اینها هذیانات دم صبح چند وقت پیش است.
یعنی شعر نیستند.( شاید هم هستند، خدا را چه دیدی). داستان یا متن ادبی هم نیستند. یعنی فکر میکنم بشود اسمشان را گذاشت.....نمیدانم اسمشان را چی میشود گذاشت ولی فکر میکنم بهتر است همان "هذیانات چندوقت پیش"، صدایشان کنم!
ترس،
از هیچی.
ترسِ از هیچی
آن را به "چیزی" تبدیل میکند.
برای ترسیدن.
*
می ترسم.
هر چه فکر میکنم،
میبینیم از هیچی است که میترسم.
میخوابم.
بیدار میشوم.
یادم می افتد از چیزی ترسیده بودم.
هرچه فکر میکنم یادم نمی آید آن "چیز" چه بوده است.
من هر روز "چیز" تازه ای به ترسهام اضافه میکنم.
از فردا دیگر نمیخوابم.
*
ترس
ترس
ترس
ترس
*تصمیم میگیرم از چیزی بترسم.
از چیزی که بدانم چیست.
از چیزی که خودم برای ترسیدن انتخابش کرده باشم.
از چیزی که یک چیز باشد.
*
خدا
چیزترین انتخاب بشر است.
**
امید
احساس میکنم خالی ام.
خالی
خالی.
خالی بودن را اولین بار وقتی احساس کردم که همه ام پرشد از چیزی،کسی.
آنوقت که رفت، نبود؛
خالی شدم.
امیدوار بودم با خودم پر شوم دوباره
.
و
نقطه.
نقطه ای که ناگهان
بی اینکه شعر تمام شده باشد، آخر خط پیدا شد.
نقطه ای که ادامه ی هر تصمیمی را به بیرون از شعر محول میکند.
*
عشق
لبخند میزند
میگذرد.
جای ِ لبخندِ رفته را باران پر میکند.
....
*
"شراره" ای که تو باشی
هرگز به شعر من پا نخواهی گذاشت.
از بس که انبار واژگانم زراتخانه ی باروت اس....
بوووووووووووم.
از آدم لال انتظار پایان بردن شعر را نداشته باش.
خودت گلی بگیر شراره جان ته این چند خط.....
بوووووووووووووووم.
نگفته بودم از نقبهای زیر زمینی ذهنم که به دایره المعارفهای بزرگترین کتابخانه های دنیا راه دارد؟
خوشبختانه توی این چندصد میلیون کتابِ لغت واژه ای برای نامیدن شراره..
بووووووووم.
ا
خ س
ک ر
ت
ا
خ س
ک ر
ت
ا
خ س
ک ر
ت
ا
خ س
ک ر
ت
شراره ای که تو باشی،
هرگز به شعر من راه نخواهی یافت.
حتی اگر همه دایره المعارفهای بزرگترین کتابخانه های دنیا را به خاطرش خاکستر کرده باشی.
شراره ای که تو باشی،
شراره
شراره
هه هه.دیدی؟
پیش خودت چه فکر کرده ای؟
شعر من آشیانه ی ققنوس است.
*
شنیدمت که نظر میکنی به حال ضعیفان
تبم گرفت و دلم خوش به انتظار عیادت
*
وقتی خلاصه میکند توی چند واژه
خودش را مرد؛
نه اینکه زورِبازوش کم است.
نه، او مرد است.
نه اینکه کار دیگری نمیداند،
نه، او مرد است.
وقتی مچاله میکند خودش را توی چارخط انشا برای تو؛
نه یعنی که کوچکی، نه یعنی که کوچک است.
نه،
او مرد است.
وقتی که قنج میرود دلش
برای واژه آجین کردن تمام خیابانهای شهر تو
وقتی که کش میاورد به خودش،نحیف میشود؛
وقتی که نرم میشود از زور سوهان و سنباده،
وقتی لطیف میشود آنقدر منحنی که زن شده است؛
نه اینکه زن است.
نه.
او نر است.
او مرد است.
از بس که کارها شده است،از بس که هیچ کار نکرده ای نیست که مردی برای زنی نکرده باشد.از بس که شعر،تنها کار نکرده ی عالم است که تا قیام قیامت کرده نخواهد شد.
آری،
فقط شاعر مرد است،
حتی اگر زن باشد.
*