خانمناز زنی است برای خودش. از بس که مادر من است.

اما قبل از آن باید یک چیزی را بگویم. اینکه هیچ وقت برایم مهم نبود که آدمها چندسالشان است. یعنی اینکه مثلا فلانی پنجاه سالش است یعنی چی؟ اینکه در طول حیات یک نفر زمین چندبار دور خورشید چرخیده، چه تاثیری روی راه رفتن آن آدم دارد؟ چه تاثیری روی شکل دست دادنش با آدمها.اینکه اگر یکنفر مثلا 27 سالش باشد بهتر است یا 34 ساله؟

اینکه آیا میشود از این زمان! یک متر درست کرد و با آن قد آدمها را شکل حرف زدنشان را، شیوه فکر کردنشان را، اینکه میشود بهشان اعتماد کرد میشود باهاشان گپ زد میشود دزد دستشان داد میشود ازشان کمک خواست را، اندازه گرفت؟

این مهم نبودن، همچنان برایم ادامه پیدا میکرد تا اینکه توی بحبوحه ی اتفاقی که دو سه سال پیش برایم رخ داد، همین قضیه موضوع جدلی احمقانه واقع شد و تبدیل شد به توجیهی برای آن اتفاق احمقانه تر.

از آن به بعد این سوال، قسمت اعظمی از ذهن مرا به خودش مشغول کرد و عجیب اینکه اتفاقات مشابهی که بعد از آن اتفاق اول! رخ داد، توجیهاتی کاملا در جهت عکس آن توجیه را بر می انگیخت.

( میدانم که دارم در مورد آن اتفاق! مبهم حرف میزنم. نگران نباشید! اصلا مبهم بودن از ویژگیهای ذاتی این جور اتفاقات است و داشتن  حاشیه های زیاد و پررنگ تر از متن از خصوصیات ضروری آن است . و ما به اشتباه موقع دیدن و شنیدن این جور اتفاقها دنبال آن متن گم شده ای هستیم که این حاشیه ها کدرش کرده اند. اصلا متن همین حاشیه ها هستند و وجود سایه ای از یک متن ناموجود است – که ما همیشه علی رغم اینکه میدانیم نیست، دلمان میخواهد وجود داشته باشد- که باعث میشود آنها را "حاشیه"  بنامیم.)

(( این را نیز میدانم که این توضیحی که سعی داشتم جهت شفاف تر ساختن آن اتفاق بدهم، مبهم تر از جملات قبلی اش شد.))

خلاصه اینکه آدم چندسالش و این "سال" یعنی چه، باعث شد تا یک مدتی به زمان فکر کنم . به اینکه مگر زمان غیر از تلاش بی وقفه اش برای فراهم کردن تیک تیک مداوم بی امانش، کار دیگری هم بلد است انجام بدهد؟ مثلا مگر زمان میتواند آن صندلی را از آن گوشه بردارد بگذارد آنورتر؟ مگر میتواند مثلا چه میدانم برود به فلانی بگوید که فلانی، داری زه میزنی؟

بعد رفتم و طبق عادت مالوف یک چیزهایی خواندم. یک چیزهایی نوشتم.بین تعابیر مختلفی که از این قضیه بود یکی از آنها برایم جذاب تر بود و آن تعبیری عامیانه بود که برای ساده کردن مثال معروف انیشتین میزدند.( همان مثالی که میگوید دوبرادر دوقلو بودند که روزی یکی از آنها سوار فضاپیما میشود و خلاصه سرعت نور و اینها و یک سفر یک ساله میرود و می آید و میبیند برادر فرتوتش از شدت پیری در حال موت است)

و آن این بود: زمان سرعتی است که نور  با آن، مسافت میان چشمهای من را تا عقربه های ساعتی که دارم برای دانستن زمان به آن نگاه میکنم، میپیماید.

این را از فرحناک پرسیده بودم و او که ید طولایی در  مطالعات غیر رسمی رشته اش، فیزیک داشت، با حوصله ی یک معلم اول ابتدایی برایم شرح داده بود. بعد از این جمله اش اولین حرفی که زده بودم این بود: خوب من اگه وقتی میخوام ساعتمو نگا کنم، چشامو ببندم و به ساعتم نگا کنم، قاعدتا زمان باید پشت پلکای بستم همینجور منتظر بمونه تا هروقت که دلم خواست چشامو  باز کنم! و البته واضح است که فرح همه ی فحشهایی که تا آنموقع جمع کرده بود و منتظر ایستاده بود تا بالاخره کی وقتش میشود بهم بگوید، نثارم کرد و لباسهایش را پوشید و زد بیرون. و البته واضح تر است که من هم متعاقبا جمع کردم و رفتیم و ادامه بحث را تا دامنه کوه صفه پی گرفتیم.

خلاصه این که من چند سالم است سوالی بود که پس از آن اتفاق، حسابی مرا به خودش مشغول کرد.

 و سنی که در آن اتفاق  مورد قضاوت قرار گرفته بود، و رایی برایش صادر شده بود، در اتفاقات پس از آن بارها و بارها باز مورد قضاوت قرار گرفت و هربار رایی کاملا عکس بار اول برایش صادر شد. خیلی وقتها پیش می آمد که مجبور میشدم به شیوه ای کاملا پنهانی سنم را به کَرم آنکه پرسیده بود واگذار کنم و جوری برایش شرایط را مهیا کنم که یعنی من همان قدر سال دارم که تو فکر میکنی. که تو میخواهی. که تو خوبی اصلا.

برگردیم به خانمناز.

چندوقت پیش که رفته بودم آبادی، توی کوچه دیدمش. یا بهتر بگویم او مرا دید. به رسم روستا، خیلی برای بیرون رفتن از خانه وسواسی نداشتم که چه بپوشم یا سوی موهایم کدام وری باشد یا اصلا تمیز باشم یا نه! ( البته چیزی که بعدا فهمیدم این است که برخلاف این چیزی که من فکر میکنم،حداقل جوانهای عزب  - عزب چجوری نوشته میشود؟ میگم یه فرهنگ لغت سخن میخوام کسی که گوش نمیکنه، برای این مواقع میخوام_، خیلی بیشتر از هرجای دیگری به خودشان میرسند و سر چی پوشیدن و نپوشیدن وسواس دارند. آقا اصلا به رسم خودم، همینجور کپک زده و بو گندو توی آبادی میگشتم و امید همه ی آنها که مرا برای دخترانشان نشان کرده بودند،را برآب میکردم ( اینجا متن به کمی خودستایی آغشته شده تا انرژی لازم برای ادامه دادنش را برای راقم این سطور فراهم کرده باشد!) برای  همین شاید توجه زیادی جلب نمیشد از کسی. تازه با توجه به اینکه فصل برداشت محصول هم بود و رفته بودم که پدرم را توی این قضیه کمک کنم، توجیهی هم داشت این همیشه کثیف بودن( یا حداقل تمیز نبودن). خوب آخر یک سره سوار تراکتور و قانگ قانگ و خاک و لوبیا و علف و گندم و چه میدانم کاه و یونجه، چه موی فشن و لباس قشنگی احتیاج دارد؟

همه ی اینها را دارم میگویم تا برسم به اینکه آن روز، توی کوچه، تازه دوش گرفته بودم و به اندازه معمول هم مویم را شانه کردم و ریشهایم هم بد قلقی نکرده بودند و سرجمع قیافه ی معقولی پیدا کرده بودم. انگار آمده باشم جزو آدمها. معلوم شده باشدکه کی هستم و پسر فلانی هستم و اینها. که خانمناز توی کوچه ناغافل درآمد که هیچ میدانی تو پسر منی؟

با پدرم داشتیم چرخهای تراکتور را سرویس میکردیم. یخ کردم. یک نگاهی به پدرم کردم ببینم شنید این حرف خانمناز را  و  عکس العملش چه بود که دیدم آن زیر میرها دارد دنبال آچار سیزده میگردد.

خیالم راحت شد و  همه ی اینهایی را که تا حالا گفتم ر ا توی ذهنم مرور کردم و فهمیدم چرا توی این دوسه باری که در آن چند روز همدیگر را دیده بودیم مرا( پسرش را)نشناخته بود. انگار تا آنوقت برای پسرش بودن به اندازه کافی تمیز نبودم.

الغرض. فرض کنید توی کوچه با پدرتان دارید یک کاری حالا یک غلطی میکنید. بعد یک زنی، پیرزنی که چندان هم آوازه ی خوشی توی محلتان ندارد یکهو از آسمان تلپ بیافتد جلوی رویت و در حضور پدرت بگوید:" میدانی تو بچه ی منی؟"

نه فرض نکنید اصلا. فردا با ولی تان می آیید در خانه،آدم چه جوابی بدهد؟

این خانمناز یکی از آن معدود آدمهایی است که قرار است اگر عمری بود بروم  و یک روز بنشینم هرچه میگوید بنویسم و ضبط کنم تا یادم بماند.

من غیر از آن آوازه ی نه چندان خوبی که کلا اطراف این خانواده وجود دارد زیاد نمیشناختمش. خانواده ای هستند که به قول ما غربتی هایی بوده اند از نسل نبی کچل که با شهید شدن دوتا از nتا فرزندشان، تصمیم گرفته اند توی آبادی بمانند. در واقع غربتی همان عشایر است. و البته تعجی ندارد که با شنیدن این تعبیر برای عشایر غیور میهنمان، کمی جا خورده اید. اگر شما هم غیر از آنچه که توی تلویزیون و در کتابهای درسی و غیر درسی درباره ی غیرت و اصالت و این جور خزعبلات عشایر، میگویند؛ از نزدیک آنها را میدید و میشناختید شاید همین تعبیر را هم برایشان به کار نمیبردید. ( البته واضح و مبرهن است که توی هر قشری خوب و بد هست و....چقدر بد است که آدم باید همیشه یک چیزهای احمقانه ای را برای منطقی جلوه کردن حرفهایش تکرار کند). آقا اصلا از شانس بد ما مزخرف ترین قشر عشایر توی ده ما ییلاق میکردند. خوب شد؟ و به خاطر همین من خاطراتی پر از زندگی های بدوی جالب و ترسناک و زشت ازشان دارم. و توی ده ما شایع بود که این خانواده از یکجا نشین شده های همان عشایرند. و البته رفتار و خصوصیتهای نسلهای بعدیشان به شدت این قضیه را تایید میکرد. خانه ی آنها آخر همین کوچه ای بود ( وهست) که ما مینشستیم( و مینشینیم).کوچه که میگویم نه از این کوچه های توی شهر که آخرشان یا بن بست است یا به خیابان یا کوچه ای دیگر باز میشود.آخر کوچه های ما، مرزهای آبادی است. یعنی کوچه همچنان ادامه پیدا میکند و بعد از رد شدن از آخرین خانه تبدیل میشود به جاده ای خاکی که یا میخورد به باغهایمان یا میخورد به زمینهای کشاورزی و دشت و کوه. و عینا مثل مرزهای سوراخ دار قانون و عرف و سنت ( راستی هنوز "چیز"های قانون را نگفته ام...فرض بگیرید باگ یک بازی کامپیوتری، یا دژاوو با آن تعبیری که توی ماتریکس از آن هست یا فرض بگیرید اصلا دَررو) آنجا محلی بود که همه ی این چیزها تق و لق میشد و جان میداد برای کشفهای حیرت انگیز نوجوانانه. و درخت هم بود و خرابه هم بود و آن خانه هم با پسران و دختران و ....بود. اغلب جوانهای همسن و سال من خاطراتی حیرت انگیز از آن نقطه ی بکر و درعین حال دستمالی شده ی روستا دارند.

( به نظرم لازم می اید که اعتراف کنم من هم دارم. یعنی دوست داشتم داشته باشم. اما به اندازه آن جوانهای دیگر زرنگ نبودم شاید و یا شاید بدشانس بودم که خاطراتم در حد نیتها و تصمیمهایی که هیچ وقت عملی نشدند متوقف میشود)

خلاصه خانمناز زن نبی کچل است و مادربزرگ همین چیزهایی که...بود.

و ادعا میکرد که مادر من است!

قضیه برایم جالب شد. به پدرم هم دیگر نگاه نکردم و گذاشتم خود را با آچار سیزدهش مشغول نشان دهد.

یادم آمد آن باری را که چهار پنج سال پیش توی ایوان خانه زیر آفتاب خوابیده بودم و خانمناز ( این خانمناز را لازم است که به کسر نون در خانِم خوانده شود تا اصالت اثیری خودش را حفظ کند) به عادت  مالوف آمده بود با مادرم درباره ی چیزهایی که به هیچ کس نمیگوید حرف بزند و مادر من گاوصندوقی مطمئن برای این جور چیزهاست از بس که موقع شنیدن ولعی باورنکردنی به آنها دارد و موقع تنهایی نفرتی عجیب نسبت بهشان که همین باعث میشود به شدت در فراموش کردنشان بکوشد. برای  همین مطمئن ترین محرم راز است برای زنهای خیلی رازدار محل و البته زنهای خیلی دردمند محل. ( یک روز هم باید قصه ی آن خانم مسنی که اسمش هم خیلی قشنگ است ولی یادم نمی آید را بگویم که اولین مادری بود توی آبادی که پسرش را به خاطر سرطان از دست میداد و پسرش مردی رشید بود برای خودش از بس که همیشه محرمها اولین آدمی بود که زیر علامتها و چلچراغهای سنگین میرفت و مردمِ محل نیازهایشان را عباس وار به گوشه ی پارچه ای از علامت و چلچراغی که او میبرد گره میزدند و آن سالها آب شد این مادر و کور شد پدر و  البته پسر هم مرد. حتما باید یادم باشد موقع تعریف داستانش آن شبی را بگویم که تصادفا نزدیک امامزاده روستا کار میکردیم و تاریک بود و صداهای زجه ای مثل آن صداها که توی فیلمهای جن گیری هست، از کوه – که امامزاده پای آن قرار داشت- می آمد و ما ترسیدیم و در رفتیم و با چوب برگشتیم و مادری دیدیم که توی خاک و خلها زجرآورترین زجه های همه ی آن فیلمها را برای شفای پسرش میزد )

(حرف تو حرف علامت خوبی است. نگران نباشید. توجه شما را به ادامه داستان جلب میکنم)

خانمناز آمد و من خواب بودم و هوا خوب بود و تصمیم گرفتند بنشینند جلوی در نزدیک آنجا که من خوابیده بودم.زنگ صدای خانمناز درست مثل لحظه های ابتدایی روشن شدن یک موتور کهنه است که همیشه مرا یاد روشن نشدن پیکان بابایم می اندازد. چیزی قوی تر از این نمیتواند مرا از خواب بیدار کند که برای هل دادن پیکان بابا باید بلند شوم. بیدار شدم اما چشمهایم را بسته نگه داشتم ببینم این موتور کهنه تا کجا میتواند بی اینکه خاموش شود بسوزد. خانمناز داشت تعریف میکرد و صحبت رسید به مرگ زن همسایه مان. هیچ وقت برایم سوال پیش نیامده بود که مرده شوی ده کیست. و مرده شوی زنهای ده کیست. از بس که این چیزها نه قابل گفتند و نه جایز برای گفتن. کاری است که کسی از روی خیرخواهی و توشه آخرت انجام میدهد و خیلی توی صحبتها جای تعریف ندارد. خلاصه خانمناز، یکی از صدها کارش شستن مرده ها بود و فکر کنید چه چیزی میتواند جذاب تر از این توی دنیا وجود داشته باشد که توی ده ما مرده ها را چطور میشویند و کی میشوید و چه حرفهایی موقع شستنش به هم میزنند و ...

آخرین بار که با چنین چیزی مواجه شده بودم، تعریفی بود که دایی احمد از شستن نفس گیر محمدتقی توی چشمه ی روستا میکرد، از بس که مرده شوی خانه را داشتند تعمیر میکردند و هوا سرد بود و آب سرد و محمد تقی با اینکه سه چهار ماه روی تخت بیمارستان برای نمردن تلاش کرده بود و موفق نشده بود، هنوز بدنی ورزیده و سنگین  داشت از بس که کارهای سخت و طاقت فرسا کرده بود توی زندگی اش. و قبل از آن بر میگردد به آن داستان مرده شویهای چوبک.

خلاصه خانمناز آنروز رموزی از این کار را برایم فاش کرد که شاید هیچ وقت نمیفهمیدم. اینکه پاک کردن مرده ها از کثافات بیرونی و درونی چطور میتواند باشد. اینکه هر مرده چه خصوصیتهای منحصر به فردی دارد که حتی شوهرش هم تا آخر عمر متوجه نمیشود اما درنهایت مرده شوی میفهمد.

خوابیده بودم داشتم به همین چیزها با لذتی وافر گوش میدادم. درست مثل وقتی بود که فکر میکردم دیگر مگر چه چیز عجیب و جالبی میتواند رخ بدهد که هم خانه ام لخت و عور از حمام بیرون آمد و فکر کردم هیچ چیز به این اندازه که یک آدم، در هیبت جانوری خودش میتواند عجیب باشد،عجیب نیست.

عجیب بود حرفهای خانمناز و و من تازه داشتم وسوسه بی نهایتی را که زنان هنگام چنین تعریفهایی متحمل میشوند را -که ما با بی خردی آن را " خاله زنک" خوانده ایم- درک میکردم که ....آقا رحمه الله من یقرا الفاتحه مع الصلوات. ختم کنیم این خرده داستان را بچسبیم به اصل موضوع : تو پسر منی.

خندیدم و رفتم جلو و گفتم چطور  ننه جان؟ گفت تو هیچ احوالی از ما میپرسی؟ گفتم کوتاهی کردم، چشم. گفت هیچ میدانی تو پسر منی؟ نگاهی به پدرم کردم که دیگر کارش با آچار سیزده تمام شده بود و داشت میامد بیرون و گفتم والا تا اونجا که من میدونم... راهش را گرفته بود داشت میرفت که حرفم را قطع کرد و گفت تو بچه آخری هستی دیگه؟ گفتم آره. گفت دیدی گفتم من بچه هامو میشناسم. تورو من زائوندم.

دست و جیغ و هوراااااا. در پوست خودم نمیگنیجیدم از این که میتوانستم دوباره در سرویس کردن چرخهای تراکتور به "پدرم" کمک کنم و از این هویتی که خوشبختانه بی هیچ تغییری به من پس داده شده بود.

همه ی اینها را گفتم تا بگویم من هم به نوعی از همان خانواده ی نه چندان خوش آوازه ی عشایری غربتی هستم و اینکه این قضیه باعث شد تا باز از مادرم در مورد تولدم بپرسم.

فکر میکردم با توجه به اینکه آخرین فرزند از آن  پنج فرزندی هستم که بین بزرگترین و کوچکترینشان  حداقل 12 سال فاصله است، و اینکه خواهری که بلافاصله بزرگتر از من است با شیوه های معمول پزشکی و کاملا بهداشتی و در یک زایشگاه به دنیا آمده و حتی توی شناسنامه اش هم یک اراکی است، قاعدتا من که بعد از او بودم میبایست از شرایطی حتی بهتر بهره مند میشدم.

اما اینطور نبود. جواب مادرم مثل همیشه تاریک بود و نه چندان دقیق : شبی بوده. نیم شبی. روزش گرم بوده و آفتابی. شبش باران شده. سیل شده. راهها بند آمده است. فصلش معلوم نیست. سالش هم انگار. مادرم بوده و ننه جانم :) (خانمناز) و کمی بعدتر من بوده ام. اسمم بوده است که مادرم دوست داشته حامد باشد و پدربزرگم دوست داشته احمد باشد و بعد از کلی وقت که برای شناسنامه برده اندم، هیچ کدامشان نمیدانند چرا رضا شده ام.

الغرض. راقم این سطور، بنده ی سراپا تقصیر، فردی است با مادرانی این چنینی، و تاریخ تولدی آن چنانی.

و اصلا امروز آمده بودم اینجا تا درباره پدرم بنویسم. که خوشبختانه این بحث زمان پیش آمد و آن حالت عرفانی دست داد و فوقع ماوقع.

حالا دارم به این فکر میکنم که با همه این زمانهایی که یک فرد میتواند، پست مدرن وار، توی خودش جمع کرده باشد و مثلا در کوران یک رقابت نفس گیر، لحظه ای دچار یکی از آن کلوچه های پای سیبی شود که پروست اتفاقی خورد و باعث  همه آن خاطرات هفت جلدی شد؛ چطور میشود گفت یارو چندسالش است؟

پس همه ی آن زمانهای از دست رفته ای که فقط اگر بخواهی یک ساعتش را یادآوری و تعریف کنی، حداقل یک روز میبرد، چه میشود؟ آنها حساب نیستند؟

و اینکه زمین در طول حیات آن یارو چند بار دور خورشید چرخیده چه تاثیری روی دلنشینی حرفهای طرف دارد؟

و البته تنها چیزی که میتوانم درباره پاسخ این سوالها از آن مطمئن باشم، این است که : چقدرش را نمیدانم، چه طورش را هم نمیدانم. اما تاثیر دارد.

 

 

 


برچسب‌ها: از حلق ساعت شنی, فرهنگ ستیز
+ نوشته شده در شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۲ساعت 6:14 توسط رضا بهرامی |