دکه ی حسین سوخت.یک دکه ی روزنامه فروشی که توی این سرما با یک علاءالدین قدیمی گرمش میکرد.

هرچقدر گفته بودیم که یک هیتر برقی بگیر این خطر دارد،امروز و فردا کرده بود.البته برادرش مدیر ! آنجا بود و او باید تصمیم میگرفت.حسین که بنده خدا حرفی نداشت.اوهم ناراضی بود.

مجید توی دکه بوده وقتی آتش سوزی میشود.پایش میخورد به چراغ.واژگون میشود.آنجا هم که همه چیز سوختنی است.از روزنامه و مجله بگیر تا چیپس و پفک و چسک و بدتر از همه فندک و گاز فندکها.همین ها هم بوده که منفجر شده و زده صورتش را صاف کرده.

البته خیلی چیز نگران کننده ای نیست.کمی صورتش سوخته و پشت پایش.دکتر هم گفته خوب میشود.تازه حسین رفته پیش دکتر و گفته:آقای دکتر این داداش ما 24 سالش بیشتر نیست.جوونه.فردا میخوایم براش زن بگیریم.جاش که نمیمونه؟دکتر پرسیده:مگه خودت چندسالته؟

این را که تعریف میکرد حسین،یک سکوت ناخواسته ای کرد که اصلا دلم نخواست توی آن لحظه جای او می بودم.حسین خودش بیست و هشت سال دارد.پدرش پارسال فوت کرد.

یک مدتی آمد پیش ما توی شهر کتاب.بعد هم که آقای شهر کتاب سر همه مان را باهم کلاه گذاشت و دررفت.آمد با برادرش یک دکه ی روزنامه فروشی اجاره کرد و مشغول شد.

فردا میرویم دکه را ترو تمیز کنیم بلکن!بشود دوباره راهش انداخت.

کلی پودر سفید جمع شده توی آن یک لکه جا و مخلوط شده با خاکسترهای آشغالی.

حسین میخندد بیشتر وقتها.وقتهایی هم هست که ساکت است.یک جور سکوتی که دلت میخواهد همه دارایی ات را بدهی تا بفهمی به چه فکر میکند.

چیزها را حسین قشنگتر از من میبیند.آدمها را.چیزها را.با دوستانش دوست شده ام.از معدود آدمهایی است که بعد از این که از خودشان خوشم آمده از دورو بری هایش هم خوشم می آید.گروهی هستند برای خودشان.شاید ده پونزده نفری.هفت هشت دختر و همین قدر هم پسر.

برخلاف همه ی این دوستهای گروهی که متنفرم ازشان،اینها همدیگر را میفهمند.نمیدانم شاید بقیه آن گروههای دوستی هم همدیگر را میفهمند و من نمیدانم.اما با اینها که هستم خوشحالم.یک جور همدیگر را دوست دارند که توهم دلت میخواهد دوستشان بداری.و دوستت داشته باشند.یک جوری...یک جور خاص.همه اش این واژه ی "افلاطونی"توی ذهنم می آید برای توصیف این نوع دوستی که نمیخواهم به کار ببرمش.چون این نیست.یک چیزی است قشنگ تر از این.سبک تر ازین.شفاف تر و رنگی تر ازین.آدم وار تر ازین.اینجایی تر.

یک جور که وقتی نگرانت بشوند تند و تند نمیپرسند تو چته؟چطوری؟حالت خوبه؟ تند و تند زنگ.شرو ور به هم نمیبافند.می آیند بی هیچ مقدمه ای.بی هیچ حرفی از نگرانی.بی هیچ حرفی ازاینکه"ببین تو برای ما مهمی"،"ببین ما چقدر دوستهای خوبی هستیم که نگرانتیم".بی هیچ حرکت اضافه ای،-درست همانطور که پیتر بروک میگوید،وقتی که ایستادن روی صحنه را سخت ترین کار بازیگری توصیف میکند.وقتی که فقط ایستادن و حرکتی بیخودی انجام ندادن را زاییده ی اعتماد به نفس قلمداد میکند- می آیند توی دکه حسین مثلا چای میخورند.مینشینند توی آن چس مثقال جا.جمع میشوند توی خودشان و با هزار مکافات جاگیر میشوند آن تو ساندویچ گاز میزنند.توی سرو کله هم میزنند.بلند میشوند یک هویی دستش را میگیرند و میبرندش بیرون،...چرخ میزنند.چه میدانم.از همین کارهای معمولی که دیگر هیچ کس نمیکند.از بس که معمولی اند.

از بس که همه دیگر میخواهند معمولی نباشند.

اینجا اتفاق جالبی که دارد می افتد این است که دیگر آدم معمولی پیدا نمیشود.همه یکجوری میخواهند "خاص"باشند.متفاوت باشند.هر کس را که نگاه میکنی از بلیط بگیر دم بی آر تی گرفته تا سوپری سر کوچه،تا دانشجوی هنر و پزشکی واستاد و چستاد خاص اند.متفاوت اند.حالا انقدر"خاص"بودن زیاد و معمولی شده که دیگر "معمولی"بودن بیشتر توی چشم میزند.توجه بیشتری جلب میکند."خاص"تر است.

حسین یک آدم معمولی خاص است.دوستان حسین آدم های معمولی خاصی هستند.همانطور که آن اول اول،همه آدمها همینطور بوده اند.همینطور معمولی خاص.به زور خودشان را متفاوت نکرده اند.همه آدمها با هم فرق میکنند.ولی همه آدمها این را نمیدانند.اگر گاهی هم این را میگویند فقط برای نشان دادن فضل است.وگرنه به آن"آگاهی"ندارند.اینها ولی به این آگاهی دارند.به اینکه آدمها بی اینکه سرشان را از ته بتراشند یا لباسهای عجیب غریب بپوشند یا حرفهای قلمبه سلنبه بزنند،هم خاص اند.با دیگران متفاوت اند.

همین آگاهی کلی از دردسرهایشان کم کرده است.کلی از زحمتهای اضافی خلاصشان کرده است.

انتظارهای خیلی عجیب غریب از هم ندارند.خیلی ساده تر میگذرند از کنار خیلی چیزهای هم.اگر امروز فلانی حال و حوصله نداشت دهنش را سرویس نمیکنند که چرا حال و حوصله نداری؟یا چه میدانم...همین چیزها دیگر.همین چیزهای معمولی که هیچ وقت جدی جدی بهشان فکر نمیکنیم.ولی بعدا بهشان برمیخوریم و توی رابطه های خیلی جدی ترمان از همین ها صاف میشویم!

خلاصه که دکه سوخته.به درک که سوخته.قهوه خانه که میتوانیم برویم.چه میدانیم جک که هنوز بلدیم تعریف کنیم.من که نسوخته ام.تو که نسوخته ای.تازه اگر سوخته بودیم هم یک چیز دیگری بود که هنوز نسوخته بود.

می آید سر تمرین من.میدانم که به هزار چیز همزمان دارد فکر میکند.به دیه ای که برای خون پدر باید بگیرد و هنوز تکلیفش معلوم نیست.به دختری که کوچک است و پدر ندارد و خواهرش است.دختری که پسر نیست،دختر است!به مادری که دوتا پسر دارد که باید زنشان دهد.دختری دارد که کوچک است.که پدر ندارد.که دختر است.به دکه فکر میکند.به این که جای سوختگی روی صورت مجید نماند خدا کند.حتی به این فکر میکند که چه خوب میشد اگر همه رفقا جمع میشدند کنار هم،یک کاری را باهم میکردند که هم فایده ببرند هم همگی کنار هم باشند.

و به تئاتر هم فکر میکند.به اینکه تئاتر خوب است.به اینکه اتفاقی توی تئاتر می افتد که نزدیک است به لحظه تولد.به وقت مرگ.به جنس عشق.به این فکر میکند که به لحظه های آغاز تاریخ میشود رسید.

و به این که چرا بازیگرش توی تمرینهای قبلی انقدر گریه کرده است.و نگران است.که تمرینها را با این وضع ادامه دهد یا نه.چطور کنترل کند نیلو را وقتی که بعداز ده پانزده دقیقه تاریکی و حرکت و موسیقی،دیوانه میشود و تقریبا دیگر "نیست".چیزی شبیه به شمنیسم اتفاق میافتد.کجا میرود وقتی که دیگر آنجا نیست؟

به این فکر میکند که من،هنوز با بقیه آنقدر که باید صمیمی نیستم.و اینکه اینکار چقدر به صمیمیت احتیاج دارد.و من هرچقدر هم که بگویم هستم او باور نمیکند.چون دروغ میگویم.و او دروغ را میداند.

به همه ی اینها فکر میکند وقتی می آید سر تمرین من.ولی شروع که میکند دیگر مال من است.دیگر هیچ چیز نیست جز "رحیم"داستان من.مردی که دارد دیوانه میشود.مردی که دیوانه هست ولی نمیدانم.دیگر فقط به رحیم فکر میکند.به رحیم فکر نمیکند.از توی رحیم فکر میکند.میشود بازیگر من.و من خوشحالم از یک طرف که اینچنین بازیگری دارم.که رفیقی این چنین دارم_خیلی خیلی وقت است که این واژه را بکار نبرده ام،اما حالا میبرم:رفیق-و ناراحتم که چکار میتوانم بکنم برای فکرهایش؟

تمرینم که تمام شد دوباره میشود همان حسین که اگر غیر از من کسی کنارش باشد بسیار میخندد.ورجه وورجه میکند.توی سرو کله ام میزند و شعر میخواند.

تمام که میشود تمرینم دوساعتی ولیم تا تمرین او شروع بشود.و حالا من میشوم بازیگر او.و همه زورم را میزنم که به همه ی اینهایی که اینجا نوشته ام فکر نکنم.و فقط به این فکر کنم که زنی دارم که دوستش دارم.و به معشوقه ای قدیم،که دوست ترش میدارم.و گیر کرده ام مثل خر توی خرّه.و تکان بدهم خودم را و برقصم و به هیچ چیز فکر نکنم و بروم تا آوازهای مادری ام یادم بیاید و لالایی هایی که شاید یک بار توی شش ماهگی شنیده باشم را مثل بلبل بخوانم.

و نمیدانم چقدر میشود.چقدر میشومش.

اما خوب است این روزها.حتی اگر دکه سوخته باشد.حتی اگر حسین خنده رو،با آنهمه فکرهای عجیب غریب مجبور باشد نقش رحیم نویسنده من را بازی کند.حتی اگر من،گیر کرده باشم توی آوازهای مادری ام و بین دوتا زن و مردن بخاطرشان و کشتن مردی دیگر.

این روزها مثل یک نوع سخت پشت که از دویست میلیون سال پیش تا حالا هیچ تغییری نکرده و هنوز دارد توی سواحل اقیانوس آرام زندگی میکند،و به فسیل زنده معروف است،به آغاز تاریخ نزدیک ترم.


برچسب‌ها: چیزهای کوچک کوچک کوچک کوچک کوچک کوچک کوچک کوچک کوچ, تئاتر
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۱ساعت 3:17 توسط رضا بهرامی |