این جور روزها هوا رقیق تر است انگار.آب دیگر فقط آب نیست.شربت گلاب است وقت هوس.چای قندپهلوی ممدآقاست.شربت نمیدانم چی مادر است که معلوم نیست چی چی تویش ریخته که پنج تا مزه متفاوت را باهم میدهد.این جور وقتها آب حتی نان است.
اگر تهران باشی که میشود همینها که گفتم.اما اگر رفته باشی آبادی،سیر دلت خوابیده باشی،صبحت دیگر ساعت نه و نیم نیست.ساعت 6 و ربع است.درست وقتی که حاج لفطی(بخوانید لطف الله)دارد گلویش را صاف میکند تا حرفهای نیمه تمام دیشبش را با خودش ادامه دهد.و این کار را برای لحظاتی موقع وضو گرفتن،قطع کند و دوباره از بچه های ناخلفش بگوید و بی اعتباری مردم این دوره و زمانه و ...الله اکبر.بسم الله الرحمن الرحیم.الحمدلله رب ال....
به همین پیوستگی،نمازش را شروع کند و دوسه بار وسط نماز دست کند توی دماغش تا ته مانده فین قبل از وضویش را بیرون بیاورد و نیم نگاهی بکندش و بمالد دستش را به شلوار معروفش و سبحان الله والحمدلله ولا اله الا الله و الله اکبر و چرا مش رمضان امروز دمغ است؟حاجی هم آمد.مثل همیشه رفت عبایش را بردارد تا نمازش را آخوندی بخواند.حاج لفطی هیچ وقت دلش نخواسته تسبیح دست بگیردو با عبا نماز بخواند و حرفهای قرآنی به بچه هایش یاد بدهد.همین را میداند که خدا گفته نماز بخوانید و او میخواند.حالا حاجی هرچقدر دلش میخواهد تسبیح بگرداند بعداز نماز یا سجده هایش را طولانی کند.او کاری به این کارها ندارد.تکلیفش معلوم است با خدا.کلی لوبیا کاشته که با این کم آبی معلوم نیست به داشت برسند.دوتا پسر دم بخت دارد که باید برایشان خانه و زندگی فراهم کند.پسر بزرگترش حالا یک بچه دارد و بچه هم یعنی...السلام و علیکم و رحمه الله و برکاته.
صلواتهایش را هم درحال خارج شدن از مسجد میخواند.دیگر تا ظهر باخدا کاری ندارد.
توی یک نیم غلت همه اینها را میشنوی از یک سرفه ی غلیظ حاج لفطی که دارد از جلوی پنجره رد میشود.بعدش هم صدای ماشین محمود است که آمده شیر جمع کند.هرچند همیشه ازین سیستم فئودالی منسوخ نشده بدت آمده است،اما این صبح به این چیزها خراب شدنی نیست.
محمود هرچقدر میخواهد شیر مردم را بدوشد.هرچقدر میخواهد خون مردم را بکند توی شیشه و بگذاردش گوشه ی دکانش و حساب باز کند برایش.برای این شیرهایی که مردم فکر میکنند میفروشند.ولی همه اش میشود "حساب" مغازه.میشود پولی که طلبکارند از محمود و به جایش فقط میتوانند بروند از دکانش جنش بردارند.تاریخ توی بعضی از جغرافیاها خیلی کند حرکت میکند.و تو به این مبادله کالا به کالایی فکر میکنی که....
صدای قل قل می آید و مادری که تمام تلاشش را میکند چای را با کم ترین صدایی دم کند.مبادا بچه هایش بیدار شوند.
این صبح فرق میکند با همه صبحهای ۱۵،۱۶سال پیش.میدانی جرّی نیست.دیوانه ای است.میتوانی بلند شوی.شیر واقعی بخوری.شیری که هنوز یکساعت نشده که از بدن گاو خارج شده است.پنیری و کره ای و مربایی و شیره ای اگر فصلش باشد.بعد هم به اولین چیزی که فکر میکنی سراب است.این سراب البته آن "سراب"معروف نیست.این اسمی است که توی آبادی اجدادی،به سرچشمه همه آبهای ده گفته میشود.جایی که با کمتر از یک کیلومتر فاصله از ده،کوه را سوراخ کرده است و سالهاست میجوشد.
این آب فرق میکند با همه آبهای همه جای دیگر دنیا.یادت نمی آید هیچ وقت دست از خوردنش کشیده باشی فقط برای این که سیراب شده ای.همیشه هرچقدر بخوری،همان،اندازه است.
این آب نه فقط چای ممدآقا،نه فقط شربت گلاب به وقت هوس.نه فقط شربتهای مرموز مادر،نه فقط نان؛که همه آن چیزی است که آدمی احتیاج داشته باشد بخورد.یا بنوشد.
آب حیات است انگار.
صبح است.
و این بهترین معنی برای کلمه ای است که توی فرهنگهای لغت،به اشتباه،موقع طلوع خورشید،یا اول روز معنی شده است.
به این صبح است که میشود سوگند خورد،آنگاه که دمیدن گیرد.