکه بچه هایی هستند هنوز که وقتی انگشتتان توی بازی میبرد یا سرشان میشکند یا دستشان یا هرجای دیگرشان؛داد نمیزنند،دردشان نمی اید.میترسند.غم میخورند.نشان پدر ومادرشان نمیدهند.به صاحبشان نمیگویند.نمیدانند که صاحب دارند.نمیدانند که یک بچه که به این دنیا می آید،خودش نیامده.یکی با یکی دیگر خواسته اندش که بیاید!آورده اندش.اسم گذاشته اند رویش.نمیدانند....نمی خواهند غوز شوند بالای غوز.

این شرم را من با همه آن بچه ها،بجای همه پدر مادرها و بجای خودمان میکشیم.

بلند شدیم....مورچه ها...رفتیم "غینر".

فوق العاده بود.من هنوز نمیدانستم غروب یعنی چه.زردی برگهای درختهایی که معلوم نیست مال کی اند را،و آفتابی که معلوم نیست برای چی این رنگی شده،وچرا تا حالا این رنگی نبود را...

فرق نسیم را با باد نمیدانستم.

همیشه یک اتفاقی توی هوا می افتاد که گرما را تبدیل به سرما میکرد.و آن برای ما،یا فقط برای من شاید،باد بود.

خنک بعد از ظهر را توی نیسان شوهر خاله ام،وقتی داشتیم از پایه ی کوه شهباز به سمت روستای غینر میرفتیم،فهمیدم.نسیم را حالیم شد.شاید آن هم باد بوده و من از بس که داغ بوده ام نسیم شده بود...

اما نسیم شده بود...به هر صورت دیگر نسیم بود برای من.

به روستا که رسیدیم شب شده بود.و من اولین بار بود که خانه هایی که ،خانه عمو،دایی، آشنای دور یا نزدیک نبودند را توی شب میدیدم.خانه هایی که مال مردمی غریبه بودند.اسمهای عجیب داشتند.کوچه های عجیب داشتند.خاک کوچه هاشان بوی دیگری میداد.ما را که میدیدند به رسم همه اهالی ده خودمان،دستی بلند نمیکردند.سری تکان نمیدادند.با هم حرف میزدند فقط.انگار مارا نمیدیدند...مسیر کوچه هایشان به یک سمت دیگری بود.زنهایشان یک جور دیگری زن بودند...ما را نه مثل بچه های "حیدر تراب" و پسر حاج علی اکبر،بلکه مثل سه تا مرد که نمیشناسیمشان،میدیدند.سه تا مرد که بالقوه میتوانند غریبه هایی آزارگر باشند.میتوانند ناموس دزد باشند.میتوانند دزد باشند.میتوانند کاسب باشند.یا حتی میتوانند مردهای غریبی باشند که جان میدهند برای دل و دلدلاگی دزدکی.هرچیزی میتوانند باشند....اما هیچ کدامشان نمیتوانند"بچه های حیدر تراب خودمان"یا علی اکبر باشند....

آنجا بود که برای اولین بار فهمیدم چرا اسم غریب که توی عزاداری ها می آید،زنها گریه شان اوج میگیرد...

غربت را آنجا فهمیدم.


برچسب‌ها: از حلق ساعت شنی
+ نوشته شده در جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۱ساعت 7:15 توسط رضا بهرامی |