1.
یه پروژه ای بود که دوس داشتم شروع کنم. - همیشه از به کار بردن این کلمه-پروژه- برای یه کار شخصی، خوشم میومده، یه حس مهم بودن و چند نفر بودن و سر شلوغ بودن با کلاس بودن خاصی داره که با همه ی بار معنایی بدش، باز آدم دلش میخواد استفاده کنه!-
ین پروژه که قبلا هم نویدش رو داده بودم ( چه امروز همش تلویزیونی حرف میزنم) قرار بود یه چیزی باشه درباره اون "چیز"ی که پشت همه ی فعالیتهای ماست. اون قصد نهایی حرفامون. اون نیت نهفته توی کارامون. اون "چیز" بی شکل خالی و حفره مانند و کوچک و بی نهایت عمیقی که، لازم ترین چیز، برای ساختن یه موجوده.ضروری ترین شرط وجود یک سیستمه. چیزی که درست به خاطر همین خصوصیات مبهم و بیان نشدنی اش، باید درشت نوشته بشه، تا فرقش با همه ی چیزای دیگه ای هستن و اغلب بخاطر ندونستن اسمشون یا علم نداشتن به ماهیتشون یا فراموش کردنشون بهشون میگیم چیز. اما این "چیز" رو باید درشت نوشت چون ذاتا نادیدنی، ناشناس و نام ناپذیره. و اصلا اینها از خصوصیات ذاتی اش هستن. یعنی اگه یکی از این ویژگی ها رو ازش بگیریم دیگه چیز نیست. مثلا به محض اینکه یه اسم براش بذاریم - عشق، لذت، ایمان، خدا- تبدیل میشه به چیز. یه چیز کوچولوی روزمره ی کلیشه ای حال به هم زن.
باید همیشه به یه شکل مشخص و توی ذوق زننده نوشتش تا تاثیر عجیبش و ماهیت غریبش همیشه در حال یادآوری باشه. کلیشه نشه. عادی نشه.
خلاصه این پروژه قرار بود با تعریف "فرهنگ ستیز" شروع بشه. و اینکه چرا همه ی قهرمانای دوس داشتنی فیلما و رمانا و قصه ها و اسطوره ها، به نوعی فرهنگ ستیز بودن. یعنی چطور میشده که قوانین و عرفها و هنجارها با هر عمل خرق عادت و بیرون از عرف تازه ی یه قهرمان اسطوره ای - که تا قبل از تاریخ اون عمل و تا قبل از تاریخ اون قهرمان کاملا غیر قانونی و بیرون از عرف و زشت بوده-، تبدیل میشه به یکی ازدرست ترین کارها و قهرمانانه ترین کارها و همینجور ادامه پیدا میکنه تا یه قرن بعد، هزارسال بعد دوباره قهرمانی، نخبه ای، جریانی، انقلابی، عملی ضد اون رو توی لیست اعمال نیک جامعه، به جای عمل قبلی جایگزین کنه.
قرار بود بگم فرهنگ ستیز، یک آدم بیرون از عُرفه که به دلیل حماقت حاصل از نادانی بدیهیات، یا شجاعت حاصل از مطالعه در همان بدیهیات ، رویه ای کمابیش زشت در رفتار و گفتارش با بقیه آدمها در پیش میگیره.
کوچکترین مثالش میتونه این باشه: توی یک رقابت شغلی بین دوتا دوست صمیمی، یکی از اونا سمت بهترو کسب میکنه و بالادست اون یکی میشه. بعد طبق عادت مالوف به رفیقش تعارف میکنه که :اگه میخوای بیا تو از این فرصت استفاده کن" و رفیقش هم به جای اینکه درجواب به این عادت مالوف، به عادت مالوف دیگه ای بگه: ممنون، نه این حق تواِه. تو لیاقتت بیشتر از منه"، میگه : باشه.
این همون فرهنگ ستیزه. قاعدتا اون هیچ کار بی ادبانه ای انجام نداده. حتی بنا به قاعده او کار درستی هم کرده. به پیشنهادی که از دوستش گرفته عمل کرده. اما این، موقعیت شرم آوریه که توی مناسبات اجتماعی ما تعریف نشده است. این نمونه ای از پیشنهاداته که دقیقا برای رد شدن عرضه میشن.و همه ی ما، شکلای مختلفی از این پیشنهادات و تعارفات رو که برای رد شدن گفته میشن میشناسم. این حفره ایه که توی این مناسبات بوجود اومده. این قاعده هیچ کجا نوشته نشده. هیچ کس هم علنا به اون اعتراف نمیکنه. همه ما میدونیم که خیلی از تعارفات رو فقط و فقط به خاطر قبول نشدن از طرف مقابل عرضه میکنیم. و اگه بیایم و به این قضیه اعتراف کنیم، اونوقت دیگه چه لزومی باقی میمونه که باز به انجام دادن این کار احمقانه ادامه بدیم؟ و اینکه توی همه ی این تعارفا، این نیت خیر مستتر شده که من با اینکه میدونم لیاقتم بیشتره این فرصتو به تو میدم ، با اینکه میدونی وقت ندارم، یا درام غذا میخورم اما میگم نه کار خاصی ندارم حرفتو بزن و.... توی اینجور تعارفتا همیشه این جنبه ی کم اعتبار اما پر اعتنا هست که واقعا حاضرم پیشنهادمو عملی کنم! درواقع این یه جور تست بزرگواریه برای شما تا حتما رعایتش کنید.
بعد قرار بود از این بحث فرهنگ ستیز یه نقبی بزنم به زبان و اینکه همه ی این چیز ها مستتر در خود زبان اند. زبان پر از قواعد نانوشته ایه که رعایت کردنشون بسیار حیاتی تر از رعایت نکردن قواعد نوشته شده اس. و درست به خاطر همین چیز هایی که هیچ وقت به زبان نمی آریم اما همیشه رعایتشون میکنیمه که هنوز میتونیم باهم حرف بزنیم و در کنار هم دووم بیاریم. اصلا بنیان اجتماع های زبان محور روی همین چیز هاست.
زبان همون هدیه یونانیاس به ترواییا. همون اسبیه که به عنوان هدیه به بشریت داده شده بی اینکه خبر داشته باشه چی تو دلش قایم شده.
زبان دقیقا بزرگترین دیوار ارتباطی بین آدماس که اونا رو از شر خودشون محافظت میکنه.
بعد قرار بود به این بپردازیم که با این اوصاف، عشق چیه؟ اون واقعن واقعن واقعن عشق چیه که مارو اینجوری میکنه؟ که این بلاها رو سر ما میاره و مگه آزار داره که این کارا رو میکنه و جواب بدیم که بله آزار داره. و شرط لازم و ضروری اش آزاریه که تو دلش پنهون کرده ولی به شکل یه اسب خوشکل به ما هدیه میشه.
هدیه ای که ما نمیخوایمش. نخواسته بودیمش ولی نمیتونیم ردش کنیم. چون هدیه اس و مگه آدم یه هدیه رو رد میکنه؟ و هدیه بدترین چیز عالمه. چیزی که بی اینکه بخوایش بهت داده میشه و هیچ حقی توی انتخابش نداری ولی حتما باید قبولش کنی وگرنه کار بی ادبانه ای انجام دادی و دیگه نمیتونی با اون کسی که بهت هدیه رو پیشنهاد میده مراوده ی حتی معمولی قبلی رو هم داشته باشی. هدیه، پله ایه که بی اینکه بخوای یه رابطه رو از یه سطح عادی به سطح نزدیکی تحمل ناپذیر تر وارد میکنه و تو مجبور مجبور مجبوری که قبولش کنی. این هدیه درست مرحله ایه که بهت این فرصتو برای انتخاب میده که یا رابطه ی نزدیک نزدیک نزدیک نزدیک یا هیچی. درست مثل قرصی که مورفیس به نئو توی ماتریکس میده. اونم بهش میگه انتخاب کن ولی مگه میشه هدیه رو پس فرستاد؟ مگه میشه با وجود اینکه از یه چیز که تا حالا نمیدونستی باخبر شدی، ترجیح بدی که دیگه هیچی ازش ندونی؟ اگه شق دومو انتخاب کنی، عملا هیچی رو انتخاب کردی چون سایه ی چیز تا آخر عمر از زندگی محرومت میکنه.
یکی از بهترین تعریفا در مورد این هدیه ( عشق) اینه : "عشق، دادن چیزی است که نداریم، به کسی که خواهانش نیست." و البته توی یه تعبیر بهتر :دادن چیزی است به کسی که آن را ندارد و نمیخواهدش."
بعد توی اون پروژه ی کذایی قرار بود که مفصلا به تحلیل این جمله بپردازم. و بگم که ما در یک "سامان نمادین" زندگی میکنیم که توی این سامان هرکس جای خودش رو داره و همه ی قواعد و ضوابط مشخص و شفافن.من یک آدمم. یک مردم. یک هنرمندم. یک نجارم. یک شوهرم. یک پدرم. یک کارمندم و ... همه ی کارهایی که هرکدوم از اینها میتونه انجام بده، و باید انجام بده، مشخصه. حتی فرائض دینی هم مشخصه. حتی اونجا که پای ایمان و شجاعت و شهادت و .. هم وسط میاد برای یک مومن تکلیف معلومه. من کمابیش تصویری واضح از خودم دارم. و فکر میکنم که تقریبا همه چیز رو در مورد خودم میدونم. تا اینکه این هدیه از ناکجا آباد به من عرضه میشه : "دوستت دارم.عاشقت هستم" و اینجا درست همونجاییه که من از ساخحت نمادین بیرن انداخته میشم. بین اون چیزی که تا حالا فکر میکردم هستم و اون چیزی که باعث شده کسی به من ابراز عشق کنه پا در هوا میشم.
اولین نشانگان آسیب جدی ای که این هدیه به من میزنه، با این سوالا بروز پیدا میکنه :" تو چی توی من دیدی که عاشقم شدی؟، اون چیز توی من چیه که خودم هم تاحالا از وجودش خبر نداشتم و تو بخاطرش منو دوست داری؟"
و بعد قرار بود به کنکاش موشکافانه تر این چیز بپردازیم و ساحتهای نمادین و خیالی و واقعی رو بگم. و ربطش رو به سه مرتبه ی نهاد و اید و ایگوی فرویدی و خود و آرمانِ خود و خودِ آرمانیِ لاکانی و میل به لذت وژوئیسانس رو تعریف کنم.
که نشد.
یعنی شد. همین حالا هم کلیات پروژه رو گفتم. ولی دلم میخواست قبل از توضیح گفتاری و قیاس عین به عینش توی واقعیت اینجا بنویسمش که. چندوقت پیش توی یه ملاقاتی مجبور شدم یه قسمتاییش رو مثل الان،ناقص، برای دوستی توضیح بدم.
حالا، امیدوارم که با فراهم تر شدن لوازم التحریر الکترونیکم!! همین جور خورد خورد بعضی چیرا رو بگم.
و البته در تمام مدت نوشتن هم باید مجدانه با این شیطونک نشسته روی شونه ی چپم که هی میگه :" آقاجون، واسه کی مینویسی؟ متن اگه چارخط بیشتر بشه کی حوصلش میکشه بخونه؟ تازه اینهمه کلمه ی قلمبه سلنبه توشه. ول کن عامو" کل کل کنم و ندید بگیرمش.
2.
قرار بود در مورد خشونت خدایگانی یک گزارش فوتبالی حرف بزنم و اینکه چرا ما حین دیدن یک مسابقه ی ورزشی احتیاج داریم که یک نفر همه ی اون چیزی که ما داریم با چشمامون میبینیم رو برامون روایت کنه.
و قرار بود در مورد این عکس و تیتر جذابش یک عالمه پر چونگی کنم. و مثل همیشه ربطش بدم به حرفایی که میخوام بزنم و بگم که ساحت نمادین با ما درست همین کاری رو میکنه که اصحاب رسانه با علی دایی کردن. اونو با اعطای نمادین و افتخاری عنوان اسطوره!، از ابراز خودِ واقعی اش محروم کردن و با دادن چنین هدیه ای بهش، عملا جلوی دهنش رو بستن( کاملا واضح و مبرهن است که علی دایی اگر هم جلوی دهنش باز باشه هم چیز خاصی از حرفاش بین اونهمه "ببخشید" غلیظ و گافهای دستوری، دستگیرمون نمیشه و باز واضح و مبرهن است که اصلا حرفی که میخوام بزنم ربطی به اعتراضهای علیه فساد در فوتبال و این دری وری ها نداره....هرچند اگه حوصله داشته باشم میشه یه ربطایی هم از اون پیدا کرد.)

3. و قرار بود در مورد اینکه چطور روز تولد حسین ساعت 3 صبح از یک ساختمان شش طبقه مارمولک وار (رضا مارمولک) کشیدم بالا و عینهو یه دزد کارکشته رفتم تو خونه ی مردم و کارمو انجام دادم و اومدم بیرون و مغزم داشت از پاچه های شلوارم میریخت زمین صحبت کنم که اونم دیگه شورش رفت.
4. و قراره بشینم و در مورد دست چپ با معرفتم که هنوز به بدنم چسبیده و نامردی نکرده و قطع نشده حرف بزنم و ربطش بدم به آبادیمونو کشاورزی و پدر و باز یک دوره ای "از حلقوم ساعت شنی" بنویسم.
5. یه نقدی نوشته بودم برای فیلم الدبوی که قرار بود بشه یکی از مقالات یه کتاب بین رشته ای که رو هواس. و بخاطر استفاده ای که از مصالح همین پروژه! توش کردم، میشه به عنوان فتح بابی گذاشتش اینجا برای علی الحساب!
تا چی پیش بیاد...