بعضی جملات هست توی بعضی نمایشنامه های کلاسیک که فهمیدنشان سخت است.دلیل آنهمه شعاری بودنشان سخت اشت.و سخت تر از همه بازی کردنشان است برای بازیگر.
برادرم سالها پیش یک جمله ای داشت برای خودش که هی تکرارش میکرد.جمله های دیگری هم میگفت که احتمالا یادم نیست!اما این روزها ترجیع بند همه حرفهایش این است که من همه چیز را انگار میدانستم.انگار از همان بچگی همه چیز را میفهمیدم.فقط حالا با بزرگتر شدنم دارد همه دانسته هایم برایم ثابت میشود.
برادرم البته آدم مغروری نیست.مغرور به معنای احمقش البته.وگرنه برای خودش مغرور است.مغرور احمق نیست.یعنی روی حرفهایی که اطمینان ندارد یا روی اعتقاداتی حتی،که بهشان قلباً و منطقا نرسیده پافشاری احمقانه نمیکند.با اینکه این روزها او "حاجی" آبادی است و احتمالا اگر کسی بخواهد قسم بخورد به سبیل او قسم میخورد،اما آدمی است برای خودش،افتاده.مهربان تا آنجا که کسی بتواند تصور کند.رئوف و ایثار گر.والبته بسیار حساس وتاثیر پذیر مثل بقیه اعضای خانواده مان._این حساس و تاثیر پذیرش را میگویم مثل بقیه اعضای خانواده،وگرنه در بقیه موارد خودم را میدانم که نیستم،_
منظورم از همه این حرفها آن است که برادرم حرف مفت نمیزند.اگر چیزی میگوید یا لازم است که برای کسی چیزی گفته باشد،یا اینکه انقدر نگه داشته حرفهایش را که چند جمله ای ازش سرریز میکند و تو میشنوی.
آن حرف این بود:هرچیزی میرود و سیرورت خودش را دارد و در طی این مسیر ابتدا تغییراتی میکند و بعد کم کم این تغییرات زیاد میشود.آنقدر که آن چیز به نهایت پیچیدگی خودش میرسد. ودر نهایت دوباره به همان سادگی وخالصیِ ابتدایی خودش برمیگیرد.میگفت مقصد همه مفاهیم،همه مقصدها،همه سلیقه ها،همه همه ها،ساده شدن است به ساده ترین شکل ممکن.
-البته "سیرورت"را نمیگفت.ولی من دلم خواست بکار ببرمش.خوشم می آید از این طرز "شدن"_
ادیپ: تو میدانی و نمیگویی؟اگر کور نبودی میگفتم حتما با دستهای خودت لایوس را کشته ای.تو درقتل او دخیل هستی.
تیرزیاس:آه که دانستن چه دردناک است.
بعضی چیرها هستند توی نمایشنامه های کلاسیک که شاید بخاطر نزدیک بودنشان به ابتدای اندیشه(البته تعبیر خیلی درستی نیست که ابتدای اندیشه را دوران سوفوکل و اوریپید و چه میدانم اریستوفان در نظر گرفت،فقط به این خاطر که در دوران طلایی تاریخ یونان بوده اند.دوران پریکلس.چه میدانم..دوهزارو پونصد سال قبل.چرا که همان موقع ها هم آدمهای خیلی پیچیده ای بوده اند و حرفهای و ایده های خیلی پیچیده ای مطرح کرده اند مثل افلاطون و ارسطو و که و که.انقدر پیچیده که هنوز هم که هنوز است،تفسیرهای تازه ای از حرفهایشان را میشود هرروز توی کتابفروشی ها دید.اما شاید بشود با کمی اغماض این را گفت که اول اندیشه درست و حسابی بشر،کمابیش برمیگردد به همان یونان و این حدود تاریخ)،ساده تر اند.به همان سادگی که هر مفهومی متولد میشود.
به همان سادگی که کودکی با صدای "تازه" و "عجیب" جغجغه ساکت میشود.به همان تازگی و نابی ِ لحظه ای که حوا عکس خودش را توی آب دید و فهمید زیباست و فهمید زیبایی قشنگ است.(حالا حوا بود یا هر ننه قمر دیگری،مهم نیست)به همان سادگی لذت بردن از غذا.به همان سادگی که کودکی میفهمد که "مادر" یعنی آرامش.به همان سادگی ِ فهمیدن طعم آلو در اولین چشش.
خلاصه که به همان سادگی که چیزها برای اولین بار به دنیا آمده اند.و به همان سادگی که برای اولین بار درک شده اند.
آه که دانستن چه دردناک است.
این جمله ای است بسیار ساده.بسیار سطحی و بسیار شعاری.
و در عین حال پیچیده،عمیق و بی پرده و از سر فروتنی.این سادگی اما بعدها طی مسیر تاریخ به طرق مختلف تغییر کرده،در نظر متفکران و نویسندگان و فلاسفه دیگر پیچیده شده،چیزهایی به آن اضافه شده و بسیار دشوار شده برای فهمیدن.
اگر همین باشد خیلی فهمیدنی تر است:دانستن چه دردناک است.
در مسیر تاریخ،ذهن بیمار بشر دلش خواسته همه آن چیزهایی که همین یک جمله توی خودش دارد را ازش بیرون بکشد و بریزد بیرون و به همه نشان دهد که چقدر فهمیده است و چقدر چیزها توی همین یک جمله ساده است و او همه اینها را دانسته.و البته توی این مسیر،توی این مسیر دانستن،کلی هم رنج کشیده و در نهایت خودش هم به همان سادگی رسیده است که از اول توی همان ایده بود.به همان چیز ساده ای که او این همه تلاش کرده بود تا ظرایفش را بیرون بکشد و لطایفش را بر خودش وهمه آشکار کند.به همان چیز ساده ای میرسد که خودش آنهمه درد کشیده تا پیچیده اش کند.به این که دانستن چه دردناک است.
و این اپیدمی نوع بشر است:فهمیدن طریقه رنج کشیدن نسلهای قبل،و ادامه راهشان با پافشاری بر این فهمیدن.پا فشاری برای فهمیدن این چیزی که آزار داده مردمان را. و درنهایت آزار دیدن از آن.
اپیدمی ای که همین انسان برای نشان دادن تمایز و برتری خودش از دیگر موجودات(جوجه تیغی مثلا)به آنها نسبت میدهد:سالانه شونصد هوار جوجه تیغی بخاطر رد شده از عرض جاده ای در فلان کشور میمیرند.جوجه تیغی ها نمیتوانند از سرنوشت هم عبرت بگیرند.چون آنها نادان اند.معیوب اند.جوجه تیغی ها نمیتوانند با هم حرف بزنند و دیگرانشان را از سرنوشت غمبار خویش آگاه سازند.چون آنها نادان اند.چون معیوب اند.برای همین با اینکه هرسال یک عالمه ازشان نفله میشود،باز سال بعد همین اتفاق را برایشان تکرار میشود و درد میکشند و احتمالا میمیرند.
این همان کاری است که آدمها میکنند. وتازه به آن هم میبالند.و تازه همین را نشانه خرمندی خودشان و اشرف تر بودنشان نسبت به دیگر مخلوقات میدانند.همین در مورد آنها(غیر آدمیان بی شرف)میشود نشانه نادانی.
دور نشویم از حرف.
اصلا آمده بودم بگویم برای فهمیدن احساس تیرزیاس موقع گفتن این دیالوگ،میشود بازیگرِ این نقش را فرستاد مافیا بازی کند.
"مافیا" یک بازی فکری و جمعی است که گویا اولین بار در یکی از خوابگاه های دانشجویی ایران اختراع شده.
بازی بسیار جذابی است.میتوانی شیوه تحلیل نمایشنامه را از آن یاد بگیری.میتوانی یک جور دیگری هم به زندگی نگاه کنی.همان جوری که وقتی میخواهی نمایشنامه ای را تحلیل کنی،ساختار نقشی را پیدا کنی،هدف کاراکتری را بفهمی،و مهمتر از همه کاری که یک پرسوناژ در طول یک نمایشنامه در حال انجام دادنش است را بفهمی.
البته بازی زیادش کاملا میتواند باعث بوجود آوردن ناهنجاری های روانی و مشکلات ذهنی بشود.و این را خیلی جدی میگویم.کم باید بازی شود.مدامش آدم را شکاک میکند."توهم توطئه" ای میشود آدم.اینها خصوصیتهایی است که یک منتقد باید نسبت به یک اثر هنری داشته باشد.یا یک کارگردان موقع موشکافی متن.در زندگی عادی،دیوانه ها فقط این طور زندگی میکنند.
حوصله توضیح دادن بازی را ندارم....بسیار شبیه به یک نمایشنامه است:آدمها حرف میزنند توی این بازی.بیشتر وقتها فقط حرف میزنند که فقط حرف زده باشند.حرفهایی که میزنند اصلا معلوم نیست با آن هدفی که در پی اش اند همخوانی داشته باشد یا نه.حتی بیشتر اوقات چیزی میگویند که هدفشان،رسیدن به عکس آن است.آدمها چند دسته میشوند توی این بازی(انگار شوخی شوخی دارم توضیح میدهم بازی را)دسته ای آنهایی هستند که حرفی که میزنند دقیقا با کاری میخواهند انجام دهند همخوانی دارد.اینها احمقهای بازی اند.بازیگران ناشی ای که احتمالا اولین بار است دارند این بازی را میکنند.یا بازیگران احمقی که بیرون از این بازی هم به همین حماقت هستند.دسته ای دیگر هستند که یک حرفی را میزنند.آن حرف اصلا برایشان مهم نیست.عکس العمل بقیه به آن حرف برایشان اهمیت دارد.به یکی تهمت میزنند مثلا،تا ببینند کی از این قضیه استفاده(یا سو استفاده)میکند.یکی را طعمه میکنند تا ماهیت بقیه را و هدفشان را بفهمند.آدمهایی هم هستند که از آن ابتدا خودشان را جای آن آدمهای احمق جا میزنند و حرفهایشان را بسیار ساده میگویند وبه ظاهر به دنبال نیل به همان حرفها هستند.اما در نهایت با مشخص شدن ماهیتشان مشخص میشود که همه حرفهایی که زده اند،با کاری که درحال انجامش بوده اند مخالف است.اینها آدمهای بسیار بدی اند.والبته بازیگرانی بسیار قهّار.
اینجوری است بازی که چند کارت رندوم بین بازیگران پخش میشود.هرکس مخفیانه کارت خود را میبیند و نقشش در بازی مشخص میشود.مثلا 5 پلیس و سه نفر مافیا.در طول بازی هیچ کس از هویت کس دیگری خبر ندارد.فقط از گفتگوهایی که بینشان ردو بدل میشود باید نتیجه گیری کنند که چه کسی مافیا است و با رای گیری عمومی او را بکشند.قوانین دیگری هم دارد این بازی که به جذابیت آن اضافه میکند.همه این گفتگوها و رای گیری ها در روز انجام میشود.و بعد از مرگ یکی از بازیکنان،همه چشمهایش را میبنند.یعنی شب شده.توی شب مافیا فقط چشمهایش را باز میکند و در سکوت کامل با اشاره به یک نفر او را ترور میکند.باز همه چشمهایشان را میبندند و وقتی باز میکنند مثلا روز شده و یک پلیس از بینشان کم شده.حالا باز باید با هم حرف بزنند و از اتفاقاتی که افتاده و روابط آدمها با هم تشخیص بدهند کی مافیاست و باز رای گیری کنندو اورا بکشند.که اغلب اوقات هم اشتباهی یک پلیس بخت برگشته کشته میشود.
دیدن فیلم های پدرخوانده و مرحوم(departed)هم برای درک بهتر بازی توصیه میشود!
البته قانون زیاد دارد و اینجا هم جای توضیحش نیست.اما همین که بسیار شبیه نمایشنامه است و روابط آدمها توی آن،وحرفها و اعمال آدمها توی آن،جذابش میکند.و البته تر اینکه بسیار شبیه زندگی.
برای همین است که بازی کردن مداومش ضرر دارد.همه بازیهای که خیلی شبیه زندگی میشود برای آدم عاقل ضرر دارد.تئاتر یکی از این مضرّات خطرناک است.
حرف این بود که توی این بازی شخصی که شب توسط مافیا ترور میشود.میتواند همانجا کنار بقیه بازیکنان بنشیند.اما او دیگر مرده است یا به اصطلاح سوخته است و دیگر در بازی نقشی ندارد و فقط باید در سکوت بازی را تماشا کند.یا برود دنبال کارش.این شخص میتواند مثل خدا(یکی از نقشهای بازی که در بازی تاثیری ندارد فقط فرمان "چشمهایتان را ببندید"(شب شدن) چشمهایتان را باز کنید"(روز شدن)یا فرمانهایی از این قبیل میدهد)همه ماجرا را از بیرون ببیند.هویت همه را بشناسد.بفهمد هرکس مافیاست یا پلیس و حالا با این آگاهی،حرفهای آنها را دنبال کند.
با شناختن هویت هر نقش،او دیگر میتواند هدف هرکس از گفتن حرفهایش را بفهمد،در صورتی که بازیگران درگیر بازی این را نمیدانند.او میتواند همه اتفاقات را ببیند.دلیل آن اتفاقات را بشناسد و عواقبشان را نیز پیش بینی کند.او درست مثل ناظری بیرونی و مسلط،همه را زیر نظر دارد اما هیچ حرفی به هیچ کس نمیتواند بزند و در روند بازی هیچ تاثیری نباید داشته باشد.
این وضعیتی است شبیه وضعیت تیرزیاس.آنجا که در جواب ادیپ میگوید: دانستن چه دردناک است.
مفهوم ساده ای که فقط با تجربه کردنش میتوان فهمید.
و این تجربه برای بازیگری که در مافیا مرده است و نظاره گر تلاشهای بیهوده بعضی،حماقتهای بعضی دیگر،و شیطنتهای مافیا است؛به خوبی قابل درک میشود.او از همه چیز آگاه میشود.پیشینه،حال و آینده بازیگران را میبیند و میداند اما هیچ حرفی به هیچ کس نمیتواند بزند.اشتباه کردن آدمها را میبیند.فریب خوردن و فریب دادنشان را میبیند و باید سکوت کند.
این یک نوع آگاهی درد آور است.و ساده ترین و شاید دم دستی ترین از نوع خودش باشد.از نوع این شکل آگاهی.
اما به درستی از همین نوع است.

___________________________
تیرزیاس،پیشگویی کور است.که در معبد دلف،انجا که خدایان یونان حضور دارند،با ایشان ارتباط دارد و از آینده و نیتهای آنها و آدمیان آگاه میشود.
کور بودن پیشگو،معبد دلف،خدایان یونانی،و شیوه آیینی این ارتباط مسایل اسطوره ای پیچیده ای از یونان باستان است که با وجود جذابیت زیادشان...الان حوصله گفتنش را ندارم!میتوانید خودتان پیدا کنید بخوانید دیگر اگردوست داشته باشید.
____________________________________________
*عنوان،دزدی است.مثل بیشتر عنوانها.دلیل این هم که تا حالا نگفته ام شان این بوده که فکر میکردم خیلی واضح اند که دزدی اند و چی هستند.بیشتر اسم فیلمی بوده اند که وسط نوشتن متن به ذهنم آمده یا به متنها میخورده.یا قطعه ای از یک شعر یا یک هچین چیزی بوده اند.این هم اسم یک کتاب است.یک کتاب خوب که البته به ادیپ و نمایش و اینها شاید خیلی مسقیم مربوط نباشد اما به این قضیه دانستن و درد این حرفها یک جورهایی مربوط است و به یک چیزهای دیگر هم...البته همه چیز یک جورهایی به همه چیز مربوط است...