
آمده بودم یک چیز خوب قشنگ بنویسم. بعد دکمه های کی برد سفت بود. نوشتنم را برد. نشستم چرخ زدم هی. با خودم هم هیچی نگفتم از بس که هنوز به دیشب فکر میکردم. به اینکه یک نفر باشد توی تاریکی زیاد. تاریکی زیاد زیاد. بعد با یک چراغ قوه ی بزرگ. بعد مجبور باشد برود هی هرچند وقت یکبار نگاه کند توی تاریکی را ببیند کسی آمده کسی رفته؟ بعد هی خوابش بیاید هی نخوابد.از بس که مجبور است برود توی تاریکی را نگاه کند. یک محوطه ی بزرگ پر از ساختمانهای نیمه کاره ی بلند بیست سی طبقه را. با یک عالمه تاوِر ساختمانی و یک عالمه داربست که کلی آت و آشغال ازشان آویزان است و توی باد نصفه و نیمه ای که می آید، یک عالمه جانور زوزه کش درست میکند که هرچه نگاه میکنی نمیبینی، حتی اگر یک چراغ قوه ی بزرگ داشته باشی. بعد بترسی. چون تاریک تاریک هم نیست. مهتاب است. از آن ماهها که بین دوتا ساختمان خرابه ی بلند یا دوتا تاور ساختمانی صد متری خودش را نشان میدهد و یک تکه ی کوچک ابر. از آن ماه های کامل آبی رنگ که تکه ی کوچک ابر کنارشان را بنفش میکند از بس که یک طرف شب هنوز سیاه است. از آن ماهها که توی آسمان، صاف سرجای خودشان مانده اند تکه ابر کوچکی هی از کنارشان رد میشود و از سیاهی می آید نزدیک میشود بنفش میشود میرسد به ماه، آبیِ قشنگ میشود رد میشود بنفش میشود سیاه میشود باد میشود آسمان میشود.
بعد خوابت بیاید.
هی به این فکر میکردم که توی این محوطه ی بزرگ که غیر صدای خش خش پلاستیکها و جَنگ جنگ پاره آهنهای سبکِ به هم خورنده و تیریک تیریک قطره های معلوم نیست چی ِ ریزانِ از چهل متری به روی زمین، فقط صدای گیز گیزِ مهتابی نیم سوز بیاید و تو خوابت بیاید و بترسی. بعد چراغ قوه ات را برداری بروی توی ساختمان بزرگ بلند وسیع نیمه کاره ی زوزه کش. بروی ببینی کسی آمده کسی رفته؟
چراغ را بگیری روی دیوارهای سیمانی نگاه کنی به رد گچ ها ی ریخته از بالا.بعد ببینی آن زیر، زیر ساختمان سوراخ است. چند طبقه، نمیدانی چند طبقه، زیر ساختمان، زمین سوراخ است. چراغ قوه را بگیری سمت سوراخ. پله های نیمه کاره ای که معلوم نیست به چند طبقه زیر این ساختمان راه دارند و تاریک است از بس که توی ساختمان ماه نیست مهتاب نیست. بمانی همانجا چند دقیقه زل زده به سواراخی که پله میخورد به زیر زمینی که معلوم نیست چند طبقه است.
تیریک تیریک جنگ جنگ تلق تلق خشششششششششش
پلاستیک سیاهی، انگار که غریبه ای باشی توی شهرشان، بی اعتنا به تو خششش کنان از کنارت میگذرد. همانجا ایستاده ای بی ماه بی ابر. با یک چراغ قوه بزرگ که انداخته ای روی سوراخی که وُوووو
بادی که اصلا هم نصفه نیمه نیست همه ساختمان را در نوردد و برسد به تو و تمام صداهای تاحالا در نیامده ی ساختمان را درآرود.یک هو سرت را برگردانی و چراغ را مثل جن زده ها توی دالانها و دیوارها ی ساختمان بگردانی و چشم بگردانی و زور بزنی تا همه ی صداها را ببینی که جانوری، بین آنها قایم نشده باشد و از این سرو صدا استفاده نکرده باشد تا نعره هاش را توی ساختمان ول کرده باشد و تو ندیده باشی.
باد میرود. صداها می روند. جانور میرود. می ایستی و چراغ را میگردانی سمت سوراخی که بود....سوراخی که بود...سوراخی که.....نیست. هرچه چشم بگردانی چراغ بیاندازی نترسی باز چراغ بگردانی چشم بیاندازی راه بروی دست بزنی به دیواری که سوراخ بود و نیست و نترسی باز و چرخ بزنی توی ساختمان و برگردی و دنبال جانوری بگردی که میدانی نیست تا سوراخی که میدانی بود را از ذهنت بشوراند؛؛ فایده ندارد.
برگردی بیایی کتاب را برداری ورق بزنی و به صداهای ساختمان دقیق شوی و هی با خودت فکر کنی که سوراخ چه صدایی دارد؟ کدام صداست که از سوراخی می آید که بود. که نیست. صدای سوراخی که حداقل ده دقیقه چراغ را صاف انداخته ای توی چشم هایش و نگاه کرده ای به پله هایی که معلوم نبوده تا چند طبقه زیر زمین راه داشته اند و حالا نیست؛ چگونه است؟ تیریک تیریک؟ جَنگ جنگ؟ تلق تلق؟ گیز گیز؟خشششش؟ یا وُووو؟
کدام جانور است که پنهان شده توی این همه سیمان و آهن و آجر ؟
کتاب را ورق بزنی. ذهنت را زمین بگذاری که سنگینی نکند و کتاب را آرام آرام ورق بزنی. کلماتی که خالی شده اند را نگاه کنی. کلماتی که حالا دیگر شکل نقاشی های کودکانه ای هستند که در تلاشی نافرجام برای ساختن چیزی در ورقه ای از کاغذ کنار هم کشیده شده اند. کلماتی که دیگر خط نیستند. نقاشی اند. کلماتی که قرار نیست به چیزی غیر از خودشان مربوط شوند. کلماتی که قرار نیست نشانه ای باشند از چیزی واقعی یا مفهومی موهومی. کلماتی که فقط تصویری هستند از سیاهی های یک کاغذ.
کلماتی که سوراخ شده اند.
کتاب را زمین بگذاری. چراغ اتاق را خاموش کنی. پنجره را باز کنی تا صدای هوا را بهتر بشنوی و چراغ قوی بزرگت را بیاندازی روی ورقه های کتاب در تاریکی. زل بزنی به سوراخ ها.همانطور ایستاده با چنان اراده ی راسخی زل بزنی که انگار برای کاری جز این زاده نشده ای. جوری که انگار سالهاست همانطور ایستاده ای توی اتاقی تاریک با پنجره هایی باز و صدای ساکت هوایی که نعره های یک عالمه جانور تویش خوابیده اند. و با چراغ قوه ی بزرگی که به پت پت افتاده است. دوتا محکم با کف دست بزنی توی سر چراغ و باز نور متمرکزش را بیاندازی توی یک عالمه سوراخی که میدانی به محض اینکه صدای باد بلند شود و وُووو کنان بپیچد توی اتاق و پنجره ها را بکوبد به هم و مهتابی نیم سوز را تکان تکان بدهد، رفته اند. همانطور ایستاده زل بزنی و منتظر بلند شدن صدای باد و بیدار شدن هزاران جانوری که قرار است نعره هایشان را توی صدای باد گم کنند و تو مجبور باشی خودت را به نشنیدن بزنی. همانطور منتظر بمانی آنقدر که خوابت ببرد.
و ناگهان شترق، صدای شکستن شیشه پنجره اتاقت بیدارت کند و باد بپیچد و چراغ قوه خاموش باشد.
دست کنی توی جیبت دنبال کبریتی که سیگاری آتش بزنی سوسکی را که جای کبریت گرفته ای بیرون بیاوری و نگاهش کنی ببینی چیست. چند بار آرام با انگشت شصت و اشاره فشارش بدهی ببینی صدایی ازش بیرون می آید یا نه.آنوقت رهایش کنی روی زمین و نگاهش کنی ببینی تا کی همانجا که انداخته ای اش می ماند.شروع که به راه رفتن میکند آرام پایت را روی پاشنه بلند کنی وبگذاری بیاید برود آن زیر. بعد آرام پایین بیاروی و صدای له شدنش را توی سکوتی که برقرار شده است بشنوی. صدایی که مال هیچ جانور خوابیده لابلای داربستها و دیوارها و آجرها نیست. صدایی که معلوم نیست چیست اما بهترین صدایی است که به عمرت شنیده ای.
چراغ قوه ی خاموش را برداری لخ لخ کنان و به آرامی محوطه را دور بزنی چند صد متری توی تاریکی راه بروی به اتوبان برسی. با هیکلی آویزان، پاهایت را یواش یواش روی زمین بکشی تا قدم برداند و برسند وسط اتوبان.شب باشد. مهتاب باشد و خطهای کنار اتوبان تا بینهایت رفته باشند.برگردی ادامه خطها را به این سمت نگاه کنی ببینی از کجا آمده اند. هیچ کس نباشد جز دوتا خط سفید که هرچه از تو دور میشوند ابی میشوند بنفش میشوند سیاه میشوند تاریک میشوند. چراغ قوه خاموش را بگیری سمت انتهای جاده و دکمه اش را چند بار با فاصله فشار دهی و به کسی، چیزی آن دور دورها با چراغ قوه ی خاموش علامت بدهی که کسی آمده کسی رفته.
