یعنی اینجوری بود که آمده بودم بگویم که میخواهم یکی دیگر به اسمهای احتمالیِ پسر ِ احتمالی ام اضافه کنم. ریبووَر و سهراب بود قبلا.البته بیشتر "سهراب" بود.دلم خواسته بود پسرم اسمش سهراب باشد توی شناسنامه و بعد خودم توی خانه ریبووَر صدایش کنم و هربار به خاطر همین قضیه زنم کلی ناراحت شود و بحث کنیم وقهر کند برود خانه ی مادرش.یا پدرش حتی.بعد بنشینم با خیال راحت با پسرم،ریبوورم،سهرابم،مثل دوتا مرد گپ بزنیم.بعد درخلال حرفهایمان بفهمیم که ما دوتا مرد نیستیم،چهارتا مردیم از بس که یکیمان همیشه توی شناسنامه بوده و مجبور بود لفظ قلم صحبت کند و درس خوانده و دکتر مهندس باشد.آن یکی توی کوچه مشغول خاک بازی و شیشه همسایه شکستن و میخ گذاشتن زیر چرخهای فردای پیکان عباس آقا که روشن میکند برود سر کار.تازه همه اش هم به نام آنکه توی شناسنامه است.
بعد دلم نخواست.یعنی دوست داشتم پسرم یکی باشد برای خودش.هی هرقت فکر میکند با دوتا کله تصمیم نگیرد.با دوتا کله روی بالش نخوابد که نداند کدام را الان باید زیر بالش بگذارد تا سرو صدای همیشگی معلوم نیست ازکجای شبانه را نشنود.دلم خواست یک نفر باشد تا یک کله داشته باشد تا وقتی سرش درد گرفت و آنقدر زیاد که دیگر نتوانست چشمهایش را روی هم حتی بگذارد و نفهمید کدام دستش زیر کدام سرش است که زیر بالش است؛ و خواست به خودش شلیک کند؛گه گیجه نگیرد موقع شلیک.بداند به کدام سرش شلیک کند.
خلاصه که آمده بودم یک چیزهایی درباره فردا بگویم.پسرم.
اینکه اول،یعنی تا همین 2سال پیش،یعنی از 11 سال پیش تا همین دوسال پیش.یعنی ازیازده سال پیش که اولین بار تفسیرهایی خواندم و شنیدم از سهراب که پسر رستم بوده است و رستم که همه ایران است و سهراب که فرزند همه ایران است و از بس که فهمیدم چقدر همه مردممان سهرابند بی اینکه حتی پدری به ابهت رستم داشته باشند.از آن موقع که فهمیده بودم سهراب بودن چقدر سخت تر از رستم بودن است از بس که فرزند یعنی نانخور از بس که شاگرد یعنی رقیب از بس که رفیق یعنی حریف از بس که "ماها" یعنی چند گاو ماغ کشان که....چی داشتم میگفتم؟ آهان نه اینکه رستم باشم که اسم پسرم را بگذارم سهراب،نه.من خودم سهراب عالمم.برای این بود که اگر روزی روزگاری نگاه کرد به بازویش و نگاه کردم به بازویش و بازوبندش و پهلویی دریده شد،بداند که سهراب بوده است،نشود مثل ماهایی که با پهلوهای دریده راه افتاده ایم توی خیابان ها و بازوبند به دست و نشانی بگیر، دنبال قاتل خونخواری که اینهه آدم را بی هیچ گناهی لت وپار کرده و ندانیم که گناهِ هرکس همیشه چند ثانیه زودتر از خودش متولد میشود و همچون لباسی که توی کمد منتظر پوشیده شدن باشد، ایستاده تا بلافاصله پس از تولد به غلافمان برود.میخواستم بداند که سهراب است.
میخواستم بداند که سهراب بودن سخت تر از رستم بودن است.
خلاصه آمده بودم از فردا بگویم.از پسرم.
دیگر دلم خواسته بود اسمش ریبوور باشد.از بس که ریبور یعنی به کردی رهگذر.از بس که خوشم آمده بود که وقتی رفیقش صدایش میکند بهش بگوید آهای رهگذر.رفیقِ جان جانی اش وقتی صدایش میکند بهش بگوید سلام رهگذر.اینطوری او دیگر لازم نبود زحمت توضیح دادن اینکه چرا باید برود را بدهد.اینکه چرا همیشه باید برود را بدهد.دیگر لازم نبود بگوید من رهگذرم.من باید بروم.من اگر نروم که دیگر من نیستم از بس که رهگذرم.
بعد دلم نخواست.
بعد دلم خواست پسر احتمالی ام فردا باشد.
فردا اسم خیلی خیلی قشنگتری است برای پسری که قرار است پدرش من باشم.
از بس که فردا همیشه فرداست.دیروز هم فردا بوده،امروز هم فرداست.فردا،حتی فردا هم فرداست.
از بس که فردا هم سهراب است و هم ریبور.از بس که فردا را هیچ کس ندیده است.از بس که فردا ابدا به پدری که روی نام بچه اش این همه سفسطه و فلسفه راه بیاندازد احتیاج نخواهد داشت.از بس که فردا هیچ وقت نگران عقب ماندن از دیگران نخواهد شد چرا که همیشه یک روز جلوتر از همه  است.از بس که فردا را هنوز هیچ کس ندیده است.
و آمده بودم یک چیز دیگری هم بگویم درباره پایان.پایان رافت.آره،همان بازیکن هفت هشت سال پیش پیروزی.به قول سیاوش،چطور میشود یکی اسم بچه اش را بگذارد پایان؟یارو همین که بچه به دنیا آمده اسمش را گذاشته "پایان".یارو همینکه میخواسته زندگی اش را شروع کند،اسمش را گذاشته اند پایان.
از بس که اوهم مثل همه ما "سهراب " بوده است بی فرزند رستمی بودن!
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۲ساعت 1:58 توسط رضا بهرامی |