چه میدانم...
تنهایی یعنی ویز ویز مهتابی
چه میدانم...
اینجوری میشود که داغی.داغ داغ.انقدر که هرچه بهت بگویند باورت میشود.انقدر داغ که نمیفهمی هرچه بهت بگویند را..
"biutiful"را میدیدم...دیدم سخت است...نمیشود...نمیشوم انگار...
خاویر باردم دارد بازی میکند.همانکه توی "جایی برای پیرمردها نیست" آنقدر قشنگ آدمها را میکشت که تو دلت میخواست اگر روزی خواستی بمیری،حتما به دست او کشته شوی.با یک ضربه آرام درست روی پیشانی.
حالا اما پوشک میپوشد.تا خیس نکند خودش را توی جمع.
مهران تازه مرده است.و تو انگار پیرمرد توی "سوگواری" چخوف،کسی را نتوانسته ای پیدا کنی تا برایش تعریف کنی که مهران مرده است.مگر اسب نحیف و پیرت را.
و اینجور شروع کرده باشی که:تو فرض بگیر یک کرّه ای داری...یک کرّه ی کاکل زری.فقط همان کرّه را داری...
چه میدانم....
رفته باشی تمرین...داغ باشی...داغ داغ آنقدر که نفهمی دیگر...
ندانی از کی است که انقدر عرق میریزی....
همین چیزها...
خسته باشی.نفهمی که خسته ای...
چشمهایت را ببندی و به این فکر کنی که چطور التماس میکند به دخترش که مرا فراموش نکن.
خاویر باردم است.آدم کش مهربان فیلمها....پوشک پوشیده است.
رفته است مرده ها را ببیند.روحشان را.ببیند چرا هنوز نرفته اند.
قرار است بمیرد خودش...
چه میدانم....
اینجوری میشود که داغ میشوی..داغ داغ.آنقدر که هرچه بهت بگویند باور میکنی.آنقدر که نمیفهمی از کی این همه عرق میکنی.
رفته باشی تمرین...بگویند زندانی.دارند میکُشندت...میخواهند اعدامت کنند...نفهمی که دروغ میگویند..
یادت برود بازی است همه اینها...
به این فکر میکنی که مادرت گفته دلم تنگ شده برایت.به اینکه،مادرت این روزها زیاد این را میگوید.
داغی.داغ داغ داغ.انقدر که مادرت پشت میله ها دارد اشک میریزد.انقدر که یاد قولی که داده ای میافتی.انقدر که دلت میخواهد عاشق شوی دوباره.
چه میدانم...
مهران فرار کرده بود...از همه فامیلش فرار کرده بود.از بس که نمیتوانست یکجا بنشیند.از بس که دلش میخواست فرار کند..
دلت میخواهد فراموش کنی...به این فکر میکنی که چطور التماس میکرد به دخترش:منو فراموش نکن.خواهش میکنم...خاویر باردم بود..آدمکش مهربان فیلمها.
داغی.داغ داغ داغ...
آنقدر که ویز ویز مهتابی،قیژ قیژ در زندان است.انقدر که خیابان دوازده فروردین میشود دشت غرناطه.انقدر که صدای لالایی های هیچ وقت نگفته ی مادربزرگ را میشنوی...
اینجوری است که یادت میرود که نه لئوناردویی،نه داماد.نه حتی لورکا.اینجوری است که فراموش میکنی کی هستی.که خودت را یادت نمی آید چه شکلی بودی.اسمت چیست.
دلت میخواهد نمیرد باردم.نمیرد وقتی هنوز نگران بچه هایش است.وقتی دلش نمیخواهد بمیرد.
دلت میخواهد نمیری.
هرچند دیگر احتیاج به گفتنش نیست اما میگوید.میگوید طناب حالا دور گردنت است....به زانوهایت فکر میکنی...
و اینکه کاش من هم پوشک داشتم...
دلت نمیخواهد جلوی مادرت خیس کنی خودت را.
داغ داغی.انقدر که گریه پدر را بالاخره میبینی.انقدر که....نمیدانم...هیچ کس نمیداند...کسی چه میداند چطور میشود؟مثل وقتی است که یادت رفته باشد قرصهای ضدفراموشی ات را کجا گذاشته ای....
نفس میکشی مثل وقتی که بعد از یک دقیقه سرت را از آب بیرون میاوری.نمیدانی چندتا نفس دیگر داری.
پدر بزرگ همینطوری مرد....همینطوری بود؟
کسی چه میداند.
چشمهایش روبه سقف بود. به کجا نگاه میکرد؟...وقتی که حاجی داشت سوره را میخواند..وقتی که نشسته بودم آن بالا نمیدانستم چکار کنم.وقتی که پدر فقط صدای گریه هاش می آمد.به کجا نگاه میکرد؟..کسی چه میداند.
تازه میفهمیدم نفس که به شماره می افتد یعنی چی...اولش تند تند است.و هر نفسی انگار از یک جای بدن می آید.یکی اش از پاها یکی از سر.یکی از شکم یکی از چشمها....بعد یکهویی آرام میشود.طبیعی میشود.انقدر که با خودت میگویی:خدارو شکر بخیر گذشت...آرامتر میشود...مثل خواب نماها فقط نگاه میکنی...یک چیزی دارد آن تو اتفاق می افتد که "هول" است.که شبیه اولین لحظه های تاریخ است...شبیه همان چیزی است که هیچ کس چیزی ازش نمیداند...میروی با هرنفسش توی هزارتوی گوشت و پوست و رویاهاش.میشوی حیدر تراب با او.میشوی اولین ساعتهای دامادی اش.میشوی همان سیلی معروفی که فقط او به خان ده زده...میشوی همه زنهایی که قنج میرفته دلشان برایش.میشوی خبر پدر شدنش وقت درو...میشوی همه گندمهایی که چهار مرد قوی یکروزه درو میکنند و او دوساعته زمین ریخته شان تا بچه اش را ببیند..میشوی حیدر تراب......میروی و برمیگردی.نمیدانی چندبار دیگر این اتفاق تکرار خواهد شد...فاصله ها هر پنج ثانیه شده.نمیدانی چطور آدم میتواند ده دقیقه اینطور نفس بکشد و به سقف خیره بماند...به این فکر میکنی که مردن یعنی چه؟...نگاه میکنی به نگاه پدربزرگ.غریبه ای تو برایش حالا.به یک چیزی دارد نگاه میکند که "سخت" است.که همان چیزی است که هیچ کس نمیداند چیست...نفسی بلند میکشد و تمام....داری نگاه میکنی به دنباله نگاه پدربزرگ که نفسی دیگر میکشد...تازه میفهمی ترس یعنی چه.این نفسهای یک دقیقه ای،طول میکشد.حاجی انگار میداند که آرام دست پدربزرگ را گرفته است و سوره را میخواند..حاجی نبض هول را گرفته است...چه زوری دارد حاجی که نمیترکد...نمیدانی کدام نفس است که دیگر نمی آید.نمی دانی فرق آن نفس با بقیه نفسها چیست...و آخر هم نمیفهمی کدام نفس بود که آخرین نفس بود...یک جوری تمام میشود که ادامه داشته باشد...یک جوری مثل تمام شدن هوای اطراف زمین.یک جوری که هوا توی بی هوایی قاطی میشود.نه این تمام میشود نه آن شروع.یک جوری آن وسط انگار یک چیز دیگری درست شده است.چیزی که هیچ کس نمیداند چیست...
داغی.......دااااغ.انقدر که دیگر دلت نمیخواهد پدربزرگ مرده باشد.
-اومده میخواد چارپایه رو از زیر پات بکشه...
نفس میکشی...نمیدانی کدام نفس است که تمام میشود....نفس میکشی...پدربزرگ قول گرفته بود از تو که سوره یاسین را بخوانی هر هفته...
نخوانده ای.
مهران گفته بود دلم میخواهد بمیرم.نفس میکشی.آنقدر داغی که لبهات میسوزد از هر نفسی که بالا می آید.انقدر که دست و پای مادرت را به زور گرفته اند..انقدر که آفتاب ساعت 11 شب صورتت را میسوزاند.
انقدر که
-بخشیدنت....نمردی.
باقی اش را حسین تعریف میکند برایت.
میگوید نمیتوانسیتم بگیریمت دونفری.پیرهنت را که پاره کرده بودی داشتی تکان میدادی توی هوا و نعره میکشیدی.
گردنم را میگیرم.میگویم دیشب بد خوابیده ام.
میگوید نه. نمیشد نگهت داشت.مثل گوسفند قربانی دست و پا و گردنت را محکم گرفته بودیم.
میگیوید ببخشید.
حالا به تبخال درشت گوشه ی لبم دست میکشم و آرام با خودم زمزمه میکنم: من هنوز زنده ام.
_______________________
*آیه دوازده.سوره یاسین.کتاب قرآن