چطور ممکن است کسی که از یک جمله ی قشنگ یا یک تکه شعر یا حتی یک جوک ابزورد* خوشش آمده،دلش بیاید بقیه هم آن را بخوانند و بدانند و خوششان بیاید؟این نه از سر خسّت و حسودی است - هرچند اگر بود هم توی بعضی چیزها مثل این،خسّت و حسودی نه تنها جایز ،که واجب هم هست-بلکه از این لحاظ است که اصلا چنین چیزی غیر ممکن و بی معنی است.
یک جمله یا یک تکه شعر وقتی در شما حالتی بوجود می آورد که باآن احساس نزدیکی میکنید،دلیل بر این نیست که همه این احساس را پیدا کنند و این حالت را دچار شوند.تنها وقتی یک چنین جمله یا شعری شما را تحت تاثیر خودش قرار میدهد که به مرزی نادیدنی از معنی رسیده باشید.لری اش میشود اینکه یک جایی هست توی ناکجاآباد متن،آن دور دورها پشت پشت پشت آن چیزی که دارید بهش نگاه میکند.آن چیز،از بس که نادیدنی و دور است،وجودش همیشه مورد شک بوده است.آن چیز از بس که مبهم وغیر قابل شرح است،همیشه توی دیدن از جهات مختلف دچار ارتعاش و چند شکلی میشود.مثل آدمی که دارد توی یک کویر برهوت از آن دور دورها نزدیک میشود.آنجا که هنوز نقطه ای در افق است و دیده ندیده،احساس میشود فقط.هرکس تعبیر خودش را در مورد آن دارد.یکی میگوید خر است،یکی میگوید آهواست.آن یکی میگوید آهو کجا بوده در این برّ بیابان،کرگدن است فرار کنید. وهمینطور هرکسی از ظنّ خودش یار یارو میشود.اما آن "چیز" حتی نادیدنی تر و غیر قابل تشخیص تر از مردی در کویر است.آن چیز اصلا توی یک اثر هنری یک چیز بیرونی نیست مثل آن یارو که دور است از ما.
آن چیز،چیزی است که یک جایی تو ذهن ما روزی خانه داشته است.بعد از آن رفته است و حالا ردی که از خود انداخته،توی مغزمان درد میکند.مثل آنزیمی که "سوبسترا"ی(جایگاهی که آنزیم باید در آنجا درگیر شود) خودش را داشته باشد.
ما وقتی تشنه مان میشود،نسبت به یک چیز بیرونی واکنش نشان نمیدهیم.یعنی درباره چیزی که هست عکس العمل نداریم.ما درواقع داریم نسبت به نبود چیزی واکنش نشان میدهیم. واین درمورد سیگار نسبت عجیب تری پیدا میکند و به موضوع هم نزدیک تر است.یک چیزهایی هست توی اعصاب آدمها که اسمشان نورون است.این که چکار میکنند و چکار نمیکنند را میدانید ماشالا از بس که فهمیده اید همه تان.این نورنها یک چیزهایی را انتقال میدهند از یک جاهایی به مغز.خلاصه که اینها یک سوبسترایی دارند که شکل فیزیکی شان یک جوری است که فقط آنزیم مخصوص به خودشان میتواند با آن چفت شود و آنجا بنشیند واینها پیام را انتقال میدهند.نیکوتین سیگار یک چیزهایی توی خودش دارد که شکل این آنزیمهاست و میتواند این جایگاههای آنزیم را گول بزند و آنجا بنشیند و باعث مخابره یک پیام جعلی بشود.مثلا یارو دمارش درآمده و اعصابش خورد است و داغان.بعد برای خودش یک سیگار آتش میزند.پیام میرود به مغز که ایزی ایزی یو آر اُکی.یو آر سو کالم.ایزی ایزی.خلاصه یارو آرام میشود وبعد از مدتی که میخواهد خودش رااینجوری آرام کند دیگر جواب نمیگیرد.بعد که به این قضیه اعتیاد پیدا کرد بدنش واکنش نشان میدهد که فلانی،فلان چیزت کم است.برسان.حالا اصلا فلانی هیچ چیزش هم کم نیست ها،اما مغزش خر شده.گول شکل و شمایل نیکوتین شبیه به آنزیم را خورده و همان را میخواهد.این تمایل به سیگار توی سیگاری ها یعنی همین که میگویم.یعنی واکنش دادن به آن چیزی که نیست و حتی نبودنش تا قبل از این که یارو با سیگار آشنا بشود مسئله ای نبوده است.حالا که سیگاری شده ولی باید تاوان پس بدهد و برای بودن چیزی که تا حالا نبودنش مشکلی ایجاد نمیکرده،بی تابی میکند.
اما اینها چه ربطی دارد به یک اثر هنری یا شعر یا چه میدانم جمله قصار؟
اثر هنری شکل این مسئله ریاضی است که رسیدن به جواب نهایی اش فاصله ای طولانی وبعضا طاقت فرسا وحوصله سربر دارد.یعنی مسئله اول این صفحه است، جواب آخر ده صفحه بعد انتهای صفحه.حالا توبیا مسئله را بده به یکی،جواب آخرش را هم بگذار جلویش. ازش هم نخواه که راه حل را برود.-مگر مریض است که برود وقتی جواب را دارد؟حالا او جواب را میداند ولی نمیفهمد.اصلا نمیداند چطوری شد که این شد.فقط میگوید:"آهان،آره دیدم"
برای یکی که تاحالا کتاب نخوانده اگر یک شعر معمولی بخوانی مثلا چه میدانم"کم گوی و گزیده گوی چون در تا زاندک تو جهان شود پر"؛یارو کف و خون قاطی کرده و تا سه روز لب از لب نمیگشاید!برای اینکه هنوز معتاد نشده.برای اینکه آن "چیز" توی شعر آن قدرها هم دور نیست.پیامی که برای ذهنش مخابره میشودکف و خون است و تحت تاثیر قرار گرفتن.بعد از مدتی که یارو آمد توی کار و این کاره شد دیگر حتی اگر برایش هایکو هم بخوانی دیگر جواب نمیدهد.یک چیز قوی تری میخواهد.
غرض از این مقدمه- چه علمی شد- این است که این شعرها و جملات قصاری که بعضاً آن "چیزشان"،آن "جواب"شان،خیلی دور تر از این حرفهاست و حتی گاهی گذشته از این دوری،اصلا وجود ندارند-یعنی سایه ای است از چیزی که یک زمانی وجود داشته.مثل این ستاره های دوری که ما فکر میکنیم الان درست همانجا هستند که داریم میبینیم،درصورتی که شاید هزاران سال پیش از بین رفته اند و بخاطر مسافتشان از "آنجا" تا ما،و مسیر زیادی که نور باید بپیماید هنوز داریم میبینیشان.آنها فقط بازتاب نوری هستند که آن ستاره مثلا بیست هزار سال پیش،قبل از مرگش از خورشید(یا ستاره نورانی منظومه خودش)گرفته و آن نور هنوز که هنوز است به ما نرسیده است-یک "جایی" برای خودش دارد.
این چیزی که اصلا وجود ندارد یک جای تقلبی توی ذهن ما دارد.و در این مورد خاص ذهن هرکسی جایگاه آنزیمش کاملا متفاوت با بقیه است.
شما جمله ای میخوانید و آن کورسویِ نورِ ستاره ی معناییِ دورِ درونش را لحظه ای،فقط لحظه ای،احساس میکنید.بعد آن را قاب میکنید و میگذاریدش چه میدانم توی فیسبوکتان.یا به هر ننه قمری که از راه میرسد میگوییدش.
خوب نگویید.یک ستاره را چقدر باید وقت بگذاری و هی بگویی:"نه،آن نه.این یکی.انگشت مرا نگاه کن."و تازه یارو هم آخر سر نبیندش والکی بگوید :"آها،آره دیدم"؟
تازه این خیلی بعید تر و نرسیدنی تر از آن است.توی این مورد حتی اگر یارو همان چیزی که شما از متن گرفته باشید را بگیرد،چه بسا که اُوردوز نکند؟مثل این میماند که به یکی که تاحالا لب به سیگار نزده،یک ماده مخدر سنگین بدهی.

خلاصه که آن "چیز" دور،گذشته از این غیرقابل انتقال بودنش (فرمالیستها فحش بدهند)،مقدس نیز هست.شخصی هم ایضا.اصلا اگر اینجوری نباشدکه هنر نیست.که اصلا خوب نیست.
2.
**
3.یک دوستی داریم ما که نقاشی میکند.کارهایش هم خوب است برای خودش.....ولش کن بگذار اصلا ازاین جا تعریف کنم:
دیده ای بعضی وقتها یک تصویری میبینی،یک نقاشی ای اغلب یا عکسی،بعد فکر میکنی که این نقاشی اصلا یک تونلی است برای خودش که معلوم نیست تاکجا ادامه دارد؟البته من هم زیاد ندیده ام!امادیده ام.
حالا بگذار افشای تمهید کنم و پست مدرن وار از یک زاویه دیگر بگویم!:
یک رمانی خوانده ای.مثلا سالهای سگی را یا برادران کارامازوف را یا چه میدانم اصلا شکسپیر خوانده ای.خوانده ای وخوانده ای تا رسیده ای به یک جای باحالش.مثلا به پرواز رمدیوس خشگله.یا سجده پدر ....(پدر چی چی بود؟مثلا یک کشیش)به یک دزد را، یا صحنه ای که شاه پیر دیوانه،تنها توی برّ بیابان دارد آسمان و زمین و باد و هوا را فحش میدهد.
بعضی نقاشی ها هستند(والبته گونه های دیگر آثار هنری)که فقط خودشان نیستند.نه این که داستان داشته باشندفقط. نه.یک "چیز"ی را انگار در یک لحظه از توی فضایی خاص شکار کرده اند و زندانی اش کرده اند توی طرح و رنگ.یک چیزی که یک عالمه چیز تویش است.مثل این میماند که تو بتوانی تمام حسهایی که توی رمان سالهای سگی است را با دیدن یک نقاشی که از لحظه کشته شدن اشتباهی آن بچه(چرا اسمها یادم نمیاد؟!)
کشیده شده،تجربه کنی.
این نه بخاطر کشیدن درست و دقیق آن لحظه است.این بخاطر همه آن چیزهایی است که نقاش درباره آن چیزی که میکشیده ،می دانسته.بخاطر گذشته و آینده ای است که نقاش درمورد موضوع اثرش از آن خبر دارد.
مثلا یکی از نقاشی های ون گوگ پیرمردی است که صورتش را بین دستهایش پوشانده.این پیرمرد هر پیرمردی نیست.نمی توانید حتی با پیدا کردن یک نقاش زبردست و کشیدن طرحی دقیق از یک پیرمرد،حسی که آن تابلو در خود دارد را،دوباره بسازید.حتی به آن نزدیک هم نمیتوانید بشوید.چون آن پیرمرد هر پیرمردی نیست.و آن لحظه،هر لحظه ای نیست.ون گوگ فقط پیرمرد را نکشیده.ون گوگ یک "چیز"ی را کشیده،که کاملا درکش کرده است........او دستها را و یا صورت پنهان شده را نکشیده.او شاید "حقارت" را کشیده.یعنی درآوردن یک مفهوم،یک معنی یک سوبژه در قالب یک شکل.
به دوست نقاشم یک رمان داده ام بخواند.یک تصویر عجیب غریب وحشتناک دارد این رمان:
"مردی کنار رودی نشسته است."همین.
تازه تا آنجا که میشود حدس زد پشتش به ماست."مردی که پشت به ما،کنار رودی نشسته است".درآوردن این وحشت عجیب غریب متافیزیکی در این تصویر ساده،کاری است که از لحاظ تئوری ممکن و از لحاظ تاریخی،اثبات شده است.
کشیدن این مرد یقینا کمکی برای رسیدن به این مقصود نخواهد کرد.یعنی "فقط" کشیدنش کمک نخواهد کرد.توی این نقاشی باید "چیزی" را کشید که مرد را واداشته آنجا بنشیند-(البته واضح است که آن چیز،دیدنی نیست،مثلا نمیشود یک اسلحه کشید که روی سر مرد نشانه رفته و بالایش هم یک ابرِ نقل قول بازکرد که :یا اینجا میشینی یا یه گولّه تو مخت خالی میکنم.)یا آن چیزی را که مرد در حالی که کنار رود نشسته است،به آن فکر میکند.
اما چطور؟
من هم نمیدانم.شاید خواندن رمان کمکی کند.
4.یک داستان جالبی دارد مولانا درمورد یک آهویی که گیر کرده در طویله خران.
چند سالی هست که حس میکنم آن آهو ام!کاری به تعابیر عرفانی مولانا ندارم از این آهو.فقط شکل قضیه برایم جالب است:آهویی که مجبور است در طویله ای باگاوان و خران زندگی کند.
بعد از مدتها رنج کشیدن مثل آن آهو تازه دارم میفهمم که مشکل از گاو ها خرها و حتی طویله نیست.او همانطور که توی داستان ملّا هست،مجبور شده که آنجا باشد.شکارچی ای شکارش کرده و توی طویله انداخته اش.گاوها دارند زندگی شان را میکنند بندگان خدا.اوست که آنجا خارجی است.و از آن جهت که راهی هم برای فرار ندارد باید شکل جدیدی از زندگی کردن برای خود پیدا کند.
دارم به این فکر میکنم که آن آهو اگر میتوانست شکل یک کرگردن بشود دیگر اذیت نمیشد.میتواند توی خودش آهو بماند اما پوستش بشود کرگدنی با دوتا شاخ گنده و زمخت.خرها دیگر غلط میکنند طرفش بیایند.
میتواند حتی برای محکم کاری "آن چیزی" که او را آهو نگه داشته است را،با فاصله ی بینهایتی از پوسته ی کرگدنی اش توی خودش چال کند.فاصله ای که دیگر حتی نوری هم ستاره وار ازش نتابد.حتی سایه ای هم از خودش بجا نگذارد.فاصله ی مسئله واری که حتی نوابغ ریاضیات هم برای رسیدن به جواب آخرش به اندازه کافی عمر نداشته باشند.
مرد میخواهم یک چنین کرگردنی را نقاشی کند.***
________________
*یه روز یه یارویی میره توی دفتر یه روزنامه میگه میخوام استخدام شم.منشیه میپرسه:خوب رزومتو بده ببینم.میگه رزومه ندارم.
-چیکار بلدی بکنی؟عکس خبری بلدی بگیری؟
-نه.ولی میتونم پرواز کنم.
-پرواز که آقا...اصلا ولش کن،بلدی خبر بنویسی،گزارشی،نقدی تحلیلی؟
-نه.من فقط میتونم پروازکنم.
منشی بعداز کمی مکث میگه نه آقا ما فعلا احتیاجی به نیروی جدید نداریم،آقای قربانی آقا رو به بیرون راهنمایی کنین.
یارو میگه نه خودم میرم.میره پنجره رو باز میکنه و پر میشکه و میره تو افق گم میشه.
**
***این فقط یک داستانه وگرنه علاقه ی من به گاوها و خرهایی که وقعا گاو و خرن در حساب نمیگنجه!
____________
نقاشی،ملیخولیای خیابان،اثر جورجو دکریکو است که میتوانید با سرچ کردن "سایه های اضطراب غرب"چندخطی درباره اش بخوانید.
و
ممنون از دوست خوبی که بخاطر "حمایت از محبوبیت فیلت=رینگ" نقاشی را پیداکرد و آدرسش را فرستاد.
آی لاو یو فیل=رینگ