بهش گفته بودن برو فیسبوک عضو شو.

رفته بود.عضو شده بود..یه دوساعتی چرخیده بود.نوشته بود :"تنهایی چند نفره؟"

یک عالمه هم علامت تعجب گذاشته بود و اومده بود بیرون.دیگه نرقته....

اینجا با "تنهایی یعنی..."شرروع میکنیم و شعر میذاریم.

اول البته شعرو میگیم بعد میذاریم.یعنی اول ترش به تنهایی فکر میکنیم.بعد نگاه میکنیم ببینیم تنهایی کجاست؟کی میشه که یکی تنها میشه."یکی" که البته همیشه تنهاست.بعد فکر میکنیم به این که تنهایی دوتایی هم داریم؟سه تایی؟چندتایی؟بعد هی به خودمون فشار میاریم و استانیسلاوسکی وار!،شش تا سوال مطرح میکنیم ببینیم تنهایی دقیقا چیه؟ کی؟کجا؟چه وقت؟چی؟چرا؟چطور؟

همه این سوالا را میندازیم اول"تنهایی".یکم که جلوتر میریم یاد بکت میا فتیم....دیگه جلوتر نمیریم.یاد کامو میافتیم....دیگه جلوتر نمیریم...ژس واسه چی داریم فکر میکنیم؟..خوب،به این فکر نمیکینم.

به این فکر میکنیم که چطور فقط یه دیالوگ میتونه یه فیلم مزخرف طولانی بد رو به یکی از بهترین فیلمایی که دیدی تبدیل کنه...

وقتی که زنه - مثل همه زنایی که تازه فهمیدن دنیا تو همین خونه و همین بچه و همین آشپزخونه و       همین مرد          خلاصه نمیشه ـ تصمیم میگیره بره.کجا؟خودشم نمیدونه.چون تازه فهمیده آدمها فقط درحال حرکت شبیه به خودشونن.چون تازه فهمیده دنیا بزرگه.فهمیده بزرگی نه یعنی پول،نه یعنی تعداد سلامایی که هرروز بهت میشه،نه یعنی صداهایی بیشتری که بوی اسم تورو داره...بزرگی یعنی "زیادی".

باید توی فرهنگ لغتا این قضیه رو روشن کنن.که هرکلمه ای بستگی به جایی که داره به کار برده میشه،معنی یه کلمه دیگه رو میده.البته اون کلمه رو نباید به کار برد اون جا.مثلا برای توصیف وسعت دنیا نباید گفت "دنیا زیاده".باید همون بزرگی رو به کار برد:"دنیا بزرگه".اما باید دونست که الان این "بزرگی"یعنی زیادی.این معنی نباید فقط با کلمه بزرگی یا زیادی بیان بشه.باید با شکل کلمه "بزرگی" و معنی کلمه "زیادی" کفته بشه.

آره،وقتی زنه تازه بعد از ۳۵ سال سن اینو فهمیده و بادی انداخته تو غبغبش که یعنی من فهمیدم.من حالا فهمیده شدم.و بعد ساکشو بسته و به رسم سفرهای بوداییا خیلیم خلاصه و جمع و جور بسته و رفته.

بعد برای اینکه یک حرفی هم به مردی که غیر از نگاه کردن به او،کار دیگه ای نتونسته انجام بده،گفته باشه. گفته: همه آدمها وقتی خوب شناخته بشن ناامید کنندن...

مرده اما هیچی نگفته.مرده نگفته من توی بیست سالگی اینو فهمیدم.درست وقتی به اندازه کافی شناختمت.مرده نگفته من بادی به غبغب ننداختم از فهمیدن این.نگفته اصلا فهمیدن اینجور چیرا افتخار نیست.

مرده نگفته....فقط نگاه کرده. وبه این فکر کرده که حالا گفتنش فایده ای هم نداره.

به این فکر کرده که تنهایی نه این بودن بی تو.نه یعنی بودن یک جایی که تو نیستی.نه یعنی نداشتن دستات.پاهات یا هرجای مزخرف دیگه ات.تنهایی یعنی فهمیدن چیزایی که تو هنوز برای فهمیدنش زودی.

تنهایی یعنی نگفتن.تنهایی یعنی حرفایی که همیشه برای گفتنشون زوده.تنهایی یعنی دونستن جای ارزشمندترین گنجایی که میتونه وجود داشته باشه.ولی استفاده نکردن ازشون.نتوستن،یعنی تنهایی.نگفتن جای این گنجها یعنی تنهایی.نگفتن نتونستن یعنی تنهایی.

تنهایی یعنی فهمیدن ارزش نفهمیدن.تنهایی یعنی فهمیدن اینکه این درک(ارزش نفهمیدن)فقط از راه فهمدینه که بدست میاد.

تنهایی یعنی جاده ای که نیست...دور دستهای جاده ای که نیست.آبادی ای که توی دوردستهای این جاده چراغاش روشنه...

تنهایی یعنی باد.یعنی لحظه ای که باد درس میشه.یعنی بودن درست در مرزی که اختلاف فشارها به همدیگه میرسن.درست اونجایی که باد درست میشه.تنهایی یعنی نسیمی که کنار چشمه ای وسط یه آبادی به صورتت میخوره.صدای بچه هایی که توی کوچه های آبادی دارن دنبال هم میکنن.بوی نونی که معلوم نیست از تنور کدوم خونه داره میاد.تنهایی یعنی دونستن اینکه کدوم راهه که تورو به این آبادی آورده.

تنهایی یعنی نگاه کردن به دوردستهای جاده ای که نیست.برای آرزوی احساس کردن اول نسیم دنیا توی آبادی ای که نیست.

الغرض...

با این شروع کنین و شما هم بنویسین:

"تنهایی یعنی..."

البته شعر اگر باشه بهتره.کوتاه اگر باشه بهترتره.

 


برچسب‌ها: تنهایی چند نفره
+ نوشته شده در پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۱ساعت 4:35 توسط رضا بهرامی |