همه واژه های این شعر را زیرو رو کرده ام.

انگار گنجه ای قدیمی را،

برای یافتن گردنبند عتیقه مادربزرگ.

توی هیچ "گنجه" ای نبوده است

پشت هیچ "گردنبند"ی

((مادربزرگ)) هم آنقدرها که به نظر میرسید بزرگ نیست.

ببین چطور توی یک گیومه ی فکسنی جا شده است.

او هم چیزی نمیدانست.

دست به یکی کرده اند واژ ها توی شعر من

تا گردنبندی که قرار بود

شعرش را برایت بیاورم،

به دستت نرسد.


برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۱ساعت 1:53 توسط رضا بهرامی |