تنهایی

یعنی

....

تنهایی یعنی...

یعنی  رهگذری ناشناس که از گوشه ی یکی از صحنه های پرشکوه فیلم پدرخوانده عبور کرده است.

یعنی...

یعنی درختی که در شعر بلند شاهنامه،

فقط برای جور کردن قافیه،سایه ای بر رخش رستم انداخته است.

تنهایی یعنی

کودکی که بدنیا می آید،بزرگ میشودمیمیرد.

قبل از مردنش فهمیده است که او تنها کودکی نبوده است که

به دنیا آمده است،بزرگ شده است،مرده است.

یعنی جوانی مزلّف در طبقه ی پنجاه و هفتم یک آسمانخراش در نیویورک،مستندی راجع به انسانهای اولیه میبیند.

دوست دخترش زنگ در را میزند،کانال را عوض میکند تا آهنگی از تیلور سوییفت بشنوند.

و مستند در شبکه ی دیگر همچنان درحال پخش شدن است....

تنهایی یعنی واژه،

با حافظه ای به حجم بزرگترین ابرکامپیوتری که بتواند ساخته شود.

یعنی واژه در شعری عاشقانه.

یعنی خواننده ای که بعد از خواندن شعری عاشقانه،برای دوستانش تعریف میکند :"مرسی،خیلی شعرش قشنگ بود"

تنهایی یعنی .......ندارد.

هر واژه ی دیگری آنرا از تنهایی در می آورد،بی آنکه آنرا از تنهایی درآورده باشد.

تنهایی یعنی تنهایی.

بدون "یعنی".


برچسب‌ها: شعر, هیچی
+ نوشته شده در جمعه ۱۰ آذر ۱۳۹۱ساعت 13:0 توسط رضا بهرامی |