
فردا شب برندهی «بالوندور» مشخص میشود. شایعاتی هست ولی هنوز معلوم نیست کی برنده میشود. یکی توی کارهای تیمی موفق بوده و یکی هم آمار فردی خوبی مثل همیشه داشته است. کار تیمی خوب با راندمان فردی خوب چیز کمیابی است. برای همین جامها را به تیمها میدهند و مدتها بعد از عملکرد فردی کسی تقدیر میکنند. هیچوقت معلوم نمیشود کدام یک ارزشمندتر بوده است. هم تیمها توی تاریخ میمانند هم بازیکنها. رونالدو بعد از سالها از رئال رفت، مسی هم که هیچکس فکرش را نمیکرد از بارسلونا رفت. امباپه هم توی پاریس درخشان بوده و قرار است به رئال برود. اما بخت اصلی لواندوفکسی است. این هفته بازیهای لیگ برتر را بهخاطر حمایتشان از الجیبیتیها صدا و سیما نشان نداد. توی بیخبری گذشت همهچیز.
همسرم خسته بود امشب و غذا درست نکرد. آنقدر مردم به رفتن علاقهمند شدهاند که دیگر صدای تلفن آژانسشان یک لحظه هم متوقف نمیشود. غروب که خانه میآید مردهی متحرک است. فقط پشتیبانی و حمایت احتیاج دارد و رفع خستگی. انتظار غذای خانگی واقعا انتظار بیجایی است.
دیروز یک جایی خواندم مدفوع موش جوان را گذاشتهاند داخل رودههای موش پیر. عملکرد سلولهای مغزی موش پیر عوض شده و کاراییاش مثل موشهای جوان شده.
یک کلهپاچهای بالای کتابفروشی پیدا کردهام. غذایش تمیز و لذیذ است. زهرا از بویش هم بدش میآمد ولی من عاشق کلهپاچهام. گاهی سیرابشیردان هم میخورم. سیرابی، هزارلا، شیردان، اینها رودههای گاوی است که غذا را هول هولی میخورد و بعداً سر فرصت بالا میآورد و نشخوار میکند. از وقتی اینجا را پیدا کردهام حال و روز معدهام هم بهتر شده است. یک صبحانهی دمدستی، یک لیوان شیر و بعدازظهر هم کلهپاچه یا سیرابشیردان. کافی است. قابل قبول است، عالی است حتی.
حشرهکش کامن گرفته ام که بزنم کک ها بروند. دوست ندارم کک ها بروند. برادرم با خانمش و پسرشان آمده اند از آبادی یک شب خانه مان بمانند و فردایش بروند عمل کنند. خانمش سرطان نمیدانم چی دارد. از همینها که میزند به گل و گردن زنها بیشتر. آبادی ما خوش آب و هواست. زیباست. گنجشک دارد. صبح که از خواب بیدار شوی توی حیاط دارند جیغ میکشند. صدتا دویستتا هزارتا گنجشک دارند جیکجیک میکنند. بهترین پایان یک رمان یا بهترین پایان یک فصل رمان است وقتی بگویی «و گنجشکها گفتند: جیکجیک.» حتی اگر رمان درباره بمباران دِرِسدِن باشد. حتی اگر هزاران، میلیونها نفر مرده باشند در بمبارانهای آن سال. آن جنگ. حتی اگر اسم رمانت سلاخخانه باشد؛ اگر گنجشکها بگویند جیکجیک. توی حیاط خانهمان توی آبادی گنجشکها میگفتند جیکجیک و غیر از گوسالهی یکروزهی گاو محبوبم که از سرما، فردای روز تولدش مرد و مادرم که چهل روز قبلش مرده بود هیچ کس دیگری نمرده بود.
برادرم بجایشان توی آبادی توی حیاط خانهشان، توی طویلهای که توی حیاط خانهشان بود بجای گاو و گوسفند بوقلمون ریخته بود. صدتا دویستتا هزارتا بوقلمون. بزرگ شده بودند و سرو صدا میکردند. تمام خانه را روی سرشان گذاشته بودند. تمام کوچه را تمام آبادی را. غیر قابل قبوله. غیرقابل قبوله. غیرقابل قبوله. غیرقابل قبوله. غیرقابل قبوله. برادرم دهیار آبادی بود و این برای دهیار آبادی غیرقابل قبول بود. برای خانه برای کوچه برای تمام آبادی برای تمام جهان غیرقابل قبول بود. پدرم بعدتر که بوقلمونها رفتند گوسفند ریخت توی طویله. مثل همیشه گوسفندها رفتند گلهی شببهکوه. چوپان خوابش برد و دزد و گرگ آمد و فقط گوسفندهای ما را برد و حاصل جستجوی پدرم تنها یک پاچهی سیاه و نیمخورده بود که قابل شناسایی نبود. گوسفند کک میگذارد. کک طویله را، حیاط را خانه را کوچه را آبادی را تمام جهان را میگیرد. ککها توی تاریکی بیدار میشوند و هر خوابآلودهای را میگزند. ککها شرم و حیا نمیدانند. هرجا دلشان بخواهد میروند. بیدار میشوی و جای نیششان را به هیچ کس نشان نمیتوانی داد. ککها را دوست دارم. ککها سرخ اند. کوچکاند و نادیدنی. جای نیششان نارنجیست و صورتی.
چندده کیلومتر آنورتر پالایشگاه است و پتروشیمی. سالهاست هوای آن منطقه را آلوده میکنند. بیشترین آمار سقط بچه مربوط به منطقهی ماست. با این که هوای آبادی ما خوب است. پر از چشمه و جوبار و دشت و دمن است بچهها سِقط میشوند، مادرها سرطان میگیرند. دهیاری با بخشداری ساخته، بخشداری با فرمانداری و فرماندی با شهرداری. شهرداری و استانداری مشورت کرده اند و به دهات اطراف پالایشگاه و پتروشیمی خسارت میدهند. سالانه به هر آبادی چند میلیارد خسارت تنفس آلودگی میدهند. دهیاری پول را میکند پارک، سنگفرش، سطل زباله و حق رای. مادرها سرطان میگیرند و گوساله ها میمیرند.
برادرم چند وقت پیش با همسرش و پسر کوچکشان آمدند خانهی ما یک شب بمانند و فردا بروند عمل کنند. کک آوردند با خودشان و حالا همسرم توی تخت خودش را میخاراند.
هوای تهران چند روز است برای تمام گروهها خطرناک است. هوا خطرناک است. هوا را از من بگیر خطر را نه. تهران کک است. کامن گرفته ام بزنم به اتاق خواب تا کک ها بروند. دلم نمیخواهد بروند.
خانمم مجبور است بیاید پیش من، در قسمت سرد خانه بخوابد و این هم مرهون ککهاست. اگر ککها بروند دوباره میرود همانجا توی تخت، توی گرما توی دور.
امروز خبر گفته بود گنجشکها تا سال دو هزار و نمیدانم چند دیگر منقرض شدهاند. کاری نیست که بشود برایشان کرد. حتما منقرض میشوند. مثل قوها یا آن یکی پرندهی دیگر که تک همسری است. اجتناب ناپذیر است. غیرقابل قبول است. طبیعت برای بقای خودش به هیچ چیزی رحم نمیکند. قوها یا آن یکی پرندهی دیگر که تا آخر عمر با هم میمانند هم دیگر با هم نمیمانند. گرمای زمین مضطربشان کرده. ناراحتاند. سردرگم اند. همانها که گردنهاشان را قوس میدادند توی پروبال هم و صحنههای درخشان برای عکاسهای مجلههای خانواده درست میکردند. همانها که میرفتند تنها، تنها توی ساحلی دور خودکشی میکردند. دیگر نمیتوانند جفتشان را تشخیص دهند. اگر بخواهند منقرض نشوند باید تن بدهند به طبیعت. به قوی کناری. به آن پرنده که اسمش نمیدانم چیست. فیلها هم منقرض میشوند.
امروز خبر گفته بود پاکترین شهرهای جهان لندن است و پاریس و نیویورک. شهرهای پرجمعیتی که آبادی ما در مقابلشان کک هم نیست. فیلهای بزرگی که تهران جلویشان جیک هم نمیتواند بزند.
امروز جلسهی سوم کلاس داخلشهری بود. آقای بابایی مربی آموزشگاه رانندگی سه روز است نمیگذارد دنده عوض کنم. نمیگذارد راه بیافتم، توقف کنم. فقط میگوید به حرکت ادامه بده. ترمز و کلاچ را زیر پایش نگه داشته و فقط گاز را به من میدهد. حرکت کن. آرام و با احتیاط حرکت کن. نه از شروع به حرکت ماشین چیزی میدانم و نه از نحوهی توقف آن. تنها گاز زیر پایم است. کم یا زیاد. تند یا آهسته. آن هم فقط توی دندهی یک. آقای بابایی میپرسد رانندگی یعنی چه؟ میگویم راندن ماشین. دوباره میپرسد. میگویم یعنی تسلط راکب بر مرکب. دوباره میپرسد. میگویم یعنی توجه به علایم و هشدارهای راه. دوباره میپرسد میگویم رفتن از جایی به جای دیگر از طریق راهی. دوباره میپرسد میگویم یعنی حرکت، تداوم حرکت. دوباره میپرسد. میگویم نمیدانم. میگوید رانندگی یعنی خوب دیدن و خوب دیده شدن. آقای بابایی تنها مربی آموزشگاه است که مدرک آموزش دارد. امروز که هشدار گوشی تلفنم را نداشتم دیرتر بیدار شدم و ده دقیقه دیر رسیدم به کلاس. نشسته بود داشبرد ماشین را پیاده کرده بود، درش را درآورده و با لولایش بازی میکرد. نشستم پشت فرمان. گفت حرکت کن. کلاچ را رها کرده و بود دستش درگیر در داشبورد بود. روشن کردم. کمربند را بستم. دنده دادم، راهنما زدم، فرمان را چرخاندم و همزمان کلاچ را رها کردم و گاز دادم. ماشین بیرون آمد و رفت. گفت چند روز است در داشبورد صدا میدهد. یک قطعهایش شکسته. چسب زد به چیزی و آن را جای قطعهی شکسته گذاشت و به جاده نگاه کرد. گفت دیرآمدی نشستم به درست کردن این. گفتم گوشیام را دیروز جا گذاشتهام توی تاکسی. گم شده. امروز زنگ نزد چیزی تا بیدار شوم. گنجشکی هم که دیگر نیست توی حیاط جیغ و ویغ کند آدم بیدار شود. خواب ماندم.
آقای بابایی چند بار برایم میگوید چیزی که ماشین را حرکت میدهد گاز نیست کلاچ است. گاز ابزار افزایش و کاهش سرعت است. آنچه ماشین را راه میاندازد و آن را متوقف میکند ابزاری است که اجازهی انتقال نیروی موتور را به چرخها میدهد. کلاچ. حل است یا منحل است؟ تکیه کلامش است. حل یا منحل. همیشه حل است. حتی اگر منحل باشد نمیتوانی بگویی منحل است. مدارک آموزشگاه را نیاوردهام و برای همین از نظر قانونی اجازهی نشستن پشت فرمان حتی ماشین تحت آموزش رانندگی را هم ندارم. آقای بابایی میبردمان یک جای خلوتی که پلیس احتمال کمتری دارد گیر بدهد. خیابان منتهی به پارکی است که تهش دارودرخت است. ماشینی آن انتها پارک کرده و جوانی خوشحال تویش نشسته است. معلوم نیست برای چی هر چند دقیقه یکبار انگشتهایش ضرب میگیرد روی شیشهی بالای ماشینش و لبخند میزند. از کنارش رد میشویم. آقای بابایی میگوید حواست بود؟ میگویم بله. میگوید به چی؟ میگویم به مسیر. میگوید نه دیوانه به این ماشینه. به این یاروها. میگویم یاروها؟ یارو که یکی است خوشحال. میگوید دوتا هستند. این بار که رفتیم نزدیکشان نگاه کن. رد که میشویم از کنار ماشین یک لحظه دست ظریفی را هم میبینم. رد که میشویم میگوید توی آینهی عقب نگاه کن. میبینم دوتا شده اند. دختر بالا آمده و دارد روسریش را درست میکنند. دوباره که بهشان میرسیم دختر دارد توی آینهی سمت شاگرد رژ میزند و پسر گوشیاش را درآورده و نگاه میکند. آقای بابایی از یکی از هنرجوهای دخترش میگوید که توی سایت دیوار خانهی ساعتی اجاره میکنند با دوست پسرش و میروند. میگوید از این چیزها زیاد دیده....
امروز بالاخره اجازه میدهد کلاچ را امتحان کنم. توی یک مسیر صد متری بیشتر از دویست بار حرکت میکنم و متوقف میشوم. آقای بابایی هربار که روی ترمز میکوبم چشم غره میرود و میگوید دوباره. هربار که کلاچ را رها میکنم چشم غره میرود و میگوید دوباره. میگوید یکبار یکی از شاگردهاش ازش پرسیده بوده که چطور است که چنین آرامشی دارد همیشه. گفته برای اینکه چیزی برای پنهان کردم. گفته یعنی چه گفته همین حالا رمز گوشیات را بردار. این را وقتی تعریف کرد که گفتم گوشیام رمز ندارد و حالا آقای راننده میتواند تمام زارو زندگی ام را از توی گوشی ببیند اگر حوصلهاش را داشته باشد. آقای بابایی آدم فنی است. یک بند انگشتش را توی نجاری داده. استاد کار بوده. تعمیرات تلویزیون، جاروبرقی و موبایل انجام میدهد. میگوید ده سال تعمیرات موبایل داشته است. میگوید میتوانم بروم از توی اکانت گوگلم از روی کامپیوتر روی گوشیِ دور از خودم رمز بگذارم و حتی یک پیغام روی صفحه نمایشش بگذارم با یک شماره تماس. میگوید شاید راننده پس بیاورد گوشی را. میگوید یک توقف زیبا انجام بده لذت ببریم حالا. همه چیز را همینطور میخواهد. یک دور زیبا بزن. یک استارت زیبا بزن. از کنار این سطل به زیبایی رد شو. هرچه تلاش میکنم زیبا نمیشود. کلاچ را کامل رها نکرده ترمز را تا ته میگیرم. میگوید پیاده شو. همانطور که نشسته توی صندلی شاگرد ماشین را راه میاندازد و از من میخواهد کنار ماشین راه بروم و نگاه کنم. به چرخها و به پاهای او روی پدالها. همانطور توی خیابان کنار یک ماشین در حال حرکت راه میورم و به ماشینهایی که از کنارمان رد میشوند نگاه نمیکنم. آقای بابایی میگوید بیا بنشین. میگوید همیشه فرض کن دیواری روبروی توست. به فاصلهی پنجاه سانتیمتر از ماشینت دیواری است که نباید به آن بخوری اما باید حرکت کنی. میگوید همیشه موقع شروع حرکت یا توقف بدان که دیوار روبروی توست. همیشه همانجاست. ایستاده. میتوانی خانمت را بفرستی بیرون از ماشین و بخواهی بهت فرمان بدهد. مثل وقتی که میخواهی وارد پارکینگ شوی یا از آن بیرون بیایی. او میگوید بیا بیا بیا. تو میگویی میزنم الان و او میگوید دارم میبینم من، بیا هنوز جا داری. میتوانی تا پنج سانتیمتری دیوار بروی و به آن نخوری. اگر دیوار را نبینی تا بخواهد بگوید نیا دیگر بس است، سپر را دادهای.
درست نمیفهمم چه میگوید اما از استعارهی دیوار خوشم میآید. میگوید موقع توقف یا موقع شروع به حرکت آن دیوار را در نظر بیاور به فاصلهی پنجاه سانتیمتر و تو تنها تا سیسانتیمتر حق حرکت داری. اینطور آرام میروی. آجری نمیروی. توی همین سیسانتیمتر یک عالم فرصت فکر داری. فرصت تغییر داری. اطرافت را میبینی. در پارکینگ را، چرخ ماشین را همهچیز را و تازه هنوز بیستسانتیمتر دست نخورده داری.
جلوی مترو پیادهام میکند آقای بابایی. سوار میشوم و تا برسم سر کار تمام چند روز گذشته را مرور میکنم و میبینم حقم بوده که چیزی را از دست بدهم. سر کار که میرسم میروم توی گوگل اکانت و همانطور که آقای بابایی گفته بود رمز روی گوشی نداشتنهام میگذارم و روی صفحه نمایش ندیده و نداشتهام پیامی و شمارهتلفنی میگذارم. هنوز از این کار فارغ نشدهام که آقای آقایی از حسابداری زنگ میزند و میگوید فاکتور شماره 2024 مربوط به بیست و هفتِ نه نود و نه پرداخت نشده. میگویم شوخی نکن میگوید به جان تو. میگویم پس تو آنجا چه کارهای؟ مزخرفات میبافد. بعد میفهمم که این را قبل از اینکه به من بگوید رفته و با مدیر عامل مطرح کرده. نه فقط این را که یک فاکتور دیگر مربوط به سال نود و هشت را. تا غروب درگیر این فاکتورها هستیم و به هر والذاریاتی که هست از پیشتیبانی بانک واریزیهای آن تاریخ را میگیریم و میفهمیم که واریز شده و آقای آقایی مثل همیشه اشتباه کرده است. دو سال است میخواهم نامه بنویسم به مدیرعامل و بگویم ایشان هرچه ما هیچ نمیگوییم بیشتر عِرض خود میبرند و زحمت ما میدارند، عوضش کنید. امروز بالاخره این کار را میکنم. نامه را مینویسم و پرینت میگیرم که فردا ببرم تحویل دهم.
به خانمم زنگ میزنم. چند بار زنگ میزنم. خطش مشغول است و منشیها رعایت حالش را میکنند و وصل نمیکنند. من هم معرفی نمیکنم که همسرش هستم. آخر میگویم منم بگویید زنگ بزند. میگویم شمارهاش را گذاشتنه ام روی گوشیام ممکن است کسی زنگ بزند. حواسش باشد جواب بدهد.
غروبی زنگ میزند میگوید راننده گفته گوشی پیش اوست. اسمش را هم گفته. امیر عباس معیری یا همچین چیزی. شب که خانه میرسم دوباره زنگ میزنیم. راننده میگوید مسافری گوشی را برداشته بوده و نمیداده، مجبور شده با یارو دست به یقه شود و گوشی را پس بگیرد. آدرس و نشانی میدهیم که پس بیاورد. میگویم کتابفروشی زیر پل کریمخان هستم میگوید همان که نمایشگاه شرکت نمیکند؟ میگویم همان. میگوید مردم میفهمند کسی که اعتراض کند. حتی به سکوت. میگویم بله؟ میگوید من خودم شعرهای باب دیلن را میخوانم باب مارلی را. انسان ها دایموند هستند حتی بالاتر. عیار هرکس را خودش را تعیین میکند، اگر منِ راننده رانندگیام را بکنم، مکانیک کار خودش را بکند، کتابفروش کار خودش را همهچیز سر جای خودش قرار میگیرد. هی به خودمان میزنیم میگوییم نه هجده هم نیست. هی یک کاری میکنیم میگوییم نشد، مس است. حالا همهمان طلای بیست و چهار هستیم ها ولی نمیدانیم. میگویم گوشی را میدهی بهم؟ میگوید مال من نیست که ندهم. مال شماست باید بیاورم. قرار میگذاریم فردا بیاورد کتابفروشی.
خانه که میرسم میروم توی تراس سیگاری دود کنم. زیر پکیج چند تا تکه چوب کنار هم گذاشته شده. یاکریمها این موقع از سال به دنبال جایی کمی گرمتر لانههایشان را توی سوراخ خانهها زیر پکیجها علم میکنند. شعلهی فندک را زیر دل انگشت سبابهام میگیرم، دور و نزدیک میکنم، بازی میکنم. میگیرم زیر تهریشم. بوی کز میدهد. بوی کلهپاچه میدهد، بوی سیراب شیردان، بوی مدفوع موش جوانی که توی رودههای موش پیری جاساز کرده باشند. دلم میخواهد بگیرم زیر آن چند تا تکه چوب ببینم چطور میسوزد. حالا که لانه هنوز کامل نشده، دوباره میآیند روی سوختهی قبلی بسازند؟
همه میگویند لواندوفسکی باید بشود. پارسال هم حق او بود. دیگر چکار باید میکرد که نکرد؟ پای مراسم بالون دور نشستهام که همانطور خوابم میبرد. توی خواب میبینم که دروگبا و آن خانمه مجری مراسم به لهجهای فرانسوی جیکجیک میکنند. سالن گوش تا گوش حیوانات وحشی و اهلی نشستهاند. چند تا فیل آخر سالن شیهه میکشند و با خرطومشان روی سر بقیهی حیوانات پول میپاشند. پولها عدد هستند. عددهای طلایی. سه، شش، هفت، نه. اما بیشترشان صفر و یک هستند. پولهای عددی مثل باران اوریب میخورند به دیواری بتنی و همانجا کوت میشوند روی هم. پشت دیوار یکی با نقاب «وی فور وندتّا » نشسته جلوی صفحهی نمایش عظیمی که کران از کرانش پیدا نیست. دارد چیزی را هک میکند. ساقههای چمن یک زمین فوتبال را دارد هک میکند. از حالا به بعد چمنهای ورزشگاه به خواست او میخوابند، به خواست او شق میشوند یا شل میشوند. توپ روی آنها به خواست او حرکت میکند بدون اینکه کسی متوجه شود. تور دروازه را ککها دارند میخورند ولی کسی نمیبیند. دروازه هرچندوقت یکبار، خودش را تکان میدهد، میخاراند. درختهایی از دور صدا میکنند. جنگل به راه افتاده. چمنها خیانت کردهاند. رعد و برق شاخههای درختان را تیرباران میکند اما درختها قویتر از این حرفها هستند. به زبان صاعقه رمزی بین ابرها دست به دست میشود. باران شروع به باریدن میکند. بعد برف میشود و بعد تگرگ. صفحهی بزرگ نمایش برفکی میشود و زنی که مثل همهی مادرهاست اما بیش تر از همه شبیه توران میرهادی است میگوید جیکجیک، جیکجیک، جیکجیک. من که نمیدانم کجای سالن در حال پرواز هستم جیغ میکشم، صدایم مخلوطی از صدای کرکس و عقاب و جغد است. توران میرهادی بالوندور را به امیرعباس معیری داده است. بقیهی حیوانات داخل سالن هم ولوله میکنند.. همه چیز ناگهان معلق میشود توی هوا. گل میزنم. نمیفهمم چطور. اما گل زدهام. کنج دروازه قرار دادهام توپ را. و از این کار شعفی بینظیر حس میکنم. ککها، سرخ و صورتی عرق شرم کردهاند. بسیار عرق کردهاند. آب بارانی که روی تیرک و تور دروازه نشسته با گلی که میزنم در تصویری آهسته فرو میریزد و گزارشکر اسپانیایی در پایان ناپذیر نعره میزند: گوووووووووووووووووووووووووووووووولّ.
توی قفسی هستیم که کسی دارد آن را تکانتکان میدهد تا صدای ما را درآورد. جیغ میکشیم. جیغهایی مثل گریهی نوزاد بیمار. مثل صدای مصنوعی جلوههای ویژهی یک صاعقه. مثل صدای یک گیتار الکتریک ناکوک. چیزی مثل خردههای بهزور سرپا مانده از حملهی یک لشکر موریانه، فرو میریزد. زرد. صورتی. سرخ. انگشتهای کسی روی سیمهای فلزی قفس که مثل تیرک دروازهها سفید هستند، ضرب گرفته است.
بیدار که میشوم تمام تنم بوی هماغوشی میدهد. بیکه لذتی برده باشم یا بفهمم چطور اینطور شده چشمهام را میمالم. با احساسی آمیخته از شرم و گناه، بدون اینکه بدانم برای چه، به سختی، مثل یک زندانیِ ابد در سیبری از جایم بلند میشوم تا خودم را به حمام برسانم. سرد است هوا و بوی گوگرد میآید. از هرچه کک است بیزام. قبل از حمام تمام خانه را کامن میزنم. بوی حشرهکش دیوانهام میکند. چشمهایم میسوزد. سرم درد میگیرد.. چشمهایم را میبندم و دوش را باز میکنم. هاشور آب را حس میکنم که روی تنم رد میاندازند. دو، صفر، پنج. صفر. صفر.صفر. سرخ، نارنجی، صورتی، زرد.