۱.و این آنقدرهاهم عجیب نیست که هنوز هروقت میخواهم بنویسم باید یک هدفون،یا نوع خاصی از هندزفری را طوری روی لاله ی گوشهایم بچپانم  که با صاف کردن همه پستی بلندی هایش راه ورود هرنوع صدایی را ببندد.حتی صدای راه رفتن سوسکی را هم.در تاریکی،ساعت چهار صبح، توی آشپزخانه.

بعداز این همه مدت،بر این کارکرد،حسی عجیب و غیرقابل توصیف هم اضافه شده که تصور میکنم لحن خاصی اگر نوشته هایم داشته باشد،و بتوان آنها را نوشته هایی با فضایی واحد وشخصی توصیف کرد،تحت تاثیر همین هدفون و هندزفری است.

۴.چندسال پیش در یک پیاده روی معمولی با یکی از دوستانم،به لحظه ای خاص از سکوت رسیدیم.لحظه ای که توی آن آدم احساس میکند حالاست که میتواند یکی از عمیقترین و خصوصیترین احساساتش را برای کسی اعتراف کند.دوستم لحظه ای ایستاد.به خیابان و ماشینهای پرسروصدایش نگاهی انداخت.مطمئن شد که این، همان لحظه است.و اعتراف کرد:"همیشه دلم میخواست بدونم بُرسم چند تا دونه از این سوزنای کوچولو داره.دوسال تموم این آرزو تنها چیزی بود که بهم امید میداد تا برای کنکور همچنان درس بخونم و تسلیم نشم.چون به خودم قول داده بودم که بعد از امتحانم یه روز حتما میشینم و تموم دونه ها را بادقت و حوصله میشمارم."

۵.من فکر میکنم برای هرکس بالاخره یه روزی میرسه که بتونه با خیال راحت و آسایش تمام بشینه و خاطرجمع از همه ی کارایی که دلش میخواسته انجام بده و، داده؛دونه های ریز بُرسشو بشماره.و بعدش یه نفس عمیق بکشه و از پنجره ی کنار آینه اش به مردمی که همچنان دارن توی خیابون راه میرن و دنبال انجام دادن کارایی ان که باید انجام بدن؛نگاه کنه.اونوقت آروم پلکاشو رو هم بیاره و بذاره خرده بادی که از پنجره تو اومده موهاشو تکون بده.

۶.من اینطور فکر میکنم.


برچسب‌ها: my mama always said
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 2:20 توسط رضا بهرامی