والبته.....
البته....اصلا ولش کن.بگذار حالا که میشود نوشت کمی ممنتو بازی درآورد...
یا "خیانت "**بازی.
مینشستیم دور اتاق.اتاق اگر بود که تنگ و تاریک میشد همیشه و میلولیدیم توی هم و گاهی دوصف تشکیل میدادیم برای خواندن قرآن.بعدها البته دیگر کله بزرگهای ده توی جلسات شرکت نمیکردند.میرفتند پی زن وبچه هاشان و زمینشان و آبشان و زندگیشان...ما بودیم یک مشت آدم بیکار که فقط به صرف جمع شدن قانونی و مورد تایید میتوانستیم یک "گروه"داشته باشیم."گروه" را آن موقع نمیدانستیم یعنی چه.آنموقع حتی نمیدانستیم چرا بودن توی یک جمع خوب است.چرا تعلق داشتن به یک جایی مفید است.آنموقع خیلی چیزها نمیدانستیم.فقط این را میدانستیم که باید پنج شنبه شبها برویم قرآنی.حتی "دوست نداشتیم"برویم قرآنی،"باید"میرفتیم.آنموقع نمیدانستیم چرا باید؟نمیدانستیم بودن توی یک جایی که به آدم یک کاری برای انجام دادن بدهد،لازم است.یک جایی که به آدم بگوید.این جای کار مال توست.آنجایش مال فلانی و بهمانی.و اگر هرکدامتان کارتان را درست انجام ندهید قضیه مالیده است.نمیدانستیم انجام دادن یک کار خیلی خیلی بزرگ:راه انداختن یک جلسه قرآنی،"کاملا رسمی و به تایید همه اهالی ده"،چرا حالمان را خوب میکند.نمیفهمیدیم چطور آن سال سختی دروها کمشده بود.نفهمیدیم چطور تحمل ما موقع خرمن کوبی(چُن)زیاد شده بود.نمیدانستیم آبیاری های شبانه،ترسناک،سردناک،خسته ناک،چطور برایمان از یک شکنجه مدام،به یک "کار" تبدیل شد.فقط فهمیدیم که کارها،کار اند.و کار چیزی است که یک شروع دارد و یک پایان.شروع را میدانستیم.ولی هیچ وقت نمیتوانستیم قبول کنیم که کارها ممکن است تمام شوند.ما انتظار را برای چیزی که دوست داری،نمیدانستیم.فقط دیدیم زندگی برایمان گذرنده تر شده است.فقط دیدیم که همین پنج شنبه شبها(همین یک روز معمولی هفته که تا قبل از جلسات قرآنی هم پنج شنبه شب بود)،چقدر میتواند فرق کند وقتی یک چیزی از تو،تویش است.چقدر میتواند بفرقاند همه چیزت را وقتی این فرصت را داری که انتظار چیزی که دوستش داری رابکشی...
*
حالا میفهمم چطور وقتی یارو شازدو کوچولو را مینوشته این کلمات را پیدا کرده....او هم احتمالا دست برده حلق ساعت شنی اش را گرفته و برای مدتی حداقل برگشته توی شنهای ریخته اش و ممنتو بازی در آورده است.بله او هم حتما جلسات قرآنی اش را توی دهشان برای خودش یادآوری میکرده است.
*
عرض میکردم.پنج شنبه شبها ما میتوانستیم برویم و
یک کاری را برای خودمان انجام بدهیم.یک "کار"ی،که از شروع و پایانش
اطمینان داشتیم.کاری که میتوانستیم منتظرش باشیم....
ما تازه اهلی شده بودیم.....
....
![]()
____________
خیانت**نمایشنامه ای از پینتر با ساختاری برگشتی!
20/7/91