شاید بعضی وقتها باید عقب کشید،باید بعضی شعرها را چپکی خواند و از ته مانده امیدی که توی جیبهای شپش زده ی زندگی دارد میپوسد،خبری گرفت.

پرچمی که امروز توی خیابانها دارد  پشت موتورسوارها یا از پنجره ماشینها باد میخورد چیز عجیبی است.پرچمی است که نه آبی است نه سبز است نه قرمز و نه بنفش.پرچم ایران است.

امروز برای اولین بار دلم خواست که یکی از این پرچمها را داشته باشم.دلم خواست بیاندازمش روی دوشم و بروم توی خیابانها داد بزنم.

پرچمی که به همان صلابت دیالوگهای "ینک" در "گوریل پشمالو" حس "تعلق داشتن" به جایی را به آدم یادآوری میکند."جایی" که دیگر آدم از تعلق داشتن به آنجا شرمنده نیست.

دیگر مثل یتیمی نیست که بعد از تمام شدن مدرسه،یک عالمه پدر ومادرهای همکلاسی هایش را میبیند که آمده اند دنبال فرزندانشان.

دور میشود این احساس که گویا در جلسه اولیا و مربیان،کنار همه پدر و مادرهای متشخص و قشنگ و رنگارنگ،پدری تکیده از اعتیاد و بداخلاق و بی فرهنگ دارد.پدری که حتی از معرفی او به دوستانش هم خجالت میکشد.

آدم حس میکند توی این دشت جهان،به دیگر درختان و گیاهان خوش آب ورنگ و قشنگ میتواند بگوید ما هم از زیر بته عمل نیامده ایم.

رقصیدن پرچم درستی در لحظه ای درست در مکانی درست میتواند باعث شود که آدم دلش بخواهد بعضی چیزها را بعضی شعرها همینطوری الکی الکی با خودش برعکس زمزمه کند: ملی پوش برنده از آن ما،دولت فرخنده از آن ما،شاااااااااید که آینده آز آن ما و باز بیشتر تصحیح کند که:بااااااااااااااشد که آینده از آن ما.


برچسب‌ها: خرق عادت
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۲ساعت 20:49 توسط رضا بهرامی |