باکره گی ومعصومیت دو مفهمومی هستند که به درستی و با هدفی مشخص به یکدیگر الحاق شده اند.به این دو لاجرم هاله ای از تقدس آویزان شده است همیشه که آن نیز از سوی نیرویی حسابگر،شیطانی و عاقل صورت گرفته است.نیرویی که همه منافع خود را در گرو همزیستی این سه ایده در کنار هم یافته است.
معصومیت،نداشتن قدرت و اختیار انجام گناه است.در واقع نوعی گرفتن نیروی عصیانگری،سرکش و آزادی است.(بحث بر سر انتخاب از سر اختیار و ارزش چنین اعملی نیست.چراکه چنین بحثی اساسا تحریفی هوشمندانه است برای منحرف کردن اذهان از این ایده که خدایی وجود دارد یانه و اینکه اگر وجود داشته باشد میتوان دربرابر او قد علم کرد . این نه تکبری فرعون وار که عملی در انسانی ترین شکل ممکن خود است،چرا که انسان تا قبل از آنکه بتواند جهانی را بدون خدایی در کمال مطلق تصور کند،انسان نشده است.چنین جهان،با چنان خدایی چه نیازی به وجود انسان دارد؟)انجام عملی که به طریقی جامعه از آن باز داشته میشود.چه این جامعه،قبیله ای در آمریکای جنوبی باشد که برای خودش تابوهایی درست کرده باشد که به آنها نباید نزدیک شد،چه جامعه ی مدرن قرن بیستمی باشد که اصول ناخوشایندش را تحت عنوان جرم،نابهنجار اجتماعی واز این دست الفاظ از دسترس مردم خارج کرده باشد....
معصومیت مدلول لاجرمِ باکرگی است.(الفاظی مثل باکرگی تنها به همان معنای مالوف خود مدنظر نیستند) و تقدس جایزه ای است برای تخطی نکردن از این قاعده.انگیزه ای است برای تشویق مردم به ماندگاری در تاریخ و اذهان وکتابها.به بهای محدود کردن زندگی از طریق حذف قسمت عمده ای از دایره ی انتخاب.و البته داشتن مردمی آرام،بی دردسر،مطیع و قابل حکمرانی.
باکرگی یک بار برای همیشه از دست میرود.بازیافتنی نیست. و همین امر،به تنگ تر کردن این باریکه حساسِ انتخاب کمک میکند.و زمان درآمدن کسی(مردی یا زنی)را به جرگه روسپیان،به تعویق می اندازد.و همین خریدن زمان برای نیرویی،یا ارگان ذینفعی،که به جامعه ای سربه زیر،ترسو،اخته و پیر احتیاج دارد،فرصت بازآرایی و بازاندیشی برنامه های جدید و موافق با زمانه را به طور مداوم تامین میکند.
منِ باکره،درقبال هر ایده ی(عمل،شخص،فکر) متجاوز و درّنده ای مصون هستم از آن جهت که باکره ام.و ماندن در این باکرگی ارزشی است مترادف با معصومیت.هنجاری که برای حفظ ظاهر و زندگی بی دردسر در جامعه ای انجام میشود، که این هنجارها را تبیین و تصدیق کرده است.
منِ باکره،اما تنها به همین دلخوش نیستم.چرا که با حفظ همین رویّه و صبر در برابر این میل دهشتناک ِعطش سیری ناپذیر پذیرایی از متجاوز و درنده ای بی رحم،به مقامی فرا انسانی،تاریخی و اسطوره ای دست خواهم یافت.همان طور که همه ی اسطوره های باکره ی تاریخ رسیده اند.
اما چرا باکرگی چنین مقبولیت و احترام عظیمی را در طول تاریخ نصیب خود کرده و امتزاج و پذیرش و جرات-مثل بقیه ی غرایز سرکوب شده ی آدمی-چنین پست و حقیر و نابهنجار دانسته شده است؟
شما با حفظ متانت و شخصیت و روح پاک خود!(و همه اینها یعنی انفعال،و نه حتی مفعول بودن در مقابل مفهوم فاعل بودن.فقط انفعال) به کلی از جریان آنچه که درحال رخ دادن است کنار مانده و بی تاثیر و بی هزینه برای کسی(یا کسانی)که این جریان را به راه انداخته و از آن فایده ای میبرد،تبدیل میشوید.
اما با گناه کردن و شکستن تابوها وهنجارها-یی که هیچ گاه حقیقتا دلیل وجودی آنها واضح و روشن بیان نشده است- جدا از اینکه از فضای انفعال درآمده و نقشی در این جریان به عهده خواهید گرفت(فاعل یا مفعول)؛پس از اولین اکت یا کنش،به تجربه ای جدید دست پیدا کرده و با قسمت عمده ی جهان،که تا قبل ازین(به عمد) از دید شما پنهان مانده روبرو میشوید.همچون درِ کوچکی در زیرزمین یا لانه کوچک خرگوشی که به دنیایی عجیب و تازه رهنمون خواهد شد..
این شکل باکرگی علاوه بر آماده کردن شخص برای پذیرش هرآنچه که برسراو می آید و هرآنچه که زین پس برسرش خواهد آمد،او را به دنیای ذهنیات و روانیات خودش هل داده و با انزوای اجباری که در این تفکرات به او تحمیل میکند،همان نقش اندک و لاجرم وجود اشغال قسمتی از این جهان با جسم و فیزیکش را هم از او سلب میکند.و به این طریق،میدان هرلحظه برای جولان دادن آن نیرو(یا شخص)ی ذینفع، خلوت تر میشود.
شما را با فکرهایتان تنها میگذارند و با نشان دادن شمّه ای از این متجاوزان و درندگان،خوراک ذهن بیمارتان را برای کشمکشی ذهنی،آزارنده (و بغضا ارضا کننده) و دراز مدت مهیا میکنند..
بدین ترتیب من باکره دیگر تجربه انتخابی نخواهم داشت.و ترس ازاین بی تجربگی و شکست احتمالی پس از آن مرا از دایره زندگان(درنگان و متجاوزان)حذف خواهد کرد.بر این اساس من به هرچیزی که بر من عرضه میشود و یا ممکن است عرضه شود تنها به دیده شک و ظن مینگرم و هرگز به امتحان آن رضا نمیدهم.چیزی از دنیا حذف نمیکنم.چیزی به آن اضافه نمیکنم.در جهانی که معلوم نیست مال کیست هیچ تغییری ایجاد نمیکنم.
و این کاملا منطقی به نظر میرسد،چرا که اگر این جهان از آن من بود نیز،بسیار از این قضیه استقبال میکردم که هیچ کس نتواند در آن تغییر و اخلالی ایجاد کند.
به محض روسپی شدن،شما نه تنها آماج حمله های متجاوزانه ی درندگان قرارخواهید گرفت(برای حذف هرچه زودتر از این جرگه و جلوگیری از تبدیل شدنتان به یکی از آنها)،بلکه بعد از این همه تجربه ی دریده شدن،و در هم شکستنِِ هرآنچه که به شما امید میداد تا در جرگه معصومان وقدیسان و بالطبع سعادتمندان باقی بمانید؛دیگر خودتان کارکشته ی این میدان میشوید و با آگاهی از آنچه زیر این ظواهر پنهان شده،میتوانید جزو دسته درندگان و متجاوزان قرار بگیرید.درست به همین خاطر است که این دسته(متجاوزان)همچنان سعی در القای این اندیشه همجواری باکرگی و معصومیت و تقدس را دارند.عجیب است که چرا هیچ کس از همین ها سوال نمیکند که اگر این وصله ها زینتهای پر ارزشی هستند،چرا خودتان را با آن ها آرایش نمیکنید؟
همه خوبی ها از آن ماست که باکره ایم.همه سعادتمندیها از آن ماست که معصوم مانده ایم و ما همه مقدسیم.
ولی فقط همین.ما فقط مقدسیم و این الزاممان میکند به این که چیز دیگری نباشیم.کار دیگری نکنیم.کس دیگری نباشیم.
تاریخ گواه این مدعاست که بسیارانِ معصوم و باکره همیشه فقط چون گله ای رام و متاثر،نام برده شده اند و همه کتابهای تاریخ پرشده از اسم شاهان متجاوز ودرنده ای که همیشه فقط نقش موعظه کننده این ارزشها و یادآوریشان را به آن گله داشته اند.
علاوه بر این و مهمتر از آن،روسپی گری اگر حتی هدایت کننده فرد به جمع متجاوزان و درندگان(تنها همین دوگره وجود دارد و جایی دیگر در این جهان تعریف نشده است)نباشد،حداقل میتواند به او قدرت انتخاب بدهد.انتخاب از میان همه این مهاجمان(ایده ها و فکرها و تجربه ها و اشخاص).در صورتی که باکره،در عین حال که از لذت پنهانی انجام چنین گناهی محروم است،مجبور است-به سبب دیدن شمّه ای از آنها-به همه ی آنها در فرآیندی رنج آور و مازوخیستی تن دردهد و در ذهن خویش در انزوای تاریک و هراسناک تخیلات آنها را به شکلی تغییر ماهیت داده،تجربه کند.