باید نشست قاضی کرد کلاهت را............................................................
میروم ظهرها گاهی پیش حسین.توی دکه اش مینشینم و مشتری راه می اندازم.
هنوز که هنوز است کلی ایده به ذهنم میرسد که داستانش کنم،نمایشش کنم،چه میدانم قابش کنم بزنم گوشه ی خانه ام.خیلی باید بگذرد تا عادت کنم که دیگر چیزی نمینویسم.دیگر چیزی قرار نیست بخوانم.
اینجا را هم مدتی است دارم با خودم ور میروم که چکارش کنم،چجوری ببندم در اینجا را که یعنی دیگر بسته است.به جایی نمیرسم.یک جوری تعهد می آورد.البته خوشبختانه آنقدرها هم خواننده ثابت ندارد اینجا،اما همان چند نفر هم به یک امیدی می آیند اینجا.میدانم خیلی هم امیدوار کننده نیست چیزهایی که اینجا نوشته ام.اما همین خرده کلمه ها که گاهی آدم را به ذوق می آورند گاهی هم حوصله سربرند.
دنبال بهانه ای بودم تا شر همه چیز را کم کنم.پیدا نمیشد.البته بود.از اول هم بود.اما معلومی نبود.
خلاصه که،ممنون از الف،ب،پ تا...نون واو ه ی.
و همینطور از همه رنگها،از آبی و خاکستری و "ماه"ی ویشمی گرفته تا صورتی چرک.
از سلام،خداحافظ.
از سین شین..آها این توی همان الفبا قرار میگیرد.
راستی سین شین هم ازدواج کرد.مبارکش باشد.بالاخره یک خبر خوب هم توی این وبلاگ دادم!
از همه بچه های باران که گاهی اینجا می آمدند.
از...دیگه کی؟
همه دیگه.
آها سیب کال و سیب ترش و کلا همه انواع سیب.
دیگه...
حوصله تمام کردن هم ندارم.جالب است.یاد حرف یارو می افتم،میگفت مردن هم حوصله میخواهد....
خلاصه که برای مدتی که معلوم نیست کمتر یا بیشتر از طول عمرم باشد...
راستی گفته بودم دلم میخواهد دونده شوم؟خوب بهتر،هنوز کلی چیز هست که اینجا نگفته ام.
اینها مثل همان پول خردهایی میماند که....
فیلم اما میبینم،برای خوابیدن فوق العاده مفید است..
!